دوست های گی سیاه پوست عاشقه کون دادن شدن حالا

6291
Share
Copy the link

دوست های گی سیاه پوست عاشقه کون دادن شدن حالا

 

سلام
رضا هستم 20 سالمه. وقتی این داستان اتفاق افتاد که من 13 سالم بود.
تو مراسم عزاداری پدر بزرگم ؛ پسر عموی بابام چایی پخش می کرد منم پست سرش قند تعارف می کردم خلاصه توی یک هفته حسابی با هم صمیمی شدیم. راستشو بخواین من از هیکل پسر عموی بابام خیلی خوشم اومده بود 30 سالش بود 87 کیلو و خوشتیپ و خوش اندام و سینه های های پهن بزرگی داشت یک چیزی تو مایه های سینه های آرنولد.
پسر عموی بابام که اینجا ازش به عنوان علی آقا یاد می کنم تو خونه ما می موند چون از تهران اومده بود و تنها بود و تنها جایی که راحت بود خونه ما بود رخت خوابشو انداخته بودن تو اتاق من. هر شب تو اتاق من بود. به نحوی ازش سوال هایی می کردم تا ببینم چجور آدمیه.
یکبار تو آبدارخانه مسجد می خواست سیگار بکشه که تا دید من اومدم انداختش تو آشغالی همیشه به من با علاقه زیادی نگاه می کرد منم که بهش علاقه داشتم خلاصه احساسات همو خوب می فهمیدیم.
بالاخره شب پنج شنبه وقتی دیدم ساعت 2 شبه و علی آقا هنوز بیداره رفتم تو بقلش خوابیدم ، اونم اعتراضی نکرد و منو بقل کرد بوسیدم و همینطور خوابیدیم تا اینکه بهش گفتم دلم می خواد خوب بغلم کنی اینطوری دوست دارم ازش خواستم پیراهنشو در بیاره اونم درآورد و اعتراض نکرد یکم بعد گفتم میشه ممتو بخورم اونم از سرم ناز کرد با صدای آروم گفت هر کاری دوست داری بکن فدات شم؛ منم شروع کردم به خوردن ممه هاش که دراز کشید صورتم رو سینش بود داشتم پستونشو می مکیدم که دید کیرش داره بزرگ می شه گفت یکم صبر کن خیلی تحریک شدم آبم میاد نصفه شبی(من بچه بودم دیگه اصلا نمی دونستم اینجور چیزا یعنی چی!!).
خلاصه دل سیر مکیدم بعد بهم گفت امیر جون میشه منو ببوسی منم بوسیدمش همش بهم می گفت هر کاری دوست داری با بدنم بکن از نگاه هات فهمیده بودم عاشقه بدنمی من اروم خندیدم. علی آقا که مرد پاکی بود و نماز می خوند هر وقت شب می شد و همه می خوابیدن منو بغل می کرد و می اورد تو رخته خوابش پیراهنشو در می آورد منم مثل همیشه هر کاری دوست داشتم می کردم. اونم فقط قربون صدقم می رفت و می بوسیدو نازم می کرد.
خلاصه یک شب بهم گفت من دوست دارم پسرم باشی گفتم بابا از تو بهتر اونم که از خداش بود و به من حسابی اون شب محبت کرد.
یک هفته بعد تو حال نشسته بودم که دیدم تلفن زنگ می زنه رفتم جواب بدم دیدم شماره موبایل علی اقاست با خوشحالی برداشتم یکم قربون صدم رفت گفت گوشی بده به بابات منم دادم بعد مکالمه اون بابامو راضی کرد که منو با قطار بفرسته تهران پیشه علی اقا تا منو بگردونه .خلاصه بلیط گرتیمو رفتیم تهران و علی اقا با ماشینش اومد دنبالم وسط جمع تو سالن اتنظار منو بغل کردو بوسید و گفت خوش اومدی پسر گلم من گفتم سلام بابای گلم اونم خندیدو به طرف خونه راه افتدیم. بعد اینکه رسیدیمو چمدان گذاشتم تو اتاق، علی آقا گفت خیلی عرق کردی برو حموم منم گفتم بدونه بابام نمی رم اونم که هر وقت بهش بابا می گفتم از خود بی خود می شد . با هم رفتیم حموم برای اولین بار کیرشو دیدم (وای پسر چه کیر بزرگ و کلفتی بیضه هاش اندازه موس رایانم بود! یاد بیضه گاو تو باغ داییم افتادمxd) منو لیف می کشید بعد اینکه همدیگرو خوب شستیم یکم ممه خوردم.
با حوله ولو شد رو تخت اصلا حال نداشت و خسته بود. منم که عاشق بدنه خیسش بودم. دراز کشیدم روش با ممش ور میرفتم اونم داشت نازم می کرد.
علی اقا هیچ وقت بهم تجاوز نکرد و بچه باز هم نبود. خلاصه بهترین پدری که فکرشو بکنید بود اون فارس بودو من ترک همیشه عاشق اخلاقش بودم الان بیست سالمه. از موقع به بعد کل تابستون و عید پیش علی اقا هستم هنوز که هنوزه ازدواج نکرده! بازم از خاطراتم از علی اقا می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد
لطفا فش ندید فقط نظرتونو درباره علی اقا بگید. ممنون.

نوشتنه: رضا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *