دانلود

دو جسنه ببین چه ساک ی میزنه

0 views
0%

دو جسنه ببین چه ساک ی میزنه

خب سلامی مجدد به همه کابران محترم
اول اون بچه کیونی هایی که اومد زرزر کردن خوبه بهتون گفتم چرا اسم آقای تام کروز رو گذاشتم رو داستان فکر کنم داستان رو تا آخر نخوندن خب چیکار کنم لقبش بین دختره اینه چیه بگم محمد رضا گلزار یا بگم بهرام رادان خوبه؟

بد کاری کردم برای حفظ آبروش اسم اصلی نیارودم؟

دوم اینکه دوستان من ویلیام شکسپیر نیستم اینجا براتون بشینم اتللو بنویسم اینهایی که نوشتم تجربه ها و اتفاقاتی بوده که برام افتاده هیچ کدومتون رو هم مجبور نکردم بیایید داستان من رو بخونید

سوم اینکه دلیل کون سوزی خیلی از شما پسرا مثل پسرای همکلاسیمون اینکه به جذابی اون نیستید و یه دختر مث من اینطوری براتون پر پر نمیزنه اره جونم دارید از همین میسوزید :)))

چهارم ممنونم از کاربر های محترمی که خوششون اومد خصوصا آقای امیر که تولدشون رو تبریک میکنم با اندکی تاخیر

تا اولین قرار و بیرون رفتنمون براتون نوشتم اون بعد از اینکه کلی باهاش حرف زدم تا از زیر زبونش دلیل این همه پیچیدگی و….. رو بکشم بیرون ولی خب موفق نشدم خیلی خودمو کنترل میکردم که گریه نکنم نگاهامون بهم گره خورده بود آخ چه حس بدی بود کنارشی رو به روشی ولی میدونی هیچ وقت بهش نمیرسی به قول هوشنگ ابتهاج:
تاجنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
سکوت عجیبی بینمون حاکم شده بود داشتیم همون نگاه میکردیم یه گوشیم زنگ خورد طبق معمول مامانم بود شروع کرد به غرغر کردن که چرا نمیای خونه و….

که اصغر (برای اینکه آقایون سوزشون نگیره اسمش تام به اصغر تغییر میدم) گفت: چی شد از کاخ سفید بود ماموریت خورد بهت؟

خندم گرفته بود از این شوخی هاش همیشه از این حرفا میزد بهش یه لبخند زدم گفتم: بله جناب دونالد ترامپ بودن درخواست ملاقات با شما داشتن.

خندید گفت: بهتره برسونمت خونتون تا کتکت نخوردی
+وای مگه ماشین آوردی باخودت؟
-نه برات الان یه اسنپ میگرم بری زود آدرس حونتون رو بده
+وای نه توروخدا نمیخوادتو زحمت بیوفتی تا الان هم بهت زحمت دادم پول میزنم که خودت حساب کردی دیگه بیتشر از این شرمنده نکن منو
+اینقدر حرف نزن آدرس خونتون کجاست گفته بودی رسالت آره؟
-وای داری خجالتم میدی
خلاصه کلی تعارف تیکه پاره کردم و یه اسنپ گرفت و من رفتم خونه پولش هم خودش حساب کرد اون شب برام به خوبی اون که رویا پرداز کرده بودم نبود ولی به اون بدی هم نبود برگشتنه تو راه اونقدری تو فکر و خیال بودم که نفهمیدم چه طوری رسیدم خونمون رفتم خونه اونقدری خسته بودم که نه نگاه به گوشی کردم و نه به هیچی گرفتم خوابیدم صبح که پاشدم یه پیامک از اصغر اومده بود که:

سلام شیلا جان رسیدی خونه شما؟

از این پیامش احساس دلگرمی و امیدواری عجیبی بهم دست داد چه پسر خوش قلب وخوبی بود آیا با همه اینطوری بود یا فقط با من؟
سلام های یواشکی که بدون اینکه توجه دیگران رو جلب کنه و قرار های مخفی و… شروع شد ولی فقط عین یه دوست باهام رفتار میکرد همونطور که با بقیه پسر ها رفتار میکرد این رفتار ها فقط روز به روز باعث میشد که من بهش وابسته تر از قبل بشم بیشتر بشناسمش بیشتر عاشقش بشم ولی خب این رابطه جز آزار برام چیزی نداشت فقط یه برزخ رو ایجاد میکرد برام یه برزخ بود نمیفهمیدم ایراد کار کجاست عیب این ماجرا چیه راستش دیگه بیرون نرفتیم باهم مثل اون شب فقط گهداری باهم تو مسیر برگشت تا یه جایی میرفتیم همین اونم با ترس و لرز که مبادا کسی مچ من رو باهاش بگیره نزدیک های عید پارسال بود یعنی همی سال 97 که سمیرا بهم زنگ گفت: داریم میریم با بچه ها پارتی تو هم بیا.

+کیا هستن؟
– من مهسا و….. تا اینکه اسمش رو آورد
+خب باشه بزار ببینم میتونم خونه رو به یه بهنونه بپیچونم
– توبیا من بهونشو جور میکنم خیالت تخت دختر
پارتی که گفتم تقریبا یه مهمونی خودمونی بود که سیامک ترتیب داده بود همه دور هم باشیم سیامک هم یکی از رفقای فابریگ پسر قصه بود خوشحال بودم که یه فرصت دارم تا دوباره بهش نزدیکش بشم بهش وقتی که وارد سالن شدیم یعنی خونه ی سیااینا پسر قصه ما با تک تک دخترا خیلی گرم و صمیمی دست میداد و سلام علیک میکرد دخترا هم طبق معمول که از سرو گردنش شروع به آویزون شدن من زیاد اهل بزن و برقص نبودم و فقط نشستم یه گوشه شروع کردم به خوردن به قول مهدی میگفت:

تو فقط هول مزه هستی

پسر قصه هم که طبق معمول وسط همه میرقصید و میخوندو کار های همیشه رو میکرد داشتم رقصشون رو نگاه میکردم که با دست بهم اشاره کرد بیا منم ناز کردم و با چشم و ابرو گفتم نه نمیام یهو از بین همه اومد دستمو گرفتو من رو کشوند لای جمعیت خودشون منم یه کم خجالتی بودم شب خیلی باحالی بود کلی زدیم رقصیدیم خوندیم همگی باهم از بهترین خاطرات زندگیم بود تا اون موقع ولی همیشه یه حسی بهم میگفت که این خاطرات خوب یه روز برات میشه بزرگت ترین حسرت هات همیشه یه حس منفی و نامیدی داشتم که دیر یاد زود از دستش میدم دیر یاد زود همین دلخوشی ساده رو هم ندارم نمیدونم شاید اعتماد به نفسم کم بود و شاید هم حس ششم بود به قول فاطمه نمیدونم چی بود بگذریم اون مهمونی که تموم شد ساعت نزدیک های 4 صبح بود همه دخترا خونه هامون رو به بهانه تور یه روزه پیچونده بویم بعد مهمونی هر کسی یه طرف خونه سیا اینا ولو شد یکی رو زمین یکی رو مبل سیا و پسر قصه هم باهم رفتن طبقه بالا خوابیدن بقیه پسرا هم به شوخی بهشون تیکه پرت میکردن حوالی 12 ظهر بود که سیا اومد با لگد همه امون رو بیدار کرد خلاصه پاشیدمو شروع کردیم به جمع و جور کردن لباس پوشیدن بچه ها همه داشتن میرفتن فقط من و سپیده مونده بودیم که دیدیم پسر قصه اروم اروم اروم از پله داشت میومد پایین خخخخخخ چه تیپ با نمکی زده بود تا حالا با شلوار گرم کن ندیده بودمش در حالی که داشت خمیازه میکشید سپیده بهش گفت:

به به آقا …… صبح بخیر دلاور نه به کت و کروات دیشبت نه به این تیپ الانت

یه پوز خند زد به سیپده گفت: به به میبینم که زبون بازی کردی سیا در حالی دوتا ساندویج دستش بود داشت میرفت سمتش حرفشو قطع کردو گفت:

خوب خوابیدی شما دیشب؟

-آره ممنونم ولی دوتایی هم رو تختت جا میشدیم ها لازم نبود رو زمین بخوابی
+خب دیگه من از عواقبش ترسیدم

من و سپیده هم خندمون گرفته بود که سپیده گفت: خب شیلا بهتره ما بریم تا کار به جاهای باریک نکشیده یه یهو پسر قصه گفت:

کجا میرید صبر کنید میرسونمتون سپیده هم بدش نیومد انگار یه کم تعارف تیکه پاره کردو بعد شل شد

-سیا ساندویچ بازهم داری؟
+اره عزیزم دارم الان میرم برا خانوما میارم

بعد از اینکه سیامک ساندویج ها رو آوردو خوردیمو یه گپی زدیم که پسر قصه گفت:

خب خانوم پاشید پاشید بریم دیگه سیامک جان بابت همه چیز ممنونم حاجی اومد سلام من رو بهش برسون
+ ای دربه در حاجی بفهمه اهل این برنامه هایی زنده زنده کبابت میکنه
-(یکی با دست میزنه به سیا و میگه) کبابت نه کبابمون بعد میخندن باهم
من سپیده که اون روز دلمون رو صابون زده بودیم که بنز سوار شیم یه کم به مردم پز بدیم ولی خورد تو حالمون اون آقا 206 آورده بودن خورد تو حالمون بد جور هم خورد نشستیم تو ماشین و سپیده خونشون نزدیک آزادی بود که زود تر ازمن پیاده شد منم که وقت پیدا کردم دوباره برای سوال پیچ کردن هام با این سوال شروع کردم

+بچه ها میگفتن بنز؟
-دوباره شروع شد (با نوعی گله و شکایت)؟
+نه فقط شنیده بودم که داری یه کم تعجب کردم
-اره دارم منتها اینم دارم حالا چی به تو اون بچه ها میرسه؟
+هیچی کنکجکاویه دیگه
– همیهش سعی کن تو یه موضوعی کنجکاو باشی که برات مفید باشه
+بله شما درست میگید ضبطت نمیخونه؟
– میخونه ولی فکر نکنم تو دوست داشته باشی
+حالا بزار تو آهنگتو ببینم چی داری دوست داریم یا نداریم
– باشه بیا این ریموت ضبظ هرچی خودت دوست داری رو گوش کن هر چی هم که دوست نداری بزن بره که مطمئنم تو هم مثل بقیه هیچ کدوم رو خوشت نمیاد
+ حالا ببینیم

ضط رو پلی کردم وای خدا چه آهنگی هایی به قول فاطمه آهنگ هاش هم مثل خودش خاص بود اولین آهنگ مال سرژیک بود ای عروس مهتاب ای مستیه می ناب….. وای عالی بود سالها بود که دنبال این آهنگ ها بودم یادش بخیر دهه هفتادی یادشون میاد که چقدر تو عروسی ها میخوندیم این آهنگ ها رو آهنگ بعد رو که پلی کردم عالی بود محبوت ترین آهنگم بود خودمم گوش میکردم منتها با صدا سیاوش قمیشی نه عارف و اون عاشق عارف بود بیشتر آهنگ هایی هم که گوش میکردو…. مال عارف بود شروع کردیم باهم خوندن این آهنگ رو:

قصه من و غم تو قصه ی گل و تگرگه ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه

با خنده آهنگ رو باهاش هم خونی میکردم با جالب بود واثعا این آهنگ تطابق عجیبی داشت با داستان عشق من نسبت به اون بیت بیت آهنگ لحظه به لحظه ی رابطه ما رو توصیف میکرد

کاش بشه اما نمیشه این مرام روزگاره رفتنت همیشگیه دیگه برگشتی نداره

اونقدر اینکار بهمون حال داد که سه بار این آهنگ رو برگردوندیم عقب و از اول تا آخرش رو خوندیم باهم صدای قشنگی هم داشت طبق معمول همیشه تو حال و هوای خودم غرق شده بود که زد بهم و گفت:

خب دیگه فکر نکنم خوب باشه ببرمت تو محلتون شاید برات بد بشه
+اره راست میگی ولی خیلی خوب بود ها خیلی هم خوش گذشت مرسی
– خواهش میکنم
+ ببخشید بهت زحمت دادم مزاحمت یه روز این همه محبت رو امیدوارم جبران کنم
– نه بابا این چه حرفیه چی میگی شما خدافظ
+بسلامت
بعد از اون که اوایل اسفند ماه بود دیگه همو زیاد ندیدم حقیقتا زیاد هم باهم حرف نزدیم چون اون یه کم مشغول مشغول بود منم تو همون برزخی که بودم بودم فقط یه کم این خوش رفتاری ها امیدوارم کرده بود آخرین هفته ای بود که مثلا خبر مرگمون میخواستیم نریم که همه سر کلاس حاضر شده بود جز پسر قصه استاد ها که همه عاشقش بودن اصلا یه روز که نمیومد کلاس یکی از ارکانش کم بود نه شوخی بود سر کلاس نه خنده نه مزه پرونی نه هیچی خب بگذریم وقت حضور غیاب استاد پرسید که آقا کجا تشریف دارن که سیامک که همیشه به شوخی به بقیه میگه: من مدیر برنامه هاش هستم پا شد و گفت:

استاده رفته خارج
+ ا بسلامتی بالاخره راهی شده برا ادامه تحصیل رفت؟
– نه استاد با خواهرش و برادرش رفتن برای دیشب پیام داد گفت: بعد از عید در خدمتتون هستم
+(باخنده) ا منتظریشیم آقای بهمن آبادی به رفیقت بگو سوغاتی یادش نره بیاره (همه باهم میخندن)

شوت تو مشتم حالم گرفته شد یه کمم عصبی شدم از اینکه بدون خداحافظی و اینکه بهم بگه گذاشته رفته کفرم درومده بود از دستش وای خدا عید کوفتم شده بود همش میگفتم اگه بمونه اونجا و نیاد چیکار کنم و از این فکر ها تو ایام عید هم طبق یه عادت که از زمان مدرسه داشتم شبها تا صبح بیدار بودم و لب پنچره آهنگ گوش میدادم وای یادش بخیر خونه قدیمیمون اتفاقا همین دیروز از اونجا اساس کشی کردیم لب پنجره اتاقم که میشستم نیستم فروردین میزد تو دماغم بودی یاس های حیاط همسایمون با آهنگ هایی که برام تو تل فرستاده بود یکیش که فرانسوی بود هیچی نمفهمیدم ریتمش فقط قشنگ بود یکیش هم که من از تو داریوش بود و اصل کاری که باهاش خیلی حال میکردم آرامش بود مال عارف وای دیوننه میشدم وقتی این تیکه رو میخوند و منم پسر قصه رو کنار خودم تصور میکردم:

تو که باشی همه دنیا شبیه آرزوم میشه روز های سخت تنهایی توکه باشی تموم میشه
چقدر خوشبختی نزدیکه کنار من که راه میری از این دنیا رها میشنم تو که دست هامو میگیری

کلا دختر رویا پردازی هستم از بچگیم همینطوری بودم ولی بدترین چیز همین داستانیه که دارم براتون مینویسم چون حکایت کسیه تا دم رود خونه میره ولی تشنه مجبوره که برگرده.

یه تشکر هم میکنم از کابران محترمی که از داستان خوششون اومد و خواستن براشون ادمه بنویسم فقط به عشق اونها نوشتم.

پایان قسمت دوم

Date: ژانویه 1, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *