دانلود

دو جنسه با کیر کلفت

0 views
0%

دو جنسه با کیر کلفت

 

 

 

یه متن دیگه فرستاده بودم که به خاطر «نداشتن تم سکسی» منتشر نشد و بعدش شروع کردم به نوشتن این یکی. این خاطره نیست. یه داستان تخیلی سکسیه که با معمولِ چیزایی که می نویسم خیلی فرق داره. خیلی سریع نوشتمش و معذرت اگه اشکال نگارشی داره.

وقتی دستای النازو می گرفتم همه ی حس گناهم از خیانت به زنم از بین می رفت. چشم های اغواگر سیاهش بهم چشمک می زدند. انگشتاش دور شست دستم سفت می شدند و بدون هیچ حرفی بهم می فهموند چقد حشریه.

دستش از دستام جدا می شد و از روی شلوار کیرمو تو ماشین می مالوند. از حس خوبی که داشت چند ثانیه چشامو می بستم و بعد که پلکامو باز میکردم چشم به لبخند شهوت انگیز رو لباش می افتاد. هیچ وقت زنم، مهشید، این جوری بهم نگاه نکرده بود. هیچ وقت حس نکرده بودم که واقعا سکس با منو می طلبه و حالا این دختر بیست و سه ای که حالا بعد از سال ها پیدا کرده بودم تمام عقده های درونم رو آروم می کرد. هشت سال بود که تو این شرکت قطعات مترو کار میکردم و این اولین بار بود که به یکی از کارمندای تازه وارد خانومش انقد علاقمند می شدم. الناز وقتی منو میدید هزارجور عشوه می ریخت و با صدای نازک دخترونه ش با روح و روانم بازی می کرد. می دونست زن و بچه دارم. می دونست زنباره و خیانتکار هم نیستم و این اولین بارمه. ولی لعنتی همچنان دلمو می برد و با توجهی که بهم نشون میداد یه نقطه فراری برام می ساخت از اون خونه ی نفرین شده ای که دلم نمیخواست بهش برگردم.

چرا بخوام برگردم؟ که جیغ جیغای زنمو بشنوم، بی توجهی های بچه م به باباشو ببینم، ببینم که چطور این زن بچه رو علیه باباش شورونده، ببینم که چطور خودشو پیش بچه عزیز میکنه و پشت سر من از من بد میگه. بعد از ازدواج اصلا یه چیزی تو رابطه ی ما مرد… عشق. همه ش شد انجام وظیفه و روزمرگی. ما دیگه تو خونه زن و شوهر نبودیم، بیشتر شبیه دو تا همکار بودیم که وقتی به هم می رسیدیم گونیِ غرغرهامونو واسه همدیگه می بردیم و از زمین و زمان بد می گفتیم بلکه از بین رفتن عشق بینمون رو از یاد ببریم. الناز واسه من یه راه حل هیجان انگیز بود، یه راه حل خطرناک.

از ماشین که پیاده شدیم پشت سر الناز رفتم داخل آپارتمان آپارتمان کرم رنگش توی مهرشر. وقتی از پله ها بالا رفتیم وارد خونه ی الناز تو طبقه ی دوم شدیم. این بار دومی بود که وارد به اصطلاح مکانش می شدم و الناز بهم گفته بود هم خونه ش، نرگس، از خونه نمی ره و اگه هم واسه کلاسای دانشگاش بیرون می ره ساعتاش با کار الناز همزمانه. واسه همین هم این باری که می تونستم با الناز سکس کنمو واقعا غنیمت می شمردم.

وقتی داخل خونه رفتیم الناز ساق پاهای ظریف برنزه ش رو با درآوردن مانتو و شلوارش برهنه کرد. سوتین و شورت سوتین صورتی رنگی پوشیده بود که با هیکل متناسب و کمر باریکش حسابی قشنگش می کرد. موهای بلند عسلیش روی شونه و سینه هاش ریخته بودند. سوتینش رو از تنش بیرون کشیدم و کس لطیف و صافش رو لخت کردم. با چشای نسخش، دستاشو روی تنم لغزوند. انگشتاش با دکمه های لباسم وررفتند و پیرهنو از تنم کندند. بعد جلوم زانو زد و مشتاقانه ازم خواست کمربندمو باز کنم و کیرمو بذارم دهنش. دستمو تو موهای عسلی رنگش فرو کردم و صورتشو چسبوندم به کیرم. با زبون خیسش با کیرم بازی میکرد و آه از نهادم بلند می شد. کیرم داغ می کرد و از لذت لبم رو می گزیدم. الناز که حسابی کیرم رو خورد بلند شد و خودشو با سرخوشی انداخت رو تخت. کاندوم روی میز توالت رو که برمی داشتم به انعکاس خودم تو آینه ی میز توالت خیره شدم.

یه مرد سی و پنج ساله، با موهایی که هنوز جوگندمی نشده ن، با چهره ی معمولی و ته ریش. یاد ده ها باری افتادم که وقتی با زنم سکس میکردم چهره ی سن گرفته و خسته ی خودمو تو آینه نگاه می کردم ولی حالا حس میکردم تصویر من تو آینه ده ها سال جوون تر شده. لابد مهشید از صبح هزار بار بهم زنگ زده بود که خریدای امروز و کارای بچه رو بهم بگه. من چقدر ازش دور بودم… چقدر بی خبر بود از حال من. یهو به فکرم رسید اگه بفهمه چی؟ ولی فکره رو سریع از ذهنم دور انداختم. با یه دختر خوشگل حشری تو اتاق آخه کی می اومد حال خودشو با این فکرا بگیره؟ لبخندی زدم و گفتم: «کست خیس کرده الناز؟»

لعنتی چقدر روی تخت با اون افشاره ی موهای بلندش خوشگل شده بود. پاهاشو برام باز کرد و با حالت خمار و لذتزده ای بهم لبخند زد: «اره عشقم…»

انگشتای لاک زده ش رو روی کوسش لغزوند و تر شدن سوراخ کسش رعشه ای به اندامم انداخت. کیر درشت و سفتم رو روی نرمی کوسش مالوندم و با لبام پوست نرم و لطیف گردنش رو خوردم. نفس نفس زنان با حس قلقلک آمیزی خندید و گفت: «راستی هادی… گفتی برام… پول می ذاری پس چی شد؟ مگه من… دوس دخترت نیستم؟»

«می ذارم عزیزم. الان وقت این حرفا نیس. اوفف چقد داغ کرده…»
دستم حالا روی کس داغش بود و انگشتم داشت توی خیسی گرمش می چرخید. آه و اوه های پرلذتش بیشتر از هرچیزی بهم لذت می داد. یاد زنم افتادم که با اکراه و از رو وظیفه لباساشو در می آورد و وقتی هم که توش تلمبه می زدم مرتب می گفت اه درد می کنه ولم کن هادی. حتی خاطره ش هم سردم می کرد. لبامو رو لبای الناز فشار دادم و تصور کردم که هیچ وقت با مهشید ازدواج نکرده م. با ذهن خالی از عذاب وجدان آلتمو با کاندوم توی کس الناز فرو کردم. ناله هاش حالا جوندارتر شده بود و نفس زنان برام حرفای سکسی می زد. از حرف زدن موقع سکس خوشم میومد و باعث می شد حال بیام. تلمبه هام حالا محکم شده بود و تخمام به باسنش می خورد و حشری ترم میکرد. با لذت گفت: «وای هادی آبتو بیار توم…»

همون لحظه انگار کل بدنم ارضا شد. رعشه ای تو تنم افتاد و حس کردم آبم اومده. هنوز داغی دهانه ی کسش روی کیر حس گرم و مطبوعی داشت ولی دیگه کیرم شل شده بود. ماچ آبداری از لپش کردم و به پشت غلتیدم روی تخت. نفسام به شماره افتاده بود و ذهنم کامل سفید شده بود و خیره خیره به سقف نگاه میکردم. اصلا حواسم نبود الناز داره چی کار میکنه که یهو اومد رو تخت . دیدم لباساشو پوشیده. گفت: «هادی بازم کیف پولت خالیه که!»
اصلا حالش رو نداشتم که جوابش رو بدم و این پول پول کردناش رو مخم می رفت. بعد از چند ثانیه گفتم: «من کی بهت اجازه دادم کیف پولمو باز کنی الناز؟»

الناز نق نق کرد: «قرار بود برام دو میلیون بذاری! بهت گفته بودم که اجاره خونم مونده و شرکت هم چار ماهه بهم حقوق نداده. پولم کو هادی؟»

با لحن عصبی ای گفتم: «تو مگه جنده ای که بعد سکس ازم پول میخوای؟»
الناز از عصبانیت سرخ شده بود. اخماش توی هم رفت و از اتاق زد بیرون. صداشو شنیدم که پشت تلفن با یکی یه چیزی گفت ولی با بی تفاوتی تو اتاق موندم و کاندومو با دستمال انداختم تو سطل آشغال. فکر کردم لابد داره با صابخونه ش چونه می زنه اما بعد یه خرده تعجب کردم که انقدر با پچ پچ صحبت میکنه. از جام که بلند شدم و شورتمو پوشیدم. یهو صدای در زدن اومد. از الناز مضطرابه پرسیدم: «کیه؟»

الناز قدمای بلندی به سمت در برداشت. موهای بلند پشتش ریخته بود و وقتی راه می رفت موج می خورد. وقتی پشت در رسید گفت: «نگران نباش همسایه بغلیه، الان دکش می کنم بره.»

اما در کمال تعجب من در رو باز کرد و از چارچوب در، دو تا مرد هیکلی داخل اومدند. یکی شون که بلندقدتر بود موهاشو تراشیده بود و رو بازو و گردنش پر از زخم چاقو بود. با اخم ترسناکی که رو صورتش بود به اون یکی مردی که همراش بود اشاره کرد بیاد داخل. دومی سیاه چرده و سیبیلو بود و چشمای وق زده ش از همون اول افتاد رو من. من با زبون بند اومده کمی عقب رفتم.
از این که فقط یه شورت پوشیده بودم و تو این وضعیت می دیدنم هول کرده بودم.
الناز رو به من برگشت و با لبخند شرورانه ای گفت: «داداشیام اومدن، هادی. قرار نبود انقد زود زیارتشون کنی ولی با این دست دست کردنات مجبورم کردی. جواد، کریم، میخوام یه درس خوبی به این بی ناموس بدین که وقتی یه قولی میده پاش وایسه، دختر مردمو اذیت نکنه.»

نفسم تو سینه حبس شده بود. اصلا نمی تونستم این صحنه رو بفهمم. مرد قدبلندتری که انگار کریم بود دستی به باسن الناز کشید و تن ظریف النازو به خودش چسبوند.

با صدای کلفتش گفت: «مادرنزاییده کسی النازِ منو اذیت کنه و تاوونشو پس نده. پولتو نداده آبجی یا گوه دیگه ای هم خورده؟»
من که ازاری به الناز نرسونده بودم. اصلا این مرده کی بود که این جوری راجع به الناز حرف می زد؟

الناز با صدای جیغ جیغوش گفت: «مفتخوری کرده. زن و بچه شو ول کرده و با هزارتا خواهش و تمنا ازم خواس بیاد اینجا که استفادشو ببره. دو دفعه س اومده دریغ از یه قرون پول که بیاره واسم.»
نمی فهمیدم چه اتفاقی داره می افته. النازِ من؟! یعنی این مرتیکه ی گولاخی که جلوروم میدیدم کارچاق کن الناز بود؟!

با ترس گفتم: «به جون هر کی دوس دارین من اصن نمی دونستم الناز این کاره س! من فکر میکردم دوست دخترمه، عاشق همیم!»
الناز تو روم نگاه کرد و پوزخند وقیحی زد. این الناز هیچ شباهتی به النازی که سوار ماشینم می شد و برام زبون می ریخت و بهم پیامای عاشقانه میفرستاد نداشت. با لحن شرارت باری گفت: «همه وقتی به این جا می رسن از این بهونه ها میارن.»

جواد جلوتر اومد و گفت: «بیخیااالِ این حرفای عشق و عاشقی. مهم اینه که مایه چی داری الان. اگه نئری مجبوریم فیلم تو و النازو به زنت بفرستیم اون وخت بد آبروت می ره.»
آب دهنم رو قورت دادم. به قیافه ی دیومانند کریم و چشم های وزغی جواد نگاهی انداختم و گفتم: «چقد؟»
حالا هرچقدرم در حقشون اجحاف کرده باشم، برام آبروم پیش زن و بچه م مهم بود.
الناز پیش دستی کرد و گفت: «سی میلیون، هفته ای یه میلیون بهمون میفرستی.»
دندونامو به هم فشردم و گفت: « احمق گیر آوردی؟ واسه یه فیلم سی میلیون باج به یه جنده ی بی پدر مادر نمی دم…»
قبل این که بتونم چیز دیگه ای بگم دنیا با مشتی که کریم تو صورتم فرود آورد سیاه شد.

قهقهه ی الناز گوشمو پر کرد که می گفت: «ببین این لاشی بهم چی میگه. انگار خودشو خیلی بالا گرفته.»

خواستم تلافی مشت اون مرتیکه رو دربیارم ولی دستمو که برای مشت بالا آورده بودم گرفت و با دست دیگه ش ضربه ی محکمی به شکمم زد. انگار دیافراگمم رو پاره کرده باشن نفسم بند اومد. سینه م داشت از درد منفجر می شد. از زمان دبیرستانم تا حالا دعوای بدنی این جوری نکرده بودم. سرفه کنان با زانوهای شل شده تلوتلو خوردم. اونا هم دیدن من با یه ضربه از پا دراومدم، بعدش دیگه بارون کتک بود که سرم می ریخت و دیگه جز جمع کردن خودم زیر لگدای این دو تا به اصطلاح داداشیای الناز کاری از دستم برنمی اومد. صدای النازو میشنیدم که با لذت کتک خوردن منو می دید و تشویقشون میکرد. باورم نمیشد که این پتیاره همون دوست دختر نازنینی باشه به عشقش امید داشتم. وقتی بالاخره کتکارو خوردم و تموم شد، وسایلم رو پرت کردن بیرون و راهی م کردن برم. گفتند تا پولو بهمون ندی ولت نمیکنیم و میایم جلو در خونه تون آبروتو می بریم.

با بدن کوفته و کبود راهی ماشینم شدم. با کلی تحقیر و توهین. با خودم فکر کردم الان به زنم بگم این کتکا رو کجا خوردم. بگم رفتم جنده بلند کردم و کار چاق کناش آش و لاشم کردن؟ یعنی اگه فیلم بیرون رفتن من و النازو حرفامونو بهش نشون میدادن مهشید طلاق می گرفت؟ پای خود الناز گیر نبود که با یه مرد زن دار دوست شده بود؟ ولی اصلا این دختر مگه آبرویی برای از دست دادن داشت؟

توی ماشین که نشسته بودم با خودم زمزمه کردم: «این کی بود که بهش اعتماد کردی، هادی؟ کی بود؟»
دستای لرزونم رفت سمت سوییچ ماشین و توی سوراخ چرخوندش. فکر میکردم برای اولین بار بعد از این هشت سال اخیر می تونم مزه ی عشقو بچشم. ای کاش هیچ وقت با الناز آشنا نشده بودم… ای کاش دستم می شکست و اون شماره ی لعنتی مو بهش نمی دادم. ای کاش مثل جوونیام پرانرژی بودم و حسامو به مهشید میگفتم و زندگی مو از نو میساختم.

گوشی تلفنم رو برداشتم و نگاهی کردم. چند تا میسکال و یک پیام از مهشید رو صفحه ش بود که میگفت: «عزیزم دیر کردی. کجایی؟»
شوری خونی که تو دهنم بود رو قورت دادم و سرمو گذاشتم رو فرمون. فقط ترتر موتور ماشین بود که تو گوشم طنین می نداخت. یکی اون دورها منتظرم بود.

Date: مارس 31, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *