دانلود

دو جنسه خوشگل

0 views
0%

دو جنسه خوشگل

باره شروع شد .. خانوم دوباره با شوهرش ، ینی نه! ببخشید شوهر جونش اومده بود شهرستان تفریح!
هیچ وقت یادم نمیره چطور انگشترمونو پس فرستاد که به اون آقای دکتر یا همون آقای اسکل جواب مثبت بده!
تقصیر عمه نبود. تقصیر خودش بود . اگه بخاطر اینکه رو حرف عمه چیزی نگه قبول کرده بود ، دلم نمیسوخت.
ازین میسوزم که نشناختم چقدر جاه طلب بود.
البته وضع منم همچین بد نی. یه مغازه فروش فرش دستباف و صنایع دستی دارم ، که اگه هرروز ده صبح تا به تازگی ام با دختر همسایه مون نامزد کردم.
علقه ای بش نداشتم ولی اون دوسم داشت … مام گفتیم خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد ، خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!
الانم راضی ام. دوسش دارم .چرا که نه .. مگه غیر از یه زن خاطر جمع و یه خونه که خستگیام توش در بره چی میخوام؟ راضیه ام همیشه میگه همینکه دوسم داشته باشی کافیه!
بله میگفتم!…. خانم با آقای متخصص اومده شهرستان و چه کاروانسرایی بهتر از خونه ننه ما!

_ احمد امشب زود بیا .. عمه تم هست زشته
زن مشتری رو حواله دادم به فرشای جلوی مغازه تا خودش ببینه
خیال میکرد امشب واسه اینکه ریخت نحسشو نبینم دوباره میرم پیش راضی!
ولی چون دقیقا دیروز شکراب شده بودیم راهی بجز خونه رفتن نبود
کتونیای مشکیمو جلوی جا کفشی کنار دو جفت کفش ست قرمز دراوردم و یه ضربه به در چوبی هال و رفتم تو!
همه به کنار… برگشتن سرش و خیره شدن یه حفت چشم توسی گربه ای به طرفم یه ور!
نه… طرف از نظر هیکلی ام حتی از من سر بود . واقعا حس کردم ریختم! حس باب اسفنجی بودن بهم دست داد . منم بش دست دادم :-)… عینکی بود اما برعکس بقیه دکترا کچل نبود .
کتشم که هنوز تنش بود با جورابای سفید نشسته بود رو مبل و منو که دید بعد ازینکه چیزی دم گوشش گفت و من فکر میکنم این بود : الان باید پاشی دست بدی! ، بلند شد سلام کرد و دست داد .اینقدر شل که حس کردم نباید دستشو اونقدر الکی میفشردم. بالاخره دکتر مملکت بود . پرستیژی داشت واسه خودش.لباساشون با هم ست بود . یه بچه ام بغل عمه بود که احتمالا حاصل جفت گیریشون بود . بگذریم ،
بعد یه ماچ و بوسه ی طولانی با عمه خانم ، رفتم تو اتاقم واسه عوض کردن لباس.
هنوزم خیلی قربون صدقه ام میرفت عمه! .. هعی!
دوش گرفتم و بیرون که اومدم داشتم خودمو خشک میکردم که کسی از پشت بغلم کرد . مامانم نبود ، دستای راضیو شناختم!
دستاشو باز نمیکرد و سرشو از پشت چسبونده بود به کمر لخت و مرطوبم..
این همونه ؟
بوی رقیب شنفته بود . یا مامانم گفته بود نمیدونم ولی بالاخره دهنم سرویس بود انگار.
کی همونه ؟
با دستایی که اومده بود جلوی چربی کوچولوی شکمم پیچِ حوله رو گرفت و گفت_ خودتو نزن به اون راه … احمد!
سرمو آوردم پائین… بله اگه یکم دیگه ادامه میداد و اینطوری احمد صدام میکرد رسما خل میشدم و رئیس از چاک حوله میپرید بیرون و شاید راضی فکر میکرد هَوَلم.
دستشو پس زدم و رفتم سمت کمد دیوار ی که بازش کنم ، دنبالم اومد … خندم گرفت
همینکه برگشتم چیزی بهش بگم در اتاق باز شد و …
خوش بود .سرخ شد … سرشو انداخت پائین و با حرص گفت _ کیفمو کنار چوب لباسی میدین؟
راضیه ، ایشششش گویان کیفشو داد دستش ، درو قفل کرد و دوباره اومد طرفم.
لبخندم شل شده بود و انگار سرحال شده بودم تا واسم دلبری کنه ..
خودمو شل گرفتم و هولم داد تا پشتم چسبید به کمد دیواری و اومد تو بغلم
خودشو رو بدنم کشید تا بیاد کنار گوشم ، همونجا که مورمورم میشد گفت_ من سر ترم یا اون؟
و همزمان دستشو کشید جایی که نباید میکشید!!
سرمو خم کردم رو گردنمو و خمار فقط نگاش کردم
نرمی پایین گوشمو گرفت تو دهنشو با زبونش خیسش کرد .
آب دهنمو قورت دادم… لال شده بودم. اینجور وقتا حرفم نمیومد!
کمر حوله شل شده بود . تنشو تو دستام گرفتم و هولش دادم سمت ردیف پتویی که کنار دیوار و زیر تکیه ها انداخته بودیم ..
دامن تنش بود !… ما یبار بعد عقد رابطه داشتیم و کاری که نبایدو کرده بودیم قبلا! این دومین بار بود … با تحریک خودش ، بدجوری خل شده بودم.
منو نشوند و خودش نشست رو پام!
یکم خودشو جابجا کرد و درست نشست روی رئیس
دوباره گفت_ نگفتی!
چشماش ازین فاصله صورتشو شبیه یه بره آهو میکرد .
اینکه هشت سال ازم کوچیکتره و اینطوری تو بغلم جا شده دیوانم میکرد
بوسیدمش! … تند و بی مقدمه.. اینطوری دوست داشت ، میدونستم اینو! از فیلم مورد علاقه اش فهمیده بودم ازین نوع بوسه خوشش میاد ..
به خودم که اومدم دیدم داره خودشو روم بالا پائین میکنه و لپاش سرخ شده!
قبل ازینکه سرب مذابم بیاد تو بدنش ،
صدای گریه بچه از بیرون اومد و مامان صدام کرد
زودی پرید پائین
وای! آبروم رفت!
گردنمو دادم عقب و زیر لب گفتم سگ تو روحت
نگران گفت _ چی شد؟
چشمای خامش میگفت نفهمیده منم اصراری نداشتم
حال تخمیمو توضیح بدم.
هنوز نرفته بود بیرون که صداش زدم و بیحال یه ماچ هوایی واسش فرستادم..
با یکم تجسم تنش رو تنم ، جریان ماگما هم اومد و راحت شدم.
هم خستگیم در رفته بود و شارژ شده بودم هم مفتی مفتی آشتی کردیم با هم!
وقتی آماده شدم برم بیرون یه پاف اسپری زدم رو تیشرتم .
سینی چای رو من بردم گرفتم جلوشون که با لبخند تلخی برداشت و نگاهی مظلومانه هم به راضی انداخت که چارچشمی زوم کرده بود اینور!
وقتی داستیم میوه میخوردیم و فیلم میدیدیم ، بچه هه دوباره زرتی گریه کرد .
بچه رو دادن دست آقای دکتر که ساکتش کنه
بچه هه تا دم مرگ رفت تو دستان بیحرکت اقا که راضی گرفت ارومش کرد .
میگم شاید شیر خشکش بهش نمیسازه
اینم اظهار نظری بود که بالاخره نومزدین ما باید میکرد .
بعضی وقتا که من تیکه میپروندم به بازیگر تلویزیون همه میخندیدن ولی آقای اسکل فقط خیره به تلویزیون همچنان میوه پوست کنده تناول میکرد و این وسط راضی از هیچ کاری واسه دلبری از من فروگذار نمیکرد و منو به خنده مینداخت.
شب با اینکه دلش نمیخواست بره خونشون فرستادمش بره
بماند که دم در تو حیاط با اینکه میدونست طرف داره نگامون میکنه پرید بغلم و لپمو بوس کرد.
شب ، اقای دکتر رفت واسه بچه دارو بخره .. جل و پلاسمو برده بودم پشت بوم چون خونه یه خوابه بود تو اتاق من راحت باشن ..
به عنوان اخرین وسیله بالشمو زدم زیر بغلم با بشقاب هندونه راهی پشت بوم شدم.
وسط راه پله ها نمیدونم چطور ریسک کرد و خودشو به من رسوند گفت
اینکه زجرم بدی بهت لذت روحی میده؟
نمیفهمیدم چی میگه .. منگ بودم. با یه پیراهن بلند و یه شیشه شیر تو دستش وایساده بود جلوم چرت میگفت
با بشقاب زدمش کنار گفتم برو کنار شر درست نکن
رفت کنار ولی همینکه به پاگرد رسیدم خودشو بهم رسوند و گردنمو گرفت
برگشتم ، صورتمو گرفت و لباشو گذاشت رو لبام.
یک ثانیه نشد که در هال باز شد و عمه ازون پائین ، مات و مبهوت همه چیو دید .
خودمو کشیدم عقب اونم یکم رفت عقب تر و عمه گفت_ خیلی بیشرفی احمد!
منم دخترشو با بشقاب هندونه هل دادم سمت دیوار و از پله ها که میرفتم بالا ، آخرین چیزی که عمه و دخترش دیدن پوزخند تلخم بود و آخرین صحنه ای که تو ذهن من بود ، یه جفت چشم بی گناه بود که با پلاستیک شیر خشک از تو حیاط ، خیره بود به پنجره ی باز پاگرد …
در پشت بومو کوبوندم و بی توجه به گریه های بی امانش ، دلم به این خوش بود که آقای اسکل همه چیو دیده.
رمز تلگرام گوشیو زدم و رفتم تو پی وی کسی که سه سال فقط واسه همچین لحظه ای شمارشو نگه داشته بودم.
نوشتم : خوشبختی به خوب حرف زدن و خندیدن نیست به وفادار موندنه.
بعدم کلا از گوشیم پاکش کردم چون بدجوری از چشمم افتاد
رفتم تو پروفایل راضیِ خودم!.. که حتی بخاطر من دانشگاه نرفت.. بخاطر تعصب الکی من! بیشتر که بهش فکر میکردم بیشتر عاشقش میشدم.. اصلا شاید خودم پیشنهاد بدم دوباره بره دانشگاه.
یکی از عکسای دوتائیمونو گذاشته بود .. واسش نوشتم تو سر تری!
هواشو کردم دوباره.. نمیشد الان برم پیشش و دوباره داشتم داغ میکردم.
چشمامو بستم ، هندزفریمو گذاشتم تو گوشم و بی توجه به صدای استارت ماشین کسی تو حیاط خودمو واسه یه صبح شلوغ آماده کردم.
عشق ، لهیب دو نگاهه نمیدونم
یا اینکه حدیث یه گناهه نمیدونم
عشق تمنای دو قلبه نمیدونم
یا اینکه رفیق نیمه راهه نمیدونم
عشق سوال بی جوابه
تقصیر پیاله ی شرابه
در سینه نشوندنش ثوابه
یا اینکه حباب روی آبه

Date: January 20, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *