دو جنسه عاشقه کیر

4818
Share
Copy the link

دوستان سلام من حامدم (مستعار) داستانم واقعیه ولی باورش برای خیلی ها
سخته
اوایل تابستان 96 بود که قصد کردم ایران رو ترک کنم و برم انگلیس البته قاچاقی و کیس پناهندگی ، من متاهلم ولی خانوادم رو نمی تونستم ببرم
کارهام رو جمع و جور کردم و از راه صربستان و بعد یونان و از یونان فرانسه و از فرانسه شهر کاله ودانکیخ( جنگل که همه تو اخبار شنیدند و می دونند)خواستم راهی بشم که داستان و اتفاق عجیب من از اینجا شروع می شه
توی جنگل دانکیخ اگه اطلاع داشته باشید مهاجران زیادی وجود دارند که می خواند از دانکیخ برند شهر دوور انگلیس و از اونجا اعلام پناهندگی کنند در دانکیخ بیشتر پناهندگان کرد هستند و بقیه ایرانی (به نسبت تقریبا 90 به 10 ) روشهای زیادی هم هست برای رفتن من جمله ماشینی و عبور از پورت ، هوایی ،خود انداز و با قایق
من با خانواده ای کرد البته کرد ایران (اطراف سنندج) اشنا شدم که یک زن و دو پسر و یک دختر داشت ، پسر 4و 7 ساله و یه دختر 13 ساله بسیار زیبا با اندام ظریف دختری واقعا محشر (از الان فحش ندید چون من به این دختر نظری نداشتم و سن من با اون اینقدر متفاوت بود که من حتی بهش فکر هم نکنم (من40سال دارم) )اسم این دختر جاسمین بود ( جاسمین اسم انگلیسیه نه کردی و در فارسی ما می گیم یاسمن ،اسم شناسنامه ایش یاسمن بود ولی جاسمین صداش می کردند )
این خونواده پولی نداشتند که به قاچاق بر بدند تا ببردشون به همین خاطر ماه ها بود که اونجا بودند و می خواستند خود انداز برند که نمی شد ، سیروان پدرش که دوست من بود از اتفاقاتشون خیلی برای من تعریف می کرد و به همین خاطر دوست شده بودیم و به چادر های هم رفت و آمد داشتیم و سیروان جز من به کسی اونجا اعتماد نداشت و من هم ادم قابل اعتمادی بودم
من قصدم رفتن با قایق بود و یه اکیپ برای این کار جور کردیم و شبی که می خواستیم بزنیم به اب با سیروان و خانوادش خداحافظی کردم که لحظه خداحافظی سیروان من رو کشید کنار و یه خواهش ازم کرد :
– حامد جان می تونی یه کمکی بهم بکنی
– جونم سیروان جان چه کمکی؟
– میشه یکی از پسر ها رو باخودت ببری
از این درخواستش شکه شدم
-نه سیروان ما تعدادمون مشخصه و قایق ظرفیت بیشتر نداره ،در ثانی پسرات کوچیکند و دریا خطرناک ،اونا اگه خدای نکرده بیفتند تو اب من چه کنم
قاطعانه نه گفتم و خدایش درخواستش نشدنی بود
اینجا بود که درخواستش مسیر زندگیم رو عوض کرد
– پس حامد جان جاسمین رو ببر
– نه اقا سیروان گفتم که تعدادمون مشخصه و بقیه گروه نمی پزیرند و خطرناک ، جاسمین هم بچه هست و ثانیا دختر که دیگه بدتر و مسئولیت دوچندان
سیروان ول کن نبود و التماس می کرد که دخترش رو ببرم تا بارش کم بشه و بتونه بقیه رو هم کم کم اینجوری بفرسته
اینقدر التماس کرد که گفتم بیا بریم دم قایق ، لحظه حرکت اگه بقیه بچه ها اجازه دادند من حرفی ندارم و ثانیا مسئولیتش رو قبول نمی کنم که باید نوشته کتبی بدی و ثالثا اگه رسیدیم سرنوشتش به من ربطی نداره و باید خودش جدا بره پناهندگی بده
سیروان نوشته رو داد و قبول کرد شرایط من رو و بچه ها هم موافقت کردند تا بیاد
بگذریم که در دریا به ما چی گذشت و تا پای مرگ رفتیم و چه شانسهایی که نیاوردیم تا رسیدیم انگلیس و خودمون رو به پلیس معرفی کردیم (این تیکه داستانش یه کتابه که جای گفتنش اینجا نیست )
دوستان در ضمن گفتن این موارد و مقدمه چینی ها لازمه چون هم شما در عمق قضیه قرار می گیرید و فحش نمی دید و هم اینکه ادامه ماجرا براتون قابل باور می شه
در دانکیخ با پدرش قرار گذاشتیم که جاسمین از من جدا بشه و خودش رو به کمپ معرفی کنه و من جدا اعلام پناهندگی بدم ، ولی قبل معرفی به پلیس پدرش تلفنی در واتس اپ از من خواهش کرد که اون رو دختر خودم معرفی کنم به دو دلیل 1- کیس من رو زود تر قبول می کنند و 2 – سیروان می گفت نمی خوام سرنوشت نامعلومی دخترم داشته باشه
علی رقم عدم رضایت من و اصرار پدرش بلخره قبول کردم و اون رو دختر خودم معرفی کرده بودم و گفته بودم زنم و دو فرزند دیگم ایرانند تا اونا بتونند بعدا به من ملحق بشند ، بعد از یک شب بازداشت یک خونه کوچیک یک خوابه با یه تخت دونفره بهمون دادند تا زمانی که ارائه کیس داریم و اصطلاحا اینتر ویو بشیم
این رو بگم جاسمین چون تو دریا خیلی ترسیده بود و در ضمن من رو هم خیلی دوست داشت از وقتی رسیدیده بودیم ساحل مدام مثل کنه به من می چسبید و ول کن نبود که البته من خیلی بدم می ومد
توی خونه به جاسمین گفتم که تو توی سالن باید بخوابی و من توی اتاق
که جاسمین می گفت می خوام پیش تو بخوابم و ول کن نبود و دلیلش م این بود که تا حالا تنها نخوابیده و می ترسه
در ضمن از وقتی رسیدیم خونه تمام لباسهاش به جز یه شرت پاچه دار و سوتینش که خیلی کوچیک بود و سینه هاش که کمی در اومده بودند رو در اورده بود و جلو من راه می رفت (ما چون از راه دریا اومده بودیم هیچ لباسی بجز اینا که تنمون بودرو نداشتیم )
من همون روز زنگ زدم به پدرش و بهش گفتم سیروان جان اولا با دخترت صحبت کن جلوی من اینجوری نباشه دوما بهش بگو نمی تونه پیش من بخوابه و سوما هر کار می کنی بکن و زود بیا چون من نمی تونم زیاد با دختر تو توی یه خونه باشم
سیروان گفت اینا رو خودت بهش بگو در ضمن من به تو اعتماد دارم و مسئولیت جاسمین با خودته و من تو این جنگل کاری جز تلاش برای اومدن نمی تونم بکنم ، خودت مدیریتش کن
یه دختر بچه خیره سر و یه مسئولیت سنگین افتاده بود روی سر من بدبخت ، از یک طرف خیانت در امانت برام محال بود و از یک طرف راه رفتن یه همچین دختر زیبایی جلوم شهوت انگیز و عذاب اور و از طرفی هیچ راهی جز تحمل نداشتم شب اول وقتی خواستیم بخوابیم اومد من رو بغل کرد و گفت اقا حامد خیلی دوست دارم به خاطر همه کمکهات و پدری هایی که در حقم کردی و لب من رو بوسید که من بهش گفتم جاسمین جان اولا که توی تخت تو باید اون لبه تخت بخوابی و من این طرف ثانیا وقتی می خوای ببوسی نباید لب رو ببوسی این کار زشته اگه می خوای گونه هام رو ببوس ،که دوباره خیره سری کرد و گفت نخیرم من لب دوست د
ارم و بابامم لب هاش رو می بوسیدم بعد پشتش رو به من کرد و گفت حامد می شه سوتینم رو باز کنی
– اولا حامد نه و اقا حامد ، ثانیا نه باید بسته باشه چون زشته
-اقاش رو نمی گم چون نمی تونم یه عمر اقا بگم و سوتینم رو عادتمه باید باز کنم
-قرار نیست ما با هم یه عمر زندگی کنیم ، همین دوسه روزه بابات میاد و باید بری
– چند ماهه نتونستند بیاد ، حالا این دوسه روزه می اند ؟ فکر نکنم اصلا بیاند
– چرت نگو جاسمین انشاالله میاند اگه هم نیاند تو باید بری زیر نظر دولت
-نه خیرم نمیرم میخوام پیش تو باشم
– پس باید به حرفم گوش کنی
این نمونه دیالوگ‌های ی بود که مدام بین من و جاسمین رد و بدل می شد
سوتینش رو باز کردم و جاسمین به سمت من چرخید ، خدایا چی می دیدم دو تا سینه تازه در اومده لیمویی خیلی سفید و یه اندام باربی و ظریف سفید و زیبا
(جدال بین شهوت و امانت داشت من رو به نابودی می کشوند )
دوباره من رو گرفت تو بقل خودش و محکم لبم روبوسید و چشماش رو بست
گفتم جاسمین جان خوب بوسیدی حالا برو اونطرف بخواب که گفت می خوام همینجوری بخوابم ، که حولش دادم و گفتم من اذیتم
( این رو بگم اون دختر بچه بود و یه ذره این کارها رو از شیطنت نمی کرد )
حالا بعضی ها ممکنه بگند چرت می گی و هر چی خانواده اپن باشند بازم یه دختر 13 ساله این کارها رو انجام نمیده ، که درست می گند و این رفتارش به خاطر حماقت پدرش سیروان بود که هم دم قایق و هم توی تلفن بهش گفت جاسمین حامد مثل من و مامانت برای تو هستش همه جور بهش اعتماد کن و هر کاری گفت بکن ، نه نگو
جاسمین خوابید و جدال شهوت و امانت توی بدن من غوغا می کرد یه دختر تینیجر ، با بهترین بدن ،لخت در کنار منی که حدود دو ماه بود کس نکرده بودم و کیرم زمین و زمان رو می خواست جر بده نه غرور و قولم به پدرش اجازه می داد که نزدیکش بشم و نه شهوت اجازه می داد که فاصله بگیرم
خلاصه شب رو صبح کردم و خوابم برد شاید باورتون نشه ولی من کاری نکردم و خوابم برد و صبح که بیدار شدم دیدم جاسمین رو بغل کردم و محکم چسبیدم بهش تو خواب دیده بودم که دارم یه نفر رو می کنم و وقتی بیدار شدم دیدم کیرم به کونشه و ابم اومده که شلوار خودم ( شلوار ورزشی که وقتی اومدم پام بود ) و شرت ( یا شلوارک ) جاسمین رو کثیف کرده
جاسمین هنوز خواب بود که خودم رو ازش جدا کردم و رفتم توی حموم که دوش بگیرم که دیدم بیدار شد و گفت حامد کجا ؟ گفتم می رم دوش بگیرم که گفت منم میام ، چشمام از حدقه داش می زد بیرون با عصبانیت گفتم نخیر نمی شه بعد من خودت برو
رفتم تو حموم و اول وان رو پر اب کردم تا پس از مدتها یکم ریلکس کنم و لباسهام رو دراوردم که دیدم اومد تو و گفت
-سلام منم اومدم
من که شرط پام نبود تا سینه فرو رفتم تو اب و گفتم تو غلط کردی گمشو بیرون دختره پر رو
گفت نمی خوام
منم با عصبانیت بلند شدم که بیرونش کنم که دیدم نگاهش به کیر من افتاد و یه لحظه خشکش زد ، من هم یه لحظه استپ کردم و بعد بیرونش کردم و در رو از تو بستم
که گفت می خوام بیام
گفتم بعد من بیا که گفت نه همین حالا چون تو به من چسبیده بودی و یه چیزی ازت مالیده پشتم و چندشم می شه می خوام بیام بشورمش
که بازک گفتم نمیشه
یک مرتبه گفت اگه نزاری بیام زنگ می زنم از بابام می پرسم اینا چیه به شرت م
که مجبور شدم در رو باز کردم و گفتم بیا تو (ادامه دارد ..

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *