دو جنسه کیر رو چه خوب جا میده

5528
Share
Copy the link

دو جنسه کیر رو چه خوب جا میده

مثِ هر آدمی که بعد از مدت ها معشوقه سابقشو میبینه و غرق گذشته هاشون میشه، منم با دیدنش یاد گذشته هامون افتادم! فقط من اونو میشناختم چون چادر مشکیم صورتمو میپوشوند و اون منو نمیدید! اول نفهمیدم اونه و نشناختمش! اگه میشناختمش هیچوقت دستمو سمتش دراز نمیکردم و بهش نمیگفتم بهم کمک کنه ولی وقتی اومد جلوتر و پولو گذاشت کف دستم، صورتشو بهتر دیدم و غافلگیر شدم!
نمیدونستم تو جایی مث اون محله ی فقیر نشین چیکار داشت و چجوری گذرش به جایی مث اونجا افتاده بود چون تا جایی که یادم میومد اون تو زندگیش پیشرفت کرد و تبدیل به آدمای بالا شهری شد. ولی وقتی رفت تو غذا خوری فهمیدم لابد داشته رد میشده و اومده ناهار بخوره!
با دیدنش انقد دستپاچه شدم که همه ی بدی هایی که بهم کرده بودو یادم رفت اصلا انقد از لو رفتن هویتم نگران شدم که حتی یادم رفت این همون آدمیه که با بی رحمی منو تو اوج وابستگی ولم کرد و گفت باید این رابطه رو تموم کنیم. حتی وقتی ترکم کرد هم حسم بدتر از اون لحظه که داشت بهم پول میداد نبود!
هر کی جای من و تو همین وضعیت جلوی معشوقه ی سابقش قرار میگرفت چه حسی میتونست داشته باشه؟!
به نظر مسن تر شده بود. هنوزم تیپش پیرهن و شلوار پارچه ای و کفش چرم، ولی این بار گرونتر بود. با موهای خوش حالت و براق و صورت اصلاح شده، عطرش هم هنوز همون عطر تند بود. بیشتر همین عطرش به گذشته ها شوتم کرد. یادِ رابطه مون عاشقانه هامون قول و قرارامون هم آغوشیامون…
همه‌شون خواسته یا ناخواسته مرور شدن و تا مدت زیادی منو تو فکر برد…
یه کم مونده به سرِ کوچه، با حالت چهارزانو نشسته بودم و چشمم به جمله ی ” نان داغ کباب داغ ” سر درِ مغازه ی رو به روم بود. به جز چشما و یه دستم که به طرف مردم دراز بود، چادر مشکیم همه جامو میپوشوند. دلیل اینکه اونجا رو انتخاب میکردم شلوغیش بود چون هم یه نونوا سمت راست کوچه قرار داشت و هم اون کبابی طرف چپش، اینطوری مردم زیادی رفت و آمد میکردن و میتونست واسه من خوب باشه.
ولی هر دفعه که میومدم صاحب اونجا بهم میگفت پاشم، این دفعه هم یه بار اومد و با لحن تندی گفت از اونجا پاشم برم یه جا دیگه گدایی کنم اونجا مشتری میاد و میره و واسش افت داشت که یه گدا رو کنار مغازه اش ببینن. خب شاید حق داشت ولی من فقط اونجا راحت بودم چون یه جای نسبتا بسته بود. پول بهتری هم گیرم میومد…
یه نفس عمیق کشیدم و دیدم یه خانمی داره با پسر بچه اش دست به دست از بالا میان سمت من. هم خودم و هم حرفامو آماده کردم که بهش بگم معلوم بود هر دو خوشحالن چون انگار لبخند داشتن و صورتشون هم شاد بود. وقتی نزدیکتر شدن دستمو دراز کردم و با خواهش گفتم: خانم تو رو خدا یه کمکی بکنین…
وایساد و مشغول در آوردن پول از کیفش که شد، چشمم به چشای پسرش افتاد که با یه لبخند مهربون داشت به خودم و سر و وضعم نگاه میکرد. انگار داشت فکر میکرد که چرا ریختم اینجوریه و چرا مامانش داره بهم پول میده و در کل انگار نمیدونست من کی ام و کارم چیه.
مامانش که پولو گذاشت کف دستم بهش گفت: بریم پسرم…
با لبای خشک و صدای بی جونم گفتم: مرسی خانم خدا پسرتونو حفظ کنه…
سرشو بالا پایین کرد و راه افتادن. پسرش تا اونجایی که تونستم ببینمش سرشو برگردونده بود و با همون لبخندش بهم نگاه میکرد منم با لبخند مصنوعی نگاش میکردم. تا اینکه دور شدن و دیگه ندیدمش…
خیلی وقت بود دیگه رویایی مث عروس شدن شوهر داشتن بچه داشتن نداشتم دیگه منو چه به این حرفا! یه دختر بی کس و کار که بزرگرترین دغدغه‌ش غذا داشتن و سیر شدن بود. فقط همین! تقلا کردنم فقط واسه گرسنه نموندن بود.
پولو بردم زیر چادرم و گذاشتم تو کیفم بعد یه کم تکون خوردم تا باسنم یه خورده هوا بخوره از بس رو اون زمین آسفالت نشسته بودم که حتی با وجود سردیِ زمین حالت سوزش داشت…
رفت و آمدا بیشتر شدن ولی هیچکدوم به درخواستای من توجه نمیکردن. هر بار که دستمو دراز میکردم و میگفتم کمک کنن، یا خودشونو به اون راه میزدن یا اخم میکردن و از من چندششون میشد یا خونسرد و حتی بدون نگاه کردنم رد میشدن و من با افسوس آه میکشیدم.
چشم انتظار آدمای بعدی بودم که دیدم یه مرد با یه نایلون توی دستش از دور به سمت کوچه میومد، مرد خوشتیپ و خوش چهره ای بود و به نظر خیلی جدی میرسید. اما با وجود اخم و حالت جدیش بازم مهربونی تو صورتش برق میزد!

از اون اخمایی که بیشتر از هزار تا لبخند میشه بهشون اعتماد کرد واسه همین ترسی نداشتم که ازش درخواستی کنم.
رسید سر کوچه و خواست از جلوم رد بشه که دستمو دراز کردم و با خواهش گفتم: آقا لطفا یه کمکی بکنین…
رو به روم وایساد و بهم نگاه کرد تو یه لحظه صورتش رنگ ناراحتی گرفت همینطور یه خورده هم انگار گیج شد. به جیباش دست کشید و با شرم و ناراحتی گفت: ببخشید خواهر، اصلا پول همراهم نیست فقط به اندازه ی این دو تا کیک پول باهام بود اگه کیک میخوری تا یکیشو تو ببری یکیشو خودم؟
میخواستم بلند بگم آره میخورم چون خیلی گرسنم بود ولی به نشونه قبول کردن با تته پته گفتم: اوهوم مرسی…
اومد یکی از کیک ها رو گرفت سمتم و بازم با ناراحتی گفت: بیا خواهرم، بازم معذرت… فقط اومدم یه هوایی بخورم با خودم پول نیاورده بودم…
هیچوقت حسم بهم دروغ نمیگفت!میخواستم بگم لازم نیس معذرت خواهی کنی مگه من کی ام؟ من چه حدی دارم اصلا؟
تا ازش گرفتم و گفتم ممنون اونم رفت.
اولین تیکه رو که گذاشتم تو دهنم، از سرِ لذت چشامو بستم و از ته دل جویدمش. حس میکردم معدم واسش چشم انتظاره! مخصوصا حالا که بوی کباب هم بهم خورده بود.
همینطوری که مشغول خوردن بودم دیدم بالاتر، تو کوچه، یه آقایی از یکی از خونه ها در اومد و یه فرش پیچ خورده هم رو شونه اش بود. فرشو انداخت زمین و پشت سرش هم یه خانم همسن خودش از خونه بیرون اومد به نظر میرسید میخوان فرش بشورن چون اوایل پاییز بود و وقت خونه تکونی! با کمک همدیگه که فرشو پهن کردن چشمشون به من افتاد! حالت نگاهشون حالت خیلی بدی داشت واسه همین سریع نگاهمو ازشون گرفتم و سرمو انداختم پایین…
وقتی کیک تموم شد دلم یه لیوان آب خنک خواست. همین لحظه دیدم صاحب کبابیه دست به پشت جلو مغازه وایساده. میخواستم ازش آب بخوام ولی اصلا روشو نداشتم حتی شاید اگه توجهشو جلب میکردم واسم بد تموم میشد.
یهو رو بهم شد و با لحن زننده ای گفت: هنوزم که اینجایی خانم؟! مگه نگفتم از اینجا برو؟
حس کردم از این برخوردش رنگم پرید دیگه اصلا دلم نمیخواست یه لحظه هم اونجا بمونم. نمیخواستم فکر کنه انقد پر روام…
سرمو بالا پایین کردم و آروم آروم بلند شدم. همینطور که چادرمو از گرد و خاک پاک میکردم بازم با لحن زننده ای گفت: ای بابا ما چه گرفتاری شدیم! بدو یه جا دیگه کارتو بکن چقد باید بهت بگم!…
داشتم از این حرفاش ذره ذره آب میشدم و میخواستم بگم باشه غلط کردم فقط آبرومو از این بدتر نبر…
چادرمو که دستپاچه مرتب کردم سریع به سمت داخلِ کوچه راه افتادم و اونم هنوزم صدای غر زدنش میومد تا اینکه دورتر شدم و صداش قطع شد.
داشتم به اون آقا و خانم نزدیک میشدم که میخواستن فرش بشورن آقاهه پاهای شلوارشو زده بود بالا و با خانمه داشتن فرشو با آب خیس میکردن.
متوجه من که شدن دوتایی بازم زیر زرکی بهم نگاهایی کردن و حس کردم مرده زیر لب گفت: نچ نچ نچ…
از اون نچ نچ هایی که معنیشون متاسف بودنه!
سرمو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم انقدی رفتم که اون آقا و خانم نبینن میخوام درِ خونه ها رو بزنم.
درِ اولین خونه رو که زدم، یه پسر حدود ده ساله که تپل بود و موهای فری داشت درو باز کرد.
کنجکاوانه و مودبانه گفت: سلام، بفرمایین؟
دستمو از زیر چادر دراز کردم و گفتم: میشه کمک کنین؟
به دستم نگاه کرد و وقتی فهمید دلیل اومدنم چیه گفت: آها…
بعد، هم دستپاچه شد و هم تو فکر رفت یه کم به توی خونه شون نگاه کرد و با حالتی مثِ “کاریش نمیشه کرد” گفت: ولی آخه کسی خونه نیس خاله، بابام سر کاره مامانمم رفته نون بگیره پولارَم با خودش برده…
با افسوس یه نفس عمیق کشیدم. دیگه داشت حرصم میگرفت از دست این بدشانسیم. همیشه واسه من باید یه چیزی میشد همیشه باید اوضاع طوری پیش میرفت که بدش به من برسه.
با این وضعی که داشت پیش میرفت کم کم بدنم از فکر به ساعات پیش رو داشت داغ میشد. از ترس و نگرانی! چون هنوز چیز آنچنانی جمع نکرده بودم.
با بالا پایین کردن سرم به راهم ادامه دادم ولی نشنیدم درو ببنده! واسمم مهم نبود چون لابد داشت از پشت به گدا بودنم نگاه میکرد…
چند قدمی که رفتم از پشت با شوق و ذوق گفت: خاله خاله…
برگشتم دیدم با یه اسکناس توی دستش داره به سمتم میاد.
گرفت سمتم و با یه جور خوشحالی گفت: رفتم تو خونه گشتم اینو پیدا کردم! بیا بگیرش به دردت میخوره؟
حس میکردم از اینکه تونسته یه کاری برام بکنه خوشحال بود. یه لبخند سرد و کوچیک زدم و با گرفتن پول گفتم: آره عزیزم… مرسی…
یه لبخند رضایت بخش زد و بعد انگشت اشاره ی تپلشو گرفت سمت پاهام و با یه جور شیطنت گفت: راستی پشتت خاکیه…
گفتم میدونم و بعد که دید حرفی واسه گفتن نمونده گفت: باشه… خب دیگه خدافظ…
بعد دوید و رفت تو خونه شون…
پولو گذاشتم تو کیفم و بازم به راهم ادامه دادم.

از دور میدیدم که دو تا خانم مسن هر کدوم جلو خونه ی خودش نشسته و رو به روی هم دارن حرف میزنن! بهشون میخورد از اون زنایی باشن که صبح تا شب میشینن دم در خونه و هی با این و اون پچ پچ میکنن. احساس راحتی نمیکردم چون دلم نمیخواست ببینن میخوام چیکار کنم ولی از طرفی هم وقت این حرفا نبود. با خودم گفتم مگه منو میشناسن که کی ام؟ اصن منو میبینن؟!
خونه ی بعدی درِ کهنه و رنگ پریده ای داشت که رو دیوارِ یه طرفش با رنگ آبی نوشته شده بود استقلال سرور پرسپولیس.
درو زدم ولی دفعه اول باز نکردن! دوباره درو زدم که یه کم بعد یه مرد تقریبا میانسال که چهره ی خیلی خواب آلودی داشت، با رکابی آبی تنش درو باز کرد. از ریخت و قیافش کامل معلوم بود من از خواب بیدارش کردم! به خاطر همین دو دل بودم که اصلا حرفی بزنم یا نه. همونطور که چشاشو میمالید با اکراه دستمو دراز کردم و با خواهش گفتم: آقا لطفا کمک کنین…
تا اینو شنید با تعجب بهم نگاه کرد! یه نفس عمیق کشید و خیلی بی حوصله و با صدای نسبتا بلندی گفت: لعنت بر شیطان حرومزاده… بابا دس از سرم بردار عزیزِ من یه ساعته منو از خواب بیدارم کردی… یکی میخواد به خودمون کمک کنه جانم برو پی کارت برو خدا روزیتو جای دیگه بده ای بابا…
درو بست و من موندم صورتی که وا رفته بود. سریع فکرم رفت سمت اون دو تا زن و یه جورایی زیر زیرکی نگاهشون کردم دیدم هر دوشون داشتن با دهنای باز و با دقتِ کامل بهم نگاه میکنن. از اون نگاها که دلم میخواست جیغ بزنم بگم چیه گدا ندیدین؟! نمیتونین تو کار بقیه سرک نکشین؟
با اینکه خیلی وقت بود که دیگه غرورم سوخته بود ولی بازم بهم برخورد. هیچ غروری برام نمونده بود ولی گاهی همون ته مونده هاش هم لطمه میخورد. مث همین لحظه ها با همین برخوردها و لحن های زننده و همین نگاها…
وقتی راه افتادم و از کنارشون رد شدم سرم کامل پایین بود. ولی سنگینی نگاهشون دست از سرم برنداشت و بی رحمانه عذابم داد.
انقد رفتم که حس کردم دیگه اثری از خودشون و نگاهاشون نیست.
خسته بودم و دیگه نفسی برام نمونده بود. قانونا دیگه نمیتونستم ادامه بدم ولی ادامه دادم و درِ خونه ها رو یکی یکی زدم. یکی پول داد یکی نداد یکی گفت خورد نداره یکی خیلی رک و راست گفت توبه کرده به گداها پول نده چون نحسن… یکی یکی رد شدم تا رسیدم به اون خونه ای که دیوارهای سیمانی کهنه ای داشت و یه درخت سیب هم از توی حیاطش معلوم بود.
لحظه لحظه داشت اوجِ گرمای ظهر نزدیک میشد و حس میکردم بدنم عرق کرده. مخصوصا با اون لباسا و چادر مشکی که نورو راحت به خودشون جذب میکردن. یه کم دستمو به دیوار همون خونه تکیه دادم و وایسادم تا نفسم تازه شه، بعد زنگو زدم که دفعه ی اول درو باز نکردن واسه همین دوباره زنگو زدم و آخر سر شد سه باره! بالاخره صدای قدم زدن یه نفر از تو حیاط اومد و یه کم بعد یه پسر بیست و دو سه ساله درو باز کرد. لباسای خونگی تنش داشت و مدل موهاش هم مث پسرای امروزی بود و صورتش چند تا جوش داشت. هم عصبانی به نظر میرسید و هم نگران، گهگاهی هم محتاطانه به بین پاهاش دست میزد و انگار مرتبش میکرد.
همونطور که با سکوت منتظر نگام میکرد دستمو دراز کردم و با خواهش گفتم: میشه یه کمکی بکنین؟
با همون خشم یه نگا به سر تا پام انداخت و طوری که انگار مزاحم وقتش شدم گفت: وایسا برم بیارم…
درو نیمه باز گذاشت و یه کم بعد با پول تو دستش برگشت و با همون نگاهِ معنادارش گرفت سمتم و گفت: بیا…
وقتی ازش گرفتم، چادرم ناگهانی از سرم افتاد رو شونه هام و واسه همین صورتمو دید!
سریع با دستپاچگی چادرمو درست کردم و با نگاه به چشای عسلیش گفتم: ممنون…
دیدم این دفعه داشت با تعجب نگاهم میکرد! یه چیزی تو نگاهش بود و خوب میدونستم اون چیز چیه و واسه چی اینجوری نگام میکنه. حتما به خاطر این بود که بهم نمیخورد گدا باشم! به خاطر صورت زیبا و جَوون بودنم…
ازش تشکر و راهمو کج کردم و راه افتادم اونم درو بست.
یکی دو قدم که رفتم تشنگیم دوباره تکرار شد انقد دغدغه داشتم که یادم رفته بود یه خورده آب از یکی از خونه ها بگیرم و بخورم. دهنم مث چوب خشک بود و شیرینیِ اون کیکی که خوردم با مزه ی تلخ دهنم قاطی بود. فکر کردم تا اون پسره برنگشته تو برم و یه کم ازش آب بگیرم. سریع برگشتم درو زدم و اونم بلافاصله باز با حالتی مثِ “باز چته؟” درو باز کرد و حالت سوالی سرشو تکون داد. این بار حتی انگار عصبی تر از قبل بود. بی جرئت و با التماس گفتم: میشه یه لیوان آب بهم بدین؟ خیلی تشنمه…
کلافه تر از قبل دستشو گرفت سمتِ حیاط و گفت: آب سرد تو یخچال نیس بیا از همین لوله بخور. آبش خوبه سرده…
تشکر کردم و اونم راهو باز کرد با حالت سرسنگین رفتم تو حیاط و دیدم شیلنگی که باید ازش آب میخوردم خیلی کوتاه بود.

همینطوری که خم و مشغول خوردن شدم یهو دو دستی باسنمو گرفت و خودشو چسبوند بهم! سریع از جام پریدم و آب پرید تو حلقم سرفه ی وحشتناکی افتاد به جونم و بینشون با عصبانیت گفتم چیکار میکنی؟
این لحظه از اون لحظه ها بود که دلم میخواست زمان برگرده عقب! زمان برمیگشت و من پامو تو اون خونه نمیذاشتم که اینطوری ازم سوءاستفاده بشه آب از دماغ و دهنم میریخت و حال خیلی بد و چندشی داشتم ولی چندش تر از این، بلای خجالت آوری که سرم اومد بود! انگشتشو گذاشت رو لبش و یه هیس کشید و بعد با نگا به اطراف گفت: آروم باش صداتو میشنون…
احساس خطر میکردم و میخواستم هر چه زودتر از اونجا برم با همون سرفه هام رفتم سمت در و گفتم برو کنار…
سریع دستشو گذاشت رو در که نتونم بازش کنم و برم! انگار قلبم از رو یه کوه پرت شد پایین! اصن انگار یه فنر بهش وصل شد و درون بدنم شروع کرد بالا پایین شدن! با نگرانی نگاهش کردم و گفتم چیکار میکنی؟
بازم یه هیس کشید و با لحنی که بفهمم نمیخواد کار زوری ای انجام بده گفت: ببین تو الان میخوای چقد دیگه چرخ بزنی؟ من پنجاه تومن بت میدم ده دیقه بیا بهم حال بده کارتم زودتر راه میوفته!…
با این جمله اش کامم تلختر از همیشه شد مث هر دفعه ای که از این پیشنهادا میشنیدم، دلم شکست. خیلی ها بهم پیشنهاد کرده بودن و من فقط تعجبم میشد! که چرا واقعا؟ فقط چون گدام لایق این پیشنهادم؟ چون میدونن محتاج و گرفتارم؟ چون انقد حقیرم که هر کسی جرئت کنه اینو بهم بگه؟ بگه بهت پول میدم زیرم بخواب؟ فقط چون یه گدای حقیر بودم؟ واقعا فکر نمیکردن منم یه آدمم یه قلب دارم یه روح دارم؟ که به چشم یه تیکه گوشت نگاهم میکردن؟
اشکایی که تو چشام جمع بودن نمیذاشتن همه چیو واضح ببینم یه بغض غده ای تو گلوم گلوله شده بود و داشت خفم میکرد.
درو گرفتم و با خواهش گفتم: برو اونور خواهش میکنم…
ولی از جاش تکون نخورد و بازم محتاطانه گفت: بابا میگم آروم خب! ببین نه جاییتو میخورم نه برام بخور فقط میکنم تو! باور کن زیاد کشش نمیدم باشه؟
با هر کلمه ای که میگفت کوچیک شدنمو بیشتر حس میکردم اگه کتکم میزد کمتر از این حرفاش دردم میگرفت.
کاش یکی بود بهش میگفت حداقل یه کم مودب باش بهش میگفت رو به روت از اون دخترایی که فکر میکنی واینستاده که انقد بی ادبی میکنی و مث هرزه ها باهاش حرف میزنی. اگه میدونست من یه زمانی چجور دختری بودم بازم اینطوری باهام حرف میزد؟! اگه میدونست یه وقتی دردونه ی دو تا مرد بودم بازم بهم چپ نگاه میکرد؟ دردونه ی عشقم و بابایی که مُرد! اگه میدونست تو گذشته حتی فکر نمیکردم صد سال سیاه هم تو زمان و مکانی مث الان و رو به روی آدمی مث اون قرار بگیرم، از این حرفاش خجالت نمیکشید؟
انقد این درخواستش برام سنگین بود و حواسمو پرت کرد که حتی یادم رفت همین چند لحظه پیش باهام چیکار کرد!
با چادرم اشکامو پاک کردم و با صدای بم شده و ناراحتم گفتم: میخوام برم…
انگشت اشاره شو آورد بالا و گفت: یه دقه به حرفام گوش کن ببین میدونم الان ناراحتی ولی من و تو الان همو میشناسیم؟ نه! اگه همه ی این محله رو تا فردا بگردی پنجا تومن جمع میکنی؟ نه! چند دقه ای میریم تو اتاقم و تموم میشه میره پی کارش تو هم میری و دیگه تا ابد چشِمون به هم نمیخوره من و تو کی دیگه میخوایم همو ببینیم؟ کسی هم که نمیفهمه تو چیکار کردی اینو مث راز با خودت ببر تو گور! خوب فک کن ببین الان تو به پول احتیاج داری منم به ارضا شدن… یه دقه فک کن…
این دفعه حرفاش داشت مث خوره به جون وسوسم میوفتاد! مث شستشوی مغزی بود!
به زمین نگاه کردم و با خودم گفتم حداقل چند لحظه به حرفاش فکر کن شاید حق با اون باشه!
از اون آدمِ قاطع به یه آدم دو دل عوض شدم به چشای منتظرش نگاه کردم که انگار داشتن داد میزدن بگم باشه قبوله!
از فرط این وسوسه داشتم نبض محکمیو تو گردنم حس میکردم و انگار یه چیزی به قفسه سینه ام فشار میاورد. بیشتر با حالت التماس پرسید: قبول میکنی؟
آب دهنمو قورت دادم و مکث کردم.
از وقتی به این کار کشیده شدم، تا اون لحظه سعی کردم انقدی امیدمو از دست ندم که تن به اینجور حقارتی بدم. همیشه سعی کردم خوش بین باشم و بیشتر از این شخصیتمو خورد نکنم. همیشه به خودم میگفتم بهتره از گرسنگی بمیری تا با پولی مث این خودتو سیر کنی. همیشه به این وسوسه ها میگفتم نه!
الان هم همه ی توانمو جمع کردم و هم به اون و هم به وسوسم قاطعانه گفتم: نه!
با افسوس یه نفس عمیق کشید و گفت: اوکی… پس دیگه برو…
درو باز کرد و منتظر شد که برم وقتی اومدم بیرون حس کردم یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شده. حس کردم از یه گرفتاری راحت و آزاد شدم. اصلا نگران بودم که نخواد باهام کار زوری ای بکنه!
اما بعد همین که درو بست، من موندم و کوچه ی طویل و پیچیده و درهای رنگارنگ و یه حس عجیب!

حس عجیبی که مجموعه ی همه حس های بود. حسی که میشد تو یه جمله خلاصه اش کرد: بازم شروع شد!
همونطور که خسته و درمونده به این صحنه ی رو به روم نگاه میکردم و عاجزانه نفس میکشیدم، آروم آروم نشستم پای دیوار و بهش تکیه کردم. پاشنه ها و کف پاهام و مچ پاهام و زانوهام، همشون درد داشتن.
باید با این همه راه چیکار میکردم؟ با اون پاهای خسته چیکار میکردم؟ دیگه از این همه تکرار خسته بودم از زندگی تکراری از حرفای تکراری از برخوردای تکراری…
تق تق کیه؟ ببخشید منم بفرمایین میشه بهم یه کمکی بکنین؟ بیا دخترم بفرما آبجی ممنون خدا روزیتون بده تق تق کیه؟ منم بفرمایین؟ میشه کمکم کنین؟ ندارم خانم به سلامت نه جانم ما اهل کمک نیستیم کسی خونه نیس خورد ندارم باشه ممنون…
از تکرارِ خستگی و خواهش و کمک و تشکر و خورد شدن و کوچیک شدن و بی غرور شدن و از همه چی خسته بودم. دلم میخواست یه گوشه دراز بکشم و یکی پاهامو ماساژ بده. دیگه نمیتونستم…
یه نفس عمیق و خسته کشیدم و بلند شدم در خونه ی همون پسرو زدم! همین بهتر بود که ده دیقه زجر بکشم تا اینکه این همه جون بدم هر چقد بیشتر فکر میکردم به این نتیجه میرسیدم که مقاومت فایده نداره امید و خوشبینی فایده نداره تحمل فایده نداره هیچی فایده نداره…
درو که باز کرد با نگاه کردن به توی خونه گفتم فقط خودت خونه ای؟
اینو به حساب قبول کردنم گذاشت و صورتش رنگ خوشحالی گرفت یه لبخند محو زد و گفت: آره بیا تو…
به کفش و به پام نگاه کردم که آیا حرکتشون بدم؟ تنها افتخارم که پاکیم بودو کثیف میکردم؟ دیگه به هیچی افتخار نمیکردم؟
همینطوری تو فکر بودم و خودمو سوال جواب میکردم که گفت: بیا تو تا یکی ندیدمون…
با آشفتگیِ روح و جسمم پامو گذاشتم تو حیاط و تا پا گذاشتیم تو هال چند تا از پله های تو خونه رو رفت بالا و من تازه چشمم به یه مرد خیلی مسن افتاد که گوشه ی هال زیر یه پتوی نازک خوابیده یا بهتره بگم بیهوش شده بود! سریع سرمو انداختم پایین و خواستم برگردم برم بیرون که سریع گفت: کجا میری بابا نترس یه مُرده متحرکه… نه میشنوه نه حرف میزنه نه تکون میخوره فقط به زور میتونه ببینه هیچ مشکلی نیس بیا بالا…
با شک و نگرانی به اون آقای مسن نگاه کردم و تقریبا پاورچین پاورچین به سمت پله ها و ازشون بالا رفتم.
به اتاقش که رسیدیم درو باز کرد و رفت داخل اما سرعت من مث حلزون شد. همونطور که وسط اتاق وایساده بود متعجب از این کندی و مکثِ من گفت: بیا تو دیگه…
حس میکردم دارم به یه جای ترسناک میرم حس میکردم این رفتن قراره برام گرون تموم بشه.
دل تو دلم نبود و میترسیدم…
همین که پا گذاشتم تو اتاق به همه جا نگاه کردم به پوسترهای رو دیوار به کامپیوتر اون گوشه به رختخواب ها…
نمیدونم چرا ولی بی دلیل به دور تا دور اتاق نگاه میکردم رفت کنار میز کامپیوتر و همونطور که چند برگ دستمال از جعبه میکند یهو مکث کرد و رفت تو فکر! منتظر نگاهش میکردم که رو بهم شد و کنجکاوانه پرسید: راستی یادم رف بپرسم تو اوپنی یا نه؟ یعنی پرده داری؟
با سرِ رو به پایین سرمو بالا پایین کردم و گفت: خوبه!
اومد سمتم و گفت لباسامو بکنم که خیلی جدی و حتی با عصبانیت گفتم فقط شلوارمو میکنم. از این همه عصبانیتم جا خورد و طوری که آروم بشم گفت: باشه میفهممت عصبی نشو…
چادرمو کندم و انداختم روی تخت که نگاهاش به بدنم شروع شد چون مانتومم مشکی و یه کمم گشاد بود فقط برجستگی سینه هام میتونست مناسب دیدن باشه واسه همین چشمش بیشتر رو سینه هام بود.
از خجالت حرارت بدنم داشت بالا میرفت و داشتم عرق میکردم طوری که وقتی خم شدم شلوارمو بکنم، یه قطره عرق از صورتم افتاد رو زمین! همش سرم پایین بود و نمیخواستم اصلا باهاش چشم تو چشم بشم.
با سرِ رو به پایین شلوارمم گذاشتم رو تخت که اونم شلوار راحتیشو سریع کند. اصلا هم نمیخواستم به پاهاش یا جای دیگه ایش نگاه کنم. من داشتم از خجالت و از حرارت ذره ذره آب میشدم چطور میتونستم به جاییش نگاه کنم؟
اومد نزدیکم و دو دستی باسنمو گرفت و همزمان هم به خاطرِ قدِ بلندترش یه کم خم شد و لباشو گذاشت رو گردنم و بوسید که با اخم چشامو بستم و سرمو به طرف عقب خم کردم! از تهِ دلم میخواستم بره اونور و دستشو برداره یا حداقل خودم دستشو پس بزنم ولی نمیتونستم کاری کنم و همونطوری که تو بغلش آروم آروم منو میچرخوند، پشت بهش شدم. شروع کرد با دستاش دو لپ باسنمو چنگ زدن و از هم بازشون هم میکرد. چشامو بسته بودم و انقد خجالت میکشیدم که مانتومو دو دستی چنگ زده بودم و سعی میکردم تا حد ممکن باسنمو باهاش بپوشونم ولی اون همچنان دو دستی گوشت باسنمو چنگ میزد و از هم بازشون میکرد و میمالید! بین پاهام که به خاطر مالیدنم باز و بسته میشد و صدایی شبیه مالچ و مولچ میداد کیف میکرد و کارش خشن تر و عمیق تر میشد.

بعد با صداش که حالت خاصی داشت و از هیجان و شهوت عوض شده بود یه آهِ منفور کشید و گفت: خب حالا سگی وایسا…
با زانو رفتم رو تخت و حالتی که گفت وایسادم که باعث شد مانتوم تا نزدیک پشتم بیاد بالا و من بازم سعی کردم باسنمو باهاش بپوشونم اما هر چقد تلاش میکردم بازم تا روی پشتم بالا میرفت.
بازم چشامو بستم و اینبار تا جایی که میتونستم سرمو انداختم پایین و صورتمو تو دستام گرفتم. اینطوری خودمو گول میزدم که حداقل با این وضع کنار بیام. با این وضع که خصوصی ترین جاهام رو به یه پسر لخت و غریبه بود و داشت لمس و نگاشون میکرد…
بازم دو دستی باسنمو گرفت و بازم شروع کرد به مالیدنش!
خیلی ملایم اما در عین حال محکم چنگ میزد و میمالید و همونطور که به حالت تحسین آخ و اوخ میکرد گفت: جون چه کونی داری…
تا یه دستشو برد لای رونام و با کف دستش اون جامو گرفت، تا جایی که تونستم خودمو سفت گرفتم و چشامم محکمتر رو هم فشار دادم.
داشتم همه چیز دستشو لای رونای حساسم حس میکردم گرماش سفتیش زیبریش… چون همه ی تمرکزم روی این لحظه بود. بدنم داشت داغتر و داغتر میشد ولی نه از شهوت که همچنان از خجالت! داشتم خفه میشدم! هر دختری مث من تو این وضعیت قرار میگرفت مث من بغض گلوشو میگرفت و احساس خفگی میکرد.
به اندازه کافی که تو دستش کُسمو فشار داد، شروع کرد به دایره ای مالیدنش. با انگشتاش تند و دایره ای میمالید و بازم همون صدای شبیه مالچ و مولچو میداد. با اون یکی دست هم باسنمو همچنان چنگ میزد با اینکه هنوز به جاهای باریکتر نرسیده بودیم ولی داشت با احساس و به حالت تحسین آه و اوخ میکرد و هر چقد پیش میرفتیم حرکاتش خشنتر میشدن.
بعد یهو یه گوشتِ داغتر و سفتتر رو که حس میکردم گرده چسبوند بهم! هیچ شکی نداشتم که این همون گوشتیه که تا چند لحظه دیگه میخواد وارد تنم بشه. گذاشت لای رونام و بازم خودمو سفت گرفتم و حس کردم داره اکسیژنی که بهم میرسه تموم میشه! انقد که تحت فشار و تحت خجالت بودم انقد که این لحظه و این حرکات برام غریبه بودن. چجوری باهاش کنار میومدم؟ چجوری بی تفاوت نفس میکشیدم؟ چجوری همینجوری وایمیستادم که باهام از این کارا بکنه؟ اگه صد سال هم میگذشت بازم عادت کردن به شرایطی مث این محال بود. به خیالم با فشار دادن چشما و صورتم تو دستام خودمو گم میکنم تو سیاهی ولی از اون طرف همه چی که واسه اون واضح بود و داشت کارشو میکرد!
بازم دو دستی باسنمو گرفت و بدون کمکِ دستاش، کیرشو میمالید به سوراخ باسن تا سطح کُسم… سرِ داغش سوراخ باسن تا پایینمو واسه کسر ثانیه گرم میکرد و دوباره تکرار میشد. تا میمالید بهم خودمو سفت تر میگرفتم و قلقلکی به جون پایین تنه ام میوفتاد. همینطوری که از بالا به پایین و از پایین به بالا میمالید بهم، باسنمو محکمتر و محکمتر فشار میداد و با صدای لرزش داری آه میکشید. هر چقد ادامه داد حس میکردم یه خیسی ای ازش میزنه بیرون و میچسبه بهم! تو شرایطی نبودم که حرف بزنم چون فقط دلم میخواست گم بشم تو سکوت و اون تاریکی ولی از ترس اینکه ارضا شده باشه با صدای آرومی گفتم: این چیه خیس شدم؟ اومدی؟ نریزی تو!
از مالیدن کیرش بهم دست نکشید و حین همین کار با یه جور تمسخر گفت: نه بابا آبم نیس لابد پیش آبمه یا شاید خیسیِ خودتیه…
وقتی اینو گفت یه جورایی خیالم راحت شد و خودمو شل کردم.
تا جایی که تونست همین حرکتو ادامه داد و کیرشو بهم مالید، تا اینکه دو دستی رونامو دو دستی گرفت و گفت پاهامو بازتر کنم!
تا پاهامو بازتر کردم سر کیرشو گذاشت دم سوراخم و آماده شد که فرو کنه. من با نفسای حبس شده اون با نفسای تند و صدادار… مث کسایی بود که میخوان بیهوش بشن. بین همین نفسای غیر عادیش یه آه بلند کشید و یه جورایی بریده بریده گفت: میدونی دلم میخواد تا شب بکنمت… آخ همینجوری وایسی و صد دفعه آبمو بیارم…
بلافاصله فرو کرد و درد وحشتناکی تو وجودم پیچ خورد. این دفعه از سرِ درد بود که چشامو رو هم فشار دادم و بلند گفتم: آخ!
یه دستمو بردم عقب و دستشو گرفتم و گفتم: آروم…
واسه کسی مث من که فقط دو بار تو زندگیش سکسو تجربه کرده بود دردناک بود. سایزش واسه من بزرگ بود و اذیتم میکرد!
همونطور که تا ته وارد بدنم کرده بود، همون تو هم نگه داشت. یه نفس عمیق کشید و با صداش که حالا بم شده بود گفت: باشه الان درست میشه…
از فرط درد که یه لذتِ خیلی کوچیک و نخواستنی هم لا به لاش بود، بیقراری کردم و باسنمو از سر همین درد چرخوندم که فکر کرد دارم براش طنازی میکنم و با یه جور خوشحالی یه آهِ لذت بخش کشید و گفت: آها آفرین بچرخونش…
حالا دو دستی قسمت داخلی هر دو رونمو گرفت و محکم و با فشار از هم بازشون کرد تا پاهام بازتر شه و تنگی سوراخم هم باز شه و اذیت نشم. فشرده شدن گوشت رونام توی دستاش یه دردی رو تو اون نواحی پخش میکرد و از این طرف بازم یه لذتِ نخواستنی باعث میشد شکممو سفت بگیرم.

آروم آروم که عقب رفت و کیرشو که ذره ذره بیرون میکشید، حس کردم یه چیزی تا حالا تو وجودم بوده و حالا جاش خالی شده. اما همین که دوباره یهویی کرد توم بازم دردم اومد و از سرِ درد دستامو مشت کردم و پنجه های پامم محکم خم کردم. دلم میخواست همش درد بکشم ولی اصلا حس لذتی بهم دست نده چون حتی وقتی ناخواسته هم یه کم حس لذت بهم دست میداد، عذابم بیشتر میشد. فقط میخواستم همینطوری درد بکشم تا وقتی کارش تموم میشه اما همینطوری که گاهی بیرون میکشید و دوباره میکرد داخل و مکث میکرد، منم دردم داشت کمتر میشد چون داشتم به سایزش عادت میکردم.
خودش هم که فهمید بسه پهلوهامو دو دستی گرفت و عقب جلو کردنو شروع کرد این دفعه هم پُر و خالی شدن زیر دلمو حس میکردم ولی پشت سر هم! این دفعه هم با عقب جلو کردنش بازم دستامو مشت کردم شکممو سفت گرفتم پنجه ی پاهامم خم کردم ولی نه از درد که از بازم یه لذت نخواستنی! لذتی که من میخواستم اتفاق نیوفته تا عذابم نده ولی هر چقد پیش میرفتیم بیشتر میشد! کلماتی مثِ “هوم، اوم، آخ داغه، دارم میکنمش این کُسِ داغو” رو با حالت نعره میگفت و محکم عقب جلو میکرد طوری که تخماش هم بهم میچسبید. تا جایی پیش رفت که گاهی بی اراده و خیلی آروم طوری که خودمم به زور میشنیدم آه کشیدم. هر چقد هم این سکس بی معنی بود هر چقد هم شرایطش به دلخواهم نبود هر چقد هم نمیخواستم، ولی بالاخره منم یه آدم و یه دختر بودم! منم احساساتی داشتم و میشد حتی تو بدترین شرایط مثِ همین، تحریک بشم. با ضربات پشت سر همش که شالاپ شالاپ میکردن، کیرِ داغش توم عقب و جلو میشد و من از فرط فشاری که روم بود، سرمو با دستام پوشونده و شال و موهامم دو دستی چنگ زده بودم. بازم داشتم سعی میکردم با این کار خودمو گم کنم تو سیاهی ولی نمیشد جلوی لذت ناخواسته مو بگیرم.
تا اینکه بازم تا جایی که تخماش به کُسم چسبید، وارد بدنم کرد و نگه داشت بلافاصله هم فشار بدنشو روم حس کردم که خم شد روم و دستشو از زیر مانتوم رسوند به سینه هام! محکم که چنگشون زد هر چقد تلاش کردم نشد و دیگه نتونستم تحمل کنم؛ خودمو تا آخرین حد ممکن شل کردم و با صدای بلند و حسی غلیظ آه کشیدم. انقد بلند که هواییش کرد و خودشو به زور هم که شد بیشتر بهم چسبوند و اونم با حسِ غلیظی گفت: جون…
دقایق چه با سختی و عذاب چه با خجالت چه با تحقیر چه با اون لذتِ نخواستنی… آخر سر گذشت؛ اما به کندترین حالت ممکنش برای من گذشت. شاید کلا هفت هشت دیقه طول کشید ولی هر دقیقه اش واسه من طولانی تر از یه دقیقه بود.
انقد توی همون حالت توی بدنم عقب و جلو کرد تا اینکه حرکاتش آرومتر اما هیجانی تر شد و فهمیدم که این وضعیتِ در هم بر هم داره تموم میشه؛
با آه و آخ کشیدن های محکمش گفت: داره میاد…
تا کیرشو بیرون کشید و گفت ” دستمالا… ” ، من مث پرنده ی زندونی ای که در قفسشو باز کرده باشن، سریع از جام پا شدم و شلوارمو با عجله برداشتم و مشغول پوشیدنش شدم که یهو از اون سرِ اتاق بلند و از ته دل آه کشید و دیدم داره خودشو تو دستمالا خالی میکنه.
نگاهمو چرخوندم و فقط و فقط میخواستم زودتر لباس بپوشم و برم! چادرمم سریع سرم کردم و اونم که کارش با دستمالا تموم شده بود فهمید میخوام برم و گفت صبر کنم تا بهم پول بده.
فقط دلم میخواست زودتر برم یا بهتره بگم فرار کنم. نفهمیدم کی و چجوری و از کجا پول آورد و گرفت سمتم چون همش سرم پایین بود. حتی بدون نگاه کردنش تراول پنجاه تومنی رو ازش گرفتم و بی معطلی راهمو کج کردم برم که از پشت مشتاقانه گفت: میخوای شماره مو بدم تا اگه باز خواستی قرار بذاریم؟
با حالتی تلخ یه پلک زدم و یه نفس عمیق کشیدم و به سرعت از خونه بیرون اومدم! حتی حین رفتن هم به اون آقای مسن هیچ توجهی نکردم فقط کفشامو نصفه نیمه پام کردم و با ضربان قلبم که مثِ نبضِ لای پاهام تند میزد اومدم بیرون و مث وحشت زده ها یه جورایی پا به فرار گذاشتم!
با قدم های تند و بلند اول اون کوچه و بعد اون منطقه رو ترک کردم. با حواسی پرت و با سرِ رو به پایین! انقد پرت که نزدیک بود چند تا ماشین زیرم کنن و انقد سریع که چند دفعه به آدما خوردم و با اعتراض گفتن حواسم به راه رفتنم باشه! نمیتونستم سرمو بلند کنم چون حس میکردم همه دارن تماشام میکنن. خجالت میکشیدم به آدما نگاه کنم فقط تو اقیانوسِ خودم غرق بودم و خیابونا رو یکی یکی رد میکردم. با خیسیِ بینِ پاهام که تا لای رونام پیش رفته بود چندشم میشد و حالم از خودم به هم میخورد. متنفر بودم از این خیسی از این حال از این جسم که تازه از زیر یه پسر بیرون اومده بود… از عالم و آدم حالم به هم میخورد…
انقد راه رفتم تا دیگه از پا افتادم و به یه گوشه واسه نشستن احتیاج پیدا کردم. کنار خیابون یه خونه بود که یه پله ی دراز و تمیز جلوش بود و سایه هم داشت و نور خورشید بهش نمیرسید.

رفتم نشستم روش و بعد از گرفتن یه دونه از زانوهام، یه نفس عمیق کشیدم. انقد راه رفته بودم که حتی حین همون استراحت هم پاهام درد میکردن. آروم آروم داشتم حس میکردم که چجوری خستگی داره از بدنم کمتر میشه.
همچنان از درون حرارت داشتم و قلبم داشت مث آدمای وحشت زده میزد! مث آدمایی که یه کار خیلی بدی کردن! این حسو میشناختم من! فقط گاهی بچگی هام که کار خیلی بدی میکردم اینطوری میشدم. مثلا وقتی یه چیزی رو ناگهانی میشکستم، از ترس اینکه قراره سرزنش بشم کتک بخورم یا نه و در کل از ترس و نگرانی، قلبم انقد وحشت میکرد…
بعد اما متوجه تراول تو دستم شدم که چجوری تو مشتم مچاله شده بود! یادم افتاد که حین همه ی این مسیرایی که اومدم، این تو مشتم مچاله بوده.
به خطوطش به رنگش به جنسش به همه چیش خیره شدم. از اینکه الان مال منه راضی میبودم؟ از اینکه اون محله رو نگشتم و تو ده دیقه به دستش آوردم راضی میبودم؟
بین پاهام هنوز نبض داشت و هنوزم خیس و داغ بود و اون قسمت از شلوارمو کامل خیس کرده بود. من کی قرار بود این راز و این لکه های رو بدنمو با خودم به گور ببرم؟ بعد از اینکه یه دل سیر عذاب کشیدم؟ بعد از اونم که روحم عذاب میکشید! چون حتی اگه این لکه ها از جسمم هم پاک میشد، همیشه روی روحم میموند. حس یه شکست خورده رو داشتم حس یه آدم که خیلی مقاومت کرده باشه ولی بالاخره شکست بخوره.
دلم میخواست اون تیکه کاغذو تیکه تیکه کنم و بسپرمش دست باد ولی مغزم اینو نمیخواست. میگفت بهش احتیاج داری!
انقد با افکار و تنِ داغم بهش خیره موندم که دو قطره اشکم روش چکیده شد. لذتی که تو این اشک ریختن بود تو قهقهه زدن نبود! چون نیاز داشتم بریزن. چون دلم پر بود و داشت خفه میشد. هر چقد خودخواهانه اما میخواستم یکی دیگه جای من باشه و من تو این وضعیت نباشم یا حداقل برگردم عقب!
برگردم به گذشته ی شادم به بچگیم به وقتی که رو شونه های بابام مینشستم و از اون بالا خر کیف میشدم! دلم میخواست برگردم به دوره ای که دغدغم داشتن یه عروسک بزرگ بود چقد خوب میشد اگه زمان بر میگشت و من با کس و کار بودم نه بی کس و کار…
چقد خوب میشد اگه چشامو میبستم و میدیدم برگشتم به لحظه ای که بابام داره با دستای زبرش گونه مو نوازش میکنه!
دلم لک میزد واسه شونه شدن موهام به دستای مامانم!
کاش من این نبودم کاش یا یکی دیگه میشدم یا به اینی که بودم نمیرسیدم. دوس داشتم و حتی با حسرت میگفتم زودتر بزرگ شم ولی الان حسرت بچگیمو میخوردم! میخواستم برگردم تو رویای عروس شدنم برگردم تو لباسای کوچیک و گل گلیم برگردم پیش دوستام برگردم تو بغل عروسکم برگردم سر میز مدرسه برگردم به شکم خوابیدن و مشق نوشتنام برگردم تو نقاشی هام برگردم به کفشای برعکسم… دلم داشت پر پر میزد واسه دوره ای که بلد نبودم بند کفشمو ببندم…
به آدمای رو به روم نگاه کردم، چه تو پیاده رو و چه با ماشیناشون از جلو چشام رد میشدن و هر کدوم رو دلم حسرت جا میذاشتن! اصن انگار خیلی با من فرق داشتن!
یکی از ماشینش صدای آهنگ شاد میومد یکی همسر و بچه هاش پیشش نشسته بودن یکی با حالت معمولی رد میشد یکی داشت با گوشی حرف میزد و میخندید یکی هندزفری تو گوشش داشت دخترای همسن خودم رانندگی میکردن خیلی شیک و خوشگل رد میشدن…
همه شون بهتر از من به نظر میرسیدن! واسه همین بود که حسرت میکشیدم چون دلم میخواست اون لحظه جای همه شون باشم. قطعا هیچکدومشون تو وضعیتی که بدتر از مال من باشه نبودن! حداقل اون لحظه طوری به نظر میرسیدن که یکی مث من بگه خوشبحالتون!
دلم میخواست پاشم و رو به هر کدومشون داد بزنم و بگم خوش بحالتون! خوش بحالتون که این لحظه بی غم و دغدغه به نظر میرسین خوش بحالتون که حداقل این لحظه حالتون از حال من بهتره خوش بحالتون که مث من تحقیر و خورد نشدین خوش بحالتون که حداقل طوری به نظر میرسین که نیازی به تن فروشی ندارین خوش بحالتون که ازتون سوء استفاده نشده خوشبحالتون که قلبتون مث مال من نمیزنه خوش بحالتون که بدنتون تمیزه و مث من بوی بدن یه غریبه رو نمیده خوش بحالتون که مث من دغدغه تون ابتدایی ترین چیزای زندگی مث غذا نیست خوش بحالتون که زندگیتون تکراری نیست خوش بحالتون که کامتون تلخ نیست
اصلا میخواین خلاصه کنم؟
خوش بحالتون که گدا نیستین!…

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *