دیدن سکس خانم دایی

0 views
0%

سلامامروز اولین داستان خودم را ارسال میکنمامیدوارم مورد توجهتون قرار بگیره و انگیزه بشه برای ارسال داستانهای بعدی.داستان شماره 1#صحنه سکس خانم دایی و عموزن عموی من ی خانم 43ساله است.که از زمانی ک من فهمیدم حشر چیه و سکس چه معنایی داره همیشه تو نظرم بوده و هست.یک خانم با قدی متوسط، پوست سفید، صورت گرد و هیکل گوشتی (ن به معنای چاق به این معنا ک هیکل تو پر و نسبتا روی فرمی داره)کونش بزرگه ولی سینهاش اونقدرا بزرگ نیست ی ذره هم شکم داره و رونهای گوشتی خوبی داره(این توضیحات دقیق علت داره ک اگه وقت کنم داستانش را براتون میگم)خونه ما و داییم اینا خیلی ب هم نزدیکه و کلا رفت و آمد زیادی داریم.سال دوم دبیرستان بودم و نزدیکای عید ک ما مدرسه را خودسر تعطیل کرده بودیم، رفته بودم خونه پدر بزرگم ی سری بزنم.مادربزرگم بعداز خوش و بش و تعارفات و پذیرایی بهم گفت ک عموت اومد شناسنامه بابابزرگ بگیره و انقدر عجله کرد ک کلید و ی چندتا کاغذ و مدرک جا گذاشت، منم میخوام برم بیرون میترسم لازمشون داشته باشه.این مدارک ببر دم خونشون زنگ بزن اگه خانم دایی بود ک بده بهش اگرم نبود با کلید در باز کن بذار یجا جلو چشم و بیا.منم خوشحال و خندون از گرفتن کلید خونه دایی راه افتادم سمت خونشون؛ تو راه با خودم گفتم امروز روز شانس منه؛ یا خانم دایی خونست و من یهو در را باز میکنم میرم داخل و یک صحنه توپ از دیدن خانم دایی نصیبم میشه و اگه خواست چیزی بگه و اعتراض کنه دلیلم قانع کنندس ک فکر کردم کسی خونه نیست و یا اینکه کسی خونه نیست و میتونم با خیال راحت برم سراغ لباس زیرای خانم دایی و اونجا ی سیری رو ابرها بکنم.با همین افکار دم در خونه دایی اینا رسیدم و در خونه را باز کردم.از در حیاط ک وارد خونه دایی بشی تا دم ورودی ساختمان ی راهرو 7-8 متری و بعدم 2تا در هست که یکی ب سمت ورودی هال و پذیرایی باز میشه و اوت یکی هم ب سمت اتاق نشیمن و آشپزخونه.ک البته از هردری وارد بشی به دیگری هم راه داره.خلاصه من وارد راهرو که شدم حس کردم صدای حرف زدن دایی و خانم دایی را میشنوم؛ انگار ک داشتن با هم صحبت میکردن.بر شانس بد خودم لعنت فرستادم و تصمیم گرفتم مدارک را بذارم جلوی در ورودی هال و سریع بیام بیرون.یکم ک رفتم جلو و تقریبا به پشت در رسیدم صداها واضحتر شد و صدای خانم دایی بیشتر شنیده میشد که داشت به دایی ی چیزایی میگفت و انگار داشت بهش غر میزد. ی دفعه بین حرفاش شنیدم که با ی حالت جیغ گفت یواااش، چ خبرته؟مطمئن شدم ی خبرایی هست. دو دل بودم ک چکار کنم؟یک طرف ترس و دلهره دیده شدنم و یک طرف میل و حشری که نمیتونستم دل بکنم.دل به دریا زدم و با ترس و لرز و حشر در پذیرای را باز کردم و دیدم کسی نیست، رفتم داخل، صداشون واضح تر شد.ی پنجره بین پذیرایی و اتاق نشیمن هست یواشکی رفتم اونجا و سرک کشیدم دیدم بعله دایی اومده خونه و خانم دایی را دیده و شق کرده و کار اداری یادش رفته.تو حالتی ک من بودم دقیق پشت سرشون بودم،شلوار خانم دایی ک شرتشم توش بود با پاچهای برگشته افتاده بود وسط اتاق و کنارشم شلوار و شرت و پیراهن عمومزن دایی ب شکم خوابیده بود وعموم روش افتاده بود و خانم دایی هم ی تک پوش نارنجی ک تا وسطای کمرش بالا رفته بود تنش مونده بود.فک کنم اول کارشون بود ک من رسیده بودم.عموم رو خانم دایی خودش را تکون میداد و من چشمم ب بدن و پاهای گوشتی و سفید خانم دایی بود ک گاهی ی ناله ای میزد و داییم هم ی جووون چته ؟ بهش میگفت.حشر پایان وجودم را گرفته بود.زن دایی دستهاش را اطراف بالشت جمع کرده بود و بازوهای سفید و گوشتیش خود نمایی میکرد. پهلوهای سفیدش ک لباسش از روش کنار رفته بود و پایین تنه لخت و قسمتهایی از کون و پاهای سفیدش که پیدا بود به شدت منو تحریک کرده بود. وسطای کار دایی هم نطقش باز شده بود و با خانم دایی حرف میزد -داری چکار میکنی؟زن دایی هم ک انگار دیگه فشارش کمتر شده بود با صدای نازی میگفت دارم میدم جنده لاشی منی تو؟ آره اووووف چ کس داغی داریو همچنان خودش را تکون میدادهردو مست شهوت بودند و از خودشون بیخود شده بودند.ی مقدار ک گذشت داییم گفت آب میخای؟زن دایی گفت آره، حواست جمع کن چیزی زیرمون نیست، نریزی رو فرشعمو هم گفت بریزم رو کونت؟و خودش آورد بالای دفعه خانم دایی نیم خیز شد با حالت التماسی میگفت ن ن جان من الان ن-مگه نمیخای بریم بیرون؟ نمیتونم راه بیام دایی ک انگار صدایی ب گوشش نمیرسید، سفت گرفتش و خودش را روی بدن خانم دایی تنظیم میکرد، خیلی آروم فقط تکرار میکرد آخراشه زوود تموم میشه ی ذره تحمل کنک یهو دیدم خانم دایی ی ناله شبیه جیغ زد و دوباره خواست نیم خیز بشه ک عموخودش را بهش فشار داد و چند تا تلنبه شدید زد و ی آه بلندی کشید و ولو شد روش، و خانم دایی هم ی ناله و آه شدید کشید و با صدای بی رمقی گفت پاشو از روم دردم گرفت.عموم هم یکم خودش را بالا آورد و با بی حالی ی نیم غلط زد و خوابید بغل خانم عمو.حالا ک کون لخت خانم دایی پیدا بود داییم حالتش جوری شد ک امکان داشت من ببینه.منم ک دیگه فهمیدم کار تمومه پاشدم که بزنم بیرون و خودم را ب یک محیط خالی برسونم ی جق اساسی بزنم. که شنیدم داییم گفت من میرم حمومتو هم یکم استراحت کن و بیا.زن داییم گفت تو برو من یکم میخوابم و میام.هزار بار بهت گفتم اینکارو نکن خیلی بدم میاد، اصلا تابلو شدم تو زنا. داییم هم خندید و گفت نترس همونا ک خجالت میکشی ازشون مث خودت کوناشون پارس.اینم یادم رفت بگم داییم اونجاها ک زنش بلند ناله میکرد بهش فحش خواهر میداد و میگفت یواش خواهر جنده لاشی یا چته خواهر کونی؟من فک کردم خانم دایی بعد از سکس از دست دایی ناراحت باشه؛ ولی دیدم اصلا ناراحت نشده و خیلی هم با هم خوب هستند.خلاصه با شنیدن جمله حموم رفتن دایی خوشحال شدم؛ میدونستم اگه دایی بره حموم و خانم دایی تکون نخوره میتونم تو حالتی که هستم کونش را اساسی دید بزنم.منتظر شدم ک ببینم چی میشه؛ ی صدایی اومد که انگار دایی زد رو کون لخت زنش و گفت جووون محشره.و خانم دایی هم گفت نکن وحشی سوراخم میسوزه روش نزن دیگه درد میگیره.عمو هم گفت ی ذره چربش کن خوب میشه شما ک خانوادگی این کاره اید و خندید.زن دایی هم با خنده گفت بر گمشو دایی ک صداش قطع شد فهمیدم رفته حمام.چون حمامشون از داخل اتاق راه داشت و سرویس بهداشتی و آشپزخونه هم اون سمت خونه بود.سرم آوردم بالا و دیدم خانم دایی ک کف پاش سمت من بود چرخیده و الان کمرش سمت منه و ب حالت پهلو و شکم خوابیده و یک پاش درازه کرده و پای دیگش رادتو شکمش جمع کرده بود. واقعا بهتریت حالت ممکن بود؛ کون سفید خانم دایی کاملا پیدا بود سوراخش که رنگ قرمز کمرنگی داشت به همراه کس قشنگش پیدا بود؛ لای پاهاش ی آثاری از آب کیر بود. انگار که از تو کونش بیرون زده بود.واقعا حشر از پایان وجودم میبارید. دلم هم نمیومد صحنه را ترک کنم و چشم از رو کس و کون لخت خانم دایی بردارم. همینجور ی چند دقیقه گذشت و خانم دایی چند باری کونش را نوازش کرد و با انگشت سوراخش را ماشاژ داد و دست آخر چرخید و به شکم خوابید، جوری افتاده بود ک نسبت ب زاویه دید من ی مقداری کج بود و خیالم راحت بود ک سرش را برگردونه من را نمیبینه.واقعا صحنه دیوانه کننده ایه ک ی خانم کون لخت وارونه خوابیده را دید بزنی.تو اوج شهوت بودم ک خانم دایی تیر آخر را انداخت و همونجور ک ب شکم بود خودش را جمع و جور کرد و حالت قنبل گرفت. تو زاویه ای ک من بودم پایان وجودش را میدیدم و سوراخ کون و کسش کاملا نمایان بود.ی چند لحظه ک تو این حالت موند یکم خودش را کش آورد و از جعبه دستمال کاغذی ک جلوتر بود ی دستمال برداشت و لای کس و کونش کشید و دست آخر گذاشت رو سوراخ کونش و لای کونش گیر انداخت و آروم از جاش بلند شد و راه افتاد به سمت حمام و دستشویی.حتما میتونید تصور کنید ک دید زدن کون لخت خانم دایی وقتی داره راه میره چه صحنه سکسی و جذابیه.و جالبتر اینکه وسط راه رفتن دستش را روی کونش گذاشت و دستمال را لای کونش تنظیم کرد ک گیر کنه و نیفته.بعد رفتن خانم دایی منم با وجودی سرشار از شهوت از خونشون خارج شدم و بیشتر از یک ماه صبح و ظهر وشب به یاد صحنه هایی ک دیدم خودم را خالی میکردم.تمامبا تشکر از صرف وقت شما و اینکه داستان را خوندید.امیدوارم خوشتون اومده باشه.اگر هم کم و کاستی داشت یا غلط املایی ویا اشتباه تایپی ازتون معذرت میخوام.موفق باشید@ی مرد داغ@نوشته [email protected]

Date: February 13, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *