دیگه به کسی اعتماد نکردم

0 views
0%

این نوشته فشرده سوم دبیرستان من هستش هیچ قسمت سکسی نداره نخونی بعد شروع کنی به چرت گفتن درضمن دوستی بین دوتا پسر هستش بدت میاد نخونسوم دبیرستان وای باز مدرسه ها شروع شدالبته امسال فرق داره سال مهمی هستش برامونمعدل سال اخرمهمه باید پایان تلاشمون میکردیمتازه روز های اول بود واسه تفریح یه سر با دوستام رفتمبه کلاس های قدیم نگا کنیم که تازه سال اولی ها اومده بودنجالب بود خیلی هاشون اشنا بودن از جلو در کلاس با بعضیا احوال پرسی کردمحواسم به جلوم نبوددقیقا صندلی جلوم یه لحظه که سرمو پایین اوردم یه مرده جلو نشسته بود هی نگا میکرد هی سرشو برمیگردون با بقیه حرف میزدیه مرده بور عینکی چقدر خوشگل بودحواسم به کل بهش پرت شد همه متوجه نگام شدن و خندشون گرفتخودمم خندم گرفت از کلاس اومدم بیرون زنگ تفریح تموم شد داشتیم میرفتیم سر کلاس ولی کلا فکرم مشغول شدشچن روزی گذشت یه روز رفتم دوباره سر کلاس بهش نگا میکردمیه هفته ای به همین منوال گذشتتو مدرسه همه احتراممو نگه میداشتن با کسی رابطم بد نبود با همه گرم بودمحتی دبیرا ولی خب یکم شر تر بودمیه روز رفتیم پیشش باهاش حرف بزنم اسمشو پرسیدم و یه سری حرف های بی ربط که هیچ کدوم به هم ربطی نداشت فقط می خواستم باهاش حرف بزنم همیناروم اروم رومون باز شد شمارشو گرفتم به بهانه اینکه باهم حرف زده باشیم قرار میذاشتیم صب هرکی زودتر بیدار شد اون یکی رو هم بیدار کنهشوخی ها و خنده ها همیشگیمونخیلی ها فک میکردن رابطه خاصی بینمون هست یه چیزی مثل سکس ولی اینطوری نبودفقط دوست داشتن همروزها میگذشت تا اینکه یکی از هم کلاسی های امیر هم به جمعمون اضافه شد ادم حسودی بود خیلی چیزا هم از من شنیده بودترس داشتراستیتش اره دوره راهنمایی خیلی شر بودم کاری نبود تو مدرسه نکرده باشمولی خب گذشته بود دیگه ولی امیر برام مهم بودش اون دوستش یه جورایی بینمون می خواست فاصله بندازهمن درسام خوب بود ولی علاقه ای به درس نداشتم چن باری با خانوادم برای ترک تحصیل حرف زدم ولی اونا قبول نکردنمنم شل گرفتم تا درسام ضعیف بشه چون دیگه برام مهم نبودشروز ها همینطوری میگذشت بعضی شبا میرفتیم بیرون مادر امیر بخاطر اینکه تک پسر بود روش خیلی حساس بودش البته با رفت امد هامون با منم اشنا شده بود خونشون رفته بودمامیر همیشه قبل از ساعت 8 شب میرسید خونه بجر وقتایی که با من بودش هر وقت کاری داشت یا می خواست بره بیرون با هم میرفتیم مادرشم برای اطمینان همیشه به من زنگ میزد نه به امیر که مطمعن بشه با منهیه شب تو وایبر دیدم امیر انلاینه سلام کردم جوابی نداد بعد یه مدت گفت سلام بهش گفتم خوبی چرا دیر جواب میدیگفت بعد نیم ساعت گفت نه خوب نیستم دارم گریه زاری میکنم ساعت شد 10 هرچی میگم چرا جواب نمیده ساعت شد 1 شب مخم داشت سوت میکشیدبالاخره ساعت 2 سر صحبت باز کرد گفت فلانی رو میشناسی گفتم اره دوسال از من کوچیکتره تو مدرسه قبلیمون بودشبهم گفت شنیدم تو بهش زوری تجاوز کردی اونجا دوهزاریم افتاد چیشده داشتم دیونه میشدمبهش گفتم امیر منو قبول داری یا نه گفت اره که قبول دارم واسه همین داشتم گریه زاری میکردم چون از تو بعیدهبهش گفتم اگه قبولم داری من بهت میگم من اون کارو نکردم اروم شد بهش گفتم فرداصب همه چیزو توضیح میدمگفت الان بگو منم شروع کردم براش به گفتنوقتی سوم راهنمایی بودم یکی از سال اولی ها با یکی از دوستام شوخی میکرد یه اتفاقاتی افتاد دوستم اون سال اولی کشید یه گوشه مدرسهمی خواست بهش تجاوز کنه اونم داشت گریه زاری میکرد یکی از بچه ها بهم گفت همچین قضیه هستش رفتم اونجا دیدم همیچین شرایطیهباهاشون حرف زدم نذاشتم این اتفاق بیفته ولی همه فک کردن من یه کارای کردماون لحظه امیر اروم شد بهمگفت اونقدر گریه زاری کردم چشمام قرمز شدن ولی الان اروم شدم می خوام بخوام صب مدرسه میبینمتاینو که گفت بخاطر اروم شدنش خیالم راحت شد ولی مثل سیر و سرکه میجوشیدم تا صب بشه پام برسه مدرسهصب زود رفتم دم در بودم تا اون مرده بیاد از اون ور امیر اومد گفت چرا اینجا وایستادی فهمید می خوام چیکار کنم منو کشید کنار و گفت بخاطر من بیخیال شونمی تونستم رو حرفش حرف بزنم اخه برام مهم بودشاین قصه ما ادامه داره بخش بدترش وقتیه که روحانی مدرسمون بینمون قرار میگیره و با خانواده امیر تماس میگیرهولی چون سرتون در نیارم همینقدر نوشتم بقیشو بعد می نویسم البته اگه دوس داشتیناین تنها داستنی بودش که هیچ وقت علاقه به باز گویش نداشتم روز خوش موفق باشین بچه هانوشته Lucifer

Date: آگوست 4, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *