رابطه من و سحر

748
Share
Copy the link

سلام به پایان خوانندگان عزیز این وب سایتمن محمد هستم،27 ساله از تهران و مجرد. از شروع رابطه من و سحر تا شروع اولین سکسمون تقریبا 3 سال طول کشید3 آبان 1385 یه روز معتدل پائیزی ساعت 930 صبح بود.از کلاس اومدم بیرون و طبق معمول همیشه رفتم سمت آلاچیق وسط میدون دانشگاه پیش دوستم امیر،پاتوقمون همیشه بعد از هر کلاس وسط میدون بود.من یه ترم از امیر بالاتر بودم و خیلی کم تو دوران دانشجوئیمون واسمون اتفاق افتاد که با هم درس داشته باشیم به همین خاطر اکثر مواقع تو محوطه یونی علافی میکشیدیم تا کلاس شروع بشه.این مکالمه اون روزمون شروع داستانهمن-چاکر داش امیرامیر-چطوری مملی(هیچ کسی جز مادرم عین آدم اسممو صدا نمیزنه)من-امیر این متن اس ام اس رو بخونامیر-چیه؟من-بخون بعد نظرتو بده ببینم چطوره، میخوام واسه سحر بفرستمامیر-یه نگاه به گوشی…… این چیه احمق؟ چه کار داری میکنیمن-دیگه وقتشه،نمیدونی چقدر بالا پائین کردم،این اس ام اس به زبون میارش.میخوام همین الان بفرستم واسش.الان یونیه مطمئنم مثل ما داره علافی میکشه تا کلاسش شروع بشه،فوقش هم اگه عصبانی بشه میره سر کلاس و تا بره خونه آتیشش خاموش میشه شاید بیشتر فکر کنهامیر-تو دیوونه ای،بفرست اما بعد برام تعریف کن. من برم سر کلاس این استاده امروز میخواد به ما بزاره….امیر آقا که غمی نداشت،تو این مساله اصلا به درد هم فکری نمیخورد اما به کسی جز امیر هم اعتماد نداشتم بالاخره امیر رفت و منم رو نیمکت نشستم و یه بار دیگه با پایان دقت متن پیام رو خوندم(مینویسم؛ دوستت دارم. نگو تکراریست،شاید روزى نباشم که تکرارش کنم) دستم رفت روی دکمه و اس ام اس تو یه چشم به هم زدن و سریع تر از هر زمان دیگه رسید به سحر آخه هنوز داشت فرستاده میشد که دلیوریش اومد.نگاه کردم به ساعت…وای 1010 کلاسم دیر شد رفتم سر کلاس و با عذر خواهی از استاد ته کلاس نشستم و همش تو فکر سحر بودم.اون روز بعد از دانشگاه یکم بیرون کار داشتم بعدش هم با امیر و دوست دخترشو دوستش تو کافه قرار داشتیم قلیون بکشیم.ساعت 7 بود رسیدم جلو کافه،ماشینو پارک کردم و پیاده شدم.یه باد سردی شروع کرده بود به وزیدن منم با یه تی شرت بودم لرزیدم و زود دویدم سمت کافه.رفتم داخل رو تختی که همیشه با امیر مینشستیم رفتمو کفشامو درآوردم و ولو شدم.یه دوسیب آلبالوی سنگین گفتم بزاره،هنوز اراذل نیومده بودن.دوست دختر امیر و دوستش بچه مشهد بودن و خونه مجردی داشتن،امیر آقا هم که کس کردن واسش مثل 3وعده غذا بود.زنگ زدم به گوشی امیر،بدون سلام گفت داریم میایم 5 دقیقه دیگه اونجام.قلیونو بچاق اومدیمدود قلیون چنان آرامشی میداد بم که فقط مجبور میشدم به سحر فکر کنم.سحر دختر عموی نازم.با قدی 174 سانتی،موهای خرمایی فر فری،چشمای درشت و میشی و اندامی که آرزوی هر مردی بود در آغوش بگیرش.در ضمن سحر ساکن اصفهانه ب خاطر شغل دایی مهدی که میشه باباش(ای کاش تهران بودن……….)یعنی الان داره چه کار میکنه؟اس ام اس رو خونده؟ نکنه به مامانش نشون بدهاصلا هیچی جز سحر واسم مهم نبود.به فرش روی تخت خیره شده بودمو دود قلیون مثل اگزوز از دهنم بیرون میومدبا صدای مرجان به خودم اومدمو سلام علیک کردم گفتم امیر کو؟ گفت ماشینشو داره پارک میکنه ما زودتر اومدیم.به منا سلام کردم گفتم بفرمائین بشینین.قلیونه چاق شده بود و اصلا دوست نداشتم ولش کنم.تعارف کردم به بچه ها و منتطر امیر شدم.یهو منا افتاد به سرفه….گفتم این قلیون دودش سنگینه الان یه طعم دیگه سفارش میدم.بلند شدم که دیدم امیر اومد داخل بش اشاره کردم یه پرتقال بگو بذارهباز نشستم.مرجان گفت مملی چی شده؟دمقی کشتی هات قرق شده؟ مادر پدر خوبن؟ گفتم آره همه خوبن،از منا زیاد خوشم نمیومد، براهمین جلوش راحت نبودم.اما مرجان خیلی با حال بود،هر فرصتی گیر امیر و مرجان میرسید سکس داشتن.امیر هم اومد و یکی زد پشت من و گفت ممل چطوره.خوب میای تنهایی قلیونا رو خاک میکنی….اون شب گذشتو با بچه ها خداحافظی کردم و زودتر اومدم بیرون(حساب اون شب با مرجان بود ) ماشینو روشن کردم و راه افتادم به سمت خونه.تو راه به مادر زنگ زدم گفتم دارم میام چیزی لازم نداری گفت نه مادر بیا خونه که شام حاضرهرسیدم خونه رفتم تو اتاقم لباس عوض کردم و افتادم رو تخت.حوصله شام خوردن نداشتم.گوشیم تو دستم بود و منتظر یه خبر کوچولو از سحرتو فکر بودم که صدای پدر اومد.مموش(بابا بم میگفت مموش به جای محمد) بیا پدر شام.منم گفتم الان میامپاشدم که برم تو آشپزخونه یهو صدای مسیج گوشیم اومد……مثل جن پریدم سمت گوشیم دیدم امیره.نوشته بود خبری نشد؟ منم جواب دادم نه پدر مگه همه مثل امیر آقا همیشه پایان سراشون شلوغه. گوشیرو انداختم رو تخت و رفتم آشپزخونهیکم شام خوردم زود پاشدم گفتم فردا تا شب کلاس دارم میخوام زود بخوابم.مامان پدر رو خوب میشناسم.فهمیدن یه خبریه اما به رو نیاوردن.منم زود رفتم تو اتاقم و در و بستم وچراغو خاموش کردم که فک کنن خوابم(خر خودمم)………………………………….ترم بهمن شروع شده بود.هفته اول دوم که کلا پیچ بود.یکی دو هفته مونده به عید بود.تازه کلاسا جون گرفته بود.تو آلاچیق نشسته بودم و از سرما مثل سگ میلرزیدم.تو این مدت هیچ خبری از سحر نشده بود.حتی یه پیام خشک و خالی.منم دیگه بهش اس ام اس نزدم با خودم گفتم حتما از دستم خیلی ناراحت شده.خانواده هامون با هم رابطه خوبی نداشتن به خاطر پدر وعموم.برا همین تو این مدت خبری هم از سحر نداشتم.منتظر امیر بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد.من-سلام مامان. جانممامان-سلام عزیزم.خوبی مامان؟کی میای خونه؟من-تا ظهر کلاس دارم بعد با امیر میخوام برم بیرون.چیزی شده؟مامان-نه مامان،منو بابات داریم میریم اصفهان،میخواستم ببینم تو هم میای؟من-کجا؟ برا چی؟ خونه عمو؟مامان-آره عزیزم،سحر داره عقد میکنه خانم عموت زنگ زده گفته اگه نیاین………….دیگه چیزی نمیشنیدم.کر شده بودم.سرم داغ شده بود انگار یه 4 لیتری عرق سگی سر کشیده بودممامان-محمد مادر چرا حرف نمیزنی؟منم طبیعیش کردم گفتم آنتن قطع شد.من-خب به سلامتی.حالا کی هست مراسمش؟مامان-چیز زیادی که نگفت اما 5شنبه عقد میکنن(اون روز 2شنبه بود فک کنم) خون تو رگام خشک شده بود.صدام میلرزید.هم دوست داشتم برم هم نگاه کردن به سحر وقتی داره به یه نفر دیگه بله میگه دیوونم میکرد.من-پس نمیبینمتون؟مامان-مگه نمیای؟من-نه مادر کلاس دارم.این ترم سرنوشتمه…..از بس کس وشعر بافتم که مادر گفت باشه پس مواظب خودت باش.اگه چیزی لازم داشتی بم زنگ بزن.منم زود قطع کردمامیر اومده بود اما متوجه نشده بودم.گفت چه مرگته؟ کی بود پشت خط؟ چی شده ممد؟واقعا حوصله توضیح دادن به امیر رو نداشتم.گفتم امیر کلاسم الان شروع میشه باید برم.عصری میریم کافه میبینمتاز امیر خداحافظی کردم و رفتم سر کلاسعصر هم هر چی زنگ زد جواب ندادم.اومدم خونه مثل مرده ها.لخت شدم.رفتم حمام زیر دوش آب گرم واستاده بودم و همه چیز مثل فیلم از جلو چشمم میگذشت.پس برا همین بود که خانم جوابمو نداد.سرش یه جا دیگه بند بوده.ممد آقا تحویل بگیر سحر خانمتو. همش تقصیر بابائه.اگه با دایی دعواش نمیشد،رابطه هامونم قطع نمیشد الان سحرم مال من بود.تو حال خودم نبودم.اومدم تو اتاق دیدم امیر داره زنگ میزنه.جواب دادممن-الو جونمامیر-کجایی کس کش میدونی چند بار زنگ زدم؟من-حموم بودمامیر-چند بار جرق زدی که اینقدر طول کشید؟من-خفه شو حمال حوصله ندارم.امیر-چرا نیومدی کافه؟ترسیدی بکنم تو پاچت؟من-جون امیر ولم کن حال ندارم.این هفته نمیام یونیامیر-چرا؟من-بعدا که دیدمت میگم.کار نداری؟امیر-پرمون باز؟ باشه خوش بگذره.بش بر خورده بود.آدم بی جنبه ایه.زنگ زدم به مادر گفت نزدیک اصفهانیم……………….از این داستان مدت زیادی گذشت ومن دیگه تقریبا از فکر سحر اومده بودم بیرون.با چند تا دختر و یه خانم مطلقه دوست شدم ،تو این مدت رابطه خانوادگیمون با خانواده داییم بهتر شده بود.چند بار دایی و خانم داییم اومدن تهران خونه ما اما سحر رو هنوز ندیده بودم.برای عروسیش هم نرفتم.شاید اونم به این که من نیومدم فکر کرده بود که بعدا فهمیدم همینطور بوده.دورا دور یه چیزایی از زندگیش میشنیدم که با شوهرش مشکل داره و چند بار هم مادر زنگ زده بود خونه عمو،سحر جواب داده بود مادرم که ننه مارپلیه واسه خودش از زیر زبونش کشیده بود که مشکل داره.دانشگاه پایان شده بود و من دوران خوبی رو میگذروندم.تو شرکت دوستم نیمه وقت کار میکردم و تو فکر یه کار و بار پر درآمد بودم.دیگه زندگیم شده بود کارو کار وکاریه روز اومدم خونه ناهار و با اشتها خوردم و رفتم اتاقم که یکم استراحت کنم.بعد از ظهرش قرار بود برم ماشینمو بزارم نمایشگاه برای فروش چون به پولش احتیاج داشتم برای کارم.خواب بودم که با صدای گوشیم بیدار شدم.شماره ناشناس بود.جواب دادممن-بفرماییدپشت خط- الو سلاممن-سلام عرض کردم.بفرماییدپشت خط-حالا دیگه دختر عموتو نمیشناسی؟من-(برق زد چشمام،یه دختر دایی که بیشتر نداشتم) سحر توئی؟ ببخشید شمارتو نداشتم نشناختم.سحر-خوبی محمد؟ (اولین کسی بود جز مادرم که اسممو درست تلفظ میکرد)من-مرسی.تو چطوری عروس خانوم؟ تبریک میگم.من که نتونستم بیام اما همیشه حالتو میپرسم از مامانسحر-صدای گریهمن-الو الو سحر خوبی؟ داری گریه زاری میکنی؟ حدس میزدم که با شوهرش به مشکل خورده الان به یه هم صحبت احتیاج داره گفتم دایی حالش خوبه؟اتفاقی افتاده؟سحر- محمد ببخشید مزاحم شدم نمیدومنستم به کی زنگ بزنم یا پیش کی برم.نا خودآگاه یاد تو افتادم.من-سحر آخه چی شده؟تو که منو نصفه عمر کردی؟ همه چیز خوبه؟ خانواده خوبن؟ شوهرت خوبه؟سحر- با گریه،نه خوب نیست محمد.نامرده.همیشه بهم خیانت میکرده،الان تو پارک نشستم از خونه اومدم بیرون.من- پاشو برو خونه عمو.اونجا درست نیست سر ظهر باشی.برو خونه دایی رسیدی خبر بده بزنگم باشه؟سحر- باشه فعلا خداحافظگوشی رو گذاشتم و افتادم رو تخت.انتظار همچین روزی رو میکشیدم اما نه اینکه سحر به من زنگ بزنه.همیشه بش فکر میکردم،حوصله نداشتم برم بیرون.انگار پایان زندگیم متوقف شده بود.طاقت نیاوردم.زنگ زدم به گوشیش جواب نداد.دوباره زنگ زدم با صدای آروم گفت زنگ میزنم قطع کرد.بعد از 15 دقیقه زنگ زدمن-سلام خوبی؟ کجایی؟سحر- سلام محمد.خونه پدر اینا.الان رسیدم تا مادر و بابارو پیچوندم یکم طول کشید.من- چی شده؟ شوهرت چه خیانتی کرده؟سحر- همیشه بهش مشکوک بودم.هیچوقت راضی نبودم.تا بالاخره خودم با چشم خودم دیدم.تو خونه با یه خانم دیگه بود.نمیتونم بگم تو چه وضعی دیدمشون.من- اگه دوست نداری دیگه حرفشو نمیزنم.از دست من چه کاری بر میآد؟سحر- اون روزی که تو اس ام اس زدی رو یادم نمیره.همیشه به تو فکر کردم اما سرنوشت مارو از هم جدا کرد.من- تو دیگه ازدواج کردی.درست نیست این حرفاسحر-آره ازدواج کردم اما دیگه همه چیز پایان شد دیگه نمیتونم ریختشو ببینم. میخوام بیام تهرانمن- چرا؟سحر- میخوام طلاق بگیرممن- سحر این حرفو نزنسحر-تهران خونه دوستم میام.تنها ست و کسی هم نمیفهمه کجا هستم فقط میخوام از اینجا دور شممن- کی میای؟سحر- فردا صبح راه میافتم.من- چند روز از اونجا دور شی واست خوبه.اما به شرطی که بیای خونه خودمون و به مادر بابات هم بگی.من نمیذارم دختر داییم بره خونه غریبه.سحر-حالا خبر میدم.فعلا باید برم خداحافظفردا طرفای ظهر بود گوشیم زنگ خورد دیدم سحره،گفت با مادرم دارم میام الان نزدیک تهرانم.منم گفتم میام دنبالتون.رفتم ترمینال جنوب و آوردمشون خونه.تو راه از آئینه یه نگاه به سحر کردم داغون بود.حواسش نبود دارم نگاش میکنم.زن دایی هم زیاد حرف نمیزد.سریع رسیدیم خونه.مامان استقبال گرمی کرد از مهمونا و مشغول حرف زدن شدن. منم وسایل مهمونا رو بردم تو اتاق کوچکی که این جور موقع ها ازش استفاده میکردیم.به سحر گفتم وسایلت تو اتاقه اگه خواستی استراحت کنی اتاق آمادست.کلا از جمع خانم جماعت خوشم نمیاد(البته جسارت بنده رو میبخشید) رفتم تو اتاقم و یه اس ام اس به سحر زدم گفتم خوب کاری کردی تنها نیومدی.گفت میخوام بیام تو اتاقت.گفتم خو بیا،دختر تابلویی نیست خیلی معمولی بعد از 4-5 دقیقه تو اتاق جلوم واستاده بود.وای خدای من اندامش خیلی تغییر کرده بود.به خاطر این بود که یکبار حامله شده و سقت کرده که اینم بعدا بم گفت.با اون قد بلندش حالا یکم گوشتی تر شده بود،سینه هاش سایز 75،کونش بزرگ شده بود،زبونم بند اومد.چجوری شوهرش بهش خیانت کرده؟ گفتم بیا بشین اینجا کنارم.خیلی وقته ندیدمت دلم برات تنگ شده دختر خوب خندید و اومد نشست.بوی ادکلن بدنش که بم خورد چشامو یه لحظه بستم .ته دلم ازش ناراحت بودم.من عاشقش بودم.چند دقیقه سکوت تو اتاق حکمفرما بود.یکدفعه سحر گفت چرا حرفی نمیزنی؟من- چی بگم؟ شوکه شدم دیروز که زنگ زدی،واقعا متاسفم برا این اتفاقی که افتادهسحر- خودتو ناراحت نکن،خیلی وقت پیش باید این اتفاق میافتاد.دیروز بعد از اینکه با تو حرف زدم مادر اومد پیشم گفت چرا این موقع اومدی اینجا؟ منم بش گفتم دیگه همه جیز پایان شده (چشماش پر اشک شده) احمدرضا دیگه شوهر من نیست.گفتم مادر میخوام چند روز برم تهران تا از اینجا یکم دور باشم.گفت با هم بریم خونه عموت اونجا حال و هوات عوض میشه منم یکم خستگیم در میاد.الانم که پیش توام محمدمن- خوب کاری کردی سحر جون،باور کن دوس دارم اینجا بهت خیلی خوش بگذره.امروزم نرفتم سرکار به خاطر تو.این چند روز دربست در اختیارتم دختر خوب. وقتی میگفتم دختر خوب ناخودآگاه خندش میگرفت.مانتوشو باز کرده بود و زیرش یه تاپ مشکی پوشیده بود.خط سینه هاش یکم معلوم بود.سفیدیه تنش با رنگ مشکیه تاپش داشت میجنگید.دست خودم نبود چشمم از سینه هاش کنار نمیرفت.اونم متوجه شد دارم هیز بازی میکنم.پاشد مانتوی تنشو درآورد گذاشت لبه تختم،خدای من این بدن چیه تو خلق کردی؟ کنارم نشست و همین طور که داشت موهاشو مرتب میکرد بهم نگاه میکرد و نگاشو میدزدید.واقعا موقعیت مشکلیه برای توصیف کردن. با سکوتمون حرف همدیگه رو میفمیدیم.صدای قلبمو میشنیدم یهو مادر صداش اومد که بچه ها بیاین ناهاریه نگاه به هم کردیم و انگار که اونم دوست داشت این لحظه پایان نشه به من خندید و گفت بریم؟ گفتم بریم. دستمو گرفت گفت پاشو دیگه.منم پاشدم ودنبال سرش راه افتادم به سمت آشپزخونه.ناهارو که خوردیم پاشدم رفتم تو اتاقم درو بستم.بدنم میلرزید.نگاهم افتاد به مانتوی سحر که هنوز رو تختم بود.برش داشتم و اشکامو باش پاک کردم و بوش کردم.همون بوی مطبوع سحر رو میداد.با صدای تق تق در به خودم اومدم و مانتورو گذاشتم سر جاش وگفتم بفرمایین.در باز شد وفرشته زیبای زندگیم وارد اتاق شد.با اینکه چند سال بود همدیگه رو ندیده بودیم اما خیلی زود با هم صمیمی شده بودیم.تاپشو عوض کرده بود.یه لباس خوشگل سفید پوشیده بود. محو تماشا کردن به این احسن الخالقین شده بودم یهو گفت محمد خوبی؟ چشات چرا قرمزن؟گفتم کاش پدر اینا با هم دعوا نمیکردن شاید…….. شاید من و تو الان اینجا نبودیم،یا خیلی شایدهای دیگه….یکم با هم حرف زدیم و اتاقمو نگاه میکرد،بعد ازم خواست تا آلبوم های عکس قدیمی رو بیارم تا با هم نگاه کنیم. آلبوم های قدیمی رو آوردم نشستم کنارش داشتیم با هم عکس هارو نگاه میکردیم ولی من محو صورت زیبای سحر بودم.به لب های درشتش نگاه میکردم ولبخند ملیحش.پاهای سحر به پاهای من چسبیده بود.گرمای بدنش رو میشد از فاصله دور هم تشخیص داد.یکدفعه حس کردم سحر داره با رونش به من فشار میاره.منم پامو محکم تر گرفتم ودوباره فشار داد پامو.بدون هیچ حرفی داشتیم از این حرکت لذت میبردیم.دیگه صدای مادر اینا هم نمیومد.احتمالا خوابیده بودن چون بعد از ناهار خواب ظهر میچسبه.نگاهم رو به طرف چشمای سحر بردم و گفتم خوبی؟ گفت نههههههه محمد داغونم. دستمو انداختم دور کمرش با فشار آوردن به کمرش داشتم سعی میکردم بیشتر احساسش کنم.وای خدای من چقدر این دختر داغه.سرش رو گذاشت رو شونه هام ، نفساش رو زیر گردنم حس میکردم.تا به خودم اومدم لب هامو توی لب های سحر حس کردم.فقط میخورد لبامو.زبونمو میمکید.لبمو گاز میگرفت ولی اصلا حرف نمیزد.بعدا بهم گفت یک ساله که نزدیکی نکرده.با دستای قدرتمندم بغلش کردم.تشنه همدیگه بودیم.لب گرفتن واقعا کار لذت بخشیه وقتی که طرفت بیشتر از تو طالب باشه.شاید 10-12 دقیقه داشتیم لب میگرفتیم از هم.کیرم راست شده بود و داشت شورتمو پاره میکرد از بس سفت بود.دستمو گذاشتم رو سینه های سحر عجب سایز مناسبی داشت.سینه های سفت و خوش فرمی داشت.بهم گفت میخوام مال تو باشم فقط تورو میخوام محمدم.همیشه تورو میخواستم.یکدفعه با دو دست سرمو گرفت نگاهم کرد و باز ازم لب گرفت.اووووووم اووووم اووووووووووووم محمد دیوونتم.میخوامت همه وجودمو میخوام به تو بدم.واقعا حرفه ای بود.فک کنم اون بیشتر با من حال میکرد تا من. نمیخوام از خودم تعریف کنم اما منم بد چیزی نیستم.187 سانت قدمه.90 کیلو وزنمه.پوستم گندمیه و لبام به قول سحر واسه مکیدن ساخته شدن کیرمم 22 سانته و کلفتیشم خیلی عالیه با یه سر گنده.گفتم سحر بگو چه کار کنم؟ادامه دارد………نوشته محمد

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *