رختخواب هیولا (۱)

0 views
0%

صداهای توی سرم زیادتر شده بودقلبم تند میزدبکش،بکش،بکشش لعنتی،منتظر‌چی وایسادی؟به چه کوفتی زل زدی هان؟بکشش لعنتیو،چرا باید زنده بمونه؟چرا نباید تاوان بده؟ماشه‌رو بکشمحکم با دوتا دستم گوشامو گرفتم و نشستم زمین و اسلحه از دستم افتاد،وقتی به خودم اومدم برف رو پشت بوم نشسته بودو کف پاهامو تو خودش دفن کرده بودچرا نمیفهمی؟باید خودمو کنترل کنم منِ عزیزم،نمیتونم بکشمش،اگه بکشمش به تو اسیب میزنم،تو که نمیخوای گردن ظریف و استخوونیت که همیشه خوراک دندونای کوروش بود بالای چوبه دار شکسته بشه؟من انتقام میخوام لعنتی،حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه،منتظر چی بودی؟اون امروزم مثل هر روز رفت سرکار،بدون اینکه کسی باهاش کاری داشته باشهصبر داشته باش عزیزم،با دستای خودمون گورشو میکنیم و لبای کثیفشو جر میدیمقول میدی؟قول میدم همه کسم،قول میدمموفق شده بودم خودمو اروم کنم،حداقل واسه یه مدت کوتاهراه افتادم سمت خونمو با دستام خودمو بغل کرده بودمو نوازش میکردمرفتم زیر دوش اب و اب جوشو روی تنم باز کردم،رد سوزشو روی تنم حس میکردمانگار که یخو انداخته باشن توی اب گرم،صدای جلز ولز تنمو میشنیدم،یا نمیدونم،شاید اونام تاثیر توهماتی بود که میزدم و به خاطرش نمیتونستم خودمو راضی کنم که دکتر برم،که نکنه یه وقت انگ دیوونگی بهم بزنن،من که دیوونه نبودم،بودم؟هرچی که بود من داشتم با این سوزش لعنتی کیف میکردم،نشستم تو وانو چشمامو سفت بهم فشار دادماولین چیزی که به ذهنم رسید کوروش بودیاد اولین روزی افتادم که دیدمشباوقار،متین،چشمای مظلوم و لبای شهوت انگیزولی اینا همه توی نگاه اول ازش برداشت میشد و کافی بود نگام کنه یا یه لبخند بزنه تا من بفهمم پشت اون چهره چی میگذرهوقتی نگام کرد و خندید فهمیدم پشت اون لبخند معصومانه و چشمای مظلوم چه هیولایی خوابهالبته فهمیدنش برای هرکسی اسون نبود،ولی من میدونستم جنس اون از چیه چون خودم از چندتا هیولای بی قواره و کریه توی هرلایه از این من مبهم نگه داری میکردم و برای خوابوندن جنونشون بعضی وقتا باید به خودم صدمه میزدم که کسی اسیب نبینه،که فریادشون خفه بشه،که صداشون خواب اروم کسیو خراب نکنه،که مبادا یه وقت ارامش کسیو صلب کنهشبی که دیدمش انگار یه روح بودیم که بعد از تولد دوتامون کرده بودن و ما بر حسب اتفاق دوباره همو پیدا کرده بودیمنگاش میکردم و نگاه کردن بهش باعث میشد ناخوداگاه لبخند بزنمبا هر لبخند من یه قدم بهم نزدیک‌تر میشدو بیشتر جذب هیولای جذاب ذهن من میشد و من میتونستم حس کنم که اون مثل بقیه نیست و باهاش میتونم افسار تک تک هیولاهای درونمو رها کنموقتی بهم رسیدو ازم تقاضای رقص کرد دلم میخواست با پایان وجودم رگ به رگ تنشو از هم باز کنم تا به نیمه دوم روح پلید و زجر کشیده خودم برسم و ازش پسش بگیرمولی وقتی باهاش رقصیدم حس کردم جای نیمه دوم من توی تن اون امنهپس فقط باهاش رقصیدم،یه رقص جنون‌امیزیه رقص ظریف و اغواکننده،رقصی که تا عمر دارم یادم نمیرهبوسیدن گردنم از پشت،سرخوردن پایین تنم روی التش به چپ و راست و فشار دستای قویش دور کمرم،جوری که انگار میخواست لباسمو همونجا وسط مهمونی پاره کنه و روحامونو یکی کنه،منو روانی میکردپشت سرمو بیشتر به قفسه سینش فشار میدادم،با یه دستم صورتشو نوازش میکردمو با دست دیگم دستای حلقه شدش دور کمرمواونشب اتیش تند ما با هم ادغام شده بودو هر لحظه‌ای که کنار هم میگذروندیم احتمال خطر یه اتیش سوزیه بزرگ‌ توی رختخوابم بالاتر می‌رفتولی من اجازه ندادم و وسط رقص خومو ازش کندم،راه افتادم سمت در خروجی که اومد سمتمو شونمو کشید.نفسامون تند بودو میخورد به صورت هم،کنار لبشو بوسیدمو این سری قدمامو بلندتر کردم که نرسه بهممثل روز برام روشن بود که امارمو میگیره و پیدام میکنه و از اون روشنتر این بود که این مرد بالغ حالا حالاها گیج اتفاقایی که افتاد میمونه و نمیتونه نگاهمو فراموش کنه.اونشب وقتی رسیدم خونه مثل همیشه برای فرار از اتفاقا و صداهای توی سرم لباسامو کندمو رفتم حموم.اونشب برای اولین بار توی زندگیم بجای اب جوش اب سردو روی تنم باز کردم، به امید کم کردن داغی تنم؛موفق هم بودم ولی به محض اینکه یاد کیر شق شدش روی شیار پایین تنم می‌افتادم یا یاد لبای گرمش وقتی که گردنمو میبوسید،دوباره تنم گر میگرفت و دستام ناخوداگاه کیر راست شدمو لمس میکرد،سخت بود رد شدن از اونشب و اتفاقاش،ولی حداقلش این بود که فقط سه ساعت تا طلوع افتاب مونده بود و من خوش شانس بودم که اونشب شروع تعطیلات اخر هفتم بود…گروومصدای چی بود؟اه لعنتی،من داشتم رویای کوروشو میدیدمچشمامو باز کردم،اینقدر به هم فشارشون داده بودم که تیر میکشیدن و رنگارو تو هم میدیدنساعتمو نگاه کردم،از دوازه ظهر گذشته بوداز حموم اومدم بیرونو خودمو خشک کردم،رد قرمزیای تنمو دنبال میکردمو جاهایی که تیر میکشیدرو با ناخون خش مینداختماین درد یه سرخوشی خاصی برای تنم داشت،پاهامو از گیر میبرد و باعث میشد لبامو به دندون بگیرمخودمو تو ایینه نگاه کردمپوست سفید،موهای مشکی،تن استخوونی و چشمای سبز،دیگه هیچ حسی توی این چشما پیدا نمیکردمخیلی نگاشون کردم،صورتمو دست میکشیدمو استخوونای گونمو لمس میکردمیه صداهایی میومد تو خونهصدای پاکوروش‌رو صدا کردمجوابی نیومد،فقط صدای راه رفتن بود_کوریی بیبی،اینجایی؟بازم جوابی نیومد،فقط صدای پا بود و خنده‌های ریز_کوروش اذیتم نکن،بیا تو اتاق عزیزم،من تنهام،دارم میترسم ازتصدای خنده بیشتر شده بود،اطرافمو نگاه کردم،تفنگ لعنتیم کجا بود؟چوب بیسبالمو برداشتمو انگشتامو سفت پیچیدم دورشاز اتاق رفتم بیرونو اطرافمو نگاه کردمدنبال تفنگم میگشتم ولی هیچ‌جا نبودیادم افتاد روی پشت بوم از دستم افتاده و منم فراموش کرده بودم با خودم بیارمش،یهو گوشم صوت کشید و صداهای سرم رفت بالا…نه تو جنایت‌کار خوبی نیستی،کدوم قاتلی تفنگشو رها میکنه،ابله،ابله،اونا دنبالتن،میخوان بکشنت اونوقت تو وسیله دفاعتو جا میذاری،لعنتی حواس پرت،اونا بالاخره یه روز میکشنت.چرا سعی نمیکنی خفه‌شی؟داری دیوونم میکنی،دهنتو ببند،تو داشتی بهم میخندیدی هان؟اون دهن گشادتو ببنددد…دوباره گوشامو بین کف دستام جا دادمو چشمامو بستمسکوت کل خونرو گرفت،به اطراف نگاه کردم،دیگه صدایی نمیومدیه پتو پیچیدم دورمو رفتم پشت بوم،یه ذره زمان برد تا برفارو زیرو رو کردم ولی بالاخره پیداشدوقتی برگشتم خونه دیدم کوروش دوبار زنگ زده،زمانش دقیقا مال وقتی بود که با خودم در حال جنگ بودمبهش زنگ زدم_سلام+چرا جواب نمیدی گوشیتو،تلفن خونتم که طبق معمول به برق نیست،چه غلطی داری میکنی؟_جواب سلام بلد نیستی بدی؟+خیلی پرویی مرد_اره خیلی+دست من به زبونِ دراز تو میرسه دیگه،میدونم چیکار کنم باهاتدلم نمیخواست کسی تهدیدم کنه،این کارش اعصابمو خرد کرد،کلی صدا دورو بر من بود که صبح تا شب تهدیدم میکردنو بایدو نبایدای زندگیمو یادم مینداختن،کوروش باید بوی ازادی میداد نه اسارت.پریدم وسط حرفش_چیکار میخوای بکنی عزیزم؟اصلا چیکار میتونی بکنی؟+الان پشت در خونم، باز کن که بهت بگم چیکار میتونم بکنمزدم زیر خنده و پریدم پشت پنجره،با دست بهش اشاره کردم که باز نمیکنم.جیباشو گشت و منم کلیدی که جا گذاشته بودو جلو چشماش روی دستام تاب میدادم و بهش میخندیدم.با اینکارم میدونستم اگه راهی پیدا کنه که بیاد داخل فاتحم خوندس ولی ادامه میدادم.از خندم خندش گرفته بود ولی نمیخندید،اینجور موقع‌ها صورتش یه فرمی میگرفت که من عاشقش بودم.برف دوباره شروع کرد به باریدن،از دهنش بخار بلند میشدو پالتوشو سفت با دست پیچیده بود دورش،تحمل نداشتم اینجوری ببینمش،حتی اگه به قیمت جرخوردن خودم توی تخت‌خواب تموم میشد.درو باز کردم براش و رفتم عطریو بزنم که دوسش داره.از پله ها با عجله میومد بالا و اسممو صدا میزد.این سری خبری از صداهای توی سرم نبود،عشق لعنتی من بود که داشت صدام میزد.درو باز کردو پالتوشو انداخت روی کاناپه،کنار در.+بیا اینجا ببینم توله،پرو بازی در میاری واسه من؟جلو ایینه وایساده بودمو روی موهامو شونه میزدم و با حرفاش میخندیدم.خنده‌های ممتد و عصبی…اومد تو چهارچوب در وایسادو نگام میکرد.عطرمو نفس میکشید،مثل یه سگ که جنون بوی گوشت دیوونش کرده باشه بو میکشید و هم زمان دکمه پیرهنشو باز میکرد.دستاش رفتن سمت کمربندش.صدای قزن کمربندش کاری کرد که صورتمو برگردونم سمتشو با لبخند لبامو گاز بگیرم._کمربندت خیلی بهت میاد مردلبخند زد،کمربندشو از جاش بیرون کشیدو صدای شلاق مانندش تو هوا از جا پروندم.کمربندشو پیچید دور دستشو از پشت بغلم کرد،چونشو گذاشت روی سرم و قفسه سینمو لمس میکرد.ضربان قلبم بالا بود،داشت ازجا کنده میشد،کوروش تک تک ضربانای قلبمو با دستاش حس میکرد.لبام نیمه باز بودو نفسام بریده بودنسرشو اورد کنار گوشم و گفت+هیشش اروم پسر قشنگم،بابایی اذیتت نمیکنه،میدونی که من هیچوقت بهت اسیب نمیزنم_کوروشسر انگشت شصتشو کشید به لبام+جانمسکوت کردمتکرار کرد+جان‌دلم دلبر_عاشقتم،ترکم نکن هیچ وقتهمون موقع سرش رفت تو گردنمو کیرمو از زیر شلوار بیرون کشید و با همون دستی که کمربند دورش بود شروع کرد بالا پایین کردن.خودمو تو بغلش ول کرده بودمو سرعت دستای اون با ناله‌های دردو شهوت من بالاتر میرفت.با دست دیگش گردنمو از زیر چونه داده بود بالا و دندوناشو روی گردنم میکشید ،دوتا انگشت سبابه و وسطشم تا ته توی دهنم بودو من میمکیدمشون.بعد چند دقیقه ناله ها اوج گرفتو من توی دستای اون خالی شدم.چشمام سیاهی میرفت،بستمشو خودمو رها کردم که بیشتر تکیه بدم بهش ولی…از پشت خوردم زمین و درد پیچید به کل تنم.تعجب کرده بودم،چشمامو باز کردم و دنبالش میگشتم._کوروشصدایی نیومد،جدی‌تر فریاد زدم._کوروش کجا رفتی؟یکی داشت میخندید،یه خنده گوش خراشو ریز.این خنده داشت ازارم میداد.یهو چشمم افتاد به عکس بغل تخت،اون ربان سیاه گوشه‌ی عکس کوروش من چی میگفت؟دستامو نگاه کردم،کمربندی که اخرین بار باهم و به سلیقه من خریده بود،دور دستام پیچیده شده بودو روشو یه ترکیب مسخره‌ای از اب کمر و خونی که از التم به خاطر برخودر زیاده لبه های چرم باهاش اومده بود،گرفته بود.پیرهن مردونه سفیدی هم که خیلی دوس داشتم روی شون‌هام بود و بوی گند خون خشک شده‌ی روش ازارم میداد،اخه روزی که کشتنش همین لباس تنش بود.با بغض کمربندو از دور دستم باز کردم و انداختمش کنار.پیرهنو از روی شونم برداشتم و تو دلم جمع کردم،سرم‌رو گذاشتم روش و زجه‌هام شروع شد.فریاد میزدم،خفه ترین فریادای عالم.سیل اشک از چشمام پایین میومدو من نمیدونستم چطوری باید از این خلا ترسناک و غم بزرگ عبور کنم.با زجه‌های من صدای خنده‌ها هم بیشتر میشد.دیگه خنده نبود،ریسه بود،یه ریسه‌ی طولانی.وحشت داشت قلبمو چنگ میزد،دوباره صداهای سرم بلند شدن…اون زیره خاکه،کوروش تو زیر خاکه،کی کشتش هان؟بگو بهم،همون مردی نیست که هر روز از جلو خونت رد میشه و تو مثل مشنگا زل میزنی به زندگی کردنا و خندیدناش؟همونی نیست که دادگاه حکم بیگناه بودنشو صادر کردو بعد دوماه ازاد شد؟عشق لعنتی تو زیر خاکه بچه جون،توام بی‌خاصیت‌تر و ترسوتر از این حرفایی که بخوای انتقام بگیری،مگه نه عزیزم؟یادته صورت خون الودشو توی تخت؟یادته وقتی چونه جدا شده از جمجمشو دیدی؟یادته خودتو وقتی سرت داشت میلرزیدو چشمات میپریدن؟یادته نه؟تو یه ترسویی که حتی شهامت انتقام گرفتن هم نداری.من شهامت ندارم هان؟اره نداری،اگه داشتی اون از یه سال پیش که کوروش‌رو کشت تا الان زنده نمیموند.دوس داری چجوری بکشمش؟اینو تو باید تعیین کنی نه من…دوباره خونه ساکت شد،خونه که ساکت بود، شاید بهتره بگم سرم اروم شدو صداهاش برای یه مدت کوتاهی به درک پیوستن.گریه هام قطع شده بودنو درد جاشو با نفرت عوض کرده بود،عشق انتقامو توی سلول به سلول تنم حس میکردم و من دقیقا برنامه امشبمو میدونستم.از جام بلند شدم،خودمو ساف و سوف کردم و رد اشکای خشک شده گونه هامو با خیسی مژهام پاک کردم.کیرمو با الکل شستمو با سوزش لعنتیش کیف میکردمانگار که یه مشت مورچه قرمز رو التم ریخته باشن و اونام وجب به وجب گاز میگرفتن و بالا پایین میرفتن.زخمارو بستم و شلوارمو پوشیدم.کمربند گوشه اتاقو همراه همه‌ی لباسای کثیف که یه ماه بود روی هم انباشته شده بودن انداختم تو ماشین لباسشویی و برام مهم نبود که امکان داره خراب بشه یا هر چیزی،فقط میخواستم تمیز بشه که دوباره ادکلن کوروشو بهش بزنم و بذارمش توی جعبه شکنجم،اون جعبه قرار بود امشب حسابی به کارم بیادو من واسه گرفتن انتقام لحظه شماری میکردم.ساعتو نگاه کردم،چهار و نیم بعد از ظهر بود،هواهم تقریبا تاریک شده بود.گرسنه بودم،رفتم سر یخچال ولی چیزی اماده واسه خوردن نداشتم،دو روزی شده بود که غیر از چیپس و خرت و پرت چیزه دیگه‌ای نخورده بودم.پس لباسامو پوشیدم که برم یه غذای اماده‌ بگیرم،باید حسابی انرژی میگرفتم،من اونشب خیلی کار داشتم واسه انجام دادن.یه شلوار قرمز جذب با پیرهن مردونه مشکی و پالتوی طوسی پوشیدم.خودمو نگاه کردم،شبیه ابلها شده بودم،ولی حوصله عوض بدل کردن لباسامو نداشتم واسه همینم یه شالگردن مشکی عریض و بلند انداختم دور گردنمو صورتمو باهاش پوشوندم.از خونه رفتم بیرون،انگار تو خیابون خاک مرده پاشیده بودن.خلوت بود،فقط هر از گاهی یکی دوتا ماشین رد میشدو چند دقیقه طول میکشید تا دوباره علائمی از حیات توی اون خیابون پیدا بشه.رسیدم به یه رستوران،شلوغ بود،همه دونفری یا دست جمعی اومده بودنو گرم صحبت کردن و خندیدن بودن.سفارش غذامو دادمو چون میدونستم خیلی طول میکشه تا حاضر بشه رفتم خریدای دیگمو انجام بدم.طناب،شراب قرمز،ودکا،پنج گرم کوکایین و ده رول ماریجوانا.اره و بقیه لوازم شکنجه خونه بودن،فقط احتیاج به یه ذره تیزکاری داشتن.ابزارام تکمیل شده بود،احساس خوبی داشتم.رفتم غذامو گرفتمو راه افتادم سمت خونه.برف سنگین شده بود و تو اون برف سنگین یه زوج هوس لبای همو کرده بودنو با دستای سردشون صورت همدیگرو نوازش میکردن و میبوسیدن همو.دیدن اون منظره و عشق اون دو نفر که معلوم نبود تا کی قراره برای همدیگه باشن باعث شد لبخند بزنم.نزدیکای خونه بودم که،برق چشمای یه عابر از دور توجهمو جلب کرد.همین طور که نزدیک‌تر میومد من بیشتر چهرشو شناسایی میکردم و نفرت بیشتر سراسر وجودمو چنگ میزد.وایسادمو نگاه غیض دارمو دوختم بهش.ترسیده بود.اون محکوم بود،محکوم بود به درد،محکوم به ترس و فنا.فنا با دستای من…دیگه نگام نمیکرد،قدماش تند شده بودو وقتی بهم رسیدو داشت از کنارم رد میشد زیر چشمی نگاهی انداخت و سرعتشو بیشتر کرد.اون رفته بود و من نمیدوستم چند دقیقه اونجا سیخ وایساده بودم و به رد پاش نگاه میکردم.وقتی به خودم اومدم که حس کردم باد شدید شده و داره کاری میکنه که تن سرد من یخ بزنه.راه افتادم سمت خونه.تو راه قدمامو میشمردم و هم‌زمان به ترتیب‌ِ مراحل سلاخی امشبم فکر میکردم.باید بی‌نقص ترین شکنجه تاریخو از اب در میوردم.جوری که هیچ‌وقت هیچ‌کس از یادش نره که کی بودمو به خاطر چی بند به بند تن اون حیوون‌رو از هم باز کردم.رسیدم خونهساعت شیش و نیم شب بود.شرابارو گذاشتم رو کابینتو وسایلمم پرت کردم گوشه اتاق.انقدر گرسنه بودم که نفهمیدم کی غذامو شروع کردم و کی تمومش کردم.از جام بلند شدم،به خونه نگاه کردم،خیلی کثیف شده بود،باید مرتبش میکردم ولی وقت نداشتم،اونشب باید به تمیز کردن روحم میرسیدم.لباسامو کندمو با وجود سرمای زیاد هوا فقط یه شلوارک سفید پوشیدم و سیگارم‌رو روشن کردم،یه صفحه وینیل از امی واین هاوس گذاشتم تو گرامافون و با صدای مریضش شروع کردم حرکت دادن خودم.همونطور با اب و تاب جعبه شکنجمو اوردم و درشو باز کردم،باید یه سری چیزارو تیز میکردم و یه سری چیزارم اضافه یا به کل حذف میکردم.با دقت همه وسایلو جا سازی کردمو با تموم شدن کارِ من اهنگ هم تموم شده بودو همه سیگارام هم دود شده بودن.ساعتو نگاه کردم،هشت شب بوددوباره در کمد لباسمو باز کردمو این سری پایان تمرکزمو واسه یه تیپ عالی جمع کردم.میدونستم اون شب کوروش نگام میکنه و مثل من قراره از این تسویه حساب کیف کنه و خوشحال باشه،پس باید بهترینمو ارائه میدادم.یه پیرهن قهوه‌ای روشن،شلوارپارچه‌ای تنگ و خردلی راه راه با راه‌های سفید که پاچه‌هاشو تا بالای ساق پام بالا داده بودم و یه کفش مردونه کرم.به خودم نگاه کردم،به قول کوروش مادر شده بودم،موهای به هم ریختمو با دست صاف کردمو رفتم تو حال استرس و ترس افسار بدنمو دستشون گرفته بودن و داشتن کاری میکردن که من از کار امشبم صرف نظر کنم واسه همین باید رو میوردم به کوکایین.روی شیشه میز جلوی مبلم کوکایین ریختم و شروع کردم،اهنگ کیپ ان لاوینگ یو با کمترین بسامدی که گوش قادر به شنیدنش باشه داشت پخش میشدو تن منم با تاثیر موادو اهنگ اروم شده بود.وقتی تموم شد یه گرم دیگم توی گردنبدم جاساز کردمو جعبه سیگارمم از رول ماریجوانا پر کردم.اروم شده بودم…ساعت رو نگاه کردم،نه و نیم بودجعبمو گذاشتم تو کوله پشتیمو شیشه های ودکا و مشروبمم گذاشتم توی یه جعبه.پالتومو پوشیدم و راه افتادم.تا خونش حدود ده دقیقه راه بود.جلوی خونش یه شهربازی بود که باید اونجا صبر میکردم تا چراغای همسایه هاش خاموش بشه که من سرِفراغ به کارم برسم.چرخش چرخ وفلکا و صدای جیغ بچه‌ها به وجد میاورد منو،ولی نگاه ادما اذیتم میکرد،انگار که کاری غیر از نگاه کردن به من نداشتن.حتی چشمای عروسکای روی ماشینای کنترلی یا اسباب بازی های کارتی یا اون دلقکی که نیشش تا گوشاش باز بودو سر جدا شده شده‌ی یک عروسکو دستش گرفته بود و داشت بلند میخندید هم روم بودو من دلم میخواست غیر از اون مرتیکه قلب تک تک اون ادمارو هم از بدنشون بیرون بکشمو روده هاشونو دور کمرشون بپیچم.حدود یک ساعت صبر کردم تا همسایه ها خوابیدن.ساعتو نگاه کردم،ده ونیم شب بود،لبخند زدم.تا پشت در خونش رفتم و دستمالمو اغشته به ماده بیهوشی کردم و زنگو زدم.جوابی نیومددوباره زنگ زدمدر باز شد و وقتی منو دید خواست درو ببنده که با دست مانعش شدمو دستمالو گرفتم جلوی بینیشو اون توی بغل من از حال رفت…ادامه دارد؛)نوشته فواد

Date: دسامبر 2, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *