رمان سبز

799
Share
Copy the link

مثل همه ی بچه ها تو ایران زندگی من سپری شد اول نمیدونم از کجا شروع کنم شروع کردن خیلی سخته گاهی اوقات ولی برای من همیشه سخت بوده وقتی که توی سال 82 وارد دانشگاه تهران شدیم اولین روز دانشگاه سر کلاس ریاضی عمومی نگاهامون تو هم گره خورد یه دل نه صد دل بهم با ختیم هم من هم اون خب اون روز ها حال هوای جامعه و… کشورمون یه جور دیگه البته هیچ کس منکر این نیست که هیچ وقت این حال و هوا خوب نبوده برای عاشقی نه برای یه دخترن نه برای یه پسر یادم رفت خودمو معرفی کنم ندا هستم متولد 1364 در تهران.برای یه دختر دهه شصتی که فقط تنها پسری که از نزدیک دیده بود و باهاش حرف زده بود برادرش بود اولش خیلی سخت بود توی یه بحران اعتقادی قرار میگرفتی اون موقع ها رابطه ها به راحتی الان نبود تنها دلخوشیمون همون کلاس مشترک بود و نگاه کردن و چشم دوختن بهم سر کلاس جالب بود که وقتی یکیمون حواسش نبود اون یکی یه لحظه هم ازش چشم بر نمیداشت.یه پژو داشت اون موقع پژو خیلی کلاس داشت خصوصا اون پیکان که بعد ها شد بهترین خاطرات من تو جوونی از تیپش هم مثل همه ی بچه های اون موقع بود فقط با این تفاوت که اسمش رامین بود و برای دخترا خیلی کلاس داشت میدونید چرا؟ سریال خط قرمز رو یادتون میاد؟ تیپا هم شبیه شادمهر بود چیزی که خوشحالم میکرد دو طرفه بودن این علاقه بود یا حداقل دو طرفه بودن این توجه و منم روز شماری میکردم که شاید بیاد حلو یا یه بهانه ای پیش بیاد باهم برخورد کنیم شاید سر چادری بودنم بود تا آخر ترم با این فکر و خیال ها خودمو سرگرم میکردم تا اینکه یه روز آخرین جلسه کلاسمون بود دیر رسیدم سر کلاس هوا سرد بود اون موقع ها یه کم برف میومد تهران گاهگداری با کفش های خیس و صورت و صورت سرخ شده در زدم استاد ریاضی یه پیر مرد سن بالایی بود خیلی خوش برخورد و خوش بر خلاف اکثر استاد هامون کلاسش مثل همیشه شلوغ جا واسه سوزن انداختن نبود تنها جای خالی هم که پیدا کردیم کنار مهران بود وقتی بعد از اینکه استاد چند تا شوخی باهام کرد بهم چند تا تیکه پرت کرد و بچه ها یه کم خندیدن اشاره کرد که برم کنار مهران بشینم اونقدری هل شده بودم که چادرم گیر کرد زیر پام خوردم زمین مهرانم اومد کیفشو از روی صندلی برداره که اونقدر دست پاچه شد جعبه عینک و کتاباش هم افتاد رو زمین بچه ها و استاد بد رفته بودن تو نخ ما حقم داشتن ابرو ریزی بدی بود وقتی که نستم رو صندلی از خجالت سرمو نمیتونستم بالا بگیرم.مهران جزوه هاش رو خیلی دقیق و تمیز مینوشتم اکثر پسر ها که ته کلاس میشستن ازش آخر ترم ها جزوه میگرفتن و کپی میکردن یعنی کلا مامور نوشتن جزوه تیم پسر ها بود مثلا فرشید مامور آمار بود یا امیرحسین مادر خرج بود تو تیم پسرا خلاصه کلاس که تموم شد بچه ها هم زمان با بیرون رفتن نیشخند ها و تنه زدن هاشون شروع شد قلبم تند تند میزد میخواستم از مهران جزوه بگیرم با خودکارم زدم تو بازوشن میشه جزوتونو قرض بگیرم؟م باخنده بهم میگه بله ابته فقط من دستمو لازم دارم برای نوشتن حزوه بقیه ترم هابعد گفتن این جمله زل زد تو چشمام و من هم به چشماش خیره شدم محو هم شده بودیم عین این فیلم های هندی نمیدونم دفتر بزرگ ها رو یادتون میاد که جلد های پلاستیکی داشت و اگه اشتباه نکنم 32 هم خط داشت تو هر صفحه اش مادرم میگفت بهشون دفتر خیاطی جزوش یه دونه از اون دفتر ها بود عین کلاس استاد توش جا برای سوزن انداختن نبود عین یه نامه ی رمزی که باید یه متخصص میومد رمز گشاییش کنه محو هم بودیم که دوستم مهشید عین ببر پرید روم و گفت سلام نازنینم دیر اومدی امروز کلاس چرا؟که هم من هم مهران از حالو هوا درمودیم مهران جزوه رو داد بهم و منم تشکر کردم بهش گفتمن کی دانشگاه هستید براتون بیارم؟م فکر نکنم این هفته دیگه بیام چقدر طول میکشه بنویسید؟نمن الان میرم کتاب خونه درس امروز رو مینویسم بعد براتون میارمم نه لازم نیست خودتون رو اذیت کنید من تا اینجا خوندم درس رو امتحانش هم که اخرین امتحانه شما بنویسید بعد با این شما تماس بگیرید خودم یه جا قرار میذارم یا یه روز که امتحان داشتیم با هم دانشگاه بودیم ازتون میگیرم شماره رو داد التبه شماره خونشون رو چون اون موقع همه موبایل نداشتن بعد هم خداحافظی کردو از کلاس رفت بیرون مهشید از اون روز شروع کردن به تیکه انداختن و داستان ساختن و… کار هایی که 99 درصد دخترا توی تمامی دهه ها 80 و 90 و70 و حتی 60 انجام میدن پنج شنبه بود اون روز شب که رسیدم خونه شروع کردم به رمز گشایی و نوشتن جزوه البته گوش زد کنم اگه اون موقع فیزیک کوانتوم میخوندم خیلی راحت تر بود برام از رمز گشایی جزوه مهران لا به لای جزوه هاش کس و شعر هم بود بیشتر از حافظ یه سر چیز ها رو هم به انگلیسی نوشته بود با یه خط بسیار وحشتناک که فکر نکنم ویلیام شکسپیر هم میتونست بخونه بگذریم جزوه رو نوشتم و قبل خواب که اومدم اون رو ببندم از رو میزم افتاد و پند تایی ورق ازش بینش ریخت که بیرون شروع کردم به جمع کردن ورق ها یکی دوتاییش رو هم خوندم ولی بیشتر همون کس و شعر های حافظ بود تا اینکه یکیش خیلی جالب بود انگار خاطره نوشتن بود جالب بود داشت تاریخش مال کلاس سه هفته پیشمون بود و جالب تر این بود که این نوشته ها یه جور بیوگرافی بود از من از انگتشر های دستم تا سوتی هایی که سر کلاس میدادم ته اش هم نوشته بودآیا او هم مرا دوست دارد؟ یا به من فکر میکند؟نمیدونم حالا اون برگه اون شب اتفاقی اون لا بود یه یه جور غیر کد دادن غیر مستقیم بود راستش هیچ وقت فرصت نشد این سوال رو ازش بپرسم اون شب بهترین شب عمرم بود آخرین باری که اونقدر خوشحال شده بودم زمانی بود که برادرم و پدرم از جنگ برگشته بودن یعنی زمانی تقریبا 4 سالم بود حالا که حرف از پدر و برادرم شد براتون بگم خانواده من دختر و خواهر یه جانباز هستم مادرم هم معلم بود یه خانواده مذهبی داشتیم که تقریبا خشک و انقلابی بودن ولی بیشتر اعتقادی بودن تا انقلابی منم یه دختر بودم بی اختیار مثل همه دخترا ولی خب هیچ وقت من رو اذیت نکردن چون من کاری نمیکردم آزادی های اون موقع ها هم یواشکی بود مهشید یه وقت هایی که میرفتیم باهم پارک واکمنش رو میاورد و آهنگ های شادمهر ور میذاشت برام وای من عاشق آهنگ آتیش بازیش بود آلبوم پر پرواز تراک اول تموم حسرت اون روز های من داشتن یه دونه از اون واکمن ها و کاست شادمهر بود مهشید خیلی رفیق خوبی منتها خانواده اون یه کم روشن فکری داشتن ولی خب من نه البته میگم بازهم خانواده من ظلمی در حقم نکردن و بدی ام انجام ندادن به یه مورد که بعد ها میگم بریم سر مهران که فردا به بهانه کتاب خرید زدم بیرون از خونه و با از تلفن عمومی به خونه مهران اینا زنگ زدم وبعد از دوتا بوق یه خانوم خیلی خانوم خوش صدا تلفن رو بزداشت و گفت سلام بفرماییدنفسم بند اومده بود جا خورده بودم ترسیده که شاید مامانش باشه که بود و اینکه خانواده اش سنتی باشن و براش شر بشم ولی خب بی ادبی بود قطع میکردم از طرفی جزوه اش دستم بود م الو ن سلام خانوم سلامم سلام دخترم جانم بفرمایید؟نمن … هستم ندا … همکلاسی آقای … م حالتون خوبه دخترم با مهران من کار دارید؟نبله بله ببخشید مزاحمتون شدممنه دخترم این چه حرفیه چند لحظه صبر کنیدچه خانم مهربونی بود مامانش خیلی خواستنی البته این خواستنی بودن رو بعد ها که رفتم تو خانوادشون فهمیدم خلاصه کنم سرتون درد نیاد با مهران قرار گذاشتیم که بیاد نزدیک های خونه ما که میشد حوالی میدون نازی آباد جزوه رو بگیره اون روز اولین ملاقات و قرار من بود با یه پسر غریبه هم هیجان داشتم هم میترسیدم چیزی خاصی اون روز اتفاق نیوفتاد و فقط جزوه رد و بدل شدو یه کم سلام و احوال پرسی کردیم تموم طول امتحان ها و… فقط فکرم درگیر یه چیز بود که اون اگه دوستم داره پس چرا هیچ کاری نمیکنه؟ کم کم داشتم خودمو قانع میکردم که این که علاقه دوطرفه است فقط خیال منه و توهممه… یه کم ناراحت بود خب چه میشد کرد تا اینکه روز امتخان ریاضی حدودا بعد از 20 روز همدیگرو دوباره دیدیم و اون اتفاقی که من میخواستم افتاد وقتی که داشتم از سالن میرفتم بیرون دیدم جلو در سالن ایستاد یه ندایی تو قبلم گفت که منتظر منه از کنارش رد شدمو بهش سلام کردم تیکه اش رو از روی دیوار بداشت و بهم سلام کرد اومد جلو گفت خانوم … میشه چند دقیقه باهاتون صحبت کنم الته اگه خودتون مایلید ها اصراری ندارم؟بگذریم که چی شد و چی گفتیم و… خلاصه بگم من یه بحران اعتقادی سر جو خانوادگیم برای دوستی با مهران پیش اومد ولی خب با دلمم نمیتونتستم کنار بیام فقط تنها چیز های قشنگی که توی اون سه سال ونیم دوره کارشناسیمون میتونم براتون بگم اولین واکمنی بود که برام خرید به عنوان کادوی تولدم و کاست شادمهر که آلبوم پروازش بود دومیش گشت و گذارمون تو پارک ساعی و پارک ملت بود سومیش هم روز هایی بود که خونه رو به بهانه های مختلف میپیجوندم ومیرفتیم با هم بیرون قشنگ ترینش هم اولین بوسه امون بود تو ماشین 23 آذر ماه 1384 یه شب بارونی و طوفانی بازهم یه فیلم هندی دیگه تو ماشین نشسته بودم مهران رفته بود ساندویچ بگیره بخوریم وقتی که اومد تو ماشین نشست لپ هاش گل انداخته بود دستش هاش هم یخ زده بود دست هاش رو گرفتم تو دستام اون شب اولین باری بود که داشتم دست یه پسر غیر نیما (داداشم) رو لمس میکردم یه دست هاش رو مالیدم براش بعد دست هام رو گذاشتم رو گونه هاش و دوباره نگاهامون بهم گره خورد چشم با دست هاش مچ دست های من رو گرفت کشیدشون پایین و بی اخیتار صورتمو بردم جلو و گونه اشو بوس کردم اون یه بوس کوچیک ازم لبم کرد هم خجالت زده بودم هم خوشال بودم هم باز هم توی اون بحران اعتقادی که گفته بودم بهتون گیر کرده بودم از همه اینها بگذریم درسمون که تموم شد مهران قرار گذاشته بود که بیاد خواستگاری که مشکل از اینجا شروع شد خانواده های ما دو خانواده بودن با دو فرهنگ متفاوت از دو گروه متفاوت از همه بد تر پدربزرگ مهران یکی از درباری های زمان پهلوی بود که بعد از انقلاب اعدام شده بود التبه اینو بگم که هم مامانش هم پدرش و هم خواهرش بینهایت انسان ها محترمی بود حکایت اون تلفنی که گفتم بهتون و اصلا هم براشون مهم نبوده که خانواده ما کی ان چی ان و… و چیز جالب هم این بود که یه برادر شهید داشت خلاصه خواستگاری ترتیب دادانش برام خیلی مشکل بود که بعد از اون همه مشکل ما ترتیبش رو دادیم اونجا بود که خانواده من اون ضربه هایی رو که نباید میزدن رو زدن پدرم آدم بدی نبود ولی بهانه های بیخودی میگرفت به مهران میگفت بچه قرطی گیر های بیخودی مثلا میگفت نماز نمیخونه پدرش کرواتیه مامانش مو رنگ میکنه و… از این ایراد های بنی اسرائیلی خلاصه بگم نشد که نشد هم من هم مهران به هر دری زدیم نشد که نشد نه پدر کوتاه اومد نه برادرم نیما مادرم هم که فقط براش حرف پیرزن های وراج محل مهم بود نه خوشبختی دخترش سه چهار ماهی درگیر این داستان ها بودیم تا اینکه به این نتیجه رسیدیم نمیشه واسه همین آخرین قرار رو گذاشتیم و خداحافظی کردیم از هم و آخرین نامه رو مهران بهم داد با رمان سبز که نوشته بود رنگ چشماته آخرای 22 سالگیم بود که یکی از همون پیرزن ها وراج محل پسرش محمد رو بود برا من لقمه گرفته بود محمد پسر بدی نبود ولی برای من مناسب نبود اون موقع ازدواج فقط یه معنی داشت (البته از همه ی خانوم ها و آقایون محترم بابت این مثالم عذر خواهی میکنم) اونم اینکه فقط سر تابستون پاهاتو بدی بالا و سر زمستون بچه بیاری از محمد بگم که 10 سال ازم بزرگ تر بود این خودش عمق فاجعه بود برام خیلی سخت نمیتونستم اصلا به خودم بقبلونم میگم پسر بدی نبود آدم خوبی بود ولی خب من دوستش نداشتم چی بگم اونقدر مادرم و خانم های فضول فامیل زیر پام نشستن تا منم جواب مثبت دادم به محمد پسر بدی نبود بازهم میگم شب عقد و عروسی و بله برون و نامزدی و… همه و همه و همه و همه خوشحال بودن الا من حتی سر سفره عقدم گریه زاری ام گرفت که همه مسخره کردن و گفتن اشک شوق و از این مزخرفات و از اون روز زندگی تحمیلی من با محمد شروع شد همون طور که گفتم سال بعدش یه پسر بدنیا آوردم و اسمش رو هم گذاشتم مهران این حقی بود که محمد بهم داده بود که اسمش رو من انتخاب کنم زندگی خیلی بی روحی داشتم نه از حرفای عشقی و رومانتیک خبری بود نه از رستوران و… تنها سفرمون هم یا مشهد بود یا قم جمکران بود ندای قصه پژمرده شد 3 سالی دووم آوردم تا اینکه پدر و نیما جفتشون از پا درومدن به خاطر شیمیایی بودنشون پدر فوت کرد نیما هم خونه نشین شد مادر هم باز نشسته بودو سنش رفته بود بالا محمد هوای نیما و مادر رو داشت من هنوز توی دنیای خودم بود سال ششم اونقدری به خودم فشار عصبی آوردم که راهی بیمارستان شدم یه مدت بعد از اون ماجرا یه شب خواستم با محمد حرف بزنم و همه ماحرا رو بهش بگم و این کار هم کردم چیزی که اون شب فقط شنیدم صدای شکستن دلش بود ناراحت بودم خیلی ام ناراحت بودم ولی خب حقیقت تلخ بود محمد هم از درون شکست چند ماه بعد تمووم مو های سرش سفید شده بود همیشه بعد از ظهر ها از سرکار میومد خونه ولی از بعد اون ماجرا شبها تا دیر وقت میموند سر کار عذاب وجدان من دو برابر شده بود بعد خسته شده بودم خونه برام شده بود قفس تنها کسی که گاه گداری بهم سر میزد مهشید بود اونم ازدواج کرده بود و دوتا دختر داشت مهشید پیشنهاد داد که برم سرکار بعدشم توی یه شرکت مشغول به کار شدم راستی اینم بگم از بعد ازدواجم دیگه اعتقاداتم مثل قبل نشد نه نماز میخوندم نه چادر سرم میکردم نه هیچی مهشید برام کار درست کردو مشغول به کار شدم یه کم روحیه ام بهتر شد حالو هوامم عوض شده بود اوضاع بهتر بود ولی هربار که پسرمو صدای میکردم تو خونه زخمم تازه میشد هر وقت که از میدون هفت وض رد میشدم یا از جلو دانشگاهمون همه چیز ها برام دوباره زنده میشه آخرای امسال بود سال 96 حوالی بهمن ماه که رفتم برای یه شرکت دیگه استخدام بشم فرم و… رو پر کردم با مدیر مصاحبه رو انجام دادم که گفتن بعد باهام تماس میگیرن پس فردای اون روز بهم زنگ زدن و گفتن که مدیر قراره من رو ببینه وقتی وارد اتاق شدم یه مرد بود با موهای یکی درمیون سفید مشکی و کت شلوار خاکستری دستام میلرزید بی اختیار وقتی که برگشت جیزی که دیدم باور نکردی بود خودش بود خود مهران چقدر عوض شده بود ولی باز هم مثل قبلش بود جذاب باورم نمیشد فکر میکردم همه اینها خوابه دوباره نگاهامون گره خورد بهم تقریبا بعد از ده سالمدیروز که لیست استخدامی ها اومد دستم شک کردم خودت باشی ولی بازم اشتباه کردم نالهی دورت بگردم بعد از گفتن این حرف دویدم سمتش عین این دوست های قدیمی که بعد چند سال همو میبینن بغل کردیم همو سفت تو بغش فشارم میداد مثل آخرین روزی که همو دیدیم رمان سبز رو همیشه میبستم به دستم با بغض و گریه زاری میگفتم کجا بودی این همه سال الهی فدات شم بعد رفتیم رو صندلی نشستیم و شروع کردیم باهم حرف زدن از این ده سالی که میتونستیم بهترن زندگی رو داشته باشیم مهران هم ازدواج کرده بود و یه دختر داشت به اسم فرشته واقعا هم فرشته بود زنش هم ماشالله تک بود ولی اونم مثل من دل تنگ بود منتها اون با این سالها رو با سیلی صورتشو سرخ کرده بود کاری که از پسش من بر نیومدم من و مهران دوباره عاشق شدیم این بار توی یه دنیای متفاوت الان نزدیک یه سال ئ نیمه با هم رابطه داریم میریم میاییم به بهانه های کار با هم مسافرت میریم سکس هم داریم با محمد توافق کردیم که مهریه امو ببخشم و طلاقم بده حزانت پسرمون رو هم بگیره نمیدونم اسم این کار ما چیه عشق خیانت نمیدونم ولی هر چی هست باعثش ما نبودیم.دوستان ممنونم از اینکه داستان من رو خوندین یا به قول صادق هدایت شراب تلخ زندگانی ام را اگه ناراحتتون کرد ببخشید اگه خوشتون نیومد و… باز هم ببخشید من امیدوارم هیچ کس حسرت اونی که دوستش داره تو دلش نمونه امیدوارم شماها هم به آرزو هاتون برسید.شب و روزگار خوش.نوشته ندا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *