روز خوب، روز بد (۲)

1717
Share
Copy the link

…قسمت قبلاین داستان ساختگی بوده،تم همجنسگرایانه و یکمم چاشنی داره (خیلی کمبه درد زدن نمیخوره،پس لطفا با این هدف نخونید)…امیدوارم از خوندنش بیشتر از قسمت قبل لذت ببرید^-^خشکم زده…چه مرگمه؟چرا اینطوری شدم؟خیلی وقته نتونستم این حسو تجربه کنم،اضطرابترسضربانم میره بالا و بالاتر،نفسام سنگین تر میشن و حتی نمیتونم تکون بخورمجسد این تن لش اصلا برام مهم نیست…این مرده چجوری انقدر خونسرد جلوی روم وایساده و زل زده بهم؟اصلا یه ادم چطور میتونه انقدر زیبا باشه؟این پوست به سفیدی برف،این موهای بلند بور و نرم و این چشمای درشت و این لبای سرخ…چشاش رنگ خاصی نداره،ولی بازم برام ترسناکه،چون اشناس،خیلی اشنا…منو یاد معشوق قاتلم میندازهیعنی وقتشه دوباره بمیرم؟؟دوباره و دوباره؟نهدیگه تموم شد…با تواملالی؟با تشر؟چه بداخلاقهاصلا بهش نمیادو من نه عصبانی شدم،نه دلم میخواد با تیکه انداختن جوابشو بدمعجیبهاین منم؟انگار دوست دارم با پیش من بودن حس امنیت کنهنمیفهممفکر میکردم فقط یه نفر تو دنیا میتونه همچین حسی رو تو من ایجاد کنهخب…وقتشه گند بزنموقتشه درست ترین اشتباهم رو انجام بدمیه فرار رو به جلو…_من؟من فقط یه دلقک مرده امولی میتونی جوکر صدام کنیاروم اروم میاد جلو…انگار لرزش دستای من و چاقویی که تو دستم داره ازش خون میچکه نمیتونه بترسونتش…اروم دستشو میاره بالا و انگشتاشو روی بخیه های روی صورتم میکشه_منطقیه…یکی بهت بدهکارممعلوم نبود اگه نمیرسیدی این کثافت باهام چیکار میکرد،زورم بهش نمیرسید…جریان زخمات چیه اقای جوکر؟این بشر ترس حالیش نیست؟دستاشو از رو صورتم بر میدارم و میارم پایین…_یه اشتباه برای این که وقتی که رفتم جلوی اینه یادم بیاد که این خنده تقاص همه اون شباییه که با گریه زاری میخوابیدمیه اشتباه برای این که یادم نره که من کیمیه یادگاری که باعث میشه جلوی اینه بالا بیارمتا یادم بیاد که هیچکس بیشتر از خودم نمیتونه بهم صدمه بزنهیه خنده برای همه گریه زاری های تاریخیه انتقامچیزی که نه تو میفهمیش و نه حتی خود منو در همین لحظه فرمانده ای خسته،نفس نفس زنان در حالی که صورتش مثل گوجه سرخ شده وارد اتاق میشوداصلا کی این اتفاقو دیده که رفته خبرش کرده؟_محسن تو حالت خوبه؟چی شده؟محسن؟فقط همینو کم داشتمیه محسن دیگهانگار زندگیم قراره به دست محسن ها تباه (تر) بشهاین تباهی رو دوست دارم_خسته نباشی فرماندهسرشو اورد بالا و یه نفس عمیق کشید…_سلامت باشی_خان برادر با منجی داداشت اشنا شو…منو از یه بگایی عظیم نجات دادبله…الان که بیشتر دقت میکنم اینم کم داشتمالبته از یه فرمانده به این خوشتیپی بعید نبود همچین داداشی هم داشته باشه…فرمانده یه نگاه به جسد انداخت و یه نگاه هم به من…در حالی که هنوز داشت نفس نفس میزد گفت_با این هیکل لاغرت چجوری این نره خرو کشتی؟_من همیشه گنده تر از خودمو راحت تر میزدماصلا عاشق زدن اون لاشی هایی بودم که گول هیکلشونو میخورنو در کل با فرزتر بودننکست کوستشن؟_نکست کوستشن و کیر خرمرتیکه……چقد خر خر میکنهمن سکوت اختیار میکنم و محسن طلبکارانه جوابشو میده_داداش این رسمشه؟تشکرت کو پس؟_رسمش بود که بهم نگفتی از اون کونده خوشت میومد؟یه نگاه به جسد رو زمین انداختم…اخه کی از این گوریل بی ریخت خوشش میاد؟؟_اگه میدونستم چقد عوضیه که خوشم نمیومدفک میکردم دوستم دارهاصلا خودتم همین فکرو میکردیگفت یه حرف خصوصی باهام داره بعد منو کشوند اینجا…_واقعا که بچه ای محسن_اگه بچه بودم با چاقو نمیومدم اینجامن ریسک نمیکنمیه ضامن دار از جیبش کشید بیرون و نشون فرمانده دادخندم گرفت_بپا نبری دستتو پسرجون_شما نگران نباش جناب جوکراصلا چرا جوکر؟از این به بعد قلی صدات میکنم_ژووونیعنی دیگه قلی شدم؟من همیشه دوست داشتم یه ممد باشم((یه نگاه پر از سوال به فرمانده انداختمانگار خودش گرفت که نظرشو میخوام_اسمت به من ربطی نداره…ولی به جای فرمانده فرمانده کردن میتونی منو فرهاد صدا کنیبا نجات دادن برادرم لطف بزرگی بهم کردی،از شر یه لاشی هم خلاصم کردی انگار…یکی طلبت معاوناخیییشبالاخره…_خواهش میکنمشما دو بزرگوار هم میتونین میتی صدام کنینمخصوصا تو محسن خانخبالان که با هم اشنا شدیم بگین باید با این کسکش چیکار کنیم؟_جنازشو وسط کارخونه اویزون میکنم که بقیه بفهمن مقاومت جای همچین کثافتا و کثافت کاریایی نیستچی شد؟_کارخونه؟ما تو یه کارخونه ایم؟پس چرا گفتی این موادو از کارخونه ها دزدیدی؟_اولا که دزدی نیستلازم داشتیم،زورشو داشتیم،ورش داشتیمدوما هم اره،ما وسط یه کارخونه متروکه بیرون شهریمیه خراب شده بی سر و ته که سال تا سال کسی نمیاد سراغشنمیدونستی؟_ببخشید که اون مشنگی که منو اورد اینجا تموم مدت چشامو بسته بود_اون مشنگ هم برادر بزرگتر من ممدهالبته ببخشیدابله…نور علی نورفقط یه ممد اینجا کم بود_خواهش میکنمپس کل فامیلاتو اوردی تو ارتشت نه؟ …به کارت برس میتی خانتو هم راه بیفت بریم_وایساقراره بودنش به چه دردمون بخوره؟_میخواد برامون ترقه بسازهمیخوام ببینم چقدر کارش خوبهاسید نیتریک و اوره و چندتا چیز دیگه مثل هیدروژن پروکسید پنجاه درصد زیاد داریم،ازمایشگاهو میدیم دستش که واسمون نیترات اوره ای،پروکسیدی چیزی درست کنه…چقدر کم توقعچیزای بهتری هم میشه ساختاصلا برای چی بمب میخواد؟_مواد منفجره رو واسه چی میخوای؟قبل از در اومدن صدای فرهاد محسن جواب داد_واسه چهارشنبه سوریخب میخوایم باهاش یه جاهایی رو بفرستیم رو هوا تا مردم کمتر کشته بدنخب،امیدوارم منظورش کارخونه های اسلحه سازی رژیم و اینجور جاها باشه…ولی نیترات اوره؟شت_فری خان میخوای جنگو با نیترات اوره ببری؟پیشنهاد اشغال تری واسه حروم کردن اینا نداری؟این چیزایی که میگی رو خاله پیر منم میتونه بسازهمنو اوردی که برات بسازم یا مسخرم کنی؟_راست میگه فرهادفرهاد یه نگاه به داداشش کرد و رو به من ادامه داد…_با این چیزا میخوای چند تن ار دی ایکس درست کنی میتی خان؟ببخشید که بضاعت ما به چیزای بهتر نمیرسهنمیتونیم چیزی حروم کنیمما نارنجک داریم اما برای تخریب عمده چیزی نداریمتخریب عمده؟ازمایشگاه بزرگیه…بین بشکه ها قدم میزنم و برچسب های روشون رو میخونم،حدود بیست تا کیسه هم این وسط هست…_فک کنم بضاعتت میرسه فرهاد،خودت خبر نداری…محسن و من به همدیگه یه نگاهی کردیم و بعد من کارمو ادامه دادم…کیسه های پر از قاقالی لی…نوشته های روشونو میخونم و خندم میگیره…_به چی میخندی؟عینکمو ور میدارم و شیشه اش رو با گوشه پیراهنم پاک میکنم…_به گنجی که داداشت داشت و ازش خبر نداشتدرست حدس زدیبضاعتش خیلی بیشترهچند ثانیه ای سکوت میشه و بعد…_راه بیفت محسن_نمیخواممیخوام بمونم و یاد بگیرمخودم بعدا میام،راه اتاقتو بلدم_به حرف داداشت گوش کن بچهاینجا برات خطرناکه_من بچه نیستمبهترین تک تیرانداز اینجامعجیب نیست که همچین حسی بهش دارم…شبیه محسن خودمه،خیلی شبیه…غرورش،نگاهش،شیرینیش و خوشگلی ذاتیش…_باشه جناب اسنایپراگه داداشت بزاره میتونی بمونیفرهاد یه سیگار روشن میکنه…از چشا و نگاهش میشه فهمید که نگرانه…شاید چون در مورد گذشته ام میدونه…خنده داره…من مرد کابوس هامانگار زندگی تخمی من بیشتر از تاسف بار بودن ترسناکهببین چی از من ساختهیه هیولاادمای پست…خودشون میسازنت،خودشون ازت میترسن_باید در مورد یه چیزایی باهات حرف بزنم محسن…باهام بحث نکنفقط راه بیفتیه نگاه به من میندازه،برمیگرده و از در میره بیرون…انگار محسن مزنه اومده دستش…بدون حرف اضافی راه میفته و میره…یه ورق A4 روی میزه با یه خودکار…ورش میدارم و شروع میکنم لیست کردن مواد و وسایل ازمایشگاه…نیم ساعت هم بیشتر وقتمو نمیگیره…خب…هیدروژن پروکسید پنجاه،دو بشکه…اسید نیتریک شصت،پنج بشکه،اسید سولفوریک نود و هشت،هشت بشکه…اتیلن گلیکول و فرمالین سی و هفت هر کدوم یه بشکه…امونیاک چهار بشکه…انیلین و متانول و اتانول و استون و تولوىن و بنزن هم هرکدوم یه بشکه،محلول هیپوکلریت سدیم (وایتکس) چهار بشکه هشت درصد…یعنی اینارو میخواست حروم کنه؟میرم سراغ کیسه ها…سدیم نیتریت هفت کیسهشتچهار کیسه اوره،دو کیسه پتاسیم نیترات…نصف کیسه امونیوم پرکلراتیه کیسه سالیسیلیک اسید…نصف کیسه استارچ (نشاسته)،دو کیسه هگزامینیه کیسه پر سدیم مونو کلرو استاتیه کیسه الومینیوم و نصف کیسه منیزیم با مش بالانصف کیسه هم پودر اکسید مساینجا برای من خود بهشت موعودهکاغذو برمیدارم و راه میفتم سمت اتاق فرهاد،پای در که میرسم دوباره صدای بحث میاد…_من نمیخوام کسی بفهمه تو همجنسگراییمیفهمی محسن؟مراقب رفتارات باش_گی بودن من جرم نیستمن از همه ادمای اینجا باکره ترمهم مغزی هم تنیتو هم بهتره به مغز کثیفت یه لیفی چیزی بزنیاینقدرم نترس که من با مهدی گرم بگیرمبگیرمم زندگی خودمهتصمیم خودمهمیترسی ازش خوشم بیاد؟نترسچون همین الانشم خوشم اومدهاون داداشتو نجات دادمنوتو بهش مدیونی فرهادحقشه که معاونت بمونهالانم که در مورد زندگیش گفتی بیشتر ازش خوشم اومدهاصلا…دو ساعته از معاونت خلع شدم یعنی؟خودش معاون میکنه،به عنوان معاون تشکر میکنه،بعد خطم میزنه_خفه شو محسناون ادم ثبات ندارهدلیل داشته باشه مثل اب خوردن ادم میکشهمن یا تو یا هر کس دیگه ایمیدونی با علی چیکار کرد؟اون یه خطر برای همسفقط کافیه سربازا قبولش کنن،اونوقت سر هممونو میکنه زیر ابفقط تا وقتی که کارش تموم بشه اینجا میمونه بعدش…_بعدش به جرم نجات دادن من محاکمه نظامیش میکنی؟_نهمیندازمش بیرونانتهای راهرو،دست چپ،کلیشه مسخره بیمارستانی…حتی اخرین اتاق سالن هم گاها جای خوبی برای بحث نیستمخصوصا وقتی در درست و حسابی ندارهدر میزنم…_بیا تو…درو باز میکنم و میرم تو…فرهاد پاشد…رنگش مثل گچ سفیده،انتظار دیدن منو نداشت انگار…_بهتر نیست وقتی در موردم حرف میزنین منم برای دفاع از خودم حضور داشته باشم؟_تو کلا عادت داری فالگوش وایستی نه؟فرهاد گفت و در حالی که که سعی میکرد خودشو قوی نشون بده نشست و سیگار نصفشو ورداشت و سعی کرد در عین ریلکس بودن سیگارشو بکشه،ولی لرزش صداش و دستاش چیز دیگه ای در موردش میگفت…_نه…فقط گهگاهی از جلوی درا رد میشم و چیزایی میشنوم که توجهمو جلب میکنه،مخصوصا اگه مربوط به خودم باشه…حالا خوب گوشاتو وا کن فرمانده…یه صندلی ور میدارم و میذارمش جلوی میزش،میشینم و ادامه میدم…_یک…من ادمکش نیستم،هیچوقت هم به ادم بیگناهی جز خودم صدمه نزدممن شاید بخوام خیلیا رو بکشم،اما تو و ادمات جزوشون نیستی و تا وقتی که مردم بیگناه رو نکشی تو فرمانده منیولی اگه اینکارو بکنی میشی دشمن من و اینو بدون،من از زجرکش کردن دشمنام لذت میبرمدو…من اومدم انتقام مردممو از این ادمکشای کثافت بگیرم و به کمک تو نیاز دارم،پس تو دوست منی و منم هوای دوستامو دارمعادت ندارم با کسی رفیق بشم و بهش کیر بزنمداستانمو بهت گفتم که منو بهتر بشناسی نه این که بترسی احمقحالا حالا هم قرار نیست جایی برمنه تا وقتی که کارم تموم بشهخودمم تعیین میکنم که کی تموم میشهسه…من اصلا فرماندهی رو نمیخوام چون این کار من نیستمن فوقش میتونم بهت مشاوره بدم که کار درستو انجام بدی،پس بهم اعتماد کنفرماندهیت مال خودتو چهار…لیست مواد،چیزایی که میتونم بسازم و چیزایی که لازم دارمکاغذو گذاشتم روی میزش،پا شدم که برم…_باید از فرماندت اجازه بگیری میتی خانمحسن گفت و یه نگاه به برادرش کرد…این پسر واقعا چی تو سرشه؟_ازادی…_نه،نیستبرگشتم و دیدم فرهاد با تعجب به داداشش زل زده…محسن بیخیال اومد جلو و برگه روی میزو برداشت و شروع کرد به خوندن…_واقعا میتونی اینارو بسازی؟اصلا انتظارشو نداشتمنیترومتان؟پتن؟نیترو تترازولات؟سی اچ پی؟وایاصلا نمیدونم اکثر چیزایی که نوشتی چینفرهاد تو واقعا این همه گزینه داشتی و میخواستی نیترات اوره بسازی؟فرهاد هم که خودشو جمع و جور کرده بود…_این نیترات اوره بدبخت چه هیزم تری به شماها فروخته؟مشکلش چیه دقیقا؟منم که رسیدم به بحثای مورد علاقه ام…وقتشه خودی نشون بدم_سرعت انفجارش پایینه،چگالیش کمه،فشرده بشه یا نه،بازم منفجر کردنش سختهتو که نظامی هستی چرا_یکم تو اینترنت گشتم و فکر کردم با چیزایی که داریم جز نیترات امونیم،اوره و استون پروکسید چیز دیگه ای نمیشه ساخت،بقیه چیزایی هم که میشد ساخت زیادی خطرناکن…_یعنی میخواستی با مقاله های کسشعر فارسی اونجا بمب درست کنی؟اگه اینکارو میکردی مرده بودیو با اینکه انگار زیاد از من خوشت نمیاد ولی شانس اوردی که اینجامحرفی نزد و یه سیگار دیگه ورداشت و اتیش زد…محسن ادامه داد…_چیزایی هم که میخواد گیر اوردنش سخت نیست…ولی میدونی که،الان همه جا و همه چیز تحت کنترله…و یه پک عمیق…_رژیم کل فروشگاه های لوازم شیمیایی رو بسته،اما بعضیاشونو کامل خالی نکرده…امشب بچه هارو جمع میکنم و میفرستم ببینن کجاها امکانات هست…_داداش چیزایی که میخواد هم واقعا پیش پا افتادستولی بهتره چندتا تیم به چندجا بفرستی که هر چی که میتونن بیارن،شاید بعدا به دردمون خورد،مخصوصا ظروف شیشه ای…بیراه هم نمیگفت…هر چی هم پیدا میکردن بازم خوب بود…نمیتونم بفهمم،این پسر واقعا جذابه…انگار ذاتا فرماندس…_میشه اینطوری بهش زل نزنی؟فرهاد گفت و محسن خندید…قفل کردم؟احساس میکردم بعد مدت ها دوباره خون تو رگام جریان داره،و مطمىنم الان حسابی سرخ شدم…_ببخشید…اجازه هست برم؟_ازادیمحسن گفت و خندید…یه نگاه بهش کردم،یه لبخند زدم و راه افتادم…تا درو پشت سرم بستم یکی از سیگارایی که از فرهاد گرفته بودم و اتیش زدم…مجبور بودم بکشم…چاره ای نداشتم،جز وینستون چیزی نداشتاز وینستون متنفرماروم راه میفتم و برمیگردم سمت ازمایشگاه…به نزدیکاش که میرسم میبینم اون مرده احمق علی با یکی دیگه جنازه اون لندهورو میکشن رو زمین و میبرن…خوبهدوست ندارم جایی که توش کار میکنم بوی تعفن بدهبدون نگاه کردن بهشون میرم تو ازمایشگاه…خب،از کجا باید شروع کنم؟لعنتیتازه فهمیدم اینجا چقدر به هم ریختسوقتشه به احترام دوره دبیرستانم یکم اینجا رو مرتب کنمالبته اگه وقت کنم_اجازه هست اقای ددلاور؟برمیگردم و محسنو میبینم…ددلاور؟_چی؟_فک کردی فقط خودت میرفتی شهوانی؟لو رفتم؟ولش کن،مهم نیست،میرفتم که میرفتم…_از اخرین باری که اونجا بودم پنج سالی میگذره…از کجا فهمیدی من کیم؟_فرهاد داستانتو خلاصه وار گفت،داستاناتو خونده بودم و شناختمتمیاد و روی یکی از صندلیا میشینه…_بیا بشین،کلی حرف داریم بزنیممیرم و یه صندلی دیگه ورمیدارم و جلوش میشینم…_شیش سالی هست که تو شهوانیم،از یازده سالگی اونجا بودم،هم خودتو میشناسم هم داستاناتو…همیشه دوست داشتم از نزدیک ببینمتخیر سرم طرفدارت بودم_طرفدار؟داستانای کسشعر زندگی کسشعر من طرفدار داشت؟_اره…هم داستانات هم پستات…وقتی یهویی غیبت زد خیلیا ناراحت شدنخیلیا فک کردن گرفتنت،خیلیا هم فکر کردن خودکشی کردی…اکانتت هنوزم هست،گه گاهی پستات با تاپیکای قدیمی میاد بالا…پس بگو تموم این مدت تو دیوونه خونه بودیاز خونوادت،دوستات خبر داری؟_نه خونواده ای دارم نه دوستی…تا جایی که میدونم تو اتیش سوزی مردم…مردم که از شر قیافه ادمایی که منو اونجا انداختن راحت بشمفقط دلم برای خواهرم تنگ شده…اگه هنوز زنده باشن…از وقتی اومدم تهران دیگه هیچوقت ندیدمشون…شنیده بودم حکومت خیلی از عرب زبونای ایران،افغانا،ترکمنا و زابلیا رو قتل عام کرده…فاشیستای نژادپرست حروم زاده…ترکیب ایدىولوژی اسلام ناب محمدی و خون اریایی و شیعه گرایی و کوروش کبیر و کوفت و زهرمار اونم تو دست نظامی جماعت نتیجش همین میشههمین که چند صد یا چند هزار سال،جد اندر جد ایرانی و تو ایران باشی و تورو هندی یا مغول بدونن…کردستان که هنوزم تو جنگه،مثل تموم این هشتاد سال…وضع کردا از قبل هم بدتر شده،حداقل کردا شانس اوردن که هم اسلحه دارن هم هوای همو…زندگی در ایران زیبا با کم ابی و فقر و خفقان و ترور و تصفیه…از چاله افتادیم تو چاهشاید فقط برای یه مدت کوتاه،با روزایی که هر کدوم یه سال طول میکشهدیگه جواب هر اعتراضی صدای کشیده شدن گلنگدن و شلیک تیر خلاصه…و ما از هر قوم و قبیله و عقیده،هممون تو جنگیمبا فشنگ یا بی فشنگاما با کی؟_محسن چی؟اگه گذاشت دو دقیقه فکر کنم_بعد اون روز اخر دیگه هیچوقت ندیدمش…خب…از سایت چه خبر؟یه نگاه بهم انداخت،انگار میفهمه قصدمو…سوالاشو تموم میکنه…_اخرین باری که رفتم حسام خان حشری داشت جشن هزارمین تاپیکشو میگرفتبعد این که غیبت زد هم به احترامت دارک وب و برهان کمونیست شدنگه گاهی هم یه یادی ازت میکننموفو هم هنوز دست از سر ایسی ور نداشتهکپتن هنوز تو جزیرس،کشتیش هم پر شدهاسی خان نشسته میگه باس قربونی کنیمنظر اولشم رو بزرگوار بیچارسشدو هم طبق معمول داره میگه ویوا پهلویهنوزم نویسنده ها،به خصوص دو تا اقایون خاص به شدت مشغول نوشتنن…دلت واسه دوستات تنگ نشده؟خیلی وقت بود دیگه به سایت فکر نمیکردم،خیلی وقت بود اصلا به هیچی فکر نمیکردمگوشه اون اتاق سفید مسخره مینشستم و گریه زاری میکردم،حتی نمیدونم برای چی…شاید به پای ادمی که شاید هیچوقت براش ارزشی نداشتم…چرا از این جنون بی دلیل خسته نمیشم؟الان که بیشتر فکر میکنم واقعا دلم برای خیلیا تنگ شده…شاید برای تنها دوستای واقعی که داشتم…_مهدی؟بازم قفل کردم…حواسم میاد سر جاش،صورتم خیسه…اشکامو پاک میکنم…_دوست داشتی در مورد ساختن مواد منفجره یاد بگیری نه؟بزن بریمپا میشم و دوباره یه ورق از رو میز برمیدارم و شروع میکنم به نوشتن…_چی مینویسی؟_فرمول…امیدوارم یه چیزایی یادم مونده باشه…سرمو میندازم پایین و ادامه میدم،بغض بدی گلومو گرفته…بغضی که از شاید زمان به دنیا اومدنم هیچوقت نتونستم از شرش خلاص بشم…_میشه به منم بگی؟مثلا نیتروتترازولات هارو چجوری میخوای بسازی؟با این امکانات کم؟خب…همیشه دوست داشتم در مورد این چیزا توضیح بدم…شاید یکم حواسمو پرت کنه…_با ساختن مواد پایه…کلسیم سیانامیدو از کلسیم سیانورات میسازیم و از اون ور با هیدرازین هیدرات واکنش میدیم تا امینو گوانیدین بی کربنات بسازیم،بعدش تبدیل میشه به امینوتترازول و بعد نیتروتترازول که نمکاشو به عنوان چاشنی استفاده میکنیم…بدون امکانات هم میشه ساخت،ولی بازده کم میشه…هر چند که ازش زیاد هم نمیخوام بسازم ولی ترجیح میدم هیچی حروم نشه…_اوهوم…و تتریل؟_انیلین رو با متیله کردن تبدیل میکنیم به دی متیل انیلین و بعد با یه نیتراسیون ساده تبدیل میشه به تتریل…_چرا تی ان تی یا پیکریک اسید نمیسازی؟_چون ساختنشون خیلی پرزحمته،کنترل دمای چند مرحله ای میخواد و جفتشونم خیلی سمی تر از تتریلن…حالا امونیوم پیکرات شاید گزینه بدی نباشه…نهولش کنبا خیلی چیزا واکنش میده…_وایتو واقعا نابغه ایاره،حتما…حرفی بود که وقتی بچه بودم زیاد بهم میگفتن…این نابغه بزرگ که قرار بود دنیارو تکون بده چیزی بیشتر از یه معتاد بی مصرف نشد…_نابغه؟من احمق ترین ادمی ام که تا الان دیدیشفقط داری گول چندتا فرمول ساده رو میخوری_تو هم داری گول گذشته ات رو میخوریگول احساست به ادمی که ولت کردپا میشه و میاد سمتم…ناخوداگاه میرم عقب…میاد جلوتر و بغلم میکنه_این که یه محسن نتونست درکت کنه دلیل نمیشه یکی دیگه نتونهو اروم زیر گوشم جمله ای که ده سال ازگار منتظر شنیدنش بودم رو گفت…_دوستت دارمدوباره خشکم زده،حتی نمیتونم اب دهنمو قورت بدمیه محسن جای یه محسن دیگهیعنی قراره همه چی درست بشه؟خیلی شبیهشه…ولی اون نیستشاید بهترهیه همجنسگراس،منم دوست دارهنه،یه چیزی اشتباههاز خودم جداش میکنم…_نهنداریهیچکس نداشت،هیچکسم ندارهخوب به من نگاه کنچجوری میتونی عاشق همچین ادمی بشییه نگاه به قیافه من بکنمن یه هیولاماصلا بهش نمیاد بتونه داد بزنه…_به تخممقیافت اصلا برام مهم نیستتو هم جوکر نیستیتمومش کن این مسخره بازی روهمش جوکر جوکرتو هیولا نیستیتو همون ددلاوری هستی که همیشه دوست داشتم ببینمشتو میتی هستی و منم محسنمن اخر خوش قصه توام تو هم اخر خوش قصه مناون قدر تو و احساست رو ندونست،ولی من میدونمانکار نکن که از من خوشت میادتنها ادم اینجا که میتونه تورو اروم نگه داره منمهمه چی رو از چشات میخونمپس یبارم که شده به فکر خودت باشبه حد کافی خودتو بابت بقیه زجر دادیدیگه بسهنمیذارم بیشتر از این خودتو از بین ببریدیگه بسه_اره،دیگه بسهسرمو برمیگردونم و فرهادو لای در میبینم…از درای شل و ول اینجا متنفرم(پایان قسمت دوم)نوشته میتی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *