زندگی سیاه سفید

3587
Share
Copy the link

تو شماره هاى تلگرام دارم میچرخمیدفعه اسمشو میبینمباز عكس جدید گذاشتباز میكنم،دلهره و دلشوره عجیب و تكرارىبعد از ٤ سال با هزار بدبختى شمارشو پیدا كردمفقط میخواستم عكساشو ببینمهرروز هروقت كه میشهاولین خاطره اى كه ازش یادم میاد،رستوران ترمینال بودتا مسافر تكمیل شه گفتم بریم ناهار بخوریمساعت ١ بود،وسایلو گذاشتم رفتیم ناهاروقتی دستشو گرفتم حس جنازه ای كه زنده شده داشتمتمام سلولای بدنم تكاپو افتادنحرف زدیم،از اینكه چقدر دوسش دارماز اینكه چشاش سگ دارهاز همه چی گفتیمعاشق ترین ادم روی زمین بودمتو اسمونا بودمولی كم كم مث شهری كه در نهایت ارامش بی هوا بمباران میشه حالم عوض شدقلبم تیر میكشیدنفس كشیدن سختم شددلشوره و دلهره افتاد به جونمباید میرفتمباید میرفتمنفهمیدم كی ساعت ٥ شد٣١ شهریور ٩١تو این چند ساعت چندتا ماشین پر شد حركت كرد رفت و اخرین ماشین سهم من شدهرچی به ماشین نزدیك تر میشدم بغضم سنگین تر میشدقدماى اخر بغض حبس بود ولى اشكام بود كه سرازیر میشدتو نگاهش غم بودموقع خدافظى ندیدمش،چشامو بستم پشت كردم بهش نشستم صندلى عقب سرمو گذاشتم رو پشتی صندلی دستمم رو صورتم و ازش دور شدماز ترمینال كه رفتم بیرون طاقت نیوردماس ام اس دادم بهش-دوست دارمكوتاه و سادهچشام یارى نمیكرد بنویسمهمیشه از زیبایی های جاده هراز لذت میبردمولى اینبار…اشكم هنوز بند نیومد بود و نمیتونستم حركتی كنمتو همون حالت اشك می ریختهق هق هام همرو خفه میكردمرسیدم میدون ارژانتیننزدیكاى بیهقى بیدار شدم ولى تكون نخوردممسافر كنار دستیم به دوستش كه صندلی جلو بود می گفت-بنده خدا معلوم نیست چه اتفاقى افتاده براش،كل جادرو تو خواب گریه زاری میكردمهم نبود برامتمام من جا موند پیش سانازتاكسى میگیرم واس سر فاطمىشب شده بود باد شدیدى هم میومدبرق چراغ هاى عابر قطع بودتاریكه تاریكفقط كافی بود ٦ روز صبر كنم تا دوباره ببینمشبهش اس ام اس دادم-عشقم رسیدم،مراقب خودت باشتا پامو گذاشتم داخل خونه بغضم منفجر شدچت شده مرد؟خجالت بكشمگه دختری اینجوری زار میزنی؟ولی برام مهم نبود،درد دوریش مث قرص برنج داشت از درون میسوزوند منونمیتونستم حالت عادى این ٦ روزو تحمل كنمجمعه بود،تا پنجشنبه باس صبر میكردم تا برم دوباره ببینمش٤ماه اینده برنامم همین بود٦ روز با قرص ارامبخش و خواب اور و درد دلتنگی بگذرونیپنجشنبه ساعت ٣-٤ صبح حركت كنى سمتشكه كل پنجشنبه ببینیشباز جمعه برگردیدوستم داشتمیگفت بدون من نمیتونه زندگی كنهنفسم،محمدم… كه میگفت دلم غش میرفتوقتایی كه پیشش بودم دستش تو دستم بود میخواستم زمان وایسهفقط دستش تو دستم باشهكنارم باشهوقتى برمیگشتم حس ادمیو داشتم كه یكیو كشته فرار كرده الان همه دنبالشنخودتونو بزارین تو اون لحظه میفهمین من چه حسی داشتمبعضی وقتا وسط هفته براش كادو و یادگاری میفرستادمبهش قول داده بودم زندگیمو به پاش بریزمهمین روال میگذشتچند وقتی بود یه پسر شیشه ای دور برش میپلكیداولین بار بهم گفت ازم خاستگاری كردهخونم خشك شدبرای چند ثانیه قلبم اعتصاب كرد نفس وایستادبا بغض بهش گفتم-میدونى كه این مرتیكه معتاده،قصدش هم معلومهولى من سر راه زندگیت وا نمیستممیخواى برو باهاش ولى دور منو خط بكش. اشنا بود بی شرفلعنتی نباید میزاشت كار به اینجا برسه همچین حرفی بزنمچرااا اخهخشاب خشاب قرص بود كه میخوردمتو زندگیم چیزی برام ارزش نداشت جز اون كه كنارش نمیتونستم باشم و حالا یه نفر دیه …بهم گفت معلومه تورو انتخاب میكنمخیالت راحت میپیچونمشبا اینكه ذوق كردم ولی هرروز استرس از دست دادنش باهام بودشبا بزور قرص ٤ صبح خوابم میبردصبح با استرس ساعت ٦ بیدار میشدمكم كم زیاد میشنیدم چرا موهات سفید شده؟رفیقا میگفتن چی میزنی؟خیلی لاغر شدیچیزی نداشتم واس جواب دادنمحرم همون سال رفتم باز پیششمنتظرش بودم بیاد نذری بهش بدمساعت ٧ شب بودبه در ماشین تكیه داده بودمو منتظرش بودموقتى دیدم از ماشین اون مرتیكه پیاده شد یلحظه نفسام نا منظم شدخون دماغ شدمتپش قلب شدید گرفت١٠ دقیقه وایسادم كنار ماشین كه بیادداشتن حرف میزدن،حرفشون كه تموم شد اومد سمت منتمام سعی ام این بود عادی باشمنمیخواستم رفتار بدی باهاش بكنملبخند زدگوشه چشای سبزشو برام نازك كردنشست تو ماشینگفت-زود باید برم،خوبی تو؟گفتم-ارهنگام كردترسیدگفت-چرا رنگت پریده؟دستمو گرفت تو دستشگفت-چرا میلرزه؟چرا انقدر سرده؟چیشدی محمدم؟دوست داشتم حس نگران شدنشوگفتم -دوست ندارم مزاحم باشم تو زندگیتنزاشت حرفمو ادامه بدم،گفت-بخدا یدفعه منو دم مغازه موبایل فروشی دید اصرار كرد برسونمت،منم گفتم میخوام برم پیش محمد،گفت فقط برای بار اخر میخوام باهات حرف بزنم و دیگه مزاحمت نمیشمگفتم-خب؟گفت-من بهش گفتم تورو دارم و تورو واس همیشه انتخاب كردمظرف نذریو گرفت،یه بوس گذاشتم رو دست چپش و رفتهمیشه دستشو بوس میكردم،ارزوم بود بغلش كنم لعنتیو ولی حس میكردم الان وقتش نیفاز دست نخورده موندن و این حرفانیم ساعتی تا مقصدم راه بود ولی من چیزی متوجه نشدماصن نمیدونم چجوری رانندگی كردمبا دامادمون افشین بساط قلیون به راه كردیم و تو باغ شروع كردیم به كشیدنهر چند دقیقه یه اس ام اس رد و بدل میشد بینمونخوشحال و سرخوش از اینكه فردا میبینمشفردا شد نتونست بیادپس فردای اون روز نتونست بیادشب شد میخواستم با یچی مشغول شم داشتم روانی میشدمدوروز میتونستم ببینمش و نشدمیگفت مریضهدوتا قرص خوردم اروم شم بعد شروع كردم با موتور ور رفتن تا درستش كنم برم بچرخمبا كارگر باغ سر صحبت باز شدحرف كشید سمت صاحب قبلی موتور،همون داش معتادمون یجورایی رفت و امد داشت با پدرم و بعضی وقتا كه نبودم میومد باغ پیششونكم كم داشتم یه تغیرایی تو صحبتش حس میكردماسم ساناز اومدسرمو بلند كردم حس كردم افشین داره چش و ابرو میادبه روی خودم نیوردمسرایدار باغ گفتم بیا بریم درو باز كن برم بیرونوقتی اومد پیگیر قضیه شدماول انكار كرد ولی وقتی متوجه حالم شد ترسیدتنها كاری كه تونستم بكنم این بود برگردم ٢-٣ تا دیگه قرص بخورمافشین ساكت بود فهمید از قیافم حالم چطوره ولی حرفی نزدنگاش كردم پرسیدم-راست میگه صادق؟گفت -اره اومدن ولی دلیل نمیشه كاری كرده باشندیگه نمیشنیدم چی میگهچشامو باز كردم بیمارستان بودمهمه چی برام سیاه سفید شدكل زندگینوشته mohhamad.eht

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *