زندگی من با دو پسر

0 views
0%

سرمو پایین انداختم و به این فكر كردم كه علی واقعا بهترین پسریه كه تو عمرم دیدم یه دوست خوب یه رفیق عالی ولی با حرفی كه زد خون تو رگام منجمد شد-سایه من دوستت دارم -چی؟ منو؟ علی منو تو رفیقیم – نیستیم سایه . نیستیم قبلا بودیم الان دیگه نیستیم سایه من دوستت دارم قبول كن یه مدت با هم باشیم اگه نخواستی تمومش میكنیم قول میدم هرچی تو بخوای بشه چشمامو به فنجون قهوه ای كه بخار ازش بلند میشد خیره كردم زیر نگاه علی برام سخت بود فكر كردن دستپاچه شدم ولی بالاخره بعد از چند لحظه تصمیمو گرفتم -باشه علی ولی فقط دو ماه توی این دو ماه اگه تونستی نظرمو جلب كنی ادامه میدیم و اگه نه تمومش میكنیم علی ذوق زده دستامو گرفت – سایه قول میدم هیچوقت ناراحتت نكنم مرسی برای فرصتی كه بهم دادی سرمو پایین انداختم و حرفی نزدم در واقع حرفی هم برای گفتن نداشتم ٥ ماه از اون روز میگذشت تولد بهترین دوستمو بود شایانتصمیم گرفتیم مهمونی رو خونه ی علی اینا بگیریم خوشحال بودم غافل از اینكه قراره چه اتفاقی برام بیوفته…اخر شب خونه نرفتم یعنی توانشو هم نداشتم یجورایی مست بودم علی هم از من بدتر درست یادم نمیاد دقیق چه اتفاقی افتاد یه تصویرایی جلوی چشمم میره و میاد… تصاویری از اغوش گرم علی از نفسای داغش و… و از خون…اره اون شب خانم شدم سایه… تو سن ١٨ سالگی از دنیای دخترونش خداحافظی كرد بدون اینكه خودش بخواد یك ماه گذشت و این یك ماه من رابطم با علی افتضاح بود گرچه علی هم چندان تقصیری نداشت اونم مست بود اما نمیتونستم با این قضیه كنار بیام كم كم به خودم اومدم و دیدم تنها راهی كه دارم اینه كه با علی ادامه بدم سخت بود ولی سعی كردم همون سایه ی قدیمی همون دختر شاد و سرخوش …چند ماه بعد همونطور كه مجازی علی رو بهم داد همونطور هم ازم گرفتش درسته كه من هیچوقت عاشق علی نبودم و حسم بهش فقط دوست داشتن و نیاز بود اما علی تنها كسی بود ك میتونستم بهش تكیه كنم…بعد از یك ٦ ماه رابطه با علی… من با بهراد اشنا شدم پسری كه ٦٠٠ كیلومتر از من فاصله داشت من شیراز بودم و اون تهران…روز ها میگذشت و من بیشتر و بیشتر با بهراد چت میكردم و بیشتر بهش وابسته میشدم و طبیعتا ناخواسته از علی دورتر میشدم …علی هم خطر رو حس كرده بود مدام بهونه میگرفت مدام میگفت سایه دور شدیم از همنمیتونستم حقیقتو بهش بگم نمیتونستم بگم علی من هیچوقت عاشقت نبودمنتونستم بگم علی من وابسته ی كسی شدم كه حتی یكبارم ندیدمش دو ماه از دوستیه مجازیه من بهراد میگذشت بهراد میگفت میام شیراز ببینمت فكر نمیكردم بیاد ولی واقعا اومدظهر ساعت ١٢٠ دقیقه بود كه زنگ زد و گفت سایه من فرودگاهمهنوز هم یادمه…ساعت ٥٤٥ دقیقه ی بعد از ظهر بود تو یكی از كافه های شهر روبروم نشسته بود و من ناخواسته محوش شده بودماون كسی بود كه ٢ ماه پایان شب و روزم رو باهاش سر كرده بودم…دستامو توی دستش گرفت و گفت سایه خیلی میخوامت دو هفته بعد من خودمم نمیدونستم دوست دختر بهرادم یا علی…هم توان گفتن حقیقت به علی رو نداشتم چون میدونستم دیوونه میشه و یه بلایی سر خودش میاره هم از ایندم با بهراد مطمئن نبودم اگه من از علی میگذشتم و بهراد بخاطر فاصله ای كه داشتیم یه روز از من خسته میشد و میرفت من میموندم و خودم و دختری كه زنه…بعد از ٣ ماه رابطه با بهراد ، باز هم بهراد اومد شیراز رفت خونه ی دوستش اون روز من دومین اشتباه بزرگ زندگیم رو مرتكب شدم …رفتم به اون خونه…كاش هیچوقت به اونجا نمیرفتماون روز برای دومین بار طعم تجاوز رو چشیدمحس بدی داشتم حس وسیله ای برای رفع نیاز حس یه هرزه و با تموم وجود حس میكردم یه خیانتكارماون روز علی رو هم برای همیشه از دست دادم بهراد رفت و موندم و خودم و دختری كه زنه…دوستان این یه داستان ساخته ی ذهن یه ادم نیست خاطره ی زندگیه منه برای لذت نخونین دركش كنید امیدوارم سرگذشت من حداقل به یك نفر كمكی كنه كه این اتفاق برای كسی نیوفته نوشته اسطوره(سایه)

Date: آوریل 7, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *