زن و شوهر و ی پسر که کیر ساک میزنه فقط

3492
Share
Copy the link

زن و شوهر و ی پسر که کیر ساک میزنه فقط

دنگ دنگ دنگ. دنگ دنگ دنگ.
با صدای آلارم گوشیم که از بالای سرم بلند میشه دوست دارم شادی رو که اینورم خوابیده نادیده بگیرم از اعماق وجود داد بزنم که :کیرررررِ اسب تو این زندگی. ولی متاسفانه هنوز نظر مثبتی راجع به این قبیل الفاظ جلوی خواهر دوازده سالم ندارم. کیر اسبو تو دلم میگم و آلارمو آف میکنم. همینجوری که دراز کشیدم دستمو میکشم پشت سرم که عینکمو پیدا کنم. از شانس بسیار خوبم انقدر چشام ضعیف شده که تا نرم تو چش و چال طرف نمیفهمم دارم با کی حرف میزنم. ژنتیک مقوله ی گهی بوده واسه من. همه ی عیب و ایراد های مامانم و بابام و جد اندر جدشون رو گلچین کرده و در من فرو کرده.
عینکمو به چشمم زدم و همینطور که زیر لب به خودم فحش میدادم در اتاقو باز کردم و یه قدم به راست, دستشویی! تایممو جوری تنظیم کرده بودم که فقط فرصت اینو داشتم یه دستشویی برم, لباس بپوشم, بسته ی های بای رو از کیف شادی کِش برم و بزنم بیرون. از وقتی که دوم دبیرستان ساعت هفت صبح تا دو ساعت بعدش که برق اومده بود تو آسانسور گیر کرده بودم, ترجیح میدادم هر چهار طبقه رو از پله ها رفت و آمد کنم و زانوهامو به گا بدم ولی تو اون حجم دو در دو تنها نمونم. توی پارکینگ روی پله ها نشستم و گوشیمو درآوردم. صدای تق و توق طبقه ی اول رو میشنیدم و بوی کاپتان بلکی که اومد. تو دلم از این همه
تلاش بیهوده ای که میکرد خندم گرفته بود. تا یه ماه پیش بوی عطر مشهدی که میزد با هزار بار دوش گرفتن هم از رو لباسام نمیپرید.. هه ! صدای پاهاش نزدیک تر میشد و بعدش هیکل مکعبیش که جلوم ظاهر شد.
+ صبحت بخیر نگار خانوم گل! خیلی معطل شدی؟ گفتم که همون هفت و ده دقیقه هم پایین باشی خوبه.
گوشیو دوباره انداختم تو کیفم و بی توجه بهش راهمو کج کردم به طرف سانتافای مشکی رنگ گوشه پارکینگ و گفتم : مرسی منم خیلی وقت نیست که اومدم. بریم که الان اتوبان ترافیک میشه.
دزدگیر ماشینو زد و هر دو سوار شدیم. بعضی وقتا کارای بابامو نمیفهمیدم. چهار سال درس خونده بودم که یه گهی بشم و برم سر کار که دستم تو جیب خودم باشه. بعد از یه سال در به دری و هزار تا خواهش التماس تونستم یه کار نصف و نیمه تو شرکت استادم جور کنم. اینکه پول درمیاوردم, اینکه کار میکردم, اینکه پیشرفت میکردم مهم نبود واسش. فقط این مهم بود که من هر صبح نباید مسیر پرند _ تهران رو تنها برم. مزخرفه که یه دختر بیست و شش سالِ نمیتونه واسه زندگی خودش تصمیم بگیره. مزخرف تر اینه که صبح به صبح با آقای طهماسب این مسیر یه ساعت و نیمی رو طی کنی.
+ نگار جان مهمونی فردا شب رو میای؟
– مهمونی؟
+ همون که چند روز پیش بهت گفتم. چیز خاصی نیست. همکارای شرکتم هستن و یه سری بچه های دیگه. میای آشنا میشی .. خوش میگذره.
توی دلم مردک پررویی گفتم و برگشتم به طرف شیشه.
– آقای طهماسب فکر کنم با همسرتون برید خیلی مناسب تر باشه.
+ اهم.. این مهمونی زیاد جمع خانوادگی نیست. بیشتر دوست داشتم با کسی برم که خب.. چجوری بگم؟
نگاه هیزشو از سینه هام بالا آورد و مستقیم به چشمام زل زد
+ دوست دارم با یه خانوم تحصیل کرده ی زیبا مثل خودت برم.
مقنعمو پایین تر کشیدم و سعی کردم از اینی که هستم جدی تر به نظر بیام.
– نظر لطفتونه. ولی من اصلا وقت ندارم. یه همراه دیگه پیدا کنید.
+ خب حالا اخم نکن خانوم خانوما که اصلا بهت نمیاد. بازم فکر کن تا فردا شب وقت هست.

یه لحظه مهرداد و طهماسب رو با هم مقایسه کردم و بعد خدا رو شکر کردم که از فرق سر تا نوک پاشون با هم فرق میکنه. مهرداد دوست داشتنی من. دوستی با همکلاسی مغرور و تاپ کلاس و بعدشم همکار شدنمون برام مثل خواب و رویا بود. همیشه فکر میکردم که من چی دارم که مهرداد باهامه و هیچ وقت به نتیجه ای نمیرسیدم. پریسا که میگفت از خداشم باشه. کون داری چه کونی! چه سر و سینه ای چه پر و پاچه ای به به! از یادآوری حرفای پریسا یه لبخند رو لبم نشست که سریع جمعش کردم. جلوی شرکت که نگه داشت خودمو تقریبا پرت کردم بیرون و گفتم هشت همینجا. خداحافظ.
شنیدم که هنوز داشت یه چیزی میگفت ولی بی توجه بهش راهمو ادامه دادم.

پشت میز نشسته بودم و اس ام اس دیشب مهرداد رو برای بار صدم باز کردم :
یه وقتاییم یهو بکشش تو بغلت و نرمی بالای ترقوشو ببوس. قلقلکش میاد گردنشو کج میکنه و میخنده. گوشش که نزدیک شد بهش میگی که چقد دوسش داری. یاد گرفتی یا انجام بدم یه دور رو خودت؟
لبخند رو لبم رو هیچ جوره نمیتونستم جمع کنم. سرمو که بلند کردم با نگاه خیره ی یکتا روبرو شدم. از رابطه ی من و مهرداد کسی خبر نداشت تو شرکت. خودش خواسته بود که مخفی بمونه. میگفت برامون حرف درمیارن.. منم اصراری نداشتم کسی بدونه. سعی کردم خودمو عادی جلوه بدم. از پشت میز بلند شدم و نقشه هایی که کشیده بودم رو برداشتم. همه رو گذاشتم رو میزش و گفتم :
من اینارو چندین بار بررسی کردم و همه ی ایراد و کم و کاستی هایی که داشت رو نوشتم. دیگه بقیه اش کار مهندس صبوریه.
نقشه هارو برداشت و من خیره موندم به ناخونای کاشت صورتی رنگش. مهرداد ناخون کوتاه دوست داشت. حتی از لاک بدش میومد.
– مرسی عزیزم . امروزم که مهندس امیری نیومدن. فکر نکنم کاری مونده باشه انجام بدی. خسته نباشی.
کنایه توی جملشو احمق بودم اگه نمیگرفتم. نبودن مهرداد هیچ ربطی به من نداشت. فقط میخواست بگه که خبر داره.
+ منم با ایشون کاری نداشتم. نقشه ها وظیفه خودم بود. شما هم خسته نباشی!
برگشتم به طرف میز.کیفمو برداشتم و زدم بیرون.
هنوز چهل دقیقه مونده بود به هشت. دلم تنگ شده بود و مرخصی امروز مهرداد بدترش میکرد. قدم زنان به طرف پارک روبروی شرکت رفتم و همزمان به مهرداد اس ام اس زدم که : خیلی بدی. دوشت ندالم .
صدای زنگ اس ام اس مهرداد بود که از اون ور دیوار ساختمون شرکت اومد. چند درصد احتمال این وجود داره که یه نفر دیگه همزمان براش مسیج اومده باشه با همون آلارم. عقب گرد کردم و باز مسیر برگشته رو طی کردم به طرف شرکت. یه حس کنجکاوی محض. هیچ ایده ای نداشتم که چیکار میکنم. فقط میرفتم. چرا یکتا با من نیومد که بریم!! امروز که آخر هفته بود همه زودتر تعطیل کرده بودن و رفتن. فکر و خیالامو پس زدم. رسیده بودم جلوی شرکت. میتونستم کلید بندازم و برم داخل. میتونستم برگردم و یه لحظه هم به هیچی فکر نکنم. لعنت به من که اولی رو انتخاب کردم.
صدای یکتا بود.
+ ای بابا مهرداد.صد بار گفتم کاندومارو ننداز تو کیف پولت. این لامصب همیشه جلو داشبوردته. آفتاب میوفته روش گرم میشه د فرمه میشه پاره میشه بابا میشی کونت پاره میشه هااااا!
صدای خنده ی مهرداد بود: جووون. کِی میاد پاره بشیم خانوم مهندس؟ آخ لامصب کاش یکی اینجا بود میدید!
+ چیه گروپ سکس میخوای؟
– نه عشقم. کاش یکی دیگه هم بود میدید که چطوری داری بهم میدی. چطوری از کت و کول انداختمت. چطوری صدام کل اینجارو برداشته. چطوری به نفس نفس افتادی چطوری خیس عرقی چطوری کمرمو خط خطی کردی.
گوشام سنگین شده بود. همه چی محو بود. نمیشنیدم. نمیدیدم انگار. حالم از خودم به هم میخورد. پرت شدم تو یه خاطره. دوران دانشجوییم. سال سوم.
+مهرداد؟ تو چطور میتونی انقدر خوب باشی تو سکس؟ چطور میفهمی ارضا شدم. خوش گذشته بهم؟
-زندگی! یه دختر وقتی بعدش بچسبه بهت ینی نتونستی روح و تنشو ارضا کنی ولی اگه با فاصله ازت بره بچسبه به دیوار بگه دست به من نزن بذار حالم جا بیاد ینی اون سکس خوبی بوده.
+ ای بسوزه پدر تجربه.
– دخترارو نشناسی خشتکت عمامه سرته. البته شما تاج سری و من دیگه غلط میکنم بخوام کسی رو بشناسم.
.
چشامو بستم و دوباره باز کردم. کیفمو محکم تر گرفتم و وقتی صدای یکتا بلند شد که “منو مثل یه جنده ی رندومی که از تو خیابون آوردی بکن. ” خودمو انداختم تو آسانسور. درتی تاک دوست داشت و من هیچ وقت حتی تو اوج سکس نتونستم یه کلمه بگم. سانتافه ی مشکی بالاتر از ساختمون شرکت پارک شده بود. لبخندی رو لبم نشوندم و آروم خزیدم تو ماشین.
+ خسته نباشی خانوم. دیر کردی نگرانت شدم. گوشیتو جواب نمیدادی. داشتم پارک میکردم بیام بالا.
– یه ذره کارام طول کشید. معطل شدی ببخشید.
+ تا باشه از این معطل شدنا.
– راستی!
برگشت و با لبخند نگام کرد.
+ جانم؟
– من مهمونی فردا شب رو میام. یعنی دیدم کاری ندارم و میتونم همراهت بیام.
+ اوه واقعا؟ عالیه دختر عالیه. مرسی. نمیدونی چه لطفی میکنی بهم. پس ببین من تو رو فردا میارم میذارم خونه ی تجریش که تا عصر حاضر بشی و بعدم با هم میریم. شب رو هم _ برگشت و با یه لبخند کثیف ادامه داد_ بالاخره میتونیم اونجا بمونیم اگه دیر شد.
– دخترتون مگه اونجا نیستش؟
+ آره آره. ولی بهش میگم این آخر هفته رو برگرده پیش مامانش. اه کاش همین الان اونم میبردیم با خودمون دیگه فردا پا نشه بیاد. همزمان گوشیش رو درآورد و شماره ای گرفت.
بعد رو به من گفت :
اومده بود امروز؟
دهنمو باز کردم جواب بدم که صداش بلند شد : الو؟ یکتا؟ کجایی؟ میام دنبالت الان بریم خونه.

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *