زیر سقف تهران (١)

1248
Share
Copy the link

با گریه زاری صدا میزد؛ مادر ، مادر دستامو بگیر.دختر بچه ی معصوم رو تختخواب كهنه ی زهره داشت تو تب شدید میسوخت.ضربان قلبم هر لحظه بالاتر میرفت، باید یه طوری جلوی فریادشو میگرفتم،اگه افسانه خانم بو میبرد كه بچه اینجاست دودمان همه مون به باد میرفت.دستای كوچیك و داغشو تو دستم گرفتم، توی گوشش آروم گفتم؛ من اینجام عزیزم راحت بخواب.دخترك به خیال اینكه زهره برگشته بعد از كمی تقلا خوابش برد.ساعت حول و حوش ٦ صبح بود،آفتاب كم كم از لابه لای پرده ی چروكیده و رنگ و رو رفته ی اتاق راهشو باز میكرد.تمام تنم درد میكرد،تمام دیشبو كنار بچه به حالت نشسته خوابم برده بود.به زور تن و بدنمو جمع كردم و از روی زمین بلند شدم. رختخوابم هنوز وسط اتاق پهن بود، فورا جمع و جورش كردم و با استرس منتظر زهره شدم.از صدای در اتاق نفسم بند اومد.مهوش مثل هر روز بربری داغ گرفته بود و اومده بود كه صدام كنه برای صبحانه ،از رنگ پریده ی من فهمید اوضاع دوباره از چه قرارهبا صدای لرزون صبح به خیر گفتم.جوابمو با مهربونی داد و نزدیك بچه شد، دستای گوشتالودشو روی پیشونیش گذاشت و گفت؛وای الهی مادرت برات بمیره، داره مثل یه گوله اتیش میسوزه بچه.بعد نگاه نگرانشو به من دوخت و پرسید؛زهره هنوز برنگشته؟؟ تا افسانه خانوم نیومده باید بیاد این بچه رو ببره مهد وگرنه قیامتی به پا میشه.به نشونه ی تایید سر تكون دادم.توی اون خونه اومدن بچه،دوست، كس و كار، و هر كسی جز ما پنج نفر ممنوع بود.اون موقع درست یك هفته بود كه افسانه خانوم منو اونجا قبول كرده بود.جز خودم چهار تا هم خونه داشتم.یه خونه قدیمی سه خوابه با یه سالن خیلی كوچیك و یه آشپزخونه درب و داغون، كه واسه دسشویی رفتن باید میرفتیم گوشه حیاط و یه حموم سه در چهار نمور هم داشتیم.جاش طرفای امین حضور بود.رفت و آمدامون جوری بود كه به همسایه برخورد نمیكردیم. شب و نصف شب میرفتیم و صبح علی الطلوع برمیگشتیم.تو محل اگر تردد میكردیم فقط با چادر و روی كاملا گرفته امكان داشت.خوب میدونستیم كه اگر خونه لو بره همه مون نابود میشیم و با اینكه كارمون قانونی بود،عرف باعث میشد از اون خونه فراری بشیم.افسانه واسه هممون صیغه نامه ساعتی جورمیكرد كه اگه گیر افتاد نجات پیدا كنه.ولی نه همیشه، گاهی هم میگفت وقت كمه ،مشكل دارین خودتون صیغه بخونین،مهریه هركدومم مایه همون جندگی بود.ما در واقع جنده لاشی های شرعی و قانونی بودیم.ولی اگه سكس گروهی میخواستن، طرف صیغه مون میكرد و از حقش به دوستاشم میسپردمون.یكی از هم خونه های من مهوش بود كه گویا خیلی وقت بود هفته ای یه بارم مشتری به تورش نمیخورد.یعنی هیچكس نمیخواست با مهوش بخوابه، سنش نزدیك چهل بود ولی خیلی بیشتر نشون میداد. بدبختی و بی كسی و این شغل لعنتی آدمو ده سالی ،بیست سال پیر میكنه.صورت بانمك و چشم ابروی مشكی داشت، ولی قد كوتاه و هیكل چاقش دل مشتری رو میزد.مهوش بیشتر كارای خونه رو انجام میداد و خریدا رو میكرد.وقتاییم كه ما باید میرفتیم سر كار، آرایشمون میكرد و بندمون مینداخت و گاهی بدنمونو با مومك تمیز میكرد.یه جورایی همه فن حریف بود و همدم درد و دل دخترای دیگه.گاهیم افسانه براش مشتری نصف قیمت جور میكرد و همه جوره باید بهشون سرویس میداد. از عقب و جلو و گاهیم باید دو یا سه نفرو جواب میداد.زهره هم اتاقی من بود.یه دختر باریك و خوش اندام با موهای مشكی فرفری و صورت جذاب، كه هم روی گونه ش دو تا چال خوشگل داشت و هم خماری چشماش دل همه رو میبرد.دو سال بود از شوهرش جدا شده بود و یه دختر سه ساله داشت.افسانه به خاطر بچه قبولش نمیكرد ولی وقتی فهمیده بود خوب مالیه و چقد از زهره به جیب میزنه قبول كرده بود كه بچه رو بزاره خونه مامانش و خودش بیاد اینجا كار كنه.زهره هم به مادر پیرش گفته بود تو یه بیمارستان كار میكنه و شبا مجبوره تا صبح وایسه اونجا و بچه رو بزاره پیش مادرش. صبح تا ظهرم ناچارا میفرستادش یه مهدی نزدیك خونه خودمون.نفر بعدی هنگامه بود.یه دختر مغرور و نسبتا زیبا، كه خیلی بور و بلوری بود با كك مك های كم روی بینیش و چشمای عسلی .از روز اولی كه پامو گذاشتم اونجا باهام سر ناسازگار داشت. مخصوصا از شبی كه مشتری ثابتش كه یه مهندس پولدار بود جای هنگامه منو خواسته بود.برعكس هم اتاقی هنگامه از خوزستان اومده بود، گرم و صمیمی و زلال، دیدنشم برام ارام بخش بود، عقیق به هوای كار بی اجازه از خونه فرار كرده بود و مثل خیلی دخترا فكر میكرد بهشت از ورودی تهران شروع میشه.نه كاری پیدا كرده بود و نه میتونست برگرده. میگفت غیرت عرب قبول نمیكرد برگردم، برگشتم با مرگم یكی بود.سبزه با نمك با دماغ استخونی و لبای درشت،خیلی خواستنی بود.نیم ساعتی كه گذشت زهره با حال پریشون رسید، معلوم بود دیشب طرف حسابی دلی از عزا دراورده. حتی نای راه رفتنم نداشت. بدون اینكه یه لقمه صبحانه بخوره بچه رو تو خواب بغل كرد و باعجله از خونه زد بیرون.دیشب حال مامانش خوب نبود و نمیتونست از بچه ی مریض نگهداری كنه، ناچار بچه رو دست من و مهوش سپرده بود.اون شب بعد از یك هفته اولین شبی بود كه قرار بود با مشتری بخوابم.افسانه روز قبلش یه صیغه نامه اورد و گفت امشب تا صبح صیغه ی آقای مرادی هستی.حواستو خوب جمع كن خوب بهش سرویس میدی، اگه همیشه بخوادت یه ماهه كلی پول به جیب میزنی.واسه ی اون شب سه میلیون مهریه م كرده بود.چون باكره بودم و قرار بود حسابی حال كنه.از اون پول فقط پونصد تومن به من میرسید.بقیه ش مال افسانه بود.عكس رو كاغذ صیغه نامه رو نگاه كردم.قیافه ش بد نبود، حدود چهل سالو داشت.خیلی میترسیدم اما چاره ای نداشتم.هیچكسو تو این دنیا نداشتم نه پدر نه مادر، نه حتی یه خواهر یا برادر.حتی نمیدونستم چه شكلی هستن.از بچه گی بهم گفتن پدر مادرت مردن، از ظلم دایی و خانم داییم اینقد به ستوه اومدم كه یه شب از خونه فرار كردم.تو اون خونه هم كلفت بودم هم پرستار بچه هاشون ،هم تو سری خور عموم.زنش هم سر هر اشتباه كوچیك كتكم میزد و هرچی فحش ركیك بود به خودم و پدر مادرم میداد.از چهار سالگی پیش اونا بزرگ شدم، سیزده سال تحملشون كردم و تو هفده سالگی از خونه فرار كردم.برعكس تو فیلما افسانه منو تو پارك ندید كه دلش برام بسوزه و كم كم گولم بزنه.خودم رفتم سراغش. یه دوست توی محلمون داشتم كه پیشنهاد داد برم پیش افسانه و گفت كه از كسی شنیده كارش صیغه كردنه. اونم از طریق این سایتای همسریابی این موضوعو فهمیده بود.افسانه وقتی فهمید پدرم مرده و راحت میتونه بدون اجازه واسه این و اون جورم كنه رو هوا منو قاپید.شب اول استرس عجیبی داشتم، مهوش لختم كرد و پایان بدنمو موم انداخت، وقتی موهاس كسمو میكند دستمو روی دهنم فشار میدادم و جیغ میزدم.مهوش بهم میگفت تحمل داشته باش دختر، درد امشبو چطوری میخوای تحمل كنی.با اضطراب ازش درباره ی درد پرده زدن میپرسیدم اونم خاطرات شب اولی كه شوهرش باهاش خوابید برام میگفت.از اینكه شوهر پیرش چطوری به زور پرده شو زده بود.مهوش به سرعت تیكه بعدی پارچه رو از رو كسم كشید، با جیغ بلندی گفتم مهوش تو رو خدا تعریف نكن حالم بدتر میشه.طرف غروب بیگودی موهامو باز كرد و اندازه عروس ارایشم كرد.یه لباس زیر سفید بهم دادن كه كلش گیپور بود و یه تاپ و شلوار مشكی از روش پوشیدم.مانتو و روسری خیلی شیك حریری بهم دادن، كه كلا قرض بود.چادرمو سر كردم و تا سر میدون رفتم ، طبق قرار مرادی با یه ماشین سفید شاسی بلند كه اسمشم بلد نبودم وایساده بود.سوار ماشین شدم. بوی ادكلنش كل فضا رو گرفته بود. از عكسش خیلی خوش تیپ تر بود.بعد ها فهمیدم این همون مهندسه كه هنگامه به خاطرش ازم متنفر بود.یه پیرهن سفید و یه شلوار جین كمرنگ تنش بود.موهاشو ژل زده بود و حالت داده بود. چشم ابروی مشكی و جذابی داشت. فكر كنم پول لباساش خدا تومن بود.با مهربونی بهم نگاه كرد و پرسید؛ اسمت چیه دختر خوشگل؟با استرس و من من كنان گفتم؛ بهار.لبخند زد و راه افتاد.-چه اسم قشنگی. چند سالته؟+ ١٧.-از افسانه نپرسیدم مشخصات دقیقتو.+ پس صیغه؟ چطوری تونستین…حرفمو قطع كرد و گفت ؛ اونا كه همه ش الكیه خودش اشنا داره جور میكنه، یه كپی از روش میگیره كه گیر افتاد مدرك داشته باشه كارش قانونیه.سكوت كرده بودم.خودش ادامه داد؛ اسم منم مهرداده، چهل و پنج سالمه.ببینم تو گرسنت نیست؟ میتونیم بریم یه رستوران خوب. چی دوست داری بخوری؟+نه ممنون. چیزی نمیخوام._دوست دارم ببرمت یه رستوران خوب، هرچی دوست داریم بخوری. چادرتو دربیار دیگه لازم نیست.چادرو تا كردم و گذاشتم رو صندلی عقب. بعد از یك ساعت جلوی یه رستوران مجلل پارك كرد.تو عمرم چشمم به همچین جایی نیفتاده بود.سعی كردم زیاد دور و برمو دید نزنم كه بفهمه شكشدم.گارسن انگاری مهردادو میشناخت.تا كمر جلوش خم شد و یه جای فوق العاده كه كل شهرو میشد از اونجا تماشا كرد بهمون داد.حتی نمیتونستم اسم غذا هارو از روی منو بخونم.آروم گفتم هرچی خودتون خوردید منم میخورم.چند مدل غذا سفارش داد كه تا حالا اسمشو نشنیده بودم، حتی مدل غذا خوردن با كارد و چنگالو نمیدونستم. آروم مهردادو نگاه میكردم و تقلید میكردم.بعد از شام منو برد خونه ش، تو یه برج بزرگ بود، اینقد پیچ واپیچ كه آدم گم میشد.ولی وارد خونه كه میشدی حس نمیكردی بالای یه برجی، خیلی دلباز و بزرگ بود. مبلای سفید و نرم، رو به روش تلویزیون اندازه دیوار ، مثل تلویزیونی كه تو سینما ماندانا دیده بودم.یه لحظه تنهام گذاشت و رفت تو اتاق، با دو تا حوله برگشت و گفت، لطفا یه دوش بگیر. صورتتم كامل بشور ، از این آرایش اصلا خوشم نمیاد.بدون هیچ حرفی وارد اتاق خواب شدم، حموم گوشه ی اتاق بود، اینقد لوكس و مجلل بود كه هزار تا دكمه رو فشار دادم تا آب باز شه.خودمو شستم و سمت تخت رفتم.حوله رو از دور كمرم باز كرد و انداممو ور انداز كرد.ازم خواست لباساشو دربیارم.دكمه های پیرهنشو باز كردم و كمربند و شلوارشو دراوردم.خیلی پر مو بود، شرت سفید تنگی پاش بود كه كیرش داشت توش میتركید.روی تخت دراز كشید و اشاره كرد كه برم رو تخت.به حالت دستوری ازم خواست شرتشو دربیارم و كیرشو بخورم.هركاری میگفت انجام میدادم.مهوش بهم گفته بود اصلا نباید عقب بكشم و از دیدن كیرش تعجب كنم، باید مثل یه حرفه ای عمل كنم و كلی چیز بهم یاد داده بود.زندگی بود كه خود خواسته انتخاب كرده بودم .پس با ولع پایان كیرشو خوردم.منو روی تخت خوابوند و برعكس حالت ٦٩روم خوابید، پاهامو باز كرد و گفت كیرمو بخور دوباره و خودش از چاك كسم شروع به خوردن كرد.زبونشو روی سوراخم میكشید و من ناخوداگاه از لذت زیاد جیغ زدم.مهرداد عكس العمل نداشت، با ولع میخورد و من تكون میخوردم و اروم جیغ میزدم.كیرش اینقدر كلفت شده بود كه به سختی توی دهنم جا میكردمش.كارش كه تموم شد اومد سراغ سینه هام . نوك یكیشو میمالید و اون یكیو به شدت میمكید و برعكس.به جایی رسیده بودم كه دلم میخواست كیرشو توی خودم حس كنم ولی جرات حرف زدن نداشتم.منو به پشت خوابوند و یه بالشت نرم زیر شكمم گذاشت، انگشتشو دم كسم مالید و انگشت کرد كه یه چیز روغنی سرد رو روی سوراخم حس كردم.آروم روی من خوابید و سر كیرشو روی سوراخم فشار داد._اگه درد داشت جیغ بزن، میخوام بكنمت جوجه كوچولو.ولی نگران نباش پرده ی عقیق و هنگامه رو هم من زدم میبینی چه سر حالن.پاهام ناخوداگاه میلرزید ، وقتی شروع به فشار دادن كرد درد بدی تو وجودم پیچید شروع كردم به جیغ زدن..+ وایییی نه خیلی درد داره مهرداد تورو خدا…مهرداد تو اوج شهوت نرم شده بود…-جون.. میدونم یه كیر كلفت داره میره تو سوراخ كوچولوی دست نخورده ت عزیزم… باید درد داشته باشه دیگه، نمیشه كه… جون+ تو رو خدا آروم، خیلی دردش زیاده نمیتونم تحمل كنم.-باید تحمل كنی جنده لاشی كوچولوی من، باید بازت كنم كه بتونی جنده لاشی ی حرفه ای شی، هم كونتو هم كس كوچولوتو.اینقد سنگین بود كه نمیتونستم هیچ تكونی بخورم فقط گریه زاری و التماس میكردم.فشار آخرو كه اورد دستشو روی دهنم گذاشت تا جیغ بلندم همونجا خفه شه.راه كسم باز شده بود و مهرداد بدون توجه به دردش به شدت تلمبه میزد، حس میكردم یكی دو قطره خون داره ازم میره.بالشتو بغل كرده بودم و اروم اشك میریختم، مهرداد لرزید و كل ابشو روی كمرم خالی كرد.بعد منو بلند كرد و برد توی حموم، زیر اب لای پاهامو دست كشید و انگشتشو دوباره تو كسم كرد، بازم خیلی دردم اومد.منو رو به دیوار كرد و رو سوراخ كونمو صابونی كرد، جرات اعتراض نداشتم، بهم چسبید و انگشت كفیشو تو سوراخ كونم فرو برد. خودمو سفت كردم و ناله هام شروع شد.-خودتو شل بگیر جوجه جنده لاشی ی من باید الان دو تا انگشت كنم توش.+ مهرداد تو رو خدا، خیلی تنگه تو رو خدا از خیرش بگذر، من خیلی میترسم.-هر تنگی گشاد میشه بهار قشنگم، چه كسی از من بهتر.میخوای جنده لاشی شی ولی كون ندی؟ نمیشه كه.اینا رو میگفت كه یهو دوتا انگشت باهم تو كونم فرو كرد. پاهام لرزید و كف حموم افتادم.بلندم كرد و دوباره رو به دیوار وایسوند.كیرشو با دست میمالید بعد از چند دیقه به شدت فشارش داد تو.كونم شروع به خونریزی كرد. مهرداد دستامو از پشت قفل كرده بود و مثل اسب ناله میكرد.منم از عمق وجود جیغ میزدم، حس میكردم چیزی توی كونم پاره شده.بعد از پنج دیقه دوباره منو برد تو اتاق و روی تخت پاهامو باز كرد.یه چیز پلاستیكی مثل كیر روغنی كرد و تو كونم گذاشت كه از مال خودشم بدتر بود و كیر خودشم كرد تو كسم.ناله های من داشت دیگه خفه میشد، اروم اروم میگفت جنده لاشی رو بدون كاندوم بكنی چه حالی میده واییییی، جوری جرت دادم كه مشتری بعدی نفهمه فقط یه بار دادی.بعد از اینكه كامل به گام داد، یه شماره و یه كم پول رو دراور گذاشت._صبح زود كه بیدار شدی اژانس میگیری میری، اینم شماره اژانس و پول افسانه گفته تا ٧خونه باشی.بعد از توی كشو یه زنجیر طلا دراورد و انداخت گردنم.-یادت نرهبیدارم نكن……ادامه…نوشته مانیا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *