زیر سقف تهران (٣ و پایانی)

456
Share
Copy the link

…قسمت قبلصدای ناله های هنگامه با اكوی خاصی از توی حموم به گوش میرسید.پیر مرد چاق كه حاضر نبود تكونی به لاشه ی سنگینش بده وسط تخت سلطنتیش دراز كشیده بود و منو روی خودش كشیده بود.وسط كار دستای ضمخت و بزرگشو روی سینه هام میكشید و بعد به انگشتای جمع شده ش بوسه میزد.آه و ناله ش مثل خرناس یه خرس پیر فضای اتاقو پر كرده بود.بعد از نیم ساعتی رفیقش با هنگامه از حموم بیرون اومد و خواست كه جاهامونو عوض كنیم، پیر مرد با بی میلی جسم بی حال منو از روی كیرش بلند كرد.هر دو به موازات هم دراز كشیدن و من و هنگامه شروع به ساك زدن كردیم.هنگامه تو كارش خیلی حرفه ای بود، با عشوه و ناز و ناله های ریزِ طنازش چنان دلبری میكرد كه انگار با شاهزاده ی رویاهاش خوابیده.پیرمرد انگشتای دستشو دونه دونه تو سوراخای هنگامه جا میداد و با نهایت شهوت و خشونت عقب جلو میكرد، جوری كه صدای شالاپ شولوپش بلند شده بود.وقتی رفیقش كیر كلفتشو توی كسم فرو كرد از شدت درد تكون خوردم و ناله ی خفه ای از ته گلوم درومد.از مال پیرمرده خیلی كلفت تر بود.انگار كاملا رضایت داشت كه از كس گشاد هنگامه كنده بود و اومده بود سراغ من.هنگامه همون طور كه تو حالت داگی گاییده میشد سینه های منو با ولع میخورد و پیرمرد توی كونم انگشت میكرد.اخرای سكسمون وقتی متوجه شدم میخوان دوكیره باهام باشن به شدت مانع شدم و شروع به التماس كردم،ولی طبق معمول بی فایده بود.پیرمرد دوباره منو روی خودش كشید و وقتی كیرشو توی كسم فیكس كرد ، رفیقش كیر كلفتشو به زور توی كونم فشار داد.فریاد میزدم و اشكام ناخوداگاه میریخت و آرایشم به هم خورده بود، زیر چشمم سیاه شده بود و مدام بهم گوشزد میكردن كه جنده لاشی ی كریهی شدم.طرف صبح وقتی میخواستم سوار ماشین راننده بشم حتی قادر به نشستن نبودم.اثری از دلسوزی توی چهره ی هنگامه دیده نمیشد. روزگار اونم تبدیل به سنگ كرده بود، شك نداشتم پایان این بلاها سرش اومده ولی كسی نبوده كه تسكینش بده، حالا هم اون حاضر نیست همدمی برای درد من بشه.خونه كه رسیدیم مهوش كمكم كرد تو لگن بتادین و آب داغ بشینم، دومین باری بود كه خونریزی مقعدی داشتم.با این شرایط چیزی ازم باقی نمیموند، زودتر از چیزی كه فكر میكردم نابود میشدم.عقیق و زهره خیلی نگرانم بودن، هر دوشون باید برای شب حاضر میشدن.عقیق با چشمهای معصومش كنارم نشست، به آرومی نوازشم كرد و گفت_عزیزم بهار..چیكار كنم برات؟ چی برات بیارم كه حالتو بهتر كنه؟اشك بی اختیار از چشمام جاری شد، با صدای گرفته گفتم،دلم یه خواب آروم میخواد، بی دغدغه، بدون استرس، بدون نگرانی…كاش كلفت و تو سری خور دایی و خانم داییم مونده بودم، از وضعیت الانم خیلی بهتر بود. حداقل شبا با خیال راحت، بدون درد و اضطراب میخوابیدم.عقیق آروم آروم موهامو نوازش میكرد، صورت نازش از شدت ناراحتی درهم و مبهوت بود.تمام تلاششو میكردكه نشون بده دركم میكنه، برای منم كاملا ملموس بود، چون اونم وضعیت خودمو داشت._بهار باور كن شرایط من از تو بدتر بود، زمانی كه با افسانه آشنا شدم ، مهوش یه مهره ی سوخته بود و فقط من و هنگامه رو داشت.ما هر شب زیر خواب یه آشغال بودیم، حتی یه شب استراحت نداشتیم.بغضش تركید، با گریه زاری ادامه داد…بار اول منو پیش مهرداد فرستاد، باورت میشه سه نفر بودن؟یه دختر كه تازه باكرگیشو گرفتن تا صبح مثل سگ سه تایی از پشت و جلو كردن، همون بار اول مجبورم كردن دو كیره باهاشون سكس كنم.فكر میكنی من خوشبختم كه اینجام؟منم دلم واسه هوای اهواز، واسه نخلستان، فِلِرای همیشه روشنی كه شبا از رو پشت بوم تماشا میكردم….واسه كارون ، حتی واسه اون خانواده ی داغونم خیلی تنگ شده.میدونی بهار…از هرچی مرد تو دنیاست نفرت دارم، از بابای خودم بگیر تا همین آشغالی كه الان باید خودمو در اختیارش بزارم كه افسانه از این خراب شده پرتم نكنه بیرون.به پهنای صورت اشك میریخت.بغلش كردم.به جای پایان آغوشای نداشته همدیگه رو تو بغل هم فشار دادیم.كم كم آروم شد. مثل گرگ زخمی از جا پرید و ازم پرسید، چقد داری؟؟_چی؟؟+پرسیدم پول چقد داری؟ تو این دو شب چقد گیرت اومده؟-دو تا پونصد تومن و یه گردنبد طلا كه اون شب مهرداد عوضی بهم داد.عقیق بعد از مكث كوتاهی ادامه داد؛+منم چند تا تیكه طلا دارم، تا حالا هفت هشت تومنی پول جمع كردم.اگه از تهران بریم یه شهر كوچیك میتویم باهم یه خونه بگیریم.به چهره ی مات و مبهوتم نگاه كرد و گفت؛+ تعجب نكن خیلی وقته تو فكرشم.بدون اینكه وقت تلف كنیم امشب كه من و زهره میریم سر میدون كه ماشین بیاد دنبالمون به یه بهونه از در میزنی بیرون.هیچ وسیله اضافه ای نمیاری، زهره راه خودشو میره و من و تو با مترو میزنیم ترمینال جنوب.-كجا میریم؟؟+ نمیدونم، هرجا كه به محض رسیدنمون ماشین داشت.الانم بگیر بخواب و همه چیزو عادی جلوه بده.منم میرم به خودم برسم ، مثلا شب مشتری دارم.قبول كردم ولی تا شب خواب به چشمم نیومد.طبق نقشه ی عقیق قبل از خروجشون از خونه به بهونه ی خرید، خودمو سر میدون رسوندم، نیم ساعت بعد عقیق و زهره اونجا بودن، حتی به زهره هم نگفته بودیم چه نقشه ای داریم.وقتی منو دید حسابی جا خورد، همونجا جریانو بهش حالی كردیم، با گریه زاری ازش خداحافظی كردیم و با پایان سرعت از اون لجنزار دور شدیم.زمانی كه به ترمینال رسیدیم دو تا ماشین برای اراك و اصفهان در حال حركت بودن، به سرعت تصمیمونو گرفتیم و سوار ماشین اراك شدیم.تو اصفهانم با این پولا نمیشد دوام آورد.به راننده التماس كردیم كه آقا دانشجوییم و فردا صبح باید سر كلاس باشیم نرسیدیم بلیط بخریم. اونم دستی ازمون یه پولی گرفت و سوارمون كرد.سه چهار ساعت بعد اراك بودیم، هنوز آفتاب نزده بود، تا موقع طلوع توی ترمینال نشستیم، هیچ جایی برای رفتن نداشتیم.اون روز پایان شهرو برای اجاره ی یه خونه زیر پا گذاشتیم، خیلیاشون حاضر نبودن به مجرد خونه بدن، بعضیا قیمت خیلی بالا گذاشته بودن، یه عده ازمون كارت دانشجویی خواستن تا اینكه یه زیر زمین ٤٠ متری مركز شهر با رهن كامل سه تومن گیرمون اومد، اتاق داغونی بود ولی برای ما در نفر خود بهشت بود، موكت، كولر،یه حیاط خلوت نقلی و كوچیك.ترجیح دادیم همون روز قرارداد ببندیم، صاحب خونمون پیر خانم مهربونی بود كه لهجه ی تركی شیرینی داشت.اون روزُ هیچوقت فراموش نمیكنم، چشم های ذوق كرده مون،پاهامون كه دراز به دراز به دیوار تكیه داده بودیم و موكت كهنه ی زیر پامون از تختخوابای گرون قیمت عوضیایی كه روحمونو میخریدن راحت تر بود…انگار خیلی وقت بود كه از همه چیز میگذشت، مثلا هفتاد سال.انگار همین دیشب نبود كه جرأت فرار پیدا كردیم.دو سال از زندگی من و عقیق میگذره، ما با تلاش زیاد یه غرفه ی كوچیك از شیرینی های سنتی تو بازار اراك دست و پا كردیم.از نون فطیر بگیر تا باسلوق و گوش فیل، همه كار دست خودمونه كه میفروشیم.هنوز توی زیر زمین چهل متری خیابان شریعتی ساكنیم، هنوز توی خونه ی قشنگمون مبل و تخت نیست،درآمدی كه از دو شب كار پیش افسانه به دست آورده بودم، حالا با عرق ریختن شبانه روزی توی یك ماه در بهترین حالت ممكنه نصیبم بشه.بعضی وقتا هنوز كابوس میبینم ، از روزای سیاه كودكی، اغلب از چند هفته زندگی تو سیاه چال هوس،ولی در نهایت سرشارم از خواب راحت، بی دغدغه، بدون استرس و نگرانی…با بهترین همدم و غمخوار دنیا عقیق…پ نتو یه كتابی می خوندم که انسان ها تا زمانی که خواب هستن و رویا می بینن ، نمیتونن بفهمن که تو خواب به سر می برن و اون چیزی كه میبینن رویاست و وقتی به این راز پی می برن که بیدار شن و به هوشیاری برسن… شاید اتفاقاتی که هر روز برای ما پیش میاد، رخداد هایی باشن که در خوابی عمیق به نام زندگانی می بینیم بعضی از زندگانی ها کابوس؛ بعضی رویای شیرین کودکی که عروسکش رو تو آغوش کشیده و بعضی دیگه هم خوابی همراه با ارضای امیال جنسی… بالاخره همه از خواب بیدار می شیم… شخصاً امیدوارم وقتی که از خواب پریدم، آغوش مهربانی فوراً آرومم کنه و نزدیکِ گوشم بگه هیییش… آروم باش… هرچی دیدی خواب بود…شما فکر می کنید چطور بیدار می شید و با چه چیزی مواجه میشد؟پایاننوشته مانیا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *