ساحل چشمات

291
Share
Copy the link

تم داستان گی طوره،خواستم در جریان باشیدخستگی همیشه جلوتر از من حركت میكنهیه وقتایی حتی نمیدونم چرا خستم،چرا نای هیچ كاریو ندارم یا چرا اینقدر تنم كرختهبعضی وقتا اینقدر میخوابم كه خوابم ازم خسته میشه حتی خودمم از خودم خسته میشه و شاید همه دنیا از بی حالیم خسته میشنبعضی وقتا دلم مرگ چیزی كه هستمو میخواد،یه تولد دوباره یا شاید یه زندگی بدون استرسو دردو دور از همه این انسان نماهایی كه دورم جمع شدنو میخواددلم مرگ میخواد،برا دومین بار میگم چون خیلی وقته بزرگترین ارزومه و شاید خیلی سال طول بكشه كه برسم بهشمرگ كلمه غریب و ترسناكیه كه هرشب تا عمیق ترین و سیاه ترین گودالش منو با خودش میبره و دوباره سر جای اول برم میگردونهانگار بازیچه دستشم،انگار داره مسخرم میكنه و بهم میخنده،یا شاید دلش نمیاد منو با خودش ببرهاز بچگی همه هوش زیادمو تحسین میكردن،میگفتن با این درجه از هوش حتما یه جای دنیارو میگیرم،واسه همین انتظارا همیشه بالا بود ازمولی حقیقت این بود كه من باهوش نبودم،ضریب هوشیه من فقط یه عدد بودیا شایدم واقعا بودمو میخواستم از اینم مثل بقیه چیزای زندگیم تا میتونستم فرار كنم،میخواستم تا جایی كه میتونستم بدومو برسم به جایی كه نه باهوش باشم نه مسئولیت پذیر نه اقا،فقط بخوابم،تا ابد بخوابم،واسه همین میگم شاید مرگم حیفش میاد كه ببرتمشاید حرفای دیگران رو اونم تاثیر گذاشته و میترسه با گرفتن روحم ضربه مهلكی به دنیا بزنه،كاش میشد بشینم قانعش كنمو بهش بگم از من هیچ بخاری بلند نمیشه و تو با خیال راحت روح خستمو از تنم بیرون بكش،ولی دستم بهش نمیرسه،مثل خیلی چیزای دیگه كه دستای كوتاه من به بلندی قامتشون نمیرسهشبا بعد از كار لش رو تخت،حتی بدون عوض كردن لباسام شام خورده و نخورده شروع میكنم به تكمیل كارای فردامو و سعی میكنم تا جایی كه میتونم زودتر كارارو جمع و جور كنم تا ساعت ده كه بتونم زودتر بخوابم كه خواب تورو ببینم،كه حال خودمو به امید دیدارت توی خواب بهتر كنمولی تو هیچ وقت نمیای به خوابم،تو هیچ وقت نمیای لعنتیحتی وقتاییم كه بودی تو زندگیم سر قرارا دیر میكردی،پس الانم ازت انتظار ندارم یه شب تا صبح باشی تو خوابم ولی توقع دارم به حرمت اون چند سالی كه مال هم بودیم یه شب تو رویا ببینمتایرادی نداره اگه با معشوقت توی پارك در حال قدم زدن باشی و دستات تو دستاش باشه یا در حال بوسیدنش باشی،من نگات میكنمو بدون اینكه حرفی بزنم یا نزدیك شم بهت رامو میكشم و میرمایرادی نداره اگه دیگه نمیخوای منو،اگه خنده هاتو بغضات برا كس دیگس الان،من فقط میخوام ببینمت كه روحمو ارضا كنمروح خسته من از وقتی رفتی خسته تر شده،داغونه داغونیادته میگفتم من داغونم با یه ادم افسرده میخوای چیكار كنی؟میگفتی میخوام عاشقش باشمیادته اولین بوسمونو زیر بارون؟یادته مشتیو كه دو تا عوضی گذاشتن پای چشمتو من اونشب واسه اولین بار از خواب شبم به خاطر نگه داری ازت زدم؟یادته بغلم میكردی رو هوا میچرخوندیم مثل بچه ها؟من فقط سه سالی كه با تو بودمو زندگی كردم،قبل از تو میدونستم زندمو محكومم به زندگی كردن ولی بعد از تو فكر كنم همونم یادم رفته،بعضی وقتا یادم میره دارم نفس میكشمخودمو زندگیمو لبخندمو گریه زاری هامو همرو یادم میره،راه میرم و زندگی ماشینیمو دور از خانواده و مملكت و مهم تر از اونا،بدون تو میگذرونمهرشب پروفایل تلگرام و پستای اینستاگرامتو چك میكنم، مردای جدیدی كه ماهی یه بار میان تو زندگیتو میرن و میبینممردای بور با چشمای ابیچشمای من رنگی نبود قهوه ای تیره،مثل چشمای خیلی از مردا و زنای دیگه ولی همیشه میگفتی چشمام رنگ دریاسوقتی میخندیدیم بهتو كور بودن چشماتو به رخت میكشیدم با لبخند میگفتی رنگ دریا نیست ولی رنگ شنای ساحل وقتی كه خورشید داره غروب میكنه كه هست،من ارامش اون زمانو روی اون شنا به پایان دریاهای دنیا ترجیح میدم،الان كه فكر میكنم میبینم فقط لبو دهن بودی لعنتیچند ماهی میشه كه نیستی و من اندازه پایان این چند ماه برات شعرو دلنوشته دارمحتی اهنگم مینویسم برات و تنظیمش میكنم و موقع گوش دادن بهش بغض میكنم ولی حرف پدرم یادم میاد كه میگفت مرد توی هر شرایطی حتی مرگ مادرشم گریه زاری نمیكنه،گریه مرد علامت شكستشه،پس سیگار میكشم ولی دیگه سیگارم جواب نمیده باید كوك بزنم یا مشروب بخورمولی اونشب هیچ كدومو نمیخواستم پس راه افتادم سمت یه بار وسط شهر ولی پشیمون شدم و برگشتم سمت خونهبارون شروع كرد به باریدن،یقه پالتومو دادم بالا و سیگارمو روشن كردمجلوی موهام خیس شده بودو مدام میومد رو صورتم،عینكمم بخار كرده بودولی چون دلم نمیخواست دستمو از جیبم در بیارم تا تمیزش كنم به سختی میتونستم جلو پامو ببینمبی پروا و ازاد با قدمای تند حركت میكردم و میخواستم زودتر خودمو برسونم به تختو بخوابم كه یهو با یكی خیلی سخت برخورد كردم،عینكم از چشمم افتادو وقتی دولا شدم كه برش دارم نگاه خیره طرف توجهمو جلب كرداره اریا بود،یه مرد غریبم باهاش بودو طرف اومد كه كمكم كنه و مدام ازم عذرخواهی میكرد دعاهام براورده شده بودو بعد چند ماه دیدمش،ولی اون لحظه نمیتونستم زیاد نگاهش كنمتا اون شب كلی تصور برگشتنشو كرده بودمو رویا بافته بودم ولی الان…عینكمو از مرد غریبه گرفتمو راه افتادم و واسه اولین بار بعد از چندین سال بغضم شكستاشكام با قطره های بارون یكی شده بودو سخت میشد تشخیصش دادبرگشتم و به پشت سرم نگاه كردم،دیدم با چشماش رد منو گرفته و زل زده بهم،اون غریبم هاج و واج مارو نگاه میكنه و بازوی اریارو میكشه كه با خودش ببرتشصورتمو ازش برگردوندمو شروع كردم دویدنمیخواستم از این شهر فرار كنم،میخواستم عشقشو چشماشو خاطراتشو پشت سر بذارمو برم ولی نمیشد،همه اونا عضو جدایی ناپذیر از زندگی من بودنرسیدم خونه و رفتم تو وان حموم،پاهامو كشیدم توی شكم نداشتمو سرمو گذاشتم روی زانوهام،خاطراتش جلوم رژه میرفتانگار همین شش ماه پیش بود كه تو همین وان عشقبازی كرده بودیمو دو روز بعدش از هم جدا شده بودیمتنم داغ بودو تمنای اونو داشت،ولی وقتی یاد اون پسری افتادم كه كنارش بود تنم شروع كرد لرزیدنیعنی امشب با اون میخوابه؟وقتی تو بغلشه منو تو ذهش مرور میكنه؟نكنه اونو بیشتر از من دوست داشته باشه…چی میگم،اگه دوسم داشت كه رهام نمیكرددوباره تنم لرزید،اب گرمو روی تن استخوانیم باز كردمو رد سوزششو روی كمرم حس میكردم،ولی فقط پوستم میسوخت،هنوز از درون سرد بودمو میلرزیدمیه صدایی از بیرون میومد،انگار صدای در بود،كدوم مسخره ای این موقع شب كار داشت باهام،یه هوله پیچیدم دورمو رفتم درو باز كردماریا جلوم وایساده بودو نگام میكرد،بدون اون پسر یا هر غریبه دیگه ای وقتی خواستم درو رو صورتش ببندم،با دست مانع شدو خودشو انداخت تو خونه،گفتم گمشو از خونه من بیرون و هلش دادم سمت در،دست پیش گرفته بودم كه پس نیوفتمدوتامون میدونستیم زورم بهش نمیرسه،ولی با این حال خودشو لش كرده بودو كاری نمیكردگریم گرفته بود و اونم زل زده بود به زمیننمیدونستم چی میخواد،سرشو اورد بالا و نگام كرد،یه نگاه معنی دار و طولانیاشكام سرازیر شد و سرمو انداختم پایینو ازش دور شدم،رفتم تو اتاقو درو بستم و لباسامو عوض كردم و اومدم تو حال هنوز چشم دوخته بود به زمینگفتم چیكارم داری؟دوباره اومدی چیو ازم بگیری؟من داشتم زندگی كردنو یاد میگرفتم،داشتم لبخند زدنو یاد میگرفتم،بعد از بیستو پنج سال تازه مزه ی خوشبختی زیر دندونم اومده بود،با من و خودت چیكار كردی؟سرش پایین بود،تكیه داد به دیوارو اروم گفت تو بگو با من و خودت چیكار كردی؟یهو اعصابای سرم كشیده شدیاد اون روز افتادم،اون روزی كه قرار بود بره مسافرت و تا دو سه روز نیاد ولی شبش برگشت خونه چون پروازه لعنتیش كنسل شده بودیاد اون روزی كه همكارم قرار بود بیاد تا با هم یه سری كارارو تكمیل كنیم و وقتی اومد فهمیدم چشماش جای اینكه رو پروژه باشه سمت منهیاد اون سكس بی روحو خالی از احساسو دردناك،هربار یاد اون روز و اون سكس میوفتادم درد همه تنمو میگرفتوقتی یاد تن لختم میوفتادم كه روی پاهای اون بالا پایین میرفت و تُن صدای حیوانگونه اون مرد گوشمو به خراش مینداخت بیشتر از خودم متنفر میشدمو بیشتر میخواستم به زندگیم خاتمه بدمولی بیشتر از همه اینا یه چیزی منو خیلی اذیت میكرداونم نگاهای اریا بود وقتی در اتاق خوابو باز كردو تن بی حال منو كنار اون دیداولش گیج بود ولی بعد پرید رو تختو یقشو گرفتو انداختش از تخت پایین و شروع كرد به زدن،اینقدر زد كه استخوانای مشتش له شدو خون افتادوقتی از رو صورت یارو كشیدمش كنار دستشو برا منم مشت كرد ولی دلش نیومد بزنه یه تف انداخت رو صورت یارو و كتشو برداشتو رفترفت كه واسه همیشه بره،رفت كه فراموشم كنه،رفت كه تنبیهم كنه،كاش تنبیه این دفعشم مثل دفعه های قبل بودمیشست رو صندلی اوپنو شلوارمو از پام در میوردو از رو شكم منو میخوابوند رو پاهاشو سپنك میزداینقدر میزد كه جای دستش بمونه و بی حس بشه،اینقدر كه هیچ وقت یادم نره فقط واسه اونمولی اون رفتگفتم منو ببخش،نمیخواستم اذیتت كنمسرشو اورد بالاو با خشم نگام كرداومد جلو من با هر قدمش یه قدم به عقب بر میداشتم،رسیدم به دیوارو اونم رسیده بود به من،چونمو سفت بین دستش گرفتو گفت چیو ببخشم؟خیانتتو؟نامردیتو؟لاشی بودنتو؟چیو ببخشم؟نمیتونستم چیزی بگم،نگاش كردمو به زحمت فقط یه جمله از ته لالوهای ذهن خستم بیرون كشیدم،یه جمله دو كلمه ای كه شش ماه بود صاحب اصلیشو گم كرده بوددوست دارمچونمو ول كردو سرشو گذاشت به دیوار،جوری كه با اون قد بلندش گرمای نفساشو روی گردنم حس میكردمبا دوتا دستم صورتشو گرفتمو گفتم باور كن اونجوری كه تو فكر میكنی نیست،اون كسی نیست كه من بخوامش نه اون من هیچكسو تو زندگیم غیر تو نمیخوام،سرشو گذاشت روشونمو كمرمو كشید سمت خودشدر گوشم گفت اومدم كه بمونم،بدون تو سخته،عذابهمن بدون ساحل چشمات چجوری زنده باشم لعنتی؟چشماشو دوخت به چشمامو گفت میخوام یه فرصت دیگه به عشقمون بدم،قول بده تركم نمیكنی گفتم اگه یه روز دیرتر میومدی باید سرخاكم این حرفارو میزدی،اولو اخرو پایان انگیزه ی زندگیم توییهم مبتدا هم منتها….نوشته فواد

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *