ساک مسافرتی

979
Share
Copy the link

سلام،خدمت همراهان شهوانی.این خاطرم کمی طولانیه و سکس کامل نیس،پس اگه با فانتزی سکسی شما یکی نیس،به سادگی و بدون توهین از کنارش بگذرین لطفا.من 28 سال سنمه ساکن یک استان شمالی و لاغر اندامم و قد بلند نیستم، جریان واسه تابستون 95 هستش.من مقطع ارشد رو تو ساری میخوندم و چون شاغل بودم و کلاسهامونم فشرده و یک روز در هفته بود معمولا با اتوبوس 12 شب حرکت میکردم که تو راه بخوابم که تو کلاسها کمتر چرت بزنم،630 ساعت راه بودو بعد کلاس ها هم اکثرا اتوبوسی واسه برگشت نبود و معمولا با سواری و تو ۳ مسیر برمیگشتم. اونجا با یه دختری که 3 سال ازم بزرگتر بود دوست شدم،البته همدانشگاهیم نبود. این دختر سبزه و کوتاهتر از خودم بود و لاغر نبود و وقتی با لباس بیرون میدیدیش متناسب بود و اصلا هم اضافه وزن و چربی های اضافه نداشت.من خودم رومانتیک پوست سفید رو میپسندم و سینه های گنده که نه سفید بود و نه سینه ی گنده ای داشت.اما پایه ی ثابت چت همدیگه بودیم که شاید بخاطر سرگرمی بود.بارها میخواستم بحث رو به سکس چت بکشونم که راه نمیداد و شناختی که ازش پیدا کردم میشد گفت واسش بی معنی بود.ته جملات سکسیمون بوس موقع خواب، پرسیدن سایز سینش که گفت ۷۵ و تایم پریود و وقتی باشگاه میری اسکات بزن که خوش اندام شی بود که اون از همینا هم زیاد استقبال نمیکرد. عکس واسم زیاد میفرستاد، اما تو هیچ کدوم نه یقه بازی داشت که خط سینش معلوم شه،نه دامن کوتاه،نه از زاویه ای که برجستگی کون و سینش تو چش بیاد،تهش آستین کوتاه و یکم زیر گردنش،ولی از کلیه ی صحبتهای ازدواج استقبال میکرد، نه با من در مجموع ازدواج واسش بحث شیرینی بود.واسه همین چیزا وقتی که منم میرفتم ساری اصراری واسه دیدنش نمیکردم و اونم تقریبا اصراری نداشت. من کلا ۲ بار دیدمش یه بار زمان آشناییمون، یه بار دیگه هم یه روز بعد کلاس باهاش هماهنگ کردم و رفتیم یه نهاری خوردیم و من برگشتم.گذشت و گذشت درس من تموم شد و اوایل 95 از پایان نامم دفاع کردم و رسیدیم به همین تابستون 95،یه روز گفت احتمالا میخوایم بیام سمت شما خونه ی دختر خاله که شوهرش همشهری ما بود، برخلاف انتظاراتش من همچین ذوقی نکردم ، چون میدونستم هرگز آدمی نیست که بخواد واسه خونواده خالی ببنده و بپیچونتشون که بخواد منو ببینه. یا اصلا هم ببینه هم چیکار میخوایم بکنیم،تهش تو دنج ترین جا میخواد یه بوس کوتاه اتفاق بیفته.مطمئنا لب هم نه،فقط بوس.وقتی دید من زیاد استقبال نکردم،گفت که البته قطعی نیست.قسمت سورپرایزشم دیگه مطرح نکرد که این بود که احتمالا فقط با خواهر 15 سالش میاد و مادر باباش نیستن،البته بازم فرقی به حال من نمیکرد، باز اولویت خونواده بودن و بعد دیدن من.تازه اینجوری بدترم بود،شاید جای یک باری که تو ذهنم بود، دوبار میومد ببینتم، از طرفی مهمون هم بود دیگه،خلاصه 2 تا شام و نهارم باس میدادم بدون هیچ چشمداشتی.خلاصه برنامش جور شد و راه افتاد،ولی خواهرش نیومد.وقتی فهمیدم که حرکت کرده گفتم حالا که شرایط اومدنش انقدر خوبه و بدون خونواده اومده 4-5 روزم که میخواد بمونه، یه دور دیگه این بشر رو تستش کنم،شاید راه داد. تو چت بهش گفتم دو روزش رو میبینمت یکی رو فقط بریم تفریح، یکیم از صبح بریم فقط از حضورت لذت ببرم. گفت منظورت کجا و چجوریه؟ گفتم یه جایی تهیه میکنم یه صبح تا شب پیش هم باشیم و معاشقه کنیم.یکم ترش کرد و یه نه مطلق گفت. من میدونستم که قطعا نمیده، تو فکر کردنشم نبودم و به کمتر راضی بودم.اصلا حقیقتش من کلا عاشق ساک هستم، خودمم کاملا قبول دارم تا حدودی افراطی و شاید فتیش باشه. چون پیش اومده بود با دختری که ساک میزدو آبو میخورد با اینکه نمیداد، 3 سال دوست موندم،و ارتباطم با کسی که این کارو نمیکرد ولی میداد زیاد واسم با اهمیت نبود.واسه همین بهش گفتم تو این مدت که شناختیم چقدر بهم اطمینان داری، گفت خیلی زیاد،(چون وجدانا هم ادم بی شخصیتی نیستم و مطمئا بودم جوابش همینه)در ادامه گفتم سر سوزنی ذهنت نره که بخوایم دخولی انجام بدیم،فقط معاشقه ای که توش بوس و خوردنیجات هست.بازم جوابش قاطعانه نه بود که در آخر گفت من اصلا به تو اعتماد کامل دارم و میگم که خودم مشکل دارم و واسه همین نمیخوام تجربه کنم این روزی رو که میگی.جوری که با دلخوری هردومون یه اوکی نوشتیم و اون گفت اصلا بعیده بتونم وقت کنم ببینمت.منم حرفی نزدم.دیگه خبری از هم نداشتیم تا پس فردای اون روز که یکم فکر کردم دیدم خب طرف همینجوریه دیگه،اصلا همین کارا رو کرده که تا 29 سالگی ازدواج نتونسته بکنه (تابستون 95 بود) پی ام دادم و یکم ناز کشیدم گفتم همون بیرون رو بریم یکم صحبت کنیم،گفت نمیشه ولی در اخر اومدو رفتیم دوری زدیم و کمی حرفی زدیمو شام و . . . هیچ اتفاقی نیفتاد.گفت 5 شنبه که پس فردای اون روز بود میخوام برگردم.ولی بلیط رزرو نکرده بود واسه ساعت 8 و پر شده بود،ساعت 10 جا داشت ولی من گفتم اگه با اتوبوس 12 بری منم میام و برمیگردم، گفت واسه چی بیای اینهمه راهو بیای و برگردی ؟گفتم هم تو راه صحبت میکنیم و هم اتوبوس 12 شب واسم خاطره انگیزه،چند ماهه باهاش نرفتم.با بی میلی قبول کرد.هدفی داشتم، اما درصد موفقیتش رو کم میدیدم.زمان حرکت با دختر خاله و شوهرش رفت و سوار شد،بعد به من خبر داد که بیام سوار شم،چون 2 تا اتوبوس ساعت 8 و 10 هم حرکت میکرد معمولا واسه ساعت 12 جای خالی زیاد داشت و اون زمان که دانشگاه میرفتم، اگه رو شانس بودم،اون ته تو بوفه که صندلی 5 تایی کنار هم داشت دراز میکشیدم، سابقه داشت که اتوبوس با 8 تا مسافرم رفته بود، ولی این سری تقریبا نصف جلوش که پر بود، نصف بعد درب عقبم پراکنده نشسته بودن، رفتم دیدم یه جا نشسته 2 تا مرده هم پشتشن، گفتم پاشو بیا عقبتر بشینیم، یکم دورو بر رو نگاه کرد،با اکراه پاشد،تو مسیر راهرو هر صندلی خالی میدید میخواس بشینه که من دستمو رو پهلوش می ذاشتمو میگفتم بره عقب تر تا اینکه رسیدیم به انتها یه سربازه نیرو زمینی رو یکی از 5 صندلی های بوفه نشسته بود و جوری لش کرده بود که مثلا من میخوام اینجا دراز بکشم ،هر دو سمت صندلیهای ردیف آخر خالی بود، ما هم سمت شاگردو انتخاب کردیم اول رفت کنار شیشه نشست،منم کنارش و کیف و وسایل و تنقلات تو راهی رو گذاشتیم رو صندلی های اون سمت.یک ساعتی از حرکت گذشت،دست راست من و دست چپش تو دست هم بود، انصافا دست لطیفی هم نداشت،با دست چپم بسته ی چیپس رو داشتم و اونم چیپس دهنم میذاشت، کله هامونم تقریبا چسبونده بودیم که مثلا آروم حرف بزنیم،کلی حرف میزدیم و میخندیدیم و سرباز پشت سری هم یه فول آلبوم مازندرانی گذاشته بودو دراز کشیده بود و ما گاهی که صحبتمون تموم میشد میشنیدیمو واسم معنیش میکرد که اکثرا رومانتیک بود، یه جاش رو که معنی کرد این بود که سرخی لبات یا شاید طعم لبات دیوانه کنندست و واسم ترجمه کرد، نیشم وا شد و گفتم این کس و شعر از زبون منه هااا،بذار تستش کنم،لبخندی زد و انگشت اشاره دست راستش رو به نشانه ی هیس رو دماغ و لب من کشید،و دوباره کرد تو بسته چیپس،دیدم جفت دستاش بنده یه بوس سریع از لباش گرفتم و اومدم عقب،یه کثافت گفت و لبخند زد، دوباره که خواستم این کارو بکنم دستشو گذاشت رو لبش که پیشونیشو بوسیدم، سری بعد لپشو،دستامون که تو هم بود رو از بین رون من واون ، برداشتم گذاشتم لای رونهاش که اخم کرد برداشت گذاشت سر جاش، بعد چند لحظه کشیدم سمت خودم که ساعدش بمونه روبرجستگی کیرم،البته نیم خیز بود و عکس العملی نشون نداد تا اینکه وقتی سفتیش رو حس کرد دستش رو از دستم در اورد.بهش گفتم تو که دیگه با بوس مشکلی نداشتی، گفت ندارم ولی هم پشت آدم هست هم تو بیجنبه ای،گفتم اولا اینکه این مرده که خوابه ،دوما به فرض که من بی جنبه، چیکار میتونم بکنم آخه؟لبو لوچش رو یه جوری کرد که مثلا چی بگم،منم بدون معطلی لبو چسبوندم، بعد یه 30 ثانیه قسمت پشت بازوهامو گذاشتم رو رونش و ستون قرار دادم،با پنجه هام هم سینش رو فشار دادم،چشاش رو واسم درشت کرد و دستم پس زد،دوباره گرفتم باز یه نوچ گفت ولی دیگه مقاومت نکرد، یه 3-4 دقیقه که مالوندم، 2 تا دکمه ی پایین مانتو رو وا کردمو دست و از زیر تاپ انداختم بردم زیر سوتین و سینه شو گرفتم تو دستم، از روی مانتو دستمو دو بار گرفت و بعد دیگه بیخیال شد.واقعا پوست نواحی شکم تا گردنش صیقل خورده بود، اما با لمسی که کردم حس میکردم از 75 کوچیکتر باشه.همچنان لب میگرفتیم و من سوتینشو داده بودم بالا سمت گردونشو داشتم با نوک انگشتم با سینش بازی میکردم و گرد گرد دور نوکش میکشیدم و یا با پشت ناخون رو نوکشو تپلیهاش میکشیدم و یا با اصطکاک کمی با انگشتای شصت و وسطم رو دایره بیرونی جفت سینه هاش دایره میکشیدم.ازونجایی که گفتم سابقه ی ارتباطم بیشتر با کسایی بود که نمیدادن و اهل خوردن بودن،تو اینجور بازی های دیوانه کننده ماهر بودم.جوری که اگه طرف یکم حساسیت رو سینش بالا باشه قطعا ارضا میشه.شاید نزدیک یک ساعت با سینه هاش ور رفتم با شیوه ها و لمس های متنوع،لذت رو تو چشاش میدیدم،زانوهاشو گذاشته بود رو صندلی جلو ،دستم رو در اوردم گذاشتم لای رونهاش ، بعد 5 ثانیه دستمو برداشت، دوباره گذاشتم لای رونهاش و نزدیکتر به لاپاش که دستمو گرفت گذاشت رو سینش که با سینش بازی کنم، که من 3 حالت رو احتمال میدم ، یا ارضا شده بود ،یا میدونست دستم قراره زیر شلوار هم بره و شیو نبود و یا اصلا پریود بود،منم دیگه اصرار نکردم و لبمو فاصله دادم از لبش گفتم بازی نکنم ؟ لباش و چسبوند به لبمو ابروهاشو داد بالا که یعنی نه. دوباره سینه هاشو میچلوندم که دلو زدم به دریا دست چپشو گرفتم گذاشتم رو کیرم و گفتم پس تو بازی کن و خندیدم.با کف دست رو کیرم از بالا تا پایین میکشید و اروم این کارو میکرد که خیلی حال میداد، بهش گفتم من ساعت ها بعد میرسم خونه، توام میخوای لباس ما رو لکه دار کنیا. گفت باشه پس نمیمالم توام اون آب معدنی رو ازونور بده.گفتم مالیدنو که بمال ولی درش میارم،چشاشو بستو روشو اونور کرد، میدونستم اگه مخالف شدید بود،با این حرفم،پارم میکرد،پا شدم آب رو ازون صندلی برداشتم، دیدم سربازه خوابه کمربندو دکمه رو وا کردمو نشستم،گفت همینجوری خوب بود دیگه، گفتم نه تازه ببینش شاید خوشت اومد،قیافشو یه جوری کرد و گفت پس نمیخورماا، اینو که گفت بیشتر خوشحال شدم که یعنی میدونه چنین انتظاری دارم، در جواب گفتم، بعیده بتونی ازش بگذری ، مگر اینکه خیلی سرد مزاج باشی،اینو گفتم که تحریکش کنم که واسه اینکه نشون بده این مشکل رو نداره این کارو بکنه.همونجوری نشسته شرت و شلوارو تا زیر لگن پایین د ادم و کیفشم گذاشتم روی رون چپم.برگشت گفت خجالت نمیکشی ؟ گفتم نه و ازش لب گرفتم ، وسطاش خودش دستش رو گذاشت رو کیرمو باز با کف دست بالا پایین میکرد که به نظرم رسید که بلد نیست، دستشو گرفتمو مشتش کردم دورش، تو لب دادن یه مکثی کرد و ادامه داد، لبامونو جدا کردیم که دیدم تمرکزش رو مالوندنه و بهش خیره نگاه میکنه ، گفت نم پس میده دستم یکم خیس شد، گفتم طبیعیه نگران نشو، که برگشت گفت خوبه صندلیهای عقب پر بود و ننشستیم وگرنه انتظار داشتی بخورم دیگه، اینو که گفت فهمیدم دوس داره امتحان کنه، گفتم همینجا هم قراره اینکارو بکنی دیگه، گفت عمرا، اصلا نمیشه که اینجا، گفتم چرا پاشو به بغل دراز بکش میشه، پاها رو بنداز پایین،کون و بچسبون به بدنه ی ماشین، سرتم رو پام،یه از دست تو گفت و این حالت رو گرفت، گفت اون اب رو بده دهنمو خشک کردی بس که مکیدی،شیطنتم گل کرد گفتم آب هم آخرش بهت میدم، با ایهام گفتم ببینم عکس العملش چیه که فقط کج کردن لب و لوچش بود.دهن رو واکرد و گذاشت دهنش، انتظارشو ازش نداشتم ولی 23 رو تو دهنش جا داده بود،ولی فقط دهنش بود و بالا پایین نمیکرد،سرش رو با دستم گرفتم، خیلی خشن با دستش زد رو ساعد دستم، ولی خب اینجوریم لذتی نداشت، گفتم بالا پایین نمیکنی،کشید بیرون گفت دارم میکنم در حد توانم، دوباره که فرو کرد دهنش کمتر فرو کرد، اما از سرش تا جایی که فرو کرده بود رو با لباش لمس کرد که خیلی لذت بخش بود و حس کردم که 2 قطره ای به قول دوستان پیش اب ازم خارج شد،بالا پایین نمیکرد، فقط میمکیدو بازبون و لباش فشار میداد، داشتم دیوونه میشدم که چرا نمیتونم خودم بالا پایین کنم، چون اگه میخواستم تکون بخورم هرچند تاریک بود و اکثرا خواب بودن ، ولی واقعا تابلو بود،دستاشو گرفتم گذاشتم رو تخمام که این کارو از رو ناشی بازی خوب داشت انجام میداد،هر کدومو با دستاش ورز میداد، دست انداختم زیر تاپش دوباره یه فشاری دادم که نفس عمیقی کشید و دوباره حرکات دستم دیوونش کرد و دیگه سرشو بالا و پایین میکرد، بعد 3_4 دقیقه من ذهنیتم رو گذاشتم رو ارضا شدن، چون تا قبلش داشتم اذیت میشدم که نمیتونست ارضام کنه و هم اینکه کاری و که خیلی دوس داشتم رو داشت میکرد،وقتی مکث کرد و داشت نفس میگرفت،منم نفسم رو حبس کردم که یهو با شتاب ارضا شم که نتونه زیاد مقاومت کنه،چشامو بستم و یه تکون به کمر و لگنم دادم و شروع کردم به خالی شدن، بر خلاف انتظارم واکنشی نشون نداد و جز یک قطره چیزی بیرونم نریخت،منم با نوک سینه هاش ور میرفتم،همونجور که دهنش بود،پرسید تموم شد ؟ گفتم آره عروسکم. یه گازی گرفت و بلند شد با کف دست زد رو تخمام گفت جمعش کن این بی صاحابو،خندیدمو شلوار رو کشیدم بالا.بعد این ماجرا فردای اون روز که تو چت ازش تشکر کردم، بهم گفت یا کلا بلاکم کن یا هرگز دیگه این موضوع رو به یادم نمیاری،ازون به بعد دیگه خودش ارتباطش رو باهام کم و کمتر کرد و تقریبا تبدیل به ماهی یه خبر و احوال شد. هنوزم مجرده و من واسش آرزوی بهترینها رو دارم.دوستان لطفا شخصیت خودتون رو با توهین نکردن تو کامنت نشون بدین،این خاطره ی من چیز خاصی نیس که بخواد دروغ گفته شه و شق القمر و بتمن بازی هم توش انجام نشده. فداتون بای بای.نوشته cat

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *