سرآغاز لز

1060
Share
Copy the link

با چشم هایی گریون و لنگان لنگان سمت اتاقم رفتم . پدرم عادت داشت موقع دعوا با کمربند و یا گاهیم ی چوب که از شاخه درخت انگور توی حیاط بود به جون پاهام بیفته . اینطور میتونست واسه بقیه بهونه بیاره که بخاطر بیماری روماتیسمم نمیتونم خوب راه برم بعد از هر دعوا فقط دوست داشتم از اون خونه برم اما جرات فرار کردن رو نداشتم .هربار چند دقیقه ای و یا بهتره بگم چند ساعتی رو به کبودی ها و زخم های تنم خیره میشدم و نقشه فرار از خونه رو میکشیدم اما همیشه به این جمله میرسیدملعنتی تو که خانوادتم آزارت میدن دیگه چه انتظاری از بقیه داری آخه کجا میخوای بری ؟تو که فقط یه بچه ای و آخرشم واسه چند روز به خونه داییم پناه میبردم .همیشه خونه داییم ،بهشت من بود چون واسه چند ساعت هم که شده از کتک های پدرم درامون بودم …. کتک هایی که تازگی نداشت از 13سالگی که به صورت ناخواسته وارد دشمنی های پدرم و همکارش شدم ،همیشه یه حس تنفر از من داشت که هیچوقت درک نکردم که چرا؟چون این من بودم که باید ازش متنفر میشدم نه اون .من بودم که بخاطر اونا کودکیمو از دست دادم ،من بودم که شبا کابوس میدیدم و چند سال خواب راحت نداشتم و این من بودم که تا آخر عمر لکه ننگ تجاوز روی پیشونیم نقش بسته بود+مامان من میرم خونه دایی لازم نکرده .هربار دعوات میشه میری اونجا گریه زاری زاری،آبرو واسمون نذاشتی+من آبرو نذاشتم ؟یا اون شوهر احمقت .مگه چیکار کردم که منو میزنه؟ زهرا هم با من بیرون بوده تا الان ،چرا اونو نمیزنه؟ احمق تویی .درباره پدرت درست حرف بزن .از دست شما دوتا چیکار کنم .میرم پایین ببینم علی چی میگه .توام بشین تو اتاقت لازم نکرده جایی بری +پدر .ههبه حرفای مادرم توجه ای نداشتم چون دست کمی از پدرم نداشت و هیچوقت از من پشتیبانی نمیکرد اما خدانکنه که روزی پدرم بخواد سمت خواهر بزرگترم زهرا بره ،اون وقت خون به پا میکنه.سریع لباسمو پوشیدم و یه دست لباس خونگی هم به زور توی کیفم جا دادم موقع رفتن پدرم گفت هوی کدوم گوری میری تخم سگ؟ توجه نکردم و سریعتر سمت در خروجی رفتم و درو باز کردم که بازم داد زد مگه با تو نیستم حرومی؟ میدونستم جواب بدم باید بازم کتک بخورم واسه همین درو بستمو و سریع سمت خیابون اصلی رفتم.کنار خیابون منتظر تاکسی بودم که یه ماشین خوشگل که نمیدونم چی بود و فقط خوشگل بود ،کمی جلوتر از من وایساد .با خودم گفتم سوارشم و باهاش برم ،میگفتم سانیا تو که چیزی واسه از دست دادن نداری پس چرا سوار نمیشی ؟اینطوری از پدر مادرم انتقام گرفتی نمیشد اسمش رو انتقام گذاشت اما دوست داشتم خودمو خالی کنم و اون لحظه به فکر سکس بودم که عقب عقب اومدن ماشینو دیدم ، جا خوردم و توی ذهنم کلنجار میرفتم که وای چیکار کنم الان ؟یعنی واقعا سوارشم؟ که یه تاکسی بوق زد ،چند ثانیه بی حرکت موندم و گفتم آقا دربستسوار تاکسی که شدم سریع به مژده(دختر عموم) زنگ زدم تا جواب داد گریه زاری ام گرفت+سلام-سلام .چی شده ؟چرا گریه زاری میکنی؟+بازم پدرم ،بازم کتک-ای پدر .خدا بگم چیکارش کنه عوضیو .الان کجایی؟+توی راه خونتون . تو رو خدا ببخش که همش مزاحم میشم .-چی میگی دیوونه .چرت و پرت نگو ؟ قدمت روی چشم .آرزومه که همیشه پیشم باشی +فداتشم عزیزم .اگ تو رو نداشتم چیکار میکردم -لوس نشو .زودی بیا میبینمت+باشه عزیزم .فعلا خدافظی-فعلامژده پنج سال از من بزرگتر بود و همیشه با من مهربون بود و به شدت به همدیگه وابسته بودیم ،طوریکه یه روز نبود که باهم حرف نزنیم و حداقل هفته ای یه بار همو می دیدیم با اینکه خونه هامون از هم دور بود . همه بیشتر از یه دوست و یه فامیل بود ،نمیدونم اسمشو چی بذارم اما یه حس متفاوت بودکل مسیر به مژده فکر میکردم و خوشحال بودم که اونو دارم .خاطره ها از جلوی چشمام رد میشدن و لبخند رو به لبام بر میگردوند .اون مثل خواهرم بود یا بهتره بگم بهتر از خواهرم .همیشه با کلی حوصله به درد و دل های تکراریم گوش میداد و نوازشم میکرد و دلداریم میداد و آخر سرهم با کلی شوخی منو از ناراحتی دور میکرد ،واقعا نمیشد پیش مژده باشم و ناراحت باشم حالا هر اتفاقی هم افتاده باشهباید بگم شخصیت سرکشی دارم و به حرف هیچکی گوش نمیدم حتی اگه بدونم کارم اشتباهه اما همیشه مطیع مژده بودم و دلیلشو دقیقا نمیدونستم ،شاید بخاطر این بود که تنها کسی بود که به من اهمیت میداد و تشنه محبتش بودم ،تشنه یه آغوش بودمزنگ خونه رو زدم که سریع خانم داییم بیرون اومد و بغلم کرد که با این رفتارش و چهره ناراحتش فهمیدم مژده بهشون گفته که بازم دعوام شده .البته اگرم نمیگفت خودشون میفهمیدن که شب اونم تنها میری خونشون یعنی حتما یه اتفاقی افتاده-وای سانیا خوبی؟+سلام خانم دایی .چی بگم والا مثل همیشه-عزیزمممم بمیرم واست بیا بریم تو .تنها اومدی این موقع شب؟+آره .تاکسی گرفتم لنگان لنگان رفتم توی خونه .عموم روی مبل نشسته بود تا منو دید بلند شد و سمتم اومد .همیشه حسرت اینو می خوردم که چرا پدرم مثل دایی نیست .اینا که برادرن چرا اینقدر باهم فرق دارن و حسرت زندگی مژده رو میخوردم +سلام دایی جون-سلام عزیزم .خوبی؟+اگه برادرتون بذاره منم خوب میشه حالم-چی بگم از دست علی .از بچگی یه تختش کم بود +عمو بهش زنگ نزنی .بدتر میشه برم خونه میکشه منو-امروز زنگ نمیزنم اما باید ببینمش و حالیش کنم که دیگ از این غلطا نکنه+مرسی دایی جونم .راستی مژده کجاس ؟-سر کاره .،قرار شده امشب به جای دوستش چند ساعتی رو شیفت بمونه اما الاناس که برگرده +آهان .ببخشید میتونم برم تو اتاق مژده کمی استراحت کنم؟ دیشب اصلا نخوابیدم -اره عزیزم برو اما غذا خوردی؟+مرسی .گرسنم نیست اصلاتوی اتاق ولو شدم روی تخت و به سقف خیره شدم و به بدبختیام فکر میکردم .به خونه ای که واسم جهنم شده بود .یه آه بلند کشیدمو و به در و دیوار که پر از عکس بود نگاه میکردمدو تا از عکسای مژده روی دیوار بودن با اون ژست کج و کوله که باعث خندم شد. همیشه سر ژستای عکاسی باهم کل کل میکردیم . عکاسی و فیلم نگاه کردن جزء تفریحاتمون بود اما خب مژده واقعا حرفه ای بود توی عکاسییه عکس نگاهمو به خودش خیره کرد .عکس مربوط به یکی از بیرون رفتنامون توی عید نوروز بود که محکم همو بغل کرده بودیم .قبلا هم دیده بودمش اما اینبار واسم جذابیت دیگه ای داشتدکمه شلوارم که کمی اذیتم میکرد رو باز کردم و کمی جای دکمه رو خاروندم و همینطور به عکس خیره شده بودم .اون روز رو خوب یادم بود وجزء بهترین روزام بود .از صبح تا شب رو با مژده گذرونده بودم . رفتار اون روزمون خواهرانه نبود و بیشتر مثل یه زوج تازه ازدواج کرده بودهرکسی که رفتار من و مژده رو میدید به رابطه ما شک میکرد ،این همه بغل و بوسه فقط واسه صمیمیت بود واقعا؟یا نه شایدم دلایل دیگه ای داشت ،نمیدونم چرا هیچوقت به جزئیات توجه نمیکردم اینم شاید دلیلش درگیری های خانوادگیم بود . اون روز و روزای های دیگه تنها دغدغه ام آرامش بود و همیشه فکرم توی همین چهارچوب بود. دستمو پایین تر بردم و شروع کردم به مالیدن کسم .خودمم از کارم تعجب کرده بودم که لعنتی با فکر مژده اخه اونم توی اتاقش؟جدی داری چه غلطی میکنی؟ اگه بخوام بگم تا اون لحظه به بوسیدن و معاشقه با مژده فکر نکردم یه دروغ بزرگ گفتم اما نمیدونم چرا واقعا ،شاید بخاطر منحرف کردن فکرم به یه سمت دیگه و یا … اینکار رو میکردم .اما دلیل اینکارم از مرور خاطرات توی تاکسی شروع شده بود .بخصوص خاطرات کنار هم خوابیدنامون .دوتایی خوابیدن روی تخت یه نفره مژده .مژده کلا علایقی به همجنس هم داشت و گاهی از بدن دوستاش و یا آشناها حرف میزد و نگاهش موقع لباس عوض کردنام همیشه باعث خجالتم میشد که روی بدنم زوم میکرد . اما عجیب ترین کار مژده این بود که خیلی از شب ها ،موقع خوابیدن مژده یه پاشو بین پاهام میذاشت و یه پاشو روی پام میذاشت و بهم قفل میشدیم اما من توی باغ نبودم و اون هم هیچوقت بیشتر از این کاری رو انجام نمیداد .گاهی حشری میشدم و میخواستم که محکم اونو توی بغلم بگیرم و لباشو حسابی ببوسم ا ما خب فقط در حد فانتزی چند ثانیه ای بود و زودی از سرم میپرید یا شایدم میترسیدم خیس کرده بودم و به مالیدن کسم ادامه میدادم و یه دستمو هم از زیر لباسم رد کردم و سینه هامو میمالیدم و به این فکر میکردم که اگه ادامه میداد چیکار میکردیم و توی رویاهام در حال بوسیدن لباش بودم که یهو صدای مژده که با خانم داییم حرف میزد روشنیدم و سریع خودم رو جمع و جور کردم و لباسامو مرتب کردم درو که باز کرد سریع پریدم بغلش و گفتم کثافطططط کدوم گوری بودی؟دلم واست تنگ شده لعنتی-دیوونه خوبی؟ دوباره چی شده؟ کتکت زد؟+اره نمیدونم دلش از کجا پر بود دوباره به جون من افتاد -صدبار گفتم کاری به کارش نداشته باش اما گوش نمیدی تو .الانم پیش منی و نمیخوام اسمی ازش بیاری دیگه +باشه قربونت برم -لباستو چرا عوض نکردی ؟ بذار لباس واست بیارم+نه مژی نمیخوام ،لباس آورم .بعدم لباس تو تن من میره اخه -خب عوض کن .تعارفم میکنه واسم لنگ دراز+تو کوتوله ای به من چه رفتم لباسامو درآوردم و شروع کردم به لباس عوض کردن .مژده هم همزمان لباسشو درآورد و از کمد لباس آورد که بپوشه .مجذوب بدنش شده بودم .بدنی که چند لحظه پیش توی ذهنم بغلم بود و نوازشش میکردم که یهو گفت هوی با توام گفتم سر چی دعواتون شده؟ +مثل همیشه کسشر بعدا تعریف میکنم الان نمیخوام بهش فکر کنم-باشه- آها راستی یه فیلم آوردم عالی .کلی تعریف میکنن ازش . حدیث میگفت بهترین فیلم ترسناک دنیاس . همش منتظر بودم بیای که باهم ببینیم +ای جان . برو غذا بخور و بیا ببینیم -غذا خوردم توی سرکار .بشین تا کامپیوترو روشن کنموای که چه فیلم خوبی بود .حدیث واقعا راست گفته بود که بهترین فیلم ترسناک دنیاس با هر صدایی همو بغل میکردیم و جیغ میکشیدیم و بعد از دیوونه بودن خودمون خندمون میگرفت .آخرای فیلم بود که زنه جن زده شده بود ،مژده نگام کرد و گفت اگه من جن زده بشم تو مثل این دوست زنه کمکم میکنی؟ گفت اره عزیزم با همون چوب معروف پدرم میفتم به جونت که جنه بذاره بره-لعنتییییییی نمیری با این همه مهربونی و فداکاریبا اینکه فیلمه ترسناکی بود اما همش میخندیدیم و مسخره بازی در میاوردیم .فیلم که تموم شد مژده سریع کامپیوتر رو خاموش کرد و گفت وای که چشممو دیگه نمیتونم باز نگه دارمساعت از یک شب گذشته بود و مژده گفت خیلی خستم بریم بخوابیم؟منم گفتم اره جونی تو تنم نمونده بریم لالاالبته خوابیدن ما یعنی شروع شدن حرف و درد و دل ها ،حالا هرچقدرم خسته باشیمدیدم رفت یه پنکه آورد و وصل کرد به برق .منم گفتم مژی کولر اختراع شده ها-وای نگو جدی میگی .توی محله ما که هنوز همچین وسیله ای نیومده+خله جدی چرا کولر روشن نمیکنی؟-منتظر بودم تو بگی تا روشن کنم عاقل .خب سوخته قراره فردا درستش کنه بابامهمیشه خوابیدن توی بالکن رو دوس داشتم واسه همین سریع گفتم بریم تو بالکن؟-بریم بریم .آره فکر خوبیه بریم به یاد بچگیامون که توی حیاط میخوابیدیم +آرهههههبالکن خونشون چون طبقه آخر بودن و از همه خونه های اونجا بلندتر بود،دید نداشت که کسی ببینه ما هم سریع یه زیلو توی بالکن پهن کردیم و ی تشک هم انداختیم و ی پتو هم انداختیم روی نرده ها که کامل دیگه دیدی نداشته باشن رومونکنار هم دراز کشییدیم و کمی درباره فیلمه حرف زدیم که آلانه آنابل از در بیاد تو و منم میگفتم بیاد میپرم پایین ،مردن بهتره تا دیدن آنابل .توی همین حال احوال بودیم که به سمت من برگشت و مثل همیشه پاهاشو بین پاهام قفل کرد که دردم گرفت و خودمو کشیدم عقب .مژده که جا خورده بود و کمی ترسیده بود گفت چیشد؟+هیچی پاهام داغونه از بس که پدرم با چوب امروز منو زده_بشکنه دستش .بذار ببینم وضعیت پاهات چطوره .زخم شده؟کبوده؟+نه یکمی قرمز شده اما خب درد میکنه_ببینم خب .نمیخورمت کهشلوارمو بالا کشیدم و جای کتکای رو ساق پامو نشونش دادم و مژده هم داشت معاینه میکرد که با یه شیطنتی گفت بنظرم بهتره روشو نپوشونی که توی این گرما بدتر میشه ها منم که امروز کلا توی فکر مژی بودم شلوارمو پایین کشیدم و درآوردم که گفت دیوونه منظورم این بود شلوارتو بدی بالا نه که دربیاری +من که خجالت میکشیدم فقط خندیدم و دوباره دراز کشیدم و گفتم تف به این آسمون که یه ستاره هم توش نیست _ستاره توش هست اما نورای توی شهر نمیذاره دیده بشن +وای مررررسی مژده که منو از گمراهی درآوردی من همش فکر میکردم یکی اومده ستاره ها رو دزدیده_پدر سگگگگدوباره همو بغل کردیم ، کلی مضطرب شده بودم چون هیچ وقت بدون شلوار توی بغلش نبودم، لخت دیدن همدیگه عادی بود واسمون اما بغل هم بودن با این شرایط تازگی داشت واسم. هردومون سکوت کرده بودیم که مژده آروم آروم پاشو بین پام گذاشت و مثل همشه بهم قفل شدیم اما اینبار من لخت بودم و بدنم مور مور شد که یهو پامو بهم فشار دادم که همین حرکتم باعث تعجبش شد چون اونم یه تکون خورد .چند ثانیه بدون حرکت توی همون حالت بودیم که کمی پاشو بالا آورد و رونش به کسم خورد و پاشو بالا پایین میکرد و خیلی آروم و با خنده کنار صورتم گفت خستم و به جای دست با پا زخماتو نوازش میکنم. صداش و نفساش به ب صورتم میخورد بدجوری وسوسه ام کرد، کل روزو با فکر مژده حشری بودم و حالا از ته دلم میخواستم تصوراتم واقعی بشه که کمی جرات به خرج دادمو کسمو به سمت پاش فشار دادم و اونم همزمان پاشو به کسم میمالید و منم با هر مالش اون کسمو بیشتر بهش فشار میدادمچشمامو بسته بودم و لذت میبردم و از این ترس داشتم که چشمامو باز کنم و این لذت رو از دست بدم .واسه چند دقیقه از تموم مشکلاتم دور شده بودم و نمیخواستم این لذت هیچوقت تموم بشه که یهو نرمی لبای مژده روی لبام حس کردم سریع چشمامو باز کردم.به همون شیرینی رویاهام بود .چندبار که لبای همو خوردیم ،لب پایینیشو گاز گرفتم و آروم ول کردم .میدونستم اینکارو دوست داره چون همیشه تعریف میکرد از رابطش با دوست پسر سابقش.یه لبخند زد و یه بوسه از روی لبام زد و دوباره شروع کردیم به خوردن لبای هم واسه چند دقیقه حالا که دیگه از پایه بودن همدیگه مطمئن بودیم .اومد روی من و لباسمو داد بالا و نافمو بوسید و آروم آروم روی شکممو میبوسید و با انگشتاش روی پهلوهام میکشید .یه حس فوق العده بود اینکار .کم کم بالاتر اومد و لباسمو کامل درآورد و لباس خودشو هم درآورد ،هم لباس و هم شلوارشواینبار روی من دراز کشید ،طوری که سینه هامون روی هم مالیده میشدن و لبای همو میخوردیم .زبون منو با دندون گرفت و بیرون آورد و حالت ساک زدن شروع کرد به خوردن زبونم .منم دستمو آروم توی شرتش بردم و انگشت وسط رو روی کسش آوردم .خیس خیس بود .وقتی حرارت و خیسی کسشو حس کردم به اوج حشریت رسیدم . شروع کردم به مالیدن کسشاونم که این حال منو دید به چشمام نگاه کرد و ی لبخند زد و رفت سمت گردنم و شروع کرد به خوردن گردنم و گاهیم میومد و لبامو میبوسید که یه دفعه منو روی خودش کشید .منم فهمیدم که حالا نوبت منه و گردنشو مثل وحشیا میخوردم و گاهیم گاز میگرفتم که صدای ناله مژده رو بالند میکرد و با دو دست سینه هاشو میمالیدم .من برعکس مژده رو به پایین رفتم و سینشو لیس زدم .اول با زبون با نوک می میش بازی کردم و بعد تا جایی که میشد می میشو توی دهنم میکردم و میخوردم و با یه دستم سینه دیگشو میمالیدم و و گاهیم زیر سینه هاشو لیس میزدم تا نوک می می هاش. دو سه بار سینه هارو عوض کردمبا بوسه آروم آروم رو به پایین رفتم و شکم رو بوسیدم تا به کسش رسیدم شرتشو در آوردم و بوسیدمش و پرتش دادم توی اتاق و به مژده گفتم بهتره بریم روی تخت اینجا کوچیکهسریع رفتیم روی تخت و دوباره دراز کشید و منم سمت کسش رفتم و شروع کردم به خوردن .زبونمو گاهی محکم روی کسش میکشیدم و گاهی تند تند به چوچولوش میزدم و میخوردم و دوباره یه لیس محکم از پایین به بالا میزدم و دوباره سراغ چوچواوش میرفتممژده دستمو کشید و منو برد بالاتر و پاهامو از هم باز کرد و حالت قیچی کسش رو روی کسم گذاشت و شروع کردیم به مالیدن کسامون بهم تا حالا همچین لذتی رو تجربه نکرده بودم که یه کس داغ روی کسم باشه و همزمان یه دستمون رو بهم قفل کرده بودیم .چند لحظه که گذشت و توی اوج حرکت بودیم که مژده خودشو کمی عقب کشید و شروع کرد به لرزیدن و آه و ناله کردن ،منم سریع با دستم کسشو تند تند مالیدم و اونم دستمو محکم فشار میدادم .از این اتفاق ذوق زده بودم یه طورایی شبیه فیلم های پورنو بود واسممژده روی تخت دراز کشید و آروم ناله میکرد .منم کنارش دراز کشیدم و گونه ها و لبشو میبوسدم و با دستم با موهاش بازی میکردم و یه دستمو هم روی بدنش میکشیدم ،کم کم مژده هم دستشو سمت کسم برد و شروع کرد به مالیدنچند لحظه ای که گذشت بلند شد و رفت سمت کسم و شروع کرد به لیسدن و میک زدن کسم و گاهیم با دست تند تند میمالید من چون پرده ندارم دوتا انگشتشو توی کسم میکرد و تند تند بالا پایین میکرد و به حدی لذت بخش بود که نمیتونستم ناله هامو کنترل کنم و تند تند آه و ناله میکردم.واقعا توی کارش استاد بود و مطمئن شده بودم که قبلا لز رو تجربه کرده . اینبار نوبت من شد که ارضا بشم .آه و ناله من به حدی بلند بود که سریع اومد بالاتر و دستشو جلوی دهنم گذاشت و شروع کردن خندیدن و آروم گفت میدونستم ناله ات بلنده منم از خنده هاش خندم گرفته بود و چون نمیتونستم به چشماش نگاه کنم سریع بغلش کردم نمیدونم مژده به چی فکر میکرد اما من بعد از اینکه بهترین ساعت عمرمو گذرونده بودم به این فکر میکردم که رابطمون چطور پیش میره و اینکار چه تاثیری داره .منفیه یا مثبت…امیدوارم از این داستان یا به قول عشقم خاطره نویسی(سبک نوشتن) خوشتون اومده باشه.نوشته سانیا

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *