سه تا از کوس های دوجنسه کون سیاه رو کرد

11817
Share
Copy the link

سه تا از کوس های دوجنسه کون سیاه رو کرد

رگشتم پیش مامان بزرگ و نهاررو که خوردم گرفتم خوابیدم. حدودا ساعت 5 بیدار شدم. ناهید خانم ساعت 5 و نیم میرفت مغازه. رفتم دستشوئی و بعد اومدم و دست و صورتمو شستم و یه نیم ساعتی تلویزیون رو روشن کردم و مشغول دیدن شدم تا وقت بگذره. مامان بزرگ تو باغجه بود و داشت گلا و درختارو آب میداد. سر ساعت 5 و نیم به مامان بزرگ گفتم که میرم پیش فرشاد و تو کوچه که رفتم دیدم مامان فرشاد مغازه رو بار کرده. من هر وقت مغازه باز باشه از اونجا میرم پیش فرشاد و واسه همین رفتم تو مغازه. یه سلام گرمی کردم ناهید خانم و گفتم: فرشاد بیدار شده؟… گفت: آره… انگار منتطرت بود… رفتم تو و از حیاطشون رد شدم و وارد ساختمون شدم. در رو بستم و رفتم تو اتاق فرشاد. پشت کامپیوتر نشسته بود و داشت فیلم سکسی میدید. خوش و بشمون چند تا فحش بود که به هم میگفتیم. یه صندلی رو گذاشتم بغلش و اونم رفت و در اتاق رو قفل کرد. هر چند مامانش تو این اتاق نمیومد وقتی که من پیش فرشاد بودم ولی واسه محکم کاری خوب بود. گفت: شروع کنیم؟… گفتم: هر جور میل توئه… گفت: بیا شروع کنیم شاید مامانم بیاد…
وسط اتاق وایسادیم و شلوارامون رو دراوردیم. کیر هر جفتمون سیخ سیخ بود. یه تار مو هم تو بدنامون نبود. فرشاد گفت: بیا لخت کامل بشیم بدنامون بچسبه به هم بیشتر حال کنیم… گفتم: باشه… تی شرتامونم دراوردیم و اولین کاری که کردم بادستام سینه هاشو گرفتم. چون یه کم تپل بود سینه هاش مثل دختر10 ساله بود. قلقلکش میومد و نمیذاشت زیاد با سینه هاش بازی کنم. من با کبر بلندم نشستم رو صندلی و اونم اومد تو بعلم نشست. کیرم لای کونش بود. داشت با فیلمای تو کامپیوترش ور میرفت و بالاخره هم همون پوشه ی مورد علاقه اش رو آورد. سکس پسر با مامان. من هنوز دلیل این همه اشتیاق فرشاد واسه دیدن این فیلما نمیدونم. اینقدر با فرشاد این فیلما رو دیده بودم که خودمم کم کم خوشم میومد. داشت یه فیلمو انتخاب میکرد و کونشم میمالید رو کیرم که احساس کردم کیرم چرب شده. لای کونشو باز کردمو دیدم که بعله… کونشو وازلین مالیده. بهش گفتم: حسابی کونتو آماده کردیا… گفت: قبل از اینکه تو بیایی داشتم با کونم ور میرفتم… فرشاد یه فیلمو انتخاب کرد و بعدش صندلی رو بردیم یه خورده عقب تر تا راحت تر باشیم. فیلم یه مادر و پسری بود که تو حیاط خونشون سکس میکردن. اول مامانه حسابی کیر پسرش رو ساک میزنه و بعدشم زیر درخت تو حیاط سکس میکنند.
من رو صندلی نشسته بودم و فرشادم اومد و اول یه تف انداخت رو کیرم و حسابی خیسش کرد و بعدشم پشت به من قنبل کرد و کونشو آروم میاورد سمت کیر من. کیرم که خورد به سوراخ کونش یه حس خیلی خوبی بهم دست داد. با اینکه بارها کون فرشاد رو کرده بودم ولی هر با واسم تازگی داشت. سر کیرم که وارد شد یه کم مکث کرد ولی بقیه ی کیرمو راحت کرد تو کونش و تا ته نشست روش. یه آهی کشید و گفت: راحت شدم… گرمای کونش با حال بود و کون گندشم تمام شکمم رو پوشونده بود. اولش آروم بود ولی یکم که گذشت تند تند کونشو میکوبید به کیرم. معلوم بود که امروز حالش خوب نبود و بد جور حشری شده بود. کونش که حسابی باز شد از رو کیر من بلند شد. منم بلند شدم و فرشاد صندلی ها رو برعکس کرد و رفت روش قنبل کرد و همونطوری که فیلمو میدید کونشو گرفت سمت من. منم کیرمو تا ته کردم تو کونش. اینجا چون ابتکار عمل دست من بود با حال تر بود. کیرمو تا ته میزدم تو کونش و در میاوردم. با برخورد کیرم به کونش موج قشنگی رو باسنش ایجاد میشد. فرشاد محو فیلمه شده بود و منم از پشت داشتم تو کونش تلمبه میزدم و تو آسمونا بودم. کونش حسابی گشاد شده بود و روون روون بود. چشامو بستم و تو ذهنم ناهید خانمو مجسم میکردم که جای فرشاده و دارم از کون میکنمش و اونم ازم میخواد که محکمتر بکنمش. قیافه ی فرشاد کپیه مامانشه. هر دو ساکت بودیم و فقط صدای شالاپ شالاپ برخورد کیر من با کون فرشاد به گوش میرسید. واسه اینکه یه چیزی گفته باشم الکی گفتم: فرشاد مامانت نیاد یه وقت؟… گفت: کارتو بکن اون حالا حالاها نمیاد… با تجسم مامانشم حشرم زیادتر میشد و محکمتر میکردم تو کونش. گفتم: خب اگه بیاد بد میشه… هر دومون لخت لختیم… فرشاد دیگه چیزی نگفت. فهمیدم امروز حوصله صحبت کردن درباره ی مامانشو نداره والا مثل هر روز تا کیر منو نمیکرد تو کس مامانش ول نمیکرد. البته فرشاد فقط با من از این شوخیا داره اونم بیشتر موقعی که داریم همدیگه رو میکنیم… احساس کردم که شاید ناراحت شده باشه. هر چند اون از این اخلاقا نداره ولی خواستم فضا رو عوض کنم بنابراین بحث رو کشوندم به امروز ظهر و همینطور که سرعت ضربات کیرم رو به کونش بیشتر کرده بودم گفتم: خوب امروز کون زن دایی بیچاره منو دید میزدیا!!!… گفت: این شاه کون رو هر کی ببینه میخش میشه نه من… گفتم: دوست داری بکنیش؟… گفت: آره هر وقت میاد مغازه میخ کونش میشم و بعدش بیادش جلق میزنم… با تعریفاش از زن داییم احساس کردم کیرم گنده تر شده و حشرم صد برابر. یه کم دیگه که تو کونش زدم فرشاد گفت: خسته شدم زانوم درد گرفت… کیرمو از تو کونش دراوردم. یه ذره هم کثیف نشده بود از بس این پسر تمیز بود. یه کم کونشو مالید و گفت: آتیشم زد کیرت… به امید روزی که تلافیشو سر زن داییت دربیارم… هر دومون خندیدیم. بعدش من رفتم رو تختش خوابیدم و فرشادم اومد روم. پاهاشو دو طرف من باز کرد و آروم نشست رو کیرم. سر کیرمو با سوراخ کونش تنظیم کرد و خیلی راحت اونو فرشتاد داخل. بعد خیلی آروم بالا پائین میکرد. کیرش حسابی سیخ شده بود. تو دستام گرفتمش و باهاش بازی میکردم. فرشاد گفت: زیاد نمالش یهو آبم میاد… کیرشو ول کردم و گفتم: فرشاد یه چیزی بگم راستشو میگی؟… گفت: آره میگم… بگو… گفتم: وقتی زن داییم میاد تو مغازتون تو حسابی دیدش میزنی… نه؟… گفت: خب آره… با تیپایی که زن داییت میزنه تو هم باشی میری تو بهرش نه من… گفتم: من که خیلی وقته تو کف زن داییمم ولی اون که منو هنوز حساب بجه میکنه… بیشتر با چه تیپی میاد مغازه؟… فرشاد دیگه ثابت رو کیرم نشسته بود و تکون نمیخورد. گفت: یه روز اومده بود مغازه و من تنها بودم. چادرشو هی باز و بسته میکرد. یه تاپ قرمز پوشیده بود و یه شلوار نخی چسبون. (مثل ساپورتای الان بود). باور کن مسعود کسشو کامل از رو شلوارش دیدم. وقتی رفت پریدم تو پستو و کیرمو دراوردم و بیاد کسش که جلو چشام بود جلق زدم.
حرف فرشاد که به اینجا رسید دیگه من به مرز انفجار رسیده بودم. یه فشار به کیرم دادم . اونو تا ته کونش فرستادم و هر چی آب داشتم رو ریختم تو کونش. لمبرای کونشم چنگ میزدم. فرشادم ریختن آبم تو کونش رو متوجه شد و تکون نخورد. واقعا عالی بود. بهترین کونی بود که تو این چند وقت اخیر از فرشاد کرده بودم. تا یکی دو دقیقه هیچکدوممون نای بلند شدن نداشتیم. کیرم که خوابید و کوچیک شد فرشاد از روش بلند شد و همزمانم یه گوز آبدارم داد که هر دومون خندیدیم. فرشاد گفت: پاره ام کردی مسعود… حالا جواب مامانمو چی بدم؟… منم بلند شدم که برم دستشوئی و خودمو بشورم. فرشاد یه کم با کیرش کشید لای کونم که بهش گفتم: حسش ندارم فرشاد… جلق بزن… همون طوری لخت رفتم تو دستشوئی تا کیرمو بشورم. شاشیدم و بعدشم کیرمو شستم و اومدم پیش فرشاد. جلو کامپیوتر وایساده بود و محو فیلم بود و داشت جلق میزد. آب کیر منم داشت از پاش میچکید پایین. من لباسامو پوشیدم و رو تخت نشستم. اونم یه دقیقه ای کیرشو مالید و چند تا آه بلند کشید و آبشو خالی کرد تو دستمال کاغذی که تو دستش بود. چند لحظه طول کشید تا آروم شد. بعد دستمال رو مچاله کرد و رو به من گفت: کونی چرا لخت رفتی بیرون… الاناست که مامانم بیاد… گفتم: حالا که نیومد… لباساشو پوشید و اون با لباس رفت دستشوئی. من رفتم پشت کامپیوتر نشستم که صدای باز شدن در هال اومد. فرشاد در رو نیمه باز گذاشته بود. آروم سرک کشیدم دیدم که مامانشه و رفت تو اتاق خودش. در رو یه خورده بیشتر بستم و برگشتم سر جام. یه دقیقه نشد که باز صدای باز شدن در رو شنیدم. سریع پریدم پشت در و تو هال رو نگاه کردم. یهو احساس کردم برق 220 بهم وصل شد!!!!! از دیدن اونچه تو اون چند ثانیه دیدم شاخم در اومد. ناهید خانم مامان فرشاد لخت لخت از تو اتاقش اومد بیرون و داشت میرفت سمت حموم!!!!! از روبرو داشت میومد. پستونای گنده اش خیلی باحال بالا و پایین میرفتند. کسش با اینکه بین رونای گوشتیش گم شده بود ولی تونستم سیاهیش رو ببینم. تو اون چند ثانیه محو ناهید خانم شده بودم که صدای باز شدن در دستشوئی رو شنیدم. مثل فنر پریدم سر جام. فرشاد سریع اومد تو اتاق و در رو هم محکم بست. صدام به شدت میلرزید از هیجان. واسه اینکه اون شک نکنه بهش گفتم: کی بود؟… گفت مامانم بود… نمیدونست تو هنوز اینجایی… دستام خیلی تابلو میلرزید. به زحمت تونستم جلو هیجانم رو بگیرم. ناهید خانم اگه نمیدونست که من اینجام میدونست که فرشاد خونه است. پس چرا جلو اون لخت مادرزاد بود؟ چرا فرشاد مامانشو که دید مثل من هراسون نشد؟ این سوالات تو اون چند ثانیه مدام تو ذهنم جولان میدادند. یاد حرفای سامان افتادم که درباره ی فرشاد و مامانش یه چیزایی میگفت. پس تمام حرفاشم بیخود نبود…
تو اون شرایط فرشاد سر حرفو باز کرد و گفت: کونم خیلی میسوزه مسعود… کونی امروز چت بود؟… زدی پاره ام کردی… گفتم: تقصیر خودته که امروز منو بد جور حشری کردی… خندید و گفت: یعنی با شنیدن تعریف از اندام زن داییت حشری میشی؟… گفتم: آره… اون که به جای خود ولی کون سفید جنابعالی هم بی تاثیر نبود… فرشاد گفت: اگه اون چیزی که از زن داییت دیدم رو واست بگم چیکار میکنی؟… گفتم: چی دیدی؟… گفت: الان نمیشه… بعدا بهت میگم… بعدشم باید قسم بخوری که به کسی نگیا… گفتم: قسم میخورم… زود باش بگو… گفت: حالا نه… مفصله… شب مامانم میره خونه خالم من تو مغازه تنهام… بیا اونجا واست میگم… دل تو دلم نبود که فرشاد چی رو از زن داییم دیده و الانم نمیگه و میگه مفصله؟… حتما مورد مهمیه که الان نگفت. با شنیدن این خبر دیگه کلا از حالت طبیعی داشتم خارج میشدم که بلند شدم تا برم. از شوک لخت دیدن مامان فرشاد در نیومده بودم که حالا اون یه شوک دیگه بهم وارد کرد با این تفاوت که اولی رو با چشای خودم دیدم ولی این مورد زن دایی رو نمیدونستم چیه؟. فکرمم اصلا کار نمیکرد. مطمئن بودم که فرشاد چیز باحالی رو دیده از زن داییم و از اون مطمئن تر اینکه به جز به من با هیچ کس دیگه ای این مسائل رو مطرح نمیکرد. از خونه فرشاد اومدم بیرون. اونم تا پشت در باهام اومد و از فاصله خونشون تا خونه مامان بزرگ هزارتا فکر جورواجور اومد تو سرم. یعنی چی از زن داییم دیده؟… همین چیزای معمولی که همیشه من از اون و مامان بزرگم میبینم یا چیز دیگه ای؟… مطمئن بودم که خبر دیگه ایه چون اون موارد رو همیشه به شوخی بهم میگه. از فکر زن دایی که اومدم بیرون تازه کیرم شروع کرد باز به بلند شدن. اونم بخاطر چی؟ بخاطر ناهید خانم… باورش برام مشکل بود که ناهید خانم با پسرش فرشاد اینقدر راحت باشه که جلوش لخت مادرزاد بگرده. چند ماه پیش سامان پسر داییم یه چیزایی بهم گفته بود ولی من اونا رو به حساب خالی بندی های اون میذاشتم ولی الان یه نمونه اش رو با چشای خودم دیدم.
اولین باری که سامان از رابطه فرشاد با مامانش گفت یه شب بود که خونه مامان بزرگ بودیم و اون این حرفا رو از لای صحبت های مامانش و مامان من که اون روز عصر خونشون بود شنیده بود. (از اینجا به بعد تمام اتفاقاتیه که سامان دیده و شنیده بود و بعدا مفصل واسه من تعریف کرد) سامان میگفت که تو اتاق دراز کشیده بودم که با صدای مامانم و عمه ثریا (مامان من) از خواب بیدار شدم. حوصله بلند شدن نداشتم. همون طور دراز کشیده بودم و به صحبت های اونا گوش میدادم. در اتاقم کامل باز بود و راحت و واضح صداشون رو میشنیدم. صحبتای اولیشون که همون غیبتای همیشگی زنونه است و من زیاد بهشون توجه نمیکردم. از هر دری صحبت میکردند تا اینکه یهو عمه ثریا به مامانم گفت: راستی دیشب با داداشمم کاری کردی یا نه؟… مامانم خندش گرفت و گفت: اووه… آره… اونم دو بار… پر و پام رو که دید دیگه نتونست خودشو کنترل کنه… میگم این اشرف خانمم کارش حرف نداره ها… کاش زودتر میرفتم پیشش… سامان گفت منم کم کم داشت از حرفاشون خوشم میومد و خیلی آروم و سینه خیز رفتم تا کنار در و سرک کشیدم. اونا پشتشون به من بود و داشتن سبزی پاک میکردن. عمه گفت: من که بهت میگفتم کارش حرف نداره… من که هر وقت میرم پیشش شبش پرویز (بابای من) تا یه ساعت واسم میخوره… مامانم گفت: خوش بحالت… من که آرزومه سهراب (داییم) فقط یه بار واسم یه لیس کوچولو بزنه… بعد هر دو شون خندشون گرفت. یه کم بعد مامان تو گفت: میگم مینا این ناهید خانم واسه کی خودشو اینقدر صاف و صوف میکنه؟… نکنه زنیکه کسی رو زیر سر داره… من زن مجرد ندیدم اینقدر به خودش برسه… مامانم گفت: اتفاقا ثریا جون منم چند وقت پیش همین حرف رو به شهین زدم… (شهین عمه فرشاده که تو همین محله هستند و اصلا هم رابطه ی خوبی با فرشاد و مامانش بعد از قضیه طلاقشون ندارند)… اونم یه حرفایی زد که آدم روش نمیشه بگه… عمه گفت: وا مینا جون حالا دیگه ما شدیم غریبه؟… خب بگو ببینم این شهین چی میگفت درمورد ناهید؟… غلط نکنم قبل از طلاق ناهید این دو تا با هم سر و سری داشتند… شنیدم که این شهین هم سر و گوشش میجنبه… مامانم گفت: اینا رو ولش کن… اون چیزی که شهین گفت رو بشنوی شاخت درمیاد… بین خودمون بمونه ثریا جون ولی شهین میگفت ناهید این همه بزک مزک که میکنه همه اش واسه پسرش فرشاده… میگفت اون حتی قبل از طلاقش هم به پسرش کس میداده… حالا که دیگه میدونم خالی شده و اون میتونه حسابی واسه پسرش جولان بده… میبینی شهوت آدمو به چه کارایی وادار میکنه ثریا جون؟… مامانتم با تعجب گفت: وا مینا جون راست میگی؟… بر شیطون لعنت… یعنی واقعا ناهید با پسرش سکس داره؟… من که باورم نمیشه… مطمئنم که این شهین میخواد پشت سرش حرف درست کنه… والا چطور تا قبل از طلاقش از این حرفا نمیزد؟… مامانم گفت: اگه بهت بگم که شهین این حرفا رو قبل از طلاق ناهید بهم گفته دیگه چی میگی؟… عمه ساکت شد. مامان باز ادامه داد: شهین قبل از طلاق ناهید با برادرش رابطه ی خیلی خوبی باهاش داشت و بیشتر از بقیه ی خواهر شوهراش با ناهید رفت و اومد داشت واسه همین حتما یه چیزایی دیده که میگه… راست و دروغش با خودش ولی میگفت حتی تا چند سال پیش هم ناهید فرشاد رو حموم میبرد و چند بارم تو بچگیش دیده که کیرشو گذاشته تو دهنشو میخورده… میگفت یه بارم رفتم خونشون هر دو تاشون تو اتاق ناهید لخت بودند و فرشاد به اصطلاح داشته مامانشو ماساز میداده ولی کاملا خوابیده بود روش و داشته بود میکردتش… عمه ثریا گفت: چی بگم؟… آدم میمونه تو کار بعضیا…
عین همین حرفا رو سامان از مامان من و مامان خودش شنیده بود و شبش اومد واسه من تعریف کرد. یا یه بار دیگه که خود سامان از رو پشت بوم خونشون اونا رو دیده بود. شبای تابستون طرفای ما اکثرا میرن رو پشت بوم میخوابن و واسه همین اولای صبح اگه کسی بتونه تو رو پشت بوم یا تو حیاط همسایه ها رو دید بزنه صحنه های قشنگی رو میبینه. خود منم از دیدن همسایه ها بی نصیب نبودم. سامانم چند بار موفق شده بود تو حیاط فرشاد اینا رو دید بزنه. فرشاد و مامانش شبا تو حیاط میخوابیدن. البته چون ناهید خانم زودتر بلند میشده سامان فقط میتونسته فرشاد رو ببینه که اونم همیشه فقط با یه شرت بوده. همینم واسه سامان جای تعجب داشته که فرشاد فقط با یه شرت شبا تو بغل مامانش میخوابه. تا اینکه بالاخره یه روز صبح سامان ناهید خانم رو هم میبینه. سامان میگفت از خواب که بیدار شدم دیدم مامان و بابام رفتند پائین منم سریع سینه خیز رفتم لبه پشت بوم و آروم سرک کشیدم و با دیدن ناهید خانم همون اول صبحی کیرم سیخ شد!!! اونم تازه از خواب بیدار شده بود و میخواسته بلند بشه که من دیدمش. حالا تو چه وضعیتی؟!!! همون طور که رو تخت نشسته بود لخت بود و پستونای گنده اش خود نمایی میکرد!!! بعد لباس عربیش رو که مرتب که میکرد تا بپوشه بلند شد و من فقط دیدم که یه شرت پاشه از اینا که کل کون رو میپوشونه!!! بعد لباسشو پوشید و از رو تخت اومد پائین و رفت تو ساختمون. سامان میگفت بعد از اون حرفای مامانش و مامان من دنبال کوچکترین فرصتی میگشته تا ناهید خانم رو دید بزنه که بالاخره اون روز صبح موفق میشه. حالا بماند که همون جا رو پشت بوم سامان یه جلق حسابی به یاد پستونای ناهید خانم میزنه.

خلاصه من بعد از این ماجراهایی که سامان از فرشاد و مامانش واسم گفته بود بد جور تو خماری این بودم که یه جورایی از قضیه سر در بیارم و امروز با اتفاقی که تو خونه فرشاد افتاد و من مامانش رو لخت دیدم تا حدودی پی به صحت گفته های سامان بردم ولی باز ته دلم یه چیزی میگفت که باید ته و توی قضیه رو دربیارم. خونه که رسیدم لمیدم جلو تلویزیون و مامان بزرگم داشت یه چیزی واسه شام آماده میکرد. نگام به تلویزیون بود اما تمام حواسم پیش ناهید خانم. کیرمو که به زحمت خوابونده بودمش باز داشت بلند میشد. اونو جابجا کردم تا زیاد تابلو نباشه. تو افکار خودم بودم که یهو یاد حرف فرشاد افتادم… شب بیا مغازه تا یه چیزی درباره ی زن داییت بگم… تپش قلبم تند تر شد و کیرمم داشت بلند تر میشد. یعنی فرشاد چی میخواست بگه؟… فکرم به جایی قد نمیداد. هر موردی بود رو تو ذهنم مرور کردم. حتی جندگی زن داییم!!! باید سریعتر شامو میخوردم و میرفتم مغازه پیش فرشاد.
تا مامان بزرگ شامو آماده میکرد من یه حمومی کردم و باز اومدم جلو تلویزیون. شام که خوردم به مامان یزرگ گفتم: من میرم مغازه ناهید خانم پیش فرشاد… مامان بزرگ هم گفت: منم دارم میرم خونه داییت پیش زن داییت اینا… ساعت هنوز 8 نشده بود که من رفتم مغازه پیش فرشاد. یه پسر بچه تو مغازه بود. بیرون رو که نگاه کردم مامان بزرگ رو دیدم که داشت میرفت سمت خونه دایی. پسره که رفت فرشاد اومد و سلام احوال کردیم و نشستیم. دل تو دلم نبود که چی میخواد بگه؟. بهش گفتم: خب بگو چی میخواستی بگی؟… گفت: بابا چه عجله ای داری تو؟… یه دقیقه بشین میگم بهت؟… گفتم: نمیدونی از وقتی که رفتم تا الان این موضوع تو سرمه که چی میخوایی بگی… زود باش بگو… گفت: خیلی خب ولی باید قول بدی که این موضوعم مثل همیشه بین خودمون میمونه… گفتم: قول میدم… گفت: من زن داییت رو با یکی از دوستای داییت دیدم… پس موضوع مربوط به جندگی زن داییه؟ همون موضوعی که خودمم بهش فکر میکردم و واسه شنیدنش آماده بودم. پس زیاد جا نخوردم وقتی اینو از فرشاد شنیدم. گفتم: چی دیدی؟… همشو بگو… فرشادم تمام ماجرا رو اینطوری واسم تعریف کرد:
… این قضیه مال 7-8 ماه پیشه. یعنی همون روزایی که تعطیلات عید تموم شده بود و سامان هم برگشته بود مدرسه و داییتم سر کار بود. البته من اولش نمیدونستم داییت اینجا نیست. اون هفته چون شیفت عصر بودیم صبحا میومدم مغازه. یه چند روز پشت سر هم میدیدم که یکی از دوستای داییت هر روز صبح میاد دم در خونشون و میره تو و یه ساعت بعدشم میره. من فکر میکردم که اون میاد پیش داییت ولی همون روزا اتفاقی از خودت شنیدم که داییت این هفته تازه رفته سر کار و تا سه هفته دیگه هم نمیاد. دیگه کاملا به رفت و اومد اون یارو مشکوک شدم. داییت که نبود. سامانم که مدرسه بود. پس اون میومد پیش کی؟ جز زن داییت و دختر داییت هم کس دیگه خونه نبود. تازه دختر داییتم صبحا دبیرستان بود. تا اینکه یه روز که رفته بودم رو بوم کفترام رو دون بدم دیدمشون. اون روز اون یارو بدون ماشینش اومده بود و من اومدنش رو ندیدم. بالا پشت بوم بودم که صدای باز شدن در ساختمونشون رو شنیدم. خودمو مخفی کردم و یواشکی سرک کشیدم. دیدم همون مرده اومد بیرون و پشت سرشم زن داییت اومد. جالب اینجا بود که موهاش لخت و پریشون بود و یه چادرم انداخته بود رو شونه اش و اون مرده رو تا دم در بدرقه کرد. جالب تر این بود که تو همون چند قدم راهی که اومد من دیدم که پاهاش تا زانو لخته و چیزی انگار پاش نیست. مرده در رو سریع باز کرد و زن داییت هم یه نگاه به بیرون انداخت و سریع در رو بست و اومد تو حیاط… حالا بگو چی دیدم؟… (فرشاد همون طور که داشت اینا رو تعریف میکرد دستش هم تو شلوار گرمکنش بود و داشت کیرشو میمالید. به این جای ماجرا که رسید سرعت مالوندنش رو بیشتر کرد)… زن داییت چادرشو که از سرش برداشت دیدم که لخت لخته!!! اون پستونا و شکمش رو که دیدم همونجا جلق زدم. نزدیک در ساخنمونشون که رسید دیدم یه چیزی از لای پاهاش افتادو اونم خم شد که برداره. دیدم دستمال کاغذیه که چند تا هم گذاشته بود لای پاش و رو کسش. برش داشت و یه چند بار محکم کشید لای کسش و بعدشم انداخت تو سطل آشغالی که کنار در بود و بعدشم رفت تو. خشکم زده بود از دیدن هیکل زن داییت. این قدر کیرمو مالیدم تا همون جا آبم اومد. بعدش با پام پخشش کردم رو پشت بوم و اومدم پائین…

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *