سوسو

1240
Share
Copy the link

چراغ درست اون سر خیابون بود… و من… درست این سر خیابون. یادمه بچه تر که بودم، همیشه فک میکردم ارواح خبیث اونجا خونه دارن و به خاطر همینه که اینقدر کم نوره.از خودم بگم… یه جوون بیست و چند ساله توی یه شهر از این همه شهر توی دنیا. چه فرقی میکنه کجا باشم. هر جا باشم یه عده آدم دورم هستن. مگه ذات آدما عوض میشه که اینجا و اونجا بودن فرقی کنه؟ هر جا رفتم آسمونش همین رنگی بود…توی زندگیم سختی زیاد کشیدم. تا یه جای زندگیم رو درست میکردم، یه جای دیگش خراب میشد. به تنگ اومدم و زندگیمو چند باری بردم نمایندگی، گفتن گارنتیش گذشته… و من از جونم مایه میزاشتم تا دوباره بسازمش.از چراغ میگفتم… بزرگتر که شدم، فهمیدم ارواح مال قصه هاست. چراغ خرابه و باید درستش کرد. چن باری سعی کردم. ولی نشد که نشد. کار من نبود. چراغ اون سر خیابون تا سالها همونطور سوسو میزد.چهار سال فبل با محدثه آشنا شدم. 4، 5 ماه که از آشناییمون گذشت، با یه دختر دیگه هم آشنا شدم. با دختره سکس زیاد داشتم. یه جوارایی شبیه جنده لاشی ها بود. ولی هیچ وقت به دلم نشست. سکسامون سریع بود. من ارضاء میشدم و اونم هر دفعه که سکس میکردیم منو یه جوری تیغ میزد. حدودا 6 ماه بعد محدثه باهام تو پارک قرار گزاشت. رفتم سر قرار. دیدم با یه گونی اومده. خندم گرفت. گفتم چه خبرته، ما که از سرکار خانم اینهمه توقع نداریم. لبخند زد.روی نیمکت نشستیم. حدودا یه ساعت حرف زدیم. همون روز برای اولین بار هم دیگه رو بوسیدم. خودش پیش قدم شد. تعجب کرده بودم، چرا که هر بار که من میخواستم ببوسمش، پسم میزد. زمان بر باره سبک پای خودش بی هیچ درنگی از ما پیشی گرفته بود. باید باهاش هم قدم میشدیم، پس به جنبش و تکاپو افتادیم. گفت باید بره. گفتم می رسونمت. گفت نه و تاکسی گرفت. سوار تاکسی شد و رفت. نگاهم دنبالش کرد و تا اونجا که دیدم نگاهش خیره به رو به رو بود.با لبخند توی گونیو نگاه کردم. با تعجب چیزایی رو دیدم که براش خریده بودم. بهش زنگ زدم تا علت این کارش رو بپرسم. برام اس ام اس اومده بود با دختره دیدمت. باهاش خوشبخت باشی. خداحافظ. و همین شد آخرین مکالمه من با محدثه.دو روزگذشت. به خودم لعنت میفرستادم که دیدی چه گوشتی رو پروندی؟ بعد از دو روز که خیال و خوابم پر میکشید به دنیایی که پر از محدثه بود، فهمیدم برای من چیزی فراتر از گوشت بوده، خیلی فراتر.به چراغ نزدیک تر میشم، الان من وسط خیابونم و چراغ درست اون سر خیابون. چراغ من… همیشه تصورم این بود که این چراغ با بقیه فرق داره. چراغی که همیشه خراب بوده… زندگی منم همیشه یه جاش میلنگیده. اما امروز پول و آبرو نیست. امروز لنگ محدثه ام.امروز بعد حدود 3 سال و 3 ماه دوباره دیدمش. تنها بود. توی بازار با یه کیسه نایلونی سبز رنگ که روش تبلیغ مانتو بود، ایستاده بود. دنیای کوچیکیه نه؟ کیسه سبز رنگ رو توی مشت ظریفش گرفته بود و به داخل مغازه ای خیره شده بود. تنها کاری که می خواستم بکنم این بود که برم جلو و بغلش کنم. و بعد با شهد لباش، کام روحمو شیرین کنم.به سمتش رفتم… اسمشو صدا زدم…و یک قدم…فقط و فقط یک قدم ملعون باقی بود تا به مرادم برسم…سرش رو برگردوند تا ببینه کی صداش زده. هم زمان مردی از مغازه بیرون اومد و دستش رو گذاشت روی کمرش، به صورتش نگاه کرد و گفت کجا رو نگاه میکنی؟ از پشت سر مرد پسر دوساله ای ظاهر شد و از مامانش خواست بغلش کنه. محدثه خم شد و پسرش رو در آغوش گرفت. بلند شد و به مرد گفت همینجوری داشتم بازارو نگاه میکردم. بریم؟ فردا باید برم خونه مادرم رو تمیز کنیم، که پس فردا مهمونیه، تازه هنوز باید بریم گواهی…من چیز دیگه ای نشنیدم. نه اینکه گوشام از شنیدن دست بکشن، نه، دیگه تاب نظارشون رو نداشتم. برگشتم و اومدم. اومدم به خیابون چراغ.چراغ درست اون سر خیابون بود… و من… درست این سر خیابون.شروع کردم به یادآوری خاطراتم از محدثه. قدم زنون پیش میرفتم. نردبون رو با دست راستم میکشوندم. صدای لغزیدنش روی آسفالت گوش خراش بود.به نیمه خیابون که میرسم خاطراتم از محدثه رسیده به روز جداییمون.به حرکتم ادامه میدم. صدای لغزش نردبون روی آسفالت هنوزم گوش خراشه، باعث میشه توی سینم خلاء ناخوشایندی رو حس کنم.ادامه میدم تا به چراغ میرسم. دستی به پایه فولادیش میکشم. چراغ من هنوز سوسو میزد. باید درستش میکردم.این غایت زندگی من بود. من نباید به پایان میرسیدم. چراغ نباید خاموش میشد. نردبون رو به پایه چراغ تکیه دادم و ازش بالا رفتم. اونقدر بالا رفتم تا به چراغ رسیدم. یه خرده دستکاریش کردم. نورش کمی بیشتر شد. این نور انگار تا ژرفای وجود من رفت و شد بارقه امیدی در دلم. اما ناگهان چراغ سوخت، یعنی من به پایان رسیدم؟ چند لحظه ای گذشت و من هنوز بودم، من هنوز وجود داشتم. مثل یه حس رهایی بود فهمیدن اینکه وجودم به چراغ وابسته نیست. نردبون رو رها کردم و شروع کردم به خندیدن. نردبون تکونی خورد و لحظه بعد من در حال سقوط بودم. چراغ دیگه سوسو نمیزد.چراغ خاموش بود.نویسنده کیر ابن آدم

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *