سکس ایرانی سپیده

19773
Share
Copy the link

سکس ایرانی سپیده

از چشمهاش شروع میکنم چون همه چیز از چشم هاش شروع شد…
نه… این چشمهاش نبود که منو مجذوب میکرد چشمهاش هیچ چیز خاصی نداشتن… چشمهای قهوه ای رنگ درشت روی صورتش قطعا زیبا بود… اما چیزی که باعث میشد از خود بی خود بشم نگاهش بود نگاه مهربون و سادش نگاهی که در همه حال مهربونی رو به همراه داشت… در همه حال…
اما وقتی نگاه زیباش همراه میشد با اون لبخند دلبرانه دلکندن از صورتش خیلی سخت میشد.. لبخند روی لب های کوچیکش که همیشه با رژ تیره رنگ رو صورت سبزش خودنمایی می کرد …
و موهای مشکی رنگ تقریبا کوتاهی که تا ابروهاش پایین میریخت… ابروهای نیمه پیوندی که به چهره مهربونش ابهت میداد…
مخصوصا وقتی اون اخلاقای پسرونش جلب توجه میکرد…
اما هیچوقت شبیه پسرها لباس نمیپوشید…
پوشیدن کفش های پاشنه بلند رو دوست داشت و از پوشیدن مانتو و مقنعه مشکی تو دانشگاه استقبال میکرد… نمیدونم شاید میخواست از جنسیت و هویتش دفاع کنه…
حتی بیرون دانشگاه هم مشکی میپوشید … شلوار و پیراهن و مانتو حتی شالی که بود و نبودش گاها اونقدرها هم تفاوتی نمیکرد…
کمتر به یاد دارم تو دوران طولانی دوستی نزدیکمون که تغییر زیادی تو ظاهرش انجام بده … بنظرمن که اصلا نیازی به تغییر نداشت… چون نیازی به جلب توجه نداشت… دختر خوش پوش خوشگل خوش اندام خوش برخورد دانشگاه… اون همه رو محو خودش میکرد پسرها که شانسی برای خودشون متصور نمیشدن در رویاها و آرزو ها به دنبالش بودن و دختر ها همیشه به من حسادت میکردن… کمتر کسی بود که از رابطه بین ما بی خبر باشه و کمتر کسی بود که برای این شیدایی به من حق نده…دختر خوش پوش خوشگل خوش اندام خوش برخورد دانشگاه اون بود اما دختر خوشبخت تمام عالم بودم من…
شاید قبل از آشنایی با اون فکر میکردم که من هم خیلی از خوبی های دخترانه رو داشته باشم اما وقتی اون بود فقط احساس خوشبختی میکردم…
وقتی که بود… وقتی که بود من خیلی خوشبخت بودم اما وقتی که بود…

وقتی که بود میتونستم تمام سختی های روز رو تحمل کنم به امید بودنش… به امید شب هایی که داخل خوابگاه از خوابیدن کنار هم و با هم واهمه ای نداشتیم… شب هایی که کنار هم از انجام دادن هیچ کاری ترسی نداشتیم… شب هایی که برای هم از انجام دادن هیچ کاری کوتاهی نمی‌کردیم…
ای کاش بود تا درد نبودنش رو بتونم با تکیه به شونه هاش تحمل کنم…
ای کاش منم مثل اون توان تکیه گاه بودن رو داشتم… شاید اگر اون روز تکیه گاهی بود تا بهش آرامش بده …
حتی اون روز هم نگاهش مهربون بود… همون روز که بعد از تمام سختی ها امید به نگاه امید بخشش داشتم اما وقتی دیدمش چشمهاش بسته بود… برای اولین بار خواستم تا دفترچه کوچک کنار تختش رو بخونم اما اینبار هیچ چیزی برای خوندن نوشته نشده بود وقتی که دیگه نگاهش رو نداشتم میتونستم دلخوش باشم به نوشته هایی که میتونست برای من روی دفترچه باقی بزاره باشم…
اما تنها چیزی که برای من باقی موند ازش یه بسته بود…
بسته ای که فقط چند تا قرص داخلش برای من باقی گذاشته بود.
.
.
.
بعد از مدت طولانی از بارگزاری آخرین داستانم و حذف کاربریم تصمیم گرفتم دوباره داستان بنویسم…
نمرات و نظرات شما کمکم میکنه که تشخیص بدم دوباره به سایت برگردم یا نه…

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *