سکس با دوقلوی عشقم

0 views
0%

داستان برمیگرده به سال تحصیلی ۷۸-۷۹دبیرستان میرفتم توی مشهدهر روز صبح تو راه مدرسه ‌یه دختری با چشمای سبز و پوست سفید رو میدیدم که میرفت مدرسه‌ی سعدی کنار خونه‌ی ما.من که بعد از گذروندن یه تابستون خیلی وحشتناک و پر استرس و چند تا تجدیدی مدرسه‌ام رو عوض کرده بودماحساس میکردم باز درگیر احساسات شدم.سال پیش که اول بودم هر روز مدرسه رو دو در میکردم و میرفتم دنبال کس کلک بازی و کارای مزخرف اما امسال یکم عاقل شده بودم که متاسفانه بخاطر معدل پایینم رفتم بین یه مشت پسر مشنگتر از خودم.خلاصه دورانی بود…یروز جرات کردم و رفتم جلو به دختره گفتم میخوام باهاش دوست بشم.گفت نمیشه و دنبالم راه نیا و ازین حرفا… منم که خیلی شعور درست و حسابی‌ای نداشتم و فک میکردم طرف عجب چیزیه تو روزای بعد بازم رفتم سراغش.تقریبا هر روز میرفتم جلو سلام میکردم و اونم هر روز کمی بیشتر دلش میسوخت، تا اینکه بعد دو هفته باهم یکم راه رفتیم، از خودش گفت؛اسمش رو گفت صدفه که البته اسم واقعیش نبود و گفت خواستگار داره، باباش که قبلا وضع خوبی داشته ورشکسته شده و راننده تاکسیه و خواستگارش یه پسر پولداره و باید بخاطر خانوادش ازدواج کنه.خیلی خواهش کرد که دیگه دنبالش نرم، ولی من خیلی نفهمتر ازین حرفا بودم.یروز صبح زودتر قرار گذاشتیم ساعت شیش و نیم صبح باهم رفتیم تو خیابون بابک قدم زدن(دهه شصتیها فقط میفهمن چی میگم که کله صبح بری تو راه مدرسه دنبال کسی) خلاصه تو یکی از کوچه ها بغلش کردم و بزور بوسیدمش، خیلی عصبانی شد و شروع کرد به کتک کاری و فحش، منم بیخیال شدم و اون بدو بدو فرار کرد، احتمالا فکر کرد میخوام باهاش کار بیشتری بکنم…یکماهی من دیگه ندیدمش، میرفتم تو کوچشون و منتظر میموندم ولی اصلا خبری ازش نبود تا یروز که دیر از خواب بلند شدم و با دوو داشتم میرفتم مدرسه، دیدم سوار تاکسی باباش داره میره؛ از قضا که از اون روز کذایی دیگه با باباش میرفت مدرسه…یروز رفتم دم مدرسه اش و خواستم از دوستاش آمارش رو بگیرم.یکیشون با سرویس میرفت خونه و رفتم دم سرویسش و با سلا و صلوات که راننده نبینه باهاش حرف زدم اسمش شیما بود گفت اسم دوستش هم مهتابه نه صدف و ازم خواست دیگه نرم سراغ دوستش بجاش یجورایی واسه خودش صحبت کرد؛ تو مجتمع کامپیوتری تک قسمت پشتیبانی کار میکرد، قرار شد برم پیشش و ببینمش.این شد آغاز ماجرای من و شیما که بعدها باعث شد منم همونجا تو شرکتشون مشغول بشم که البته هیچ وقت به بغل و بوس هم نرسید. فکر مهتاب هیچ وقت از کله ام بیرون نمیرفت تا اون روز بعد تعطیلات عید نوروز، که مهران هم‌مدرسه‌ایم ازم خواست برم خونشون و مودمش رو نصب کنم و جوی‌استیکش رو یه نگاهی بندازم اگر میشه تعمیر کنم وگرنه براش یه دست دو باحال پیدا کنم. ‏تا حالا خونشون نرفته بودم، چون فقط هم‌مدرسه‌ای بودیم، زنگ تفریح ها و برنامه های جمعی مثل وقت نماز یا ورزش و اینجور جاها هم رو میدیدم. ‏خونشون نزدیک خونه‌ی مهتاب بود…خیلی خوشحال شدم میخواستم آمار مهتاب رو در بیارم، ولی نمیدونستم چطوری شروع کنم چون مطمئن بودم میشناسدش و ممکنه اونم ازش خوشش بیاد. ‏خلاصه رسیدیم تو خونه و رفتم سراغ نصب مودم که در اتاقش رو زدن…سینی چایی رو دیدم و شنیدم که مهران سلام کرد با خودم گفتم مادرشه برگردم سلام کنم که دیدم مهتابه؛ خشکم زد، خدایا اینا چقدر شبیه هم بودن سینی چایی رو ول داد تو بغل مهران و در رو بست و رفت، مهران که شستش خبردار شد یه چیزی پیش اومد و اوضاع عادی نیست گفت خواهر دوقلوم بود چند وقت دیگه عروسیشه دعوتت میکنم باید حتما بیای منم که سعی میکردم به روی خودم نیارم خیلی پکر شدم. از فردای اون روز هر وقت مهران رو میدیدم یاد خواهرش میفتادم تا اینکه یروز رفتم و همه چیز رو بهش گفتم و دعوامون شد کلی زد و خورد کردیم و آخرش هم قرار شد دیگه تا آخر سال باهاش کاری نداشته باشم، اما حدود یکماه بعد تو مسیر همو دیدیم، سوار دوچرخه بود و گفت برم سوار شم. گفت مهتاب رفته خونه خودش و اگر دوست دارم نهار برم خونشون، تعریف کرد که فقط دوتا بچه بودن و بعد مهتاب تنهاست خیلی. رفتیم خونشون و هیچ کس نبود، نشستیم بازی کردن تازه gta اومده بود و نزدیک آخرای سال بود، خیلی خودش رو مهربون نشون میداد و برام عجیب بود که چرا؟ بهش گفتم خیلی چشمات شبیه مهتابه دوست داشتم ببینم چی میگه؛ گفت میدونه و بلند شد بازی رو عوض کنه که یهو برگشت نگاه کرد ببینه من دارم چیکار میکنم… برام جالب شده بود. نهار رو گرم کرد و آورد خوردیم و گفت تا شب مامانش نمیاد و باباش هم میره خونه مهتاب و اونم باید بره اونجا و اگر دوست دارم پیشش بمونم، زنگ زدم شرکت و گفتم نمیتونم امروز عصر برم، خوشحال شد بالش آورد برام که دراز بکشم خودش هم اومد کنارم، تا که چشماش رو دیدم یه حالی شدم، شق کردم و بهش گفتم مهران میشه بغلت کنم اونم بدش نیومد و همینجوری هم رو بغل کردیم، کیرم راست شده بود و موهای بلوند و بلند مهران و چشمای سبزش منو خیلی حشری کرده بود دستم رو از پشت بردم زیر تیشرتش و بدنش رو لمس کردم پوستش مثل نقره سفید بود و بی مو، دلم میخواست لختش کنم. شروع کردم به بوسیدن صورتش اونم منو میبوسید لامصب به عکس من حرفه ای بود، جوری گلوم رو بوسید که تا حالا هیچ وقت اونهمه حشری نشده بودم، سعی کردم اداش رو در بیارم و گردنش رو ببوسم که دیدم لباسش رو داره در میاره. سینه‌هاش صورتی بود و بدنش سفید و بی مو، فقط میخواستم لیسش بزنم و اصلا مغزم کار نمیکرد، داشتم منفجر میشدم که دیدم داره دکمه های پیرهنم رو باز میکنه شروع کرد به مکیدن سر سینه هام و به حد دیوونگی رسوند منو نفهمیدم ولی انگار داشتم بلند صدا میدادم که گفت چته؟ مگه فیلم سوپر بازی میکنی؟ دستش رو برد سمت کمربندم و آهسته شلوارم رو باز کرد و شروع کرد بازی کردن با کیرم و با دستش برام جرق زدن، دلم میخواست بکنم تو دهنش یا کونش اما انگار بیشتر دوست نداشت بعد خودشم شورتش رو در آورد و دستم رو برد سمت کیرش که نسبت به مال من خیلی قلمی‌تر بود و خودش رو جلو عقب میکرد، اونطوری که میخواستم پیش نرفت و فقط آبمون اومد اما دلم میخواست هر جور شده کیرم رو بزارم لای پاهاش، خیلی بی انصافی کرد و نگذاشت بیشتر حال کنیم ولی برای من سکس با مهران یجورایی بهتر از هیچی بود بلاخره اونهمه کله صبح بیدار شدن‌ها به یه جایی رسید. ‏خیلی ضایعه اما واقعیت داشت، اونزمان واقعا نمیدونستم بایسکشوال چیه اما بعدها بیشتر در موردش فهمیدم و امروز با اینکه هم خانم دارم هم دوست پسر، بازم سر در گمم که کدوم رو بیشتر دوست دارم. ‏با یک خانم بودن عادی و طبیعیه، ولی عشق واقعا توش نیست. زنها از خود گذشتگی زیاد دارن، مهربونن و سعی میکنن آب تو دلت تکون نخوره، اما پسرها خیلی احساساتشون واقعیتره و بعکس زنها طرف رو واسه خودش میخوان نه واسه خودشون…استثنا زیاده و گی‌های عوضی زیاد تو زندگیم دیدم و دختر لاشی هم زیاد، اما هنوزم اکثر آدمها از دید من خوبن. ‏در مورد نظرهاتون خانمم و دوست پسرم هر دو خارجی هستن و همدیگرو میشناسن و از گرایش من هم خبر دارن اما تا بحال با هم نبودن چون هیچ کدومشون از بایسکشوال خوششون نمیاد، من خیلی عادی هستم و کوچیک همتونم لطفا الکی نسبت ندید بهم که چی و چی هستی… ‏دوست دارم بنویسم و تا زمانی که قلمم دوباره خوب بشه مجبورید تحملم کنید. ‏اکثر اینکه نمیتونم خوب لحظات سکس رو تعریف کنم بخاطر اینه که واقعا اون لحظه اونجام و بعدش دیگه تموم میشه اینکه کی، کِی، چیکار کرد رو دقیق یادم نمیاد. ‏دیگه به قضاوتهاتون اهمیت نمیدم و خاطراتم رو مینویسم. قدیم وبلاگ داشتم و مهدی همزاد از بلاگرهای معروف که منو دید میگفت قبل از دیدنت فکر میکردم خیالپردازی میکنی اما الان فهمیدم همش راسته ‏آدمها متفاوتن و چون تو زندگی شما این اتفاقها نیفتاده دلیل نمیشه که فکر کنی برای هیشکی پیش نمیاد، مثلا دیدم تو داستان قبلی یکی کامنت زده مگه تو هواپیما اینترنت هست¡¿ ‏ برید سطح فکرتون رو ببرید بالا، بله تو اکثر پروازهای اروپایی اینترنت هست باید زحمت بکشید و بخرید برای خودتون؛ ربطی به کلاس پریمیوم و بیزنس و اکونومی هم نداره میدونم که تجربیات دوستان محدوده کسی رو سرزنش نمیکنم اما منم دوست دارم به زبان فارسی بنویسم، چون یروزی بین شماها زندگی میکردم. ‏تا ۱۷ سالگی مشهد و بعد تهران و شیراز و دبی بودم و الان چندین ساله اروپام… ‏موفق باشیدنوشته هوگو

Date: فوریه 28, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *