سکس در روز دوم سال (1)

0 views
0%

سلام به همگی داستانی که می خوام براتون تعریف کنم مربوط می شه به یکی از بهترین سکس های که تا حالا داشتم امیدوارم خوشتون بیادروزهای اخر سال داشتند یکی پس از دیگری سپری می شدن و یک سال دیگه به عمر ما ازافه می شد روز 25 اسفند ماه ساعت 7 صبح از خواب بیدار شدم هوا خیلی عالی بود دقیقا یکی از روزهای خوب بهاری هر چند که چند روزی تا شروع فصل بهار مانده بود اما بعلت اینکه من در جنوب کشور زندگی می کنم هوا در انتهای فصل زمستان بهار گونه است اه چی می شود امروز تعطیل بود من می تونستم یه دلی از خواب در بیارم ولی افسوس که ارزوی من بازهم بدور از واقعیت بود نگاهی به ساعت کردم عقربه های ساعت بر خلاف میل من به سرعت به حرکت خود ادامه می داند من خسته بی حال با دوست قدیمی خود خدا حافظی می کردم اره دوست خوب من محرم پایان رازهای زندگی من چیزی که بی نهایت بهم ارامش می ده تخت خواب محبوب من به هر حال با نارضایتی پایان از خواب خوش بیدار شدماری امروز روز دیگری بود گوی حتی کیرم هم سهم خودش را از این روز می خواست و حاضر به خوابیدن نبود به هر حال با کمی التماس خواهش بهش فهماندم که به فکرش هستم اونم خوشحال شد خیلی زود دوباره خوابید ساعت 7نیم صبح بود من طبق معمول دیرم شده به سرعت ماشین از پارکینگ خارج کردم به سمت محل کار که چند کیلومتری با محل سکونتم فاصله داشت رانندگی کردم ای وای بازم دیرم شد ساعت 8 صبح بود من تازه وارد دفترکارم شدم کامپیوتر روشن کردم باز هم طبق معمول اولین کار من چک کردن سایت محبوب من سایت داستان سکسی بود به هر حال انقدر محو مطالب سایت شدم که گذر زمان برایم نا محسوس بود ساعت حدودای 11 بود و قرار بود من برای یه انجام کار های اداری به بیرون از اداره برم وارد شدن به سایت سایت داستان سکسی شهوت مرا دو چندان کرده بود فانتزی های سکسی از جلوی چشمانم مثل یه رویای صادقه عبور می کردند از اداره که بیرون امدم فکر ذکرم شده بود براروده کردن خواسته هایی که صبح زود به کیرم وعده داده بودم مشغول رانندگی بودم که یکدفعه نظرم به یک خانوم با قدی حدود 170 جلب شد خیلی شیک و با وقار کنار خیابان به انتظار تاکسی ایستاده بود ناخواسته و بی اراده یکدفعه کناره او توقف کردم و او بدون هیچ صحبتی سوار بر اسب ارزوی های من شد من که هنوز در ناباوری بسر می بردم به سرعت خودمو جمع و جور کردم تو اینه یه نیم نگای بهش انداختم وای چی می دیدم یه خانم حدودا 25 ساله با ارایشی ملایم و زیبا و صورتی گرد و جذاب با نگاهی نارضایتی از نگاهای من درست در پست سر من نشته بود به هر شکلی که می شد باب صحبت باز کردم ولی او به سختی جواب منو می داد گوی با هر جواب گرزی به سنگینی گرز رستم به سرم برخورد می کرد به هر حال پشیمان از کرده خود اخرین سوال را از او پرسیدم خانم ببخشید مقصد شما کجاست ؟در جواب او پاسخ داد خیابان 8 دیدار برید داخل یکم جلو تر پیاده می شم منهم که دیگر خود را چیزی بیش از یک راننده شخصی خانم نمی دیدم اطاعت امر کردم با اکراه وارد خیابان شدم یکدفعه چیزی از ذهنم گذشت که خود چراغی بود برای بهتر دیدن اری خیابان 8 دیدار من قبلا با یکی از دوستام هم اینجا امدم درسته اینجا خونه سوسن دوست دختر دوستم بود جالب اینکه کتی هم دقیقا همونجا می خواست پیاده شه اوه یادم رفت بگم کتی یا کتایون همون خانم با وقار بود که سوار کردم زود بخ خودم جنبیدم گفتم ببخشید خانم شما سوسن جون می شناسی با حالتی پر از تعجب و بهت زدگی گفت اره ولی شما چطور از کجا اونو می شناسد پاسخی ندادم چون زمان کمی برای خدا حافظی باقی مانده بود درسته کتی از ماشین پیاده شده بود در همان لحظه پیاده شدن بهش گفتم به سوسن جون بگو ارمین منو رسوند و بعد به سرعت از اونجا دور شدم یکی ساعتی نگذشته بود که سوسن بهم پیام داد حالا دیگه دوست منو بلند می کنیمنم که کلی خجالت کشیده بودم با لحنی همراه با شیطنت جواب دادم نه پدر برای ثوابش این کار کرده گناه داره جیگری مثل دوست شما کنار خیابون بمونهو دوباره پیام داد اسمش کتایون ولی دوست داره بهش بگیم کتی . خوشت امده ازش . می خوای ….من که داشتم بال در می اوردم چند لحظه ای صبر کردم که نگه طرف هول ورش داشته بعد جواب دادم کاش می شد هر چیزی که ادم دوست داره ، داشته باشهسوسن دیگه پیام نداد من که از خودم خیلی شاکی بودم با خسته گی پایان بعد از ایتمام کارم به اداره برگشتم از اداره هم بعد یکی ساعت به خونه رفتم بازهم طبق معمول شبکه هاستر روی ماهواره سایروس که انگار ارمش پایان دنیا رو به ادماش دادن فقط بشون گفتن سکس کنید گذاشتم مشغول محیا کردن یه چیزی بودم که بخورم دقیقا 3 ساعتی از اخرین پیام سوسن می گذشت من خیلی ناراحت از اینکه هم پیش سوسن ضایع شدم هم چیزی از این ماجرا برای من حاصل نشده بود مشغول مرور اتفاقات روز شدم که ناگهان تلفن همراهم زنگ خوردسریع رفتم و گوشی از روی اپن اشپزخانه برداشتمشماره ناشناس بود بههر حال بعد از یکم فکر که ایا جواب بدم بیا نه تصمیم گرفتم جواب بدم گوشی برداشتم گفتم الو بفرماییدخانوم خوش صدا و محترمی سلام کرد مشغول احوال پرسی شد من که به طور کل برای چند لحظه حاطرات صبح را از ذهنم بیرون کرده بودم و توقع هم چین چیزی رو نداشتم فکر این رو نمی گردم که این خام هون کتی خانم صبح باشهبه هر حال وقتی خودشو معرفی کرد اب گلوم خشک شد دیگه قادر نبودم که حرفی بزنم اون هم که متوجه این جریان شده بود ادامه داد تماس گرفتم معذرت خواهی کنم بابت صبح من فکر می کردم شما راننده تاکسی هستید بعد وقتی سوسن بهم گفت بخاطر ثوابش منو رسوندید خیلی از برخوردم شرمنده شدم من که تازه فهمیدم سوسن ناقلا مسیج منو برای خونده سریع خودمو جمع جور کردمو گفتم نه پدر این چه حرفیه من دیدم ماشین کم هست زمان زیادی که کنار جاده ایستادی گفتم برسونمتون یه ثواب کرده باشیم بعد دوتای خندیدم یه دفعه گفت اره دیگه جیگری مثل من گناه داره کنار جاده بمونهیه دفعه جا خوردم ای سوسن نامرد کل مسیجو بهش نشون دادهبه هر حال دیگه فرقی نمی کرد طرف خواسته که تماس گرفته بعد از نیم ساعت لاس زدن مخ زنی قرار شد همدیگرو ببینیم من بهش گفتم جون تو شهر همه منو می شناسن دوست ندارم تابلو بشم ترجیح می دم بریم شهر مجاور یا اینکه باید خونه البته مودبانه و بازیرکی خواص که بهش بر نخوره به هر حال چند روزی گذشت من هم مشغول خرید های اخر سال شدم چون ما هر سال از شهرستان مهمان می یاد برامون من باید قبل از سال همه خرید هارو انجام بدم راستی نگفتم من واحد دوم خونه پدرم زندگی می کنمیه مجتمع 4 واحدیهبه حر حال روز ها گذشته سال هم تحویل شد خونه ما طبق معمول هر سال پربود از مهمان بچه هاشونروز 2 فروردین ساعت 11 صبح کتی بهم مسیج داد می خوام بیام عید دیدنیمنم که اصلا امادگیشو نداشتم کلی این در اون در زدم که شرمنده مهمان داریم از این جور حرفها شاید نتونم خوب پذیرای کنم غیره اونم که فهمیده بود تنها نیستم دیگه اصرار نگردچند دقیقه بعد ابی دوستم همون دوست پسر سوسن بام تماس گرفت گفت خونش خالیه از تنهایی داره دیونه می شه اخه بچه هاش برای تعطیلات می رن خونه مادر زنش خودشم طبق معمول می پسچونه دیگه جریان بهش گفتم که کتی بام تماس گرفت خواست بیاد موقعیت جور نبوداون گفت کاریت نباشه تو فقط خودتو برسون اینجا من به سوسن می گم با خودش بیارتشمن هم که حسابی گیر مهمانام بودم به یه بهانه ای دودرکردم از خونه زدم بیرون تو راه بودم که ابی بام تماس گرفت گفت من حال ندارم ماشین از پارکینگ در بیارم برو دنبال کتی سوسن خونه سوسن هستنمنم که ترس دلهوره پایان وجودمو گرفته بود قبول کردم رفتم دنبالشون وقتی رسیدم نزیک خونه با کتی تماس گرفتم گفت سوسن می گی نیا داخل خیابان ما می اییم بیرون منم از سرعت خودم کم کردم تا زود تر از اونا نرسم دوباره سوسن تماس گرفت گفت کجایی پس گفتم امدم نزدیکم وقتی رسیدم اونا از سر خیابان هم ان طرف تر بودن جلوی پاشون توقف کردم سریع سوار شدن من هم سریع حرکت کردم دیگه از شدت دلهوره نمی دونسیتم دارم چکار می کنم بعد سلام احوال پرسی چند دقیقه همه جا ساکت بود نزدیک خونه ابی بودم که باش تماس گرفتم گفتم درب پارکینگ باز کن بعد یک راست رفتم داخل پارکینگ انگار که دنیا رو از رو دوشم برداشته باشن تازه فهمیدم قراره به چی برسم یه نگاهی به کتی کردم گفتم خوبی گلم گفت اره تو که سراغی از ما نمی گیری گفتم این چیه حرفیه بفرماید بریم داخل بعد سوسن زود تر رفت داخل تو پارکینگ وقتی برای اولین بار کتی جلوی خودم دیدم داشتم دیونه می شدم بوی عطری که زده بود داشت دیونم می کرد نا خوداگاه رفتم سمتش و بغلش کردم لب هامو روی لباش گذاشتم شروع گردم به خوردن لباش وای که چه حالی می داد حتی حالا هم باورم نمی شد که اون کنار منه سعی کرد بهم بفهمونه باید بریم داخل اما من از خوردن لباش سیر نمی شدم کیرم داشت توی شلوار جین حس خفگی می کرد صدای سوسن که داشت سمت ما می امد باعث شد که دست از خوردن لبهای ناز کتی بردارم زود خودمونو جمع جور کردیم رفتیم داخل ابی طبق روی مبل لم داده بود تا مارو دید بلند شد سلام احوال پرسی کرد چند دقیقه نشسته بودیم حرف می زدیم که یه فکری به ذهنم رسید گوشیمو برداشتمو یه مسیج دادم ابی من یه اتاق می خوام برای گرایه سراغ نداری ؟ابی که هیچ حواسش به گوشیش نبود شانس ماهم گوشیش رو سایلنت بود بعد گفتم ابی فکر کنم برات مسیج امد اونم سریع رفت گوشیشو چک کرد بعد جواب داد به یه شرط اتاق بهت می دم که ماهم باشیممسیج دادم دیونه وقت شوخی نیست سوسن ببر تا ما تنها باشیمبعد چند دقیقه ابی رفت تو یکی از اتاق ها و سوسن صدا کرداونم رفت پیشش حالا من و عمرم تنها مونده بودیمنمی دونستم چطور باید شروع کنم چند دقیقه ای گذشت من اونو گرفتم تو اغوشم مشغول حرف زدن بودیم که صدای ابی سوسن بلند شد ما فقط صدای اه ناله می شنیدیم به کتی گفتم چه خبره بزار برم ببینیم گفت نه پدر زشته به هر حال راضیش کردم تا بریم پشت در اتاق گوش وایسیمصدای نله های سوسن بد جوری کیر منو راست کرده بود دوست داشتم که من جای ابی باشم کیرمو تا ته بکنم تو کس سوسن ولی خدای کتی از خوشکلی نازی خیلی سر تر از سوسن بود ولی حیف یکم دیر پا می دادبه هر حال حس کردم کتی هم رفته تو حس گفتم می خوای بریم داخل گفت نه گفتم بزار بریم داخل اذیتشون کنیم بعد یه دفعه در باز کردم اخ چی می دیدم سوسن رو کیر ابی داشت بالا پایین می کرد تا در باز کردم جا خوردن خدشونو پشوندن من با ابی از این شوخی ها زیاد داریم بعد دوباره رفتیم بیرون اونا رو تنها گذاشتیم کلی هم خندیدیم بیرون که می امدیم دیگه کتی اون گتی چند لحظه پیش نبود چشمای خمارش همه چیزو لو می داد منم زود لبامو توی لباش قفل کردم مشغول خوردنشون شدم اخ که چه کیفی می داد این بار انگار که کتی بود که داشت با من حال می کرد نه من با اون چند دقیقه ازش لب گرفتم بعد یواش یواش با زبونم شروع به بازی کردن با لاله گوشش شدم من که محو بوی عطرش شده بودم دیگه از خودم بیخود شدم سریع شلوارمو در اوردم اونم که منو دید دارم این کارو می کنم تی شرتمو از تنم در اورد منو لخت لخت کرد بعد یک از من فاصله گرفت درست جلوی من زانو زد کیر راست شده منو بدون هیچ حرفی کرد توی دهنشدهش انقدر کوچک بود که سر کیرم فقط می رفت داخل دهنش من شاهد منظره ای بودم که حتی ارزویش هم برایم سخت بود به قدری با حوصله کیرم رو می خورد که انگار توی اینکار حرفه ای ……………… ادامه داردنوشته آرمین

Date: نوامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *