سکس ضربدری – خواهربرادری (1)

331
Share
Copy the link

سلام به پایان دوستان سایت داستان سکسی خودم امیدوارم همتون خوب باشیدخاطره ای رو که میخوام براتون بنویسم فقطو فقط بین 4نفرمون بوده که همه اسما مستعاره غیر از خودمخب بریم سر اصل مطلب که خسته نشیدمن امیرحسین 18 ساله با 183 س م قد هیکل بسکتبالی و قیافه معمولی(ولی استیل خیلی قشنگ دارم)یه روز داشتم با اریا (دوستم – همکلاسم – همسایه)از مدرسه برمیگشتم اون موقع ها توی بهمن ماه بودیم که پایان امتحانا رو داده بودیم داشتیم با هم حرف میزدیم که اریا یه دفعه بم گفت خواهرت چند سالشه منم که اصلا هنگ کرده بودم که سن خواهرم برای چیشه تو هنگ بودم که گفت اگه نمیخوای نگو … گفتم 17 .. گفت خواهر منم یه سال کوچیک تر از اونه … گفت چقدر خواهرتو دوست داری منم گفتم زیاد دوست ندارم … یه دفعه جا خورد گفت چرا گفتم خیلی اذیتم میکنه خیلی شیطونه خیلی سر به سرم میذاره گفتم تو چقدر خواهرتو دوست داری گفت خیلی خیلی زیاد گفتم چرا .. گفت ببین اگه یه رازیو بت بگم به کسی نمیگی گفتم باشه به خدا به کسی نمیگم قول میدم… گفت اخه گفتنش خیلی سخته نمیتونم بگم خیلی خجالت میکشم بهت بگمش گفتم خب بذار بریم پارک بریم روی یه صندلی بشینیم بعد بش گفتم بگو دیگه من قول دادم به کسی نگم …بابا منو تو دوستیم رازدار هم دیگه ایم اونم گفت باشه وقتی رسیدیم به یه صندلی گفت بت میگم ولی تو هیچ حرفی نزن تا حرفام تموم شه گفتم باشه گفتیه روز که پدر مادرم سرکار بودن(بابا مامانش با هم تو یه شرکت تجاری کار میکنن که وضعشون خیلی خوبه …بابا من مهندس عمران مامانمم خانه دار وضع ماهم مثل اونا ) و هیچ کسی خونمون نبود فقط منو مهسا(خواهر اریا)بودیم به فکرم زد که خیلی من شهوت دارم بذار با یکی که همیشه در دسترسمه باهاش سکس کنم و بهش نزدیک بشم(من اون موقع دهنم داشت می افتاد زمین و فقط گوش میدادم) خلاصه یه جوری خودمو به مهسا نزدیک کردمو رفتم کنارش دست انداختم گردنشو یه بوسی از لپش کردم اونم یه بوسی ازم کردم من شروع کردم ازش لب گرفتن اون بلد نبودم ولی من بهش گفتم چکار کنه …بالاخره اونم فهمید ولی یکم مبتدی بود … 15 دقیقه از هم لب گرفتیم بعد دستمو بردم رو سینهاش که دیگه تکون نخورد … من بی توجه مالیدمشون یه 5 دقیقه گذشت که دیگه شهوتی شده بود که سینهاشو میمالیدم …دستمو بردم زیر لباسشو داشتم میمالیدمش خیلی اون موقع بهم حال میداد(من کیرم اون موقع با تعریفای اریا شق شده بود) دستمو بردم زیر شلوارش که صداش در امد گفت نه کصافت من دخترم تو دیوونه ای میگیری بدبختم میکنی …بعد اریا گفت نه قول میدم مهسا فقط بم اعتماد کن قول میدم کاری به کست نداشته باشم اونم اولش مخالفت میکرد ولی من با هر بدبختی و التماس راضیش کردم که کاری به کس و پردت نداشته باشم … خلاصه شلوارو همه چیزشو دراوردمو لخت مادرزادش کردم و از پشت کردمش اریا بهم گفت به خدا الان خیلی بهم وابسته شده و منم بهش وابسته امو خیلی دوستش دارم بعدش گفت حالا اگه حرفی داری بگو فقط این حرفا بین خودمون باشه ها .. من که انگار یه دنیا دیگه بودم .. گفت هوی با توام بچه کونی مگه تو نیستم گفتم هاها چیزی گفتی گفت کیر خر مادر بچه کونی یه ساعت دارم برات خاطره سیزده به درمونو میگم یعنی از اول رازم برات بگم گفتم نه اسکل همشو شنیدم بعدش چی گفتی …گفت گفتم فقط بین خودمون باشه ها…گفتم باشه قول میدمخیلی به اریا حسودیم میشد که میتونست با یکی سکس کنه … گفتم خوش به حالت گفت خب تو هم امتحان کن شاید جواب بده گفتم کیو میگی گفت خواهرتو میگم خب گفتم چی؟ اون خیلی دختر خوبیه اصلا فکر نکنم از این کارا کنهبعدش اریا گفت مگه مهسا دختر بدیه …بدبخت شاید مهدیس(خواهرم) از تو خوشش اومده باشه و دلش میخواسته با تو سکس کنه ولی ازت خجالت میکشیده…در ضمن اونم دختره حس شهوت داره فقط پسرا نیستن که شهوت دارن… تو باید یه جوری اون حس توش زنده کنی مثل منو مهسا … گفتم اخه گفت اخه ماخه نداریم بدبخت من الان با 2 نفر سکس میکنم … گفتم چی 2 نفر یه دفعه مثل وقتی یه کسی چیزی از دهنش میپره تفره میرفت …گفتم مادر جنده لاشی اون یکی کیه گفت حالا گفتم بگو تا کونتو از وسط پاره نکردم گفت زیدمه گفتم کیه تا منم بکنمش گفت کس نخور بچه کونی تو حتی روت نمیشه با دختر حرف بزنی …خلاصه از صندلی پارک بلند شدیمو رفتیم طرف خونه … میخواستیم از هم جدا شیم گفتم یه بوسی جای من از مهسا کن که یه دفعه افتاد دنبالم … منم بدوبدو رفتم که نتونست بهم برسه….یه 3.4 روزی بود که به مهدیس (خواهرم) خیلی نگاهش میکردمو همه جاشو دید میزدم هر وقت تو اتاقش بود طوری که کسی نبینه لباس عوض کردنشو نگاه میکردم ولی زیاد معلوم نبود…یه روز مثل همیشه من از مدرسه اومدم خونه ….طبق معمول خونه فقط منو مهدیس بودیم … ( مهدیس دختری سفید مو های بور چشمای عسلی و درشتو قشنگ دماغ متوسط و لبای کوچیک و قشنگ و قدش 168 ) دمر خوابیده بود رو زمین داشت درس میخوند …رفتم کنارش …دقیقا مثل اون همون حالتی به دل خوابیدم کنارش …نگام کرد گفت ها چیه نکنه میخوای اذیتت کنم گفتم تو گفت نه پ عمت … یه دفعه یه جرقه ای تو مغزم زده شد…گفتم تو که فقط با حرفات اذیتم کنی بلد نیستی که بام دعوا کنی … گفت اخه حیف که پسری اگه دختر بودی میدونستم چکارت کنم … گفتم مثلا میخوای چه غلطی کنی … بلند شد از جاشو یه لگدی محکمی زد به کونمو فرار کردمنم از خدا خواسته رفتم دنبالش …خونمون زیاد بزرگ نبود زودی گرفتمش با دست یه چک سکس زدم در کونش خیلی کونش نرمو باحال بود میخواستم که اونم بیاد منو بزنه من فرار کردم … یکم که دور شدم افتاد دنبالم … منم الکی سرعتمو کم کردم تا بم برسه … خودمو انداختم زمین به عمد که بیاد روم بزنم … خلاصه اونم با تموم زورش با مشت میزد به بازوم خیلی زورش کم بود خیلی بم حال میداد … دیگه بازو رو ول کرد افتاد روم(من دمر خوابیده بودم )زد تو سرم منم که مثلا الکی دردم اومده بود الکی گریه زاری کردم که دیگه نزدم اومد کنارم گفت داداشی امیری…چی شد ببخشید به خدا نمیخواستم محکم بزنمت … (من از خودم خجالت میکشیدم که سنم ازش بزرگ تره ولی با این که گریم مصنوعیه ولی خجالت میکشیدم از خودم ولی ارزششو داره) خودمو جمع کردم سرمو گذاشتم رو پاش گریه زاری کردم … نمیدونم اون همه اشک از کجا اومده بود … ولی دمم گرم من گریه زاری میکردم مهدیس دل داریم میداد… گفت داداشی ببخشید دیگه قول میدم که دیگه نزنمت … سرمو گرفتم بالا گفتم گوشتو بیار گوششو اورد یه بوس محکی از لپش کردم … اونم برای دلداری دادن به من چندتا بوس از لپ کرد…داشت لپمو بوس میکرد با خودم گفتم موقعیت خوبه …سرشو گرفتم چشماشو دیدم خیلی معصوم بود یه بوسی از لبش کردم … من شروع کردم به خوردن لبش اون انگار شکه بود ولی یه چند دقیقه ای بعد شروع کرد خیلی حرفه ای لب میگرفت انگار خیلی بلد بود…شروع کردم به خوردن تا اون جایی که میتونستم میخوردم هر دو داشتیم حال میکردیم … منم مثل اریا دستمو بردم طرف سینهاش هول هولکی شروع کردم به مالیدنش خیلی تند میمالیدمش خیلی هول شده بودم … گفت هوی چته اروم تر … منم به حرفش گوش کردم اروم تر مالیدمش از رو لباس حال نمیداد گفتم مهدیس جون خواهری … میذاری لباستو درارم یکم میخوام ممه بخورم … گفت شیر میخوای بخوری پسرم گفتم اره مامانی… لباسشو با کمکش دراوردم یه سوتین کوچیکی داشت اونم دراوردم… یه سینه نه چندان کوچیکی داشت که مثل کوه بود بود ولی نوکش کمی تیز بود … شروع کردم به مالش …اونم چشاشو بسته بود…گفتم مادر من شیر میخوام صورتمو گرفت برد سمت سینش گفت پسرم بخور بخور عزیزم … منم با پایان وجودم میخوردم …داشتم حال دنیا میبردم خیلی این حسو دوست داشتم …اون نشسته بود منم مثل بچه ها تو اغوشش بودم داشتم سینشو میخوردم … دستمو بردم رو کسش منو پرت کرد اون ور گفت بیشعور من خواهرتم چرا ازاین کارا میکنی من فقط گذاشتم سینهامو بخوری نه این که بیای…خیلی بیشعوری امیر… منم به قصد دوباره رفتم طرفش …گفتم ببخشید مهدیس به خدا منظوری نداشتم اجی کوچولو… دوباره خوابیدم رو پاش… گفتم لباستو بپوش میخوام یه چیزی بهت بگم … اونم رفت لباسشو پوشید دوباره اومد پیشم منم سرمو گذاشتم رو پاش…گفت خب بگو ..شروع کردم از ته دل گریه زاری کردن گفتم تورو خدا به مادر پدر نگو تورو خدا دستشو گذاشت رو موهامو نوازش کرد بعد گفتم به خدا من پسرم نمیتونم حس غریزیمو کنترل کنم من دوست دارم فقط تو میخوام …پاهاش خیلی نرم بود بعد یه بوسی ازش کردمو خوابیدم رو پاشو چیزی نگفتمادامه دارد… نوشته امیرحسین

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *