شاه ایکس در بلوغ یک مردم آزار (۱)

1400
Share
Copy the link

تابش ملایم نور نارنجی رنگ غروب پلک چشم های بسته من رو با لطافت انگشتان دختری خردسال به ارامی نوازش میکرد زیر پنکه سقفی دراز کشیده بودم قطرات اب ناشی از دوشی که چند دقیقه پیش گرفته بودم روی پوستم سر میخورد و بافت نرم کیسه خواب رو مرطوب میکرد ذهنم اتفاقات چند هفته گذشته رو مرور میکرد .ارامشی که به سختی بهش رسیده بودم وتازه داشتم بهش عادت میکردم که اون پنج شنبه نحس از راه رسید و هرچی رشته کرده بودیمو پنبه کرد. دخترای دانشگاه اوائل ورود معمولا یا تو سفره خانه یا تو اطاق هاشون قلیان میکشیدن. اما بعد از اینکه سگ زنجیر جمع شد یواش یواش اخرای شب که میدونستن رئیس دانشگاه رفته خونه قلیان ها رو می اوردن تو محوطه تو هوای ازاد میکشیدن. بوفه رسما قلیان نداشت اما انواع تنباکو ذغال با ادکلن اسطوخودوس که اون موقع ها تازه اومده بود و حتی شیلنگ رو داشت. یک اخر شب پنج شنبه که دانشجو ها با خیال اینکه پرسنل همگی به خونه هاشون رفتن تو حیاط و زیر درختها بساط میوه و قلیان رو پهن کرده بودند . اخوند رئیس انجمن اسلامی ساعت نه شب میاد دانشگاه. خیلی عصبانی بوده تا اخر حیاط میره هرکی قلیون داشته با لگد میزنه برش میگردونه کاسه های خوراکی رو با لگد به اطراف پر میکرده و سر همه فریاد میکشیده جنده لاشی ها فاحشه ها لواط کارا جهنم رو دارم رو زمین میبینم و…… تا میرسه به گوشه پاتوق حشرات سگ زنجیر فریاد میزنه پس شماها چیکاره اید؟؟ پاشید این بساط لهو و لعب رو جمع کنید. من اتفاقات اون شب رو خودم ندیدم داشتم یکی از شبهای رویاییمو با ماساژ و حمام چند نفره و……. میگذروندم اما در لحظاتی که برای من اوج روشنایی و لذت بود دیگران در محوطه نیمه تاریک دانشگاه اوقات بدی رو میگذروندن. اونطور که برام تعریف کردن حشرات سگ زنجیر عقده هفته ها کنار گذاشته شدن رو خالی کردن. حتی دخترا رو با لگد زده بودن. ظهر شنبه با اعلام بلند گو همه جلوی ساختمون اموزش جمع شدن. اخونده گفت هر کی بهم بگه کیا اون بلا رو سر پسرم اوردن پونصدهزار تومن بهش دستخوش میدم اگرم مستقیم نمیخواید بگید. بنویسید بندازید تو صندوق انتقادات و پیشنهادات انجمن اسلامی نصب شده رو دیوار بیرون دفترم کلیدش رو فقط خودم دارم. خیالتون راحت باشه نمیزارم هیچ کس بفهمه کی بهم خبر داده . الان این پول ارزشی نداره اما راجع به دوازده سال پیش حرف میزنیم.همه میپرسیدن چند ماه گذشته چرا الان جوش اورده؟ منم به همه میگفتم این اخوندا چون دوران طلبگی زیاد میدن اینقدر گشاد میکنن که امسال کونشون بزاری سال دیگه میگن جووون اما حدس میزدم احتمالا اون شب پزشکان بهش اعلام کرده بودن که یکی از صدماتی که پسرش خورده خوب شدنی نیست و دائمی است. که در نتیجه اخوند برای خالی کردن خشمش مثل اجداد عربش که با بی رحمی به کشورمون حمله کردن به سراغ دانشجوها اومده بود.بسیجیا دوباره تو حیاط پارس میکردن. صحنه هایی که قبلا فقط تو تلویزیون از برخورد سربازان اسرائیلی با فلسطینیها میدیدیم حالا جلوی چشممون اتفاق میوفتاد. خیلی راحت دخترها و اگر تک گیرت میاوردن پسرهارو میزدن. دیگه رو هیچ نیمکتی دو جنس با هم نبودن. کسی جواب کتکهاشون رو نمیداد چون دو روز بعد از بازگشت سگ زنجیر یک پسر بندری رو که داشته برای یک دختر دست تکون میداده رو با لگد زده بودن همشهری اون پسر به کمکش اومده بود و دو نفری اون سه تا عضو سگ زنجیر رو جوری زده بودن که یکیشون خون دماغ شده بود همون روز عصر بلندگو همه رو جمع کرد و با حضور اخوند اون دو تا پسر رو اخراج کردن. پیام واضح بود در سکوت کتک بخورید وگرنه اخراج میشید.هرگز در طول زندگیم خالی کردن عقده رو به این وضوح ندیده بودم. بسیجیان هزار پدر سگ زنجیر مداوما تو حیاط داد میزدن فکر کردید اینجا کجاست. فکر کردید مملکت امام زمان جای وجود شما هرزه هاست؟ کسی جرات داره ما هستیم حرف بزنه؟ چون میدونستن کسی بهشون حمله نمیکنه مثل کودکی که پای کامپیوتربا خیال راحت به شخصیتهای داخل بازی فحش میده اینا هم مداوما به همه توهین میکردن و هر کی از کنارشون رد میشد با لگد میزدنش که درست راه برو… خشم اخوند و حمایت نا محدودش از وحشی بازیهاشون باعث شده بود لجن ذات بسیجی کسکش ها رو به وضوح ببینیم.پسرها میگفتن اگر نزدیک قهوه خونه ببینیمشون تیکه تیکشون میکنیم. اما اعضای سگ زنجیر که از سرنوشت عضو سابقشون عبرت گرفته بودن هرگز اون طرفا نمیرفتن.با نا امن شدن حیاط دوباره عصر ها دانشجو ها به سفره خانه سرازیر می شدن.اینبار چون همه با هم اشنا شده بودن محلیا شانسی نداشتن اما از اینکه جیب کیرسوار دوباره پر میشد اصلا راضی نبودم. چون تو جمع چهار نفره ما کسی اهل دود نبود و از نظر سکس هم کاملا تامین بودم هیچ کدوم به سفره خانه نمیرفتیم. صادقانه بگم اصلا دوست نداشتم تعادل زندگی کوچکم با ورود ادمای جدید به هم بخوره. ظهر ها میرفتم دانشگاه کلاس که تموم میشد مستقیم خونه.تا اینکه یکروز یکی از دخترای گروه من مورد برخورد فیزیکی یکی اوباش سگ زنجیر قرار گرفت. ظاهرا براش پشت پا گرفته بود و وقتی دختر بیچاره به زمین خورده بود با لگد زده بود تو پهلوش که اینجا اومدی درس بخونی سر خیابون منتظر مشتری نیستی که ارایش کردی . من طفلکو دیدم فقط یکم روژ گونه مالیده بود ارایشی نداشت ولی اون حیوونا فقط دنبال بهانه بودن. وقتی اومد خونه واقعا ناراحت بود. به نیلوفر نگاه کردم با گذاشتن انگشت رو لباش گفت هیچی نپرس. می دونستم که هلیا املت اسپانیایی منو خیلی دوست داره.بی حرف رفتم پایین از میوه فروشی اونطرف خیابون یه خرید مختصر کردم. از علی اقا هم مخلفات گرفتم اومدم بالا شروع کردم املت عصرونه رو بار گذاشتن. سفره بی وقتی انداختم و بهش گفتم تا داغه بیا جلو نشست اما لب نزد. به نیلوفر نگاه کرم با سر به حمام اشاره کرد رفتم اونجا درو بست گفتم این چشه؟ جریانو گفت . گفتم برو بیارش وقتی اومد اصلا باهاش حرف نزن فقط میخوایم بهش ارامش بدیم. گفت میشه خودت بیاریش؟ گفتم پس شما برو تو وان حرارت اب دوش رو تنظیم کن ما الان میایم . رفتم دیدم پای سفره نشسته دستمو دراز کردم طرفش همونطور که سرش پایین بود دستمو گرفت اروم بلندش کردم بردمش تو حموم. بی تحرک وایساده بود لباساشو خیلی اروم جوری که حس نکنه بهش حمله شده از تنش در اوردم دستشو گرفتم بردمش زیر دوش. زیر اب گرم اروم ماساژش دادم نیلوفر اول بی حرکت وایساده بود بعد اونم شروع کرد. اروم و لطیف زیر گرمای ملایم اب شستشوش دادیم یهو بی هوا بغلم کرد نزدیک بود تعادلم به هم بخوره شروع کرد گریه زاری کردن. سرش رو به سینم فشار میداد و هق هق میکرد بدجوری ترسیده بود. خیلی ملایم گفتم گریه زاری کن عزیزم بزار سبک بشی دستام رو روی کمرش گذاشتم و به خودم فشارش دادم نیلوفر هم از پشت بغلش کرد جریان اب در سکوت به ارامی پایین میومد و اشکهاشو می شست. وقتی گریه زاری هاش تموم شد سرشو بالا گرفت با صدای ضعیف گفت مرسی لبهاشو خیلی کوتاه بوسیدم و دوباره بغلش کردم. پنجه دستمو بردم تو موهاش و سرشو به سینم فشار دادم. نیلوفر هم از پشت. سرهلیا رو بوسید. و گفت هرچی بود تموم شد ما کنارتیم. چند لحظه بعد خودش منو ول کرد دستاشو گرفتم تو دستم و گفتم به پاکی و خلوص همین لحظه قسم. مرد نیستم اگر انتقامتو از اون بی ناموس نگیرم. شده خودم بهش تجاوز کنم کاری میکنم که اون لگد بشه بزرگترین اشتباه عمرش. خشکش کردم و برش گردوندم سر سفره در حالی که فقط یه حوله رو شونش بود نشوندمش کنارم و با دستای خودم بهش غذا دادم بعد از دو سه لقمه گفت خودم میخورم حالم بهتره. بعد غذا . گفتم دراز بکش از کف پا تا نوک سرشو ماساژ دادم. نیلوفر صداش در اومد بسه دیگه حسودیمون شد . گفتم یکی از اون فیلمای خنده دارت بزار کیسه خوابو پهن کردم جلوی پشتی نشوندمشون. ملافه کشیدم رو پاهاشون. لپ تاپو هم گذاشتم رو میز پایه کوتاهی که هم مخصوص نوشتنم بود هم موقع فیلم دیدن میز تلویزیون. یه فیلم کمدی رمانتیک بود. حوله رو بستم دور کمرم با بالاتنه لخت پابرهنه رفتم پایین از بقالی دو تا بستنی کلیویی برداشتم علی اقا منو دید گفت راحت باش خونه خودته حوصلشو نداشتم فقط گفتم چقدر غر میزنی پیرمرد داشت فحشم میداد که برگشتم تو راهرو وسط راه پله بودم که فتانه سبد رخت به دست از پشت بوم اومد پایین اصلا به روی خودش نیاورد منو دیده. ولی وقتی رو پله ها از کنار هم رد شدیم یهو دست کرد حوله رو از کمرم بکشه پایین یه دستی سفت گرفتم با صدای کم گفتم دیوونه شدی یه وقت پیرمرد میبینه با شیطنت خندید و گفت یه نظر حلاله گفتم کرم نریز در بازه صداتو میشنوه ( در بقالی به راهرو). رفتم بالا بستنی رو ریختم تو کاسه خامه شکلاتی رو هم ریختم روش یه مشت اسمارتیز هم تو هر کاسه ریختم با قاشق دادم بهشون. نیلوفر گفت با این کارا نمیتونی از زیر مشق شبت در بری. این دختر یه عادتای غریبی داشت. مثلا عاشق این بود که یه تیکه یخ از یخچال بر داری اروم فرو کنی تو کسش و بزاری اون تو باشه تا اروم اروم اب بشه بیاد بیرون . عاشق این بود که بره حموم حسابی تیغ بندازه جلوشو و بشوره بستی رو از روی کسش لیس بزنن بخورن . خوشش میومد دراز بکشه از روی لپ های کونش بستنی بخورن به شدت فتیس یخ و بستنی داشت . این سه تا هر شب منو قبل از خواب ماساژ میدادن اما منم وظیفم بود هر شب یه کاری برای هر کدومشون بکنم. کارای غیر معمول منم تا وقتی بهداشت و نظافت خیلی دقیق رعایت میشد مشکلی نداشتم. خوبی دنیای کوچک ما این بود که هیچ کس دیگران رو قضاوت نمیکرد. من هیچ وقت هیچ جور فتیش و یا تمایلات خاص در سکس نداشتم. یه سکس معمولی و بعدش وقتی خودمونو زیر دوش تمیز میکردیم یه ماساژ مختصر زیر اب گرم اوج توقعات من بود. صادقانه بگم همیشه ماساژ رو از خود سکس هزاربار بیشتر دوست داشتم. هفته ای یکبار سکس برام کافی بود اما هرشب ماساژ میخواستم که نه هم نمیشنیدم. اون شب هلیا رو تو بغل خودم خوابوندم. صبح روز بعد حال همه بهتر بود. دخترا صبح رفتن .منم ظهر رفتم سر کلاس.صدای استاد رو نمیشنیدم و در تفکرات خودم غرق بودم. حمله فیزیکی مستقیم به سگ زنجیر نتیجش اخراج بود. شکایت کردن هم نتیجه ای نداشت چون رئیس حراست خودشو درگیر نمیکرد. رئیس انجمن اسلامی هم که خودش پشت جریان بود. رئیس دانشگاه هم چند بار دخترا تو حیاط جلوشو گرفتن و از برخورد فیزیکی شکایت کردن کاری نکرد. سگ زنجیر بیرون دانشگاه نمیومد اگرم میومدن . من هیچ دوست مذکری تو دانشگاه نداشتم که یه گروه جمع کنم حسابشونو برسیم. به خاطر تعریفهای سینا برادر بزرگتر دوستم که گفته بود همون سال اول خونه مجردی گرفته بوده اما چون عشق فوتبال بوده با همه سر زمین فوتبال زود رفیق شده که در نتیجه همه ازش توقع جاکشی داشتن. و این که خونش معروف به پاتوق پسرها بوده در نتیجه هر دختری رو که میخواسته ببره خونه دختره از ترس اینکه چهل نفر بریزن سرش بکننش نمیومده. یادمه بی نهایت شاکی بود که قهوه خونه رایگان باز کردم. سر تعریفای اون من از اول سفتو سخت با همه برخورد کردم. کسی حرفی میزد با تحکم. و جملات کوتاه مکالمه تموم کن جوابشو میدادم. منظور؟ فرمایش؟ که چی؟؟ ربطی داره؟؟…….. با هیچ پسری همکلام نبودم. پس تشکیل گروه منتفی بود. داشتم به برخورد فیزیکی و کتک زدن دانشجوها و شباهتشون به طرز برخورد اسرائیلیها فکر میکردم یاد مادر بزرگم افتادم که وقتی این چیزا رو میدید میگفت خدا خودشونو به جون خودشون بندازه . یهو انگار صاعقه بهم خورد صاف نشستم . راه حلو پیدا کرده بودم. اخوند به دلیل نفرتش از دانشجوها به خاطر کاری که با پسرش کرده بودن دست سگ زنجیر رو باز گذاشته بود.پس اگر نفرت خالی میشد احتمالا اون بساط هم جمع میشد. اما سوال این بود چطوری؟ اول به قول خارجیها یه اسکیپ گوت یا بز قربانی لازم داشتیم یعنی کسی که همه چیو بندازیم گردنش. دوم اخوند باید صد در صد باور میکرد مقصر پیدا شده و انرژی منفیشو میزاشت روی اون شخص . یه جایی خونده بودم افرادی که دنبال انتقام هستن وقتی بهش میرسن دچار یه پوچی و خلا روحی میشن و دیگه هیچی براشون مهم نیست چون انگیزه ای که تا اون لحظه اونا رو جلو میبرده رو از دست میدن.نامه ای رو نوشتم به این مضمون دختر دانشجویی هستم که پدرم با زحمت شهریمو میده اون شب وقتی از سفره خانه بر میگشتم حس کردم کسی داره از پشت میاد چون تاریک بود ترسیدم و پشت درختا قایم شدم. پسر شما اومد رد شد بعدش اعضای بسیج که در سکوت راه میرفتن از جلوم رد شدن. دیدم که یه کیسه سیاه کشیدن سر پسرتون و دسته جمعی زدنش. بعدم در حالی که فحش میدادن مارو میخوای بیرون کنی؟ باباتو بیرون میکنیم ولش کردن رفتن. خواستم همون شب گزارش بدم اما ترسیدم شر بشه و اخراجم کنن. اگر بر میگشتم شهرم پدرم دیگه نمیزاشت درس بخونم و میدادم به پسر میوه فروش محله.واسه همین ساکت موندم. جزییاتی مثل کیسه سیاه و لگد به صورت که از پرستار بهداری شنیده بودم و کسی ازش خبر نداشت رو به نامه اضافه کردم که صد در صد باور کنه. اخرشم نوشتم لطفا اون مبلغی رو که گفتینو بزراین تو یه پاکت و بزارین پشت اون صندوق صدقات سبزی که روی دیوار ساختمان الف زیر پوستر بزرگ امام خمینی نصب شده. ( یه ساختمان نیمه پایان با در قفل دار که هیچ مصرفی نداشت و کسی نمی تونست بره داخلش در نتیجه هیچ کس حتی به راهی که به اون ساختمان منتهی میشد قدم نمیزاشت). دوستان وقتشه اقای اقامنش رو خدمتتون معرفی کنم. اقامنش فامیلی پیرمردی بود که قبلا کارمند دانشگاه شیراز بود. همیشه شکایت میکرد که سه سال اخر خدمتش رو عوض اینکه پست مدیریت بهش بدن که کون دشمناش بزاره فرستاده بودنش اونجا .عصرا میومد پبش رفیقش پیرمرد صندوقدار بوفه و غیبت میکرد . یه بار که رفتم قهوه بگیرم رو به من شروع کرد غر زدن. شخصا هیچوقت حوصله خر پیره ها رو نداشتم دست من بود زنای بالای هفتاد سالو می انداختم کوره ادمسوزی. مردای بالای هفتاد سالم میدادم زبونشونو از حلقشون بکشن بیرون که اینقدر تو کار جوونا فضولی بیجا نکنن. نصایح کسشعرشونم که به درد خاله مرحومشون میخوره یکجا شاف مقعد مبارکشون کنن. باهاش مخ جوونترا رو نگان . یکی نیست بهشون بگه تجربیات تو مال دهه سی و چهل بوده اخه چی چی الان مثل اون موقع است که اطلاعات مربوط به اون زمان به درد ما بخوره.یکی از اخلاقای مزخرفشون زرتی پسر خاله شدن با جوونتراست اصلا طرفو نمیشناسن یهو جوری شروع میکنن باهاش حرف زدن انگار چهل ساله پسر خاله طرفن. من اینو وظیفه اجتماعی خودم میدونم که جوری بزنم تو ذوقشون که این اخلاق چون پیرترم باید تو همه چی اظهار نظر کنم رو ترک کنن. مثلا یکبار تو اتوبوس نشسته بودم رو صندلی به سمت داخل تو ردیف کناری بغل دست من یه خر پیره نشسته بود. جوری یه نفس زر میزد و از همه چی شکایت میکرد انگار نسل من بود که یونجش زیاد شد لگد انداخت. پاشد که پیاده شه یه پسر حدود هفده هجده ساله نشست جاش بلافاصله پاشد به صندلی دست کشید و گفت عجب کون داغی داری پدر جان پیرمرده از بالاسر من گفت چقدر این نسل جدید پررو شدن شما یه چیزی بگو منم خیلی مودبانه گفتم چشم اجازه بدین. خم شدم دست زدم به کونش بعد با لحن سرزنش کردن به مرده گفتم اینقدرام گرم نیست شما سردت بوده خرپیرهه فحش میداد مسافرا هرهر میخندیدن بعضیاشونم که چایی نخورده پسر خاله شدنو به مرحله نهایی تکاملش رسوندن مثلا رفتم بستنی فروشی یه پیرمرده اونجا بود هزارو نهصد سالش بود منو دید یکم دقت کرد بعد اومد جلو گفت اقا شما فلان مدرسه درس نخوندین؟ گفتم خیر. گفت فکر کردم از همکلاسیای قدیمی یعنی به پوچی رسیدم پایان مسیر برگشت به خونه روبا چشام دنبال درخت مناسب میگشتم خودمو دار بزنم. رسیدم خونه کیسه بستنی رو بی حرف دادم به مادرم. گفت چته؟ قضیه رو گفتم ایشون فرمودن حالا مطمئنی نمیشناختیش؟ خوب فکر کن شاید یادت بیاد. خلاصه مثل هر روز اقا منش اومد بوفه و غر اغاز شد .بیشترین شکایتش از محل دفتر کارش بود که دیوار به دیوار دستشویی بود و بوی گند دستشویی مداوما ازارش میداد. تا شروع کرد نق زدن. گفتم مرد حسابی همه ارزوشونه سالی یکبار بتونن برن زیبا کنار تو مفتو مجانی داری توش زندگی میکنی شکایتم داری؟؟ صندوقدار هم شروع کرد رفیقشو دست انداختن. اما ظاهرا در محور زمان پیرمرد مادر مرده خودشم اون اسمو رسما پذیرفت. یادمه یه بار در حالی که پشتش به من بود تو ساختمان اداری داشت با همکارش حرف میزد. همکارش گفت بیا بریم اونم گف بزار زیبا کنارو یه جارو بزنم میام خلاصه بر نامه هر روز این اقا منش این بود که بعد از ساعت اداری بیاد بوفه و اتفاقات روزو تعریف کنه.نامه رو بردم کتابخونه اونجا یه کامپیوتر بود که روش نرم افزار کتابدار نصب شده بود و یک چاپگر که میتونستی لیست کتاب های مرجعی که لازم داشتیو ازش پرینت بگیری. کتابخونه خلوت بود می دونستم کتابدار از اون معتادای چایی است و نیم ساعت یکبار میره ابدار خونه چایی میخوره و یا میره دستشویی. تا رفت. نشستم پای دستگاه نامه ای که متنشو اماده کرده بودمو تایپ و پرینت کردم و دوباره برگشتم تو نرم افزار اصلی . بعد رفتم ساختمان اموزش اون ساعت روز کسی نبود اکثرا کارمندا رفته بودن خونه. با وجود اینکه برای دانشجو ها ممنوع بود برای اینکه با کسی روبرو نشم سوار اسانسور شدم. رسیدم طبقه چهارم درو باز کردم کسی تو راهرو نبود کفشمو گذاشتم لای در که بسته نشه. نوک پا تا دفتر انجمن اسلامی دویدم (حدود بیست متر) نامه رو انداختم تو صندوق. برگشتم تو اسانسور و رفتم پایین. برای اینکه اگر کسی پولمو از پشت صندوق صدقات دزدید بفهمم یه هزار تومنی گذاشتم پشت صندوق. فردای اون روز و پس فردای اون روز اول میرفتم بوفه که وقتی اقامنش میاد سراغ سهرابی (صندوقدار) که چاییشو بخوره و غر بزنه اونجا باشم خبرا رو بشنوم اما چیزی در اون رابطه نگفت.شبا هم پشت صندوق رو چک میکردم هزاری سر جاش بود اما پولی نزاشته بودن اونجا. یاد گرفتم اخوند جماعت فقط دست بگیر داره. دوره طلبگی کون میده اما پول دادن هرگز جزو سرنوشتش نیست روز سوم هم خبری نشد. سگ زنجیر همچنان به برخورد فیزیکی ادامه میداد. تصمیم گرفتم نامه دیگه ای بنویسم اینبار از زبان یک مرد و بگم حرفای دو نفر از اعضای سگ زنجیر رو که در باره اون شب حرف می زدنو شنیدم و دوباره متهمشون کنم. اما قبل از اینکه به مرحله عمل در بیارمش. دو تا دختر تو حیاط به رئیس حراست شکایت کردن که یه بسیجی کسکش زدتشون رئیس بسیجی کسکش رو صدا میکنه و می پرسه مگه حاج اقا همه شما رو بیرون نکرده؟؟ چرا هنوز برخورد میکنید؟ طرف اول من من میکنه بعد میگه داریم وظیفه شرعیمون رو انجام میدیم رئیس میگه لازم نکرده به کار خودتون برسید. ظاهرا رئیس انجمن اسلامی همشونو خواسته بوده دفترش حسابی فحششون داده بوده که مار تو استینم پروروندم و بعد از انجمن بیرونشون کرده بوده. اما اعضای سگ زنجیر چون میدونستن بچه ها بفهمن کاره ای نیستن تیکه تیکشون می کنن بدون اینکه به روی خودشون بیارن به گیر دادن ادامه دادن. خبر مثل توپ تو دانشگاه صدا کرد. و خیلی زود تاثیرشو نشون داد دو تاشون داشتن میرفتن که یکی میاد عمدا بهشون تنه میزنه بعدم فحش میده. بسیجیه جواب فحشو میده که ده نفر میریزن سرش هم خودشو هم دوستشو لتو پار میکنن. سه روز بعد من کسیو که به هاله لگد زده بودو تو راهرو دیدم سریع رفتم پشت سرش. خاطره دبیرستان رو تکرار کردم اول تا رسیدنش به پله ها صبر کردم. به پله که رسید پای چپم رو ستون کردم با پای راستم انچنان لگدی در کونش زدم که سوباسا به عمرش به هیچ توپی نزده بود تعادلش به هم خورد و از پله ها افتاد رو پاگرد ولو شد . با همکلاسیا از پله ها رفتیم پایین به پاگرد که رسیدیم چند نفری بی تفاوت رد شدن اما بسیجیه یه اشتباه بزرگی کرد گفت کسکشا کمکم کنید یه مرده کرجی که متاهل بود. یه لگد زد به صورتش که مادر جنده لاشی به کی میگی کسکش. بدبخت با دستاش صورتشو گرفت و غلت زد اما این تازه اولش بود هر کی از پله میومد پایین یه لگدی خرج این یارو میکرد. من از پله ها اومدم پایین اون بدبخت هنوز داشت کتک میخورد .شب قضیه رو به هلیا گفتم اول باور نکرد اما وقتی یارو رو با صورت کبود و دست گچ گرفته تو محوطه دید باورش شد. رئیس انجمن اسلامی که بدجوری با سگ زنجیر چپ افتاده بود اهمیتی نمیداد. رئیس حراست هم به شکایتاشون محل نمیزاشت. اما بدترین اتفاقی که برای اون بدبختا افتاد شب چهار شنبه بود که برق محوطه رفت اینا سرجای همیشگیشون بودن تو تاریکی اول پسرا ریختن سرشون بعدم دخترا . یادمه یکی از همکلاسیا به اسم کیانی که بچه تهران و یه دلقک پایان عیار بود سر ناهار میگفت. عجب تاریکی پر برکتی بود من به هوای کتک زدن رفتم جلو تو اون هیرو ویر سینه ده تا دخترو گرفتم پرسیدم حالا کسیو هم زدی؟ جواب داد نه والا حواسم رفت به سینه اصلا یادم رفت برای چی رفته بودم ظهر پنج شنبه رئیس حراست رو تو محوطه دیدم که چند تا بسیجی کسکش برای شکایت از جریان شب قبل اویزونش شده بودن. گفت بسیج دانشجویی از اولشم زیاده روی میکرد اینا نتیجه کارای خودتونه . بعدش به من گفت یه تنش و نفرتی بین اینا و دانشجو ها وجود داره. هر چه سریعتر این عقده خالی بشه بهتره که همه چی به حالت اولش برگرده.چند روز تعطیلی خورد دخترا بلیط گرفتن رفتن خونه. من تنها موندم شیرین همون دختر صاحب گنبد و بارگاه طلا که اول از همه دعوتش کردم و باعث حمله اپاچی ها به خونم بود. اومد سراغم گفت میشه بیام خونت؟ از سری قبل که خونم رو اشغال کرده بودن خاطره خوبی نداشتم. رک بهم گفته بودن خانوادشون فرستادنشون دانشگاه که شوهر پولدار پیدا کنن. در واقع خانواده دخترا شهریه نمیدادن سرمایه گزاری میکردن برای اینده دخترشون . معمولا هم اخر حرفاشون یه تیکه ای تو مایه مثلا اومدیم بنز سوار شیم داریم خر سواری میکنیم یا بی ام و میخواستیم گاری نصیبمون شد بار من بدبخت میکردن ( جایی بگین رسما انکارش میکنم اما نقش خر و گاری رو تو همه اون مثالها من بازی می کردم) به شیرین گفتم حوصله شلوغی ندارم. گفت نه خودم تنهایی میام . اومد شام خوردیم. قبلنا همیشه موقع خواب میگفتم ماساژ میخوام یا موقع حموم رفتن میگفتم یکی بیاد پشت منو بزنه. که در نتیجه اپاچیا دو تا دکترای بیلاخ شناسی بهم دادن اون شب خودش گفت میخوای بریم حموم پشتتو بزنم؟ حموم دستشویی رو شب قبل سفید کننده و صبح سم زده بودم . میدونستم بو میده گفتم یه لحظه. پا برهنه رفتم پایین تو مغازه علی اقا گفتم اشکالی نداره من از حموم استفاده کنم؟ با طعنه گفت تو حموم بالا نمیشه کس کرد؟؟ یه پیرمرد کیری با سیبیلای نارنجی رنگ که موهای سیبیلش تا زیر چونش بود با لبخندی به درازای گرند کنیون زل زده بود به ما.یعنی این خر پیره ها هرچی سنشون بالاتر میره حشری تر میشن. گفتم سم ریختم صبح شدیدا بو میده. فرمودن میخوای من بیام پشتتونو کیسه بکشم. گفتم حیف که می ترسم فردا این موقع تو این دنیا نباشی که بابتش عذر خواهی کنم وگرنه میگفتم بیای چیو بکشی بدبخت مادر مرده بیستو هفت هشت سالش بیشتر نبود. اما من همیشه جوری باهاش رفتار میکردم انگار اینقدر پیره که امبولانس همین الان داره میاد ببرتش گفت حموم ما برای بیشتر از هفت هشت نفر همزمان جا نداره. گفتم پس اجازه هست سه بار ازش استفاده کنم؟؟ علی اقا کرد نبود اما همیشه از این شلوار کردی گشادا پاش بود. جاکش نه ملاحظه منو کرد نه پیرمرده رو. برگشت شلوارشو کشید پایین (شورت داشت) گفت یه وقت رودرواسی نداشته باشی بفرما منم بکن منم خیلی جدی گفتم پس اجازه میدین چهار بار از حموم استفاده کنم؟؟ عر زد برو گمشو بیرون فتانه دو سه روز بعد تو راهرو ازم پرسید چی بود اون شب داد میزد. منم که میدونستم علی اقا دم در به سمت راهروی بقالی وایساده و کامل میشنوه بلند بلند جریان دولا شدنشو تعریف کردم اخرشم گفتم چه کون سفیدی داشت سه شب خوابشو دیدم خوش با حال شما دوباره علی اقا عر زد فتانه خانم هم بین خنده هاش گفت اخه به چه درد من می خوره؟ منم گفتم هرچیو نخواستین بزارین دم در مشتریش هست علی اقای بیچاره هم دادو بیداد میکرد مستاجر اوردم قاتق نونم بشه قاتل جونم شد ملت خوابشون نمیبره میرن کلونازپام و دیازپام میخورن ولی من دکتر بودم به جای ارام بخش فقط مردم ازاری تجویز میکردم . یادش بخیر چقدر راحت خوابیدم اون شببا شیرین رفتیم حموم. چه حموم بزرگ جاداریم داشتن. چون نمیدونستم جریان سکس است یا حمام خالی یه جورایی سکان رو دادم دست خودش. کرستش رو در اورد اما شورتشو نه. فهمیدم میخواد به قول بچه های دانشگاه دانشجویی (لاپایی) حال بده . نیلوفر و دوستاش مانعی براس سکس نداشتن . نیلوفر میگفت سر یه عفونت رفته برای معاینه .دکتر بهش گفته حلقویه. هلیا هم میگفت خودش اشتباها پردشو زده دختر سوم هم ژیمیناستیک کار بود. اما این یکی ظاهرا دوشیزه بود. بهش گفتم اهل لاپایی نیستم هیچ وقت برام جالب نبوده. با سینه هاش و ساک زدن و موج سواری سیرم کرد. منم شورتشو در اوردم با دست اروم ماساژش دادم و ارضاش کردم. نیلوفر برامون کلاس اموزشی گذاشته بود لخت می شدیم ارضا کردن دخترا با دستو به من یاد داد. اون میگفت چیکار کنم رو دوستاش اجرا میکردم. ساک زدن رو هم به دوستاش یاد داد نیلوفر راهنمایی میکرد اونا رو من انجام میدادن . سه روزی که شیرین پیشم بود حسابی حال کردیم. صبح روزی که رفت دو ساعت بعدش نیلوفر اومد. نزدیکای ظهر بود داشتم اماده میشدم برم دانشگاه که سروکلش پیدا شد. تا اومد تو اطاق گفت دختر اینجا بوده؟ گفتم اره یکی از بچه ها اومد پرسید سکس داشتین؟ گفتم اره. هیچی نگفت بی خدا حافظی راهشو کشید رفت. عصری هم نه خودش اومد نه دوستاش. چند روز بعد دختر سوم اومد وسائلشون رو جمع کرد با خودش برد. شیرین هم دیگه پیداش نشد.دوباره تنها شده بودم اوائل زیاد سخت نبود اما بعد از یه مدت یواش یواش داشت برام ازار دهنده میشد. ضد حال اصلی رو وقتی خوردم که دیدم رو درو دیوار دانشگاه اعلامیه زدن انجمن اسلامی و بسیج دانشجویی عضو می پذیرد. فهمیدم حاج اقا هوس کون تازه کرده و بزودی قراره شاهد بازگشت سگ زنجیر باشم . واقعا دلم گرفت. اسفند ماه به نیمه خودش رسید. یک شب یه گوشه تاریک محوطه رو چمنا نشسته بودم که دختری اومد کنارم نشست. اول نشناختمش بعد که خودشو معرفی کرد یادم اومد همونیه که روز اول به خاطرش دعوام شد. بهم گفت هیچ وقت فرصت نکرده برای اون روز ازم تشکر کنه. گفتم لازم نیست من ذاتا با کسایی که خودشونو تحمیل میکنن مشکل دارم . یکم حرف زدیم قبل از رفتن گفت تکون نخور ثابت موندم. دستاشو گذاشت رو صورتم اروم لبامو بوسید پرسیدم چرا؟ گفت همینجوری و رفت. حس عجیبی داشتم پاشدم خودمو تکوندم و قدم زنان رفتم خونه. داشتم لباسمو در میاوردم که زنگ درو زدن. پرسیدم کیه گفت باز کن. یهو به سرم زد شاید خودش باشه . خوشحال شدم درو باز کردم حتی به اینکه ادرس منو از کجا پیدا کرده فکر نکردم. رفتم جلوی پله ها به استقبالش دیدم اون پایین جلوی پله ها نیلوفر وایساده…ادامه دارد…نوشته شاه ایکس

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *