شاه ایکس در تولد یک مردم آزار قسمت سوم (۱)

0 views
0%

چند هفته بعد برای پنج شنبه به یک عروسی مختلط دعوت شده بودیم. داماد از ما بود و مداوما تعریف میکرد که فونداسیون فامیل زنش از کسو سینه ساخته شده. میگفت این فامیل مثل قالی کرمونن هرچی سنشون بالتر میره خوشگلترو راه بده تر میشن. خلاصه ما کلی چیزمونو لیفو صابون زده بودیم. قرار بود بعد از مدرسه زود برم خونه که با خانواده بریم باغ کردان محل عروسی . بالاخره پنج شنبه شد داماد اینقدر از خوشگلی دخترای فامیل خانومش تعریف کرده بود که من از سر کلاس راست کرده بودم و له له میزدم زنگ بخوره . تا زنگ خورد معلم پاشد بره. سرایدار اومد گفت بچه ها بعد کلاس نرن معلم مشاور کارشون داره. این معلم مشاور ما یه عادت کیری داشت هم صبح سر صبحگاه پشت بلند گو برامون عرعر میکرد. هم هفته ای چهار ساعت سر کلاسی که با خودش داشتیم کلی زر مفت میزد. هم یه وقتایی بعد کلاس نگهمون میداشت دو ساعت چرندیات به خوردمون میداد . هیچ حرف تازه یا مفیدیم نداشت یک ساعت مزخرف بی ربط تکراری میگفت اخرش چهار تا حدیث میکرد تو کونمون میگفت بعد از نماز شب به اینا فکر کنید فقط علافمون میکرد و وقت استراحتمون رو میگرفت. اما اونروز برا کسشعراش وقت نداشتم تا پاشدم در برم بغل دستیم گفت نرو کارمون داره منم با غیظ گفتم ای بمیره این که همیشه با ما کار داره هیچ وقتم هیچ کاری نداره و رفتم خونه. شنبه چون میدونستم زیرابمو زده و مدیر میخواد جرم بده در حد رهبر که میره مناطق محروم افتخار دادم در مراسم صبحگاه شرکت کردم اما مدیر حرفی نزد ساعت ده اومد گفت بچه ها اتوبوس جلو دره کیفاتونو بزارین همینجا برین سوار شین بچه ها پرسیدن کجا؟ گفت معلم مشاورتون فوت کرده میریم بهشت زهرا من یه بغل دستی داشتم که فامیلیش دیوارچین بود. من همیشه میگفتم این فامیلی اصلیش عمله بوده رفته ثبت احوال عوض کرده که رد گم کنه و خلاصه حسابی کل کل داشتم باهاش. مدیر که رفت دیوارچین گفت کار خودتو کردی؟؟ گفتم به من چه گفت تو پنج شنبه دعا کردی بمیره بفرما حالا جنازه رو تحویل بگیر خلاصه رفتیم بهشت زهرا. خانواده معلم یکی از این خرپیره ها هست که معمولا تو بهشت زهرا ولن. تو کونشون بلندگو حمل میکنن و تخصصشون صمیمیت بی جاست رو استخدام کرده بود. اینا پول میگیرن سرخاک مرحوم زر میزنن. به عمرشون طرفو ندیدن بعد با انچنان سوزو گدازی پشت بلندگو زجه میزنن انگار از پنج سالگی با اون مرحوم نوبتی کون همدیگه میزاشتن یادمه سر ختم دایی مادرم یکشونو کرایه کرده بودیم یهو پشت بلندگو گفت الان دختر اون مرحوم چه گریه زاری ای میکنه من بی هوا گفتم کس نگو عموجون دخترش دوسال پیش مرده ظاهرا صدام از اونی که فکر میکردم بلندتر بود یارو شنید حرفشو قطع کرد زل زد به من. چند لحظه کل فامیل بهم چپ چپ نگاه کردن بعدش هم که رفتیم خونه حسابی بابتش دمپایی کشم کردن ولی می ارزید خلاصه سر خاک معلم مشاور بودیم خرپیرهه زر میزد چرا رفتی؟ زود بود رفتی دیوارچین هم هی به من نگاه میکرد سرشو به حالت تاسف تکون میداد یعنی تو کشتیش میتونستم با دو کلمه حرف زنده زنده پوستشو بکنم اما میترسیدم مسخره بازی در بیارم مدیر همونجا زنده به گورم کنه کلی قبر خالی اونجا بود اصلا نمیشد ریسک کرد برای شب هفتش خانواده معلم دو تا مینی بوس فرستادن که بچه ها رو ببرن. در نتیجه کل کلاس ما و ناظم رفتیم تو یه مینی بوس .معلمها و چند نفر از کلاسای دیگه هم تو اون یکی ماشین سوار شدن و رفتیم. مینی بوسا یه جا نزدیک خیابون خورشید توقف کردن و دور زدن رفتن. مسافتی حدود ششصد هفتصد متر رو پیاده رفتیم. تا پیاده شدیم یکی از معلما دو بیت کس و شعر که معلوم نبود از دیوار کدوم توالتی کش رفته بودو بهمون گفت اینو بلند بلند بخونید. شعرو یادم نیست اما مصرع سومش مردگان زنده اند بود . محتواشم راجع به این بود که کسانی که عمرشونو برای علم و دانش میزارن هیچوقت نمیمیرن. شعرش واقعا بند تنبونی بود به خود من پنج دقیقه وقت میدادن بهترشو میگفتم. بچه ها شروع کردند یکی درمیون خوندن. ناظم گفت بلند بخونید مگه نون نخوردین. منم با بیحالی شروع کردم خوندن مردگان مرده اند زنده گان زنده اند زندگان مرده اند مردگان زنده اند یه بدبختی که من دارم و جزو سرنوشتمه اینه که هر غلطی من میکنم بقیه هم میخوان بکنن. هر کسشعری من میگم زرتی فردای اون روز میشه تکیه کلام همه. خلاصه زندگی ندارم از دست اطرافیان. من شروع کردم به خوندن یواش یواش بچه های دورو ورم هم تکرار کردن. حدود پنجاه متر بالاتر دیگه کل کلاس داشتن همینو میخوندن من اولش با بیحالی میخوندم اما قدرت جاودانه کسشعر منو به وجد اورد شوری مرا در بر گرفت و مانند ترمس فرزند طوفان. پیامبری که وقتی برای ستایش خداوند اواز میخواند و می رقصید طوفان و رعد و برق همراهیش میکردن (شاه ایکس پیغمبر میشود بنویسم یا زوده؟؟) شروع کردم از ته دل خوندن مرده گان مرده اند زنده گان زنده اند و همکلاسیها هم با صدایی که حالا منظم شده بود همراهی میکردن جوری که هرکی رد میشد فکر میکرد دیوونه های دارالمجانینو اوردن هوا خوری کاسبای خیابونم جلو مغازه هاشون وایساده بودن با تاسف پایان و نگاهی که میگفت نسل اینده رو ببین مارو نگاه میکردن یعنی خدا باحال تر و پایه تر از بچه های دهه شست نیافریده. عجیب سرحال بودم که یهو پس گردنم سوخت بر گشتم دیدم ناظم پشت سرمه گفتم اقا مجتبی چرا میزنی؟؟ گفت مسخره احترام مرده رو نگه دار گفتم سی نفر ادم اینجاست چرا منو میزنی؟؟ جواب داد سی هزار نفرم که باشن این کارا فقط از تو برمیاد رسیدیم به مسجد ناظم نزاشت من برم تو. گفت پاتو تو مسجد بزاری خاکستر میشی نمیشه جواب خانوادتو داد جهت اطلاعتون یه روز تو تایم ناهار کتاب باشگاه معمای ایزاک اسیموف دستم بود. ناظم از دستم گرفت ببینه چیه باز کرد صاف اون بخش کتاب که راجع به انجیل شاه جیمز بود اومد. در اون انجیل گفته شده اگر شیطان وارد حریم خانه خدا (کلیسا) بشه در شعله ای عظیم تبدیل به خاکستر میشه. حقیقتش این بود که میترسید مسخره بازی در بیارم و ختمو به هم بریزم که اگر بخوام صادق باشم چنین برنامه ای هم داشتم . خلاصه مثل گربه گذاشتنم پشت در شروع کردم به قدم زدن. یکم پایین تر تابلو یه مجموعه ورزشی بود بلیط و مایو خریدم رفتم استخر. میدونستم دو ساعت مراسمه بعدشم شام میدن یعنی حدود دوساعت و نیم وقت داشتم خلاصه یه شنای سیر کردم بعدشم تو جکوزی لم دادم خستگیم در رفت نگاه به ساعت کردم دیدم هفتو ربعه پا شدم خشک کردم رفتم جلو در مسجد. همه سوار شده بودن منتظر من بودن.تا نشستم دیوارچین پرسید کجا بودی؟ بلند بلند گفتم رفتم سینما جق زدم گفت کونکش باز تنها تنها رفتی عشقو حال؟؟ جواب دادم اینجوری نگو پایان مدت به تو فکر میکردم ناظم هم از ته مینی بوس داد زد فقط بزار برسیم مدرسه من میدونم و تو چند هفته بعد مرحله مقدماتی مسابقات فوتبال بین مدارس برگزار شد. قرار شد داوطلبین تیم های چهار نفره تشکیل بدن. یه دروازه بان سه تا بازیکن. این تیم ها با هم مسابقه بدن. تیم برنده نهایی بره برای رقابت با تیم های مدارس دیگه. طرفدار های تیم های معروف کشور اسم تیم هاشونو از روی تیم محبوبشون استقلال یک دو سه پیروزی یک دو سه و…….. گذاشتن. بین بچه های مدرسه یه پسر سفید تپلی با گونه های خیلی بزرگ و لبای گوشتی و کون سه متری وجود داشت معروف بود که ساک زدنش حرف نداره اما پول نداشتی راه نمیداد. بعد از ساک زدن بزرگترین استعداد این بچه دروازه بانی بود. به قول امریکاییا سیگنچر موو یا حرکت مشخصه اش هم این بود که وقتی کسی شوت میزد به دروازه. بر میگشت خم میشد جوری که توپ میخورد به کونش و کمانه میکرد هرهر میخندید. این به شدت طرفدار تیم پاس بود همه تیما برای دروازه بانی میخواستنش. اما این میگفت به شرطی که اسم تیم پاس باشه. اخر که تیما تشکیل شدن فقط چند تا استقلالی موندن و این کون گنده. موقع خونه رفتن بود اینا تو حیاط جمع شده بودن ناظم ورقه دستش بود که اسم تیمو بنویسه. پسر تپله میگفت اقا بنویسین پاس…. اون سه تای دیگه هم هی میگفتن بنویسین استقلال….. ناظم مثلا میخواست بینشون ریش سفیدی کنه اما هیچ کدوم زیر بار حرف طرف مقابل نمیرفتن. من داشتم میرفتم خونه که ناظم صدام کرد و به حالت مسخره بازی گفت بیا اینا رو از خرت پیاده کن (خر شیطون). منم بدون اینکه توقف کنم با همون لحن جواب دادم خوب بزارین پاستاقلال . حالا شانس تخمی من اینا سر اون اسم که به توافق رسیدن هیچ. تیم تخمیشون تو مسابقات اول هم شد مدیر از ناظم پرسیده بود اخه این چه اسم مسخره ایه. برن مسابقات بین مدارس که همه بهمون میخندن. اقا مجتبی هم زرتی مثل پیاز منو فروخته بود که کار فلانیه مدیر فردای اون روز تو حیاط منو دید سرم داد زد. گفتم اخه به من بدبخت چه مربوطه. ناظم سوال کرد منم جواب دادم مگه کف دستمو بو کرده بودم که اینا اول میشن مدیر گفت من نمیدونم اگر اینا تو مسابقات بین مدارس مقام بیارن و اسم تیمشون رو تو لوحه تقدیر بنویسن بفرستن اینجا. من اول اون لوحو میزنم به دیوار دفتر بعد جنازه تورو با میخ میکوبم کنارش خوشبختانه تیم تو همون مسابقات اولیه حذف شد و من زنده موندم نزدیک تعطیلات عید شد روزای اخر مدیر گفت من یک سوژه تو قفسه تابلو اعلانات حیاط میزارم راجع بهش یک مقاله هنری بنویسید. به نویسنده بهترین مقاله در امتحانات اخر سال تو هر درسی که بخواد دو نمره تشویقی میدم. مقاله رو هم برای مسابقات هنری منطقه ای میفرستم که در صورت برنده شدن یه جایزه خوب هم از اونجا بگیرید. مدیر خیلی اقا بود ولی اون چند وقت خیلی جلو جمع سر من داد زده بود و بروبچ به ریشم خندیده بودن دنبال موقعیت برای تلافی بودم. تابلو اعلانات یه درشیشه ای با یه قفل داشت که خراب بود و میشد راحت یه کلید برد بین دو لنگه در شیشه ای و زبانه رو به سمت بالا حرکت داد . من قبلا دوبار دو تا اعلامیه کسشعر رو اونجا چسبونده بودم و خلق اله رو سرکار گذاشته بودم. دفعه اول سر این بود که ناهار الویه اورده بودم اما نان یادم رفته بود بیارم. از بوفه نان باگت خریدم. یه اسکلی منو متهم به خسیس بودن کرد که نان خالی میخوره و چند بار تو موقعیت های مختلف شوخی بیمزشو تکرار کرد. منم دادم مغازه خدمات کامپیوتری محله یه اعلامیه چاپ کرد. متنش این بود که فلانی به مناسبت تولدش همه بچه های مدرسه رو برای صرف کیک و شام به خونش دعوت کرده. ادرس خونشونم نوشتم زیرش. همه رفتن راجع بهش ازش پرسیدن طبیعتا گفت همچین چیزی نیست. منم جلو جمع گفتم خاک بر سر خسیست کنن دیدی جمعیت زیاد شد زورت اومد شام بدی؟؟ یه شایعه ای هم درست و پخش کردم که اولش که بهش اجازه دادن تولد بگیره همه رو دعوت کرد. اما بعد که قرار شد خواهرش دخترای همکلاسیشو دعوت کنه نظرش عوض شد. میخواد همه رو بپیچونه که با دخترا تنها باشه. در نتیجه با وجود اینکه قضیه رو انکار کرد. باز هم یک لشکر مجلوق کس ندیده و یک فروند مردم ازار اون شب رفتن در خونشون. فکر کنم خدا حسابی حسودیش شد چون خود مکه هم اون شب اونقدر دورو ورش شلوغ نبود وقتی من رسیدم این رو پله دم در وایساده بود هی داد میزد پارتی در کار نیست برین خونتون بچه ها میگفتن برو خودتی تو میخوای ما با دوستای خواهرت دوست نشیم. اینم عر می زد چی میگید شماها من که اصلا خواهر ندارم مخلص هم جلو بقالی اونور خیابون وایساده بودم بستنی پشت بستنی میخوردم حرص خوردنشو تماشا میکردم و هرهر میخندیدم واقعا پارتیش حرف نداشت خلاصه بدبخت حسابی ضایع شد و خسیس بی مرام تکخور رسما شد فامیلیش روزی که مدیر خبر مسابقه هنری رو اعلام کرد منتظر بودم که سوژه رو بزاره تو تابلو اعلانات اما هیچی نزاشت. فردای اون روز هم فقط یه کاغذ سفید که با خط درشت روش نوشته بودن سوژه مسابقه مقاله نویسی هنر و دو تا فلش به سمت پایین دو طرف جمله بود چسبوندن به تابلو اعلانات.اول فکر کردم شاید سوژه همون فلش هاست یا شاید اینکه فلش ها به قسمت سفید خالی کاغذ اشاره میکنن یه مفهموم فلسفی داره. اما چیزی به فکرم نرسید. تا اخرین زنگ تفریح روز اخر قبل از تعطیلات نوروزی قفسه خالی بود. سر کلاس به فکرم رسید چرا خودم یه سوژه اونجا نزارم؟؟ اما چی؟ ده دقیقه ای فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید محتویات کیفمو روی میز خالی کردم شاید یه چیزی توش باشه که یه ایده بهم بده. اما تنها چیز غیر عادی یه گوش پاک کن بود که ته کیفم افتاده بود.یادمه اون زمان داشتم سه گانه معروف جان کریستوفر رو میخوندم یادم نیست تو کتاب شهر طلا و سرب بود یا تو کتاب برکه اتش که عده ای برای خرابکاری به شهری میرن. تو متن کتاب از زبان سرگروه گفته بود ما برای قسمت عمده تجهیزات لازم برای عملیاتمون به منابع خود شهر متکی بودیم…. به فکرم رسید از چیزایی که تو خود مدرسه هست استفاده کنم.چشمامو بستم و درون ذهنم سفری رو در مدرسه اغاز کردم از کلاس بیرون امدم تو راهرو گشتم از پله ها پایین اومدم. تو پاگرد اصلی طبقه همکف یه گلدان شمعدانی بزرگ با برگهای بیضی شکل نوک تیز بود که مدیر شخصا بهش میرسید . یهو فهمیدم چیکار کنم . حدود بیستو پنج دقیقه به اتمام کلاس مونده بود. دستمو گذاشتم رو شکمم خم شدم اون یکی دستمم رو بردم بالا صورتمم فشرده کردم مثلا درد دارم معلم گفت چی شده؟ گفتم باید زود برم با دست اشاره کرد برو. دویدم از در بیرون به اهستگی از پلکان پایین رفتم تو پاگرد یکی از برگها رو از قسمت پشتی گلدان که تو دید نبود چیدم. از در کناری ساختمان که رفتو امد نداشت و صبحا ازش میومدم داخل رفتم تو حیاط. کسی نبود فقط سرایدار پشت به من جلوی در مدرسه نشسته بود. با سرعت به جلوی تابلو رفتم کلید انداختم لای در شیشه ای زبانه رو بالا زدم که دیدم یه لیوان سفالی با طرح موج و باد و لبه شکسته اونجاست. فهمیدم مدیر گذاشته. خواستم بی خیال شم اما ذاتم بهم اجازه نداد. لیوانو بر گردوندم جوری که تهش رو به بالا بود یه دستمال کاغذی گذاشتم روش که لیوان زیرش پنهان بمونه. برگ رو گذاشتم رو دستمال کاغذی .گوش پاک کن رو هم دقیقا گذاشتم رو خط وسط برگ. در شیشه ای قفسه تابلو اعلاناتو بستم و برگشتم بالا تو کلاس. ده دقیقه بعد زنگ خورد.همه داشتن می رفتن پایین که یه فکری به ذهنم خطور کرد. اگر بزارم اونا تو قفسه تابلو اعلانات بمونه بالاخره مدیر می بینتش و گند قضیه زودتر از موعد در میاد. از پنجره راهرو حیاط رو نگاه کردم چون یه نمه بارون میومد مثل هر روز فوتبال بازی نمیکردن. اما ناظم رو موتورش نشسته بود داشت با دو تا معلم حرف میزد. یه مشت شاگردم تو حیاط ول بودن. تصمیم گرفتم صبر کنم فوتبال تموم شد همه رفتن خونه کارمو انجام بدم. یه کتاب در اوردم و نشستم به خوندن نیم ساعت بعد دوباره چک کردم نمیدونم به خاطر بارون بود یا به خاطر اینکه روز اخر بود و همه می خواستن برن خرید عید. به هرحال کسی تو حیاط نبود. رفتم پایین جلوی تابلو اعلانات. دوباره در شیشه ای رو باز کردم با عجله برگ و گوش پاک کن و دستمال رو مشت کردم چپوندم تو جیبم. لیوان رو هم برگردوندم به حالت اصلیش. در شیشه ای رو بستم و اهسته در حالی که همش برمیگشتم به دفتر مدرسه نکاه میکردم که کسی ندیده باشه رفتم بیرون.بارون حالا تندتر شده بود و کودک تنهایی که با دستهای کوچکش کیف مدرسه اش را میفشرد و به ارامی در کنار کوچه قدم بر میداشتو خیس میکرد( اینجای فیلم شما باید دلتون برام بسوزه بگین اخی… نازی… و از این چیزا) . ولی عجله ای برای فرار ازش نداشتم حس سبکی خاصی میکردم.تعطیلات عید به سرعت برقو باد گذشت.روز اول چون میدونستم مقاله ها رو تحویل میدن گرفتم خوابیدم. اما روز دوم چون میدونستم مدیر خوندتشون در صبحگاه شرکت کردم. بر خلاف تصورم مدیر تا پایان صبحگاه هم صبر نکرد. قبل از شروع منو خواست دفتر. برگه های مقاله رو جلوم انداخت گفت این چیه؟ یکیشو برداشتم چند خطی رو خوندم نوشته بود گوش پاک کن خودش کثیف میشه که گوش تمیز شه پس مظهر فداکاریه و…… گفتم ظاهرا یه مقاله راجع به پاکیزگی است.مدیر گفت من لیوان سفالی گذاشتم همه راجع به برگ گوش پاک کن نوشتن از شاگردا هم پرسیدم مشخص شد هیچ کس لیوان ندیده بوده. اگر کار تو باشه ایندفعه جدی جدی اخراجت میکنم. مدیر رو هرگز اونقدر عصبانی ندیده بودم. ذهنم دنبال راه حل گشت. مدیر داستان تکراری مزخرفی رو هزار بار برای همه گفته بود. ظاهرا در گذشته کارمند ارشد اموزش پرورش بوده و قرار بوده بین مدیر ما و یه نفر دیگه یکیشون به سمت معاون وزیر انتخاب بشه که طرف مقابل با پارتی بازی موفق شده بود و بلافاصه با باند بازی مدیر و دوستاشو منتقل کرده بود به جاهای دیگه.خیلی ادعای مدیریت داشت و میگفت وزارت حق من بوده.حس کردم باید برای خلاصی از این مخمصه از همین استفاده کنم. یاد گفته معروف کریستین ژاک افتادم که تو کتاب فرعون سیاه نوشته بود هدف گیری روی غرور مردان بی قدرت هرگز بدون نتیجه نمی مونه. قسمت بعد حرفامو هم از کتاب افتاب تابان اثر مایکل کرایتون کش رفتم.با لحن خیلی جدی گفتم میدونید فرق مدیریت امریکایی با مدیریت ژاپنی چیه؟ وقتی مشکلی پیش میاد امریکاییا دنبال مقصر میگردن ژاپنی ها دنبال راه حل. شما بارها راجع به توانایی های مدیریتی تون برای من حرف زدید پس الان باید از هردوشون بهتر عمل کنید. مدیر گفت چی داری میگی؟؟ جواب دادم یعنی هر دو کار رو انجام بدیم هم مقصر رو پیدا کنیم هم مشکل رو حل کنیم. هنوز صبحگاه تموم نشده شما پشت بلند گو اعلام کنید که نوشته ها رو خوندید. خوبه ولی در سطح مسابقات منطقه نیست برای همین میخواید لطف کنید و به همه یه فرصت دوباره بدین که اینبار در مورد یه سوژه جدید (لیوان سفالی شکسته) بنویسن. اگر بیشتر تلاش کنن و کار بهتری ارائه بدن ممکنه حتی بیشتر از دو نمره هم بهشون بدین همین انگیزه میشه مقالات خیلی بهتر رو با سوژه منتخب شما بنویسن . اینا رو هم من برمیدارم میخونم تا مقصر رو براتون پیدا کنم. چون مشخصه کسی که اینکارو کرده در مورد اون سوژه حرفی برای گفتن داشته. فقط به اندازه خوندن همه اینا بهم وقت بدین بقیش با من.جورانیوم تو کتاب پیشبرد بنیاد اثر ایزاک اسیموف گفته یه رهبر خوب وقتی کسی رو به کرانه ایمان اوردن میکشه حتی قبل از اینکه اون فرد دهن باز کنه خودش متوجه میشه.من ادعای رهبر بودن ندارم اما چهره مدیر خیلی واضح بهم میگفت حرفام روش اثر کرده. در کتاب بر باد رفته وقتی اسکارلت اوهارا رو به اشتباه به خیانت به شوهرش با مردی به نام اشلی همسر دختر خاله اش متهم میکنن.شوهرش رت باتلر بهش میگه اینجور وقتا پرچمت باید بالاتر از همه کوبیده بشه. باید انچنان با قدرت عمل کنی که حتی کسایی که بهت اتهام زدن هم از تو بپرسن حقیقت چیه و چیکار باید کرد. مدیر اولش از من توقع داشت مثل یک مهتم رفتار کنم و التماس کنم اخراجم نکنه. ولی من جوری با اعتماد به نفس حرف زدم که تن صداش عوض شد. گفت خوندن قران تموم شد برو سر صف. در پایان مراسم هم همون حرفا رو پشت بلند گو گفت که فرصت دیگه ای میده با نمره بیشتر ولی باید سنگ تموم بزارین. مثل معتادی که هرویین داشته باشه و نخواد مصرف کنه داشتم له له میزدم که نوشته ها رو سرکلاس بخونم. اما میترسیدم انفجار خنده باعث بشه معلم بفرستتم دفتر. تصمیم گرفته بودم یه چند وقتی بچه خوبی باشم که اب ها از اسیاب بیوفته. سر وقت ناهار تو حیاط چند تاشو خوندم. جوری بلند خندیدم که ناظم از اون طرف حیاط برگشت نگاهم کرد. شاگرد تنبلا به خاطر دو نمره ناقابل انچنان کسشعرایی سر هم کرده بودن که اگر سر قبر ارسطو و سایر فلاسفه یونان میخوندی اول زنده میشدن بعد اینقدر دو دستی میزدن تو سر خودشون که دوباره می مردن یه چیزایی رو به گوش پاک کن ربط داده بودن که به عقل جن هم نمیرسید. اگر بخوایم به اون مقالات استناد کنیم ریشه پایان اختراعات علمی.. مفاهیم فسلفی… ظهور تمدنها.. اکشافات فضایی… و خلاصه همه چی به گوش پاک کن بر میگشت یعنی مدیر کارخونه پنبه ریز اگر اون مقالاتو میخوند روزها اشک شوق میریخت اخرشم از شدت خوشحالی سکته میکرد اون شب موقع خوندن مقاله ها تو خونه جوری من دو دقیقه یکبار انفجاری می خندیدم که پدرم اخرش اومد تو اطاقم گفت یه بار دیگه اینجوری بخندی زنگ میزنم تیمارستان بیان ببرنت چته اینقدر خوشحالی اخرش برگه ها رو بردم تو زیر زمین خونمون خوندم که صدای خنذه ام بیرون نره یعنی بین پایان مشاهیر تاریخ کشورمون بگردی هیچ کس نیست که اینجوری صدها مقاله راجع بهش نوشته باشن و به اندازه گوش پاک کن ته کیف من تا عرش بالا برده باشنش دوستان من تاحالا مواد مصرف نکردم اما فکر نمیکنم هیچ مخدری به اندازه اینجور وقتا جای من بودن به کسی حال بده. نیشم انچنان تا بناگوش باز بود که از در زیر زمین نمیتونستم برم بیرون.خلاصه خیلی حال داد اوائل اردیبهشت مدیر وقت ناهار با بلند گو روی سکو اومد و گفت کسایی که استعداد نمایشنامه نویسی دارن یه متن بنویسن و با همکاری دوستانشون تو نمازخونه جلوی همه اجراش کنن. بهترین ها رو میفرستم که در امفی تئاتر اموزش پرورش منطقه جلوی مدیران مناطق نمایش بدن. برنده ها میتونن در اردوی تابستونی سه ماهه که برای دانش اموزان با معدل بالا. برنده های مسابقات منطقه ای ورزشی فرهنگی هنری و…. به رایگان برگزار میشه شرکت کنن. چند روز بعد مدیر و ناظم سر کلاس ما اومدن که بگن جمعه صبح باید بیایم مدرسه که ببرنمون نماز جمعه. بعد مدیر پرسید کسی نمایشنامه نوشته؟ همه ساکت بودن از من پرسید تو چی شیطان؟ گفتم یه ایده ای دارم ولی فکر نمیکنم اجازه اجرا بهم بدین. گفت چی هست حالا؟ گفتم یه نمایشنامه دارم به اسم معلم من و چماقداران که برای اجراش به همکاری کادر علمی مدرسه نیاز دارم مدیر گفت همکاری میکنن. همه همکاری میکنن. فقط با یه تغییر کوچیک. اسمشو میزاریم معلمان چماقدار و شاگرد زبون دراز ناظم گفت یعنی تو همون تمرین اولش میکشنش مدیر گفت مهم نیست مدرسه رو میفروشم دیه میدم ناظم بی معرفت هم گفت رو پول موتور منم حساب کن ( یعنی هیچکی منو دوست نداره)زمان گذشت و من کنکور قبول شدم. به اصرار خانواده در رشته ای که هیچ علاقه ای بهش نداشتم شروع به تحصیل کردم. البته دلیل اصلیش نصیحت یکی از بزرگترای فامیل بود که یک پزشک ثروتمند و رئیس بیمارستان بود. بهم گفت دکترا یه قدرت جادویی دارن گفتم چه قدرتی؟ گفت فارق التحصیلان رشته های دیگه کلی باید منت بکشن که دوست دخترشون دکمه مانتوشو باز کنه. اما ما به هر غریبه ای میگیم لخت شو سه سوت لخت میشه این فامیلمون خودش از اون مردم ازارای سابقه دار و با تجربه بود. میگفتن دوره دانشجوییش یه دختر تو کلاسشون بوده که خیلی خودشو برا پسرا میگرفته. اینم تو اطاق تشریح الت تناسلی مرده رو بریده بوده گذاشته بوده تو جیب روپوش دختره. تو راهرو دختره بی هوا دست میکنه تو جیبش وقتی دول اون مرحومو از تو جیبش در میاره کلی جیغ میزنه و فحش میده و خلاصه یه ابرو ریزی حسابی میشه. می خواستن اخراجش کنن که پدرش میره یه مبلغی به دانشگاه کمک میکنه و قضیه رو جارو میکنه زیر فرش خدا رحمتش کنه بی نهایت دوسش داشتم یه مردم ازار خلاق و باعث همیشگی شادی جمع بود.ترم اول همش حس میکردم یه چیزی غلطه. اما فکر میکردم چون هنوز به محیط عادت نکردم اینجوریه. تا اینکه امتحانای اخر ترمو حسابی گند زدم. وسط ترم دوم انصراف دادم برگشتم تهران. پدر مادرم خونه رو رو سرم خراب کردن. پدرم میگفت بیا بریم من با مدیر دانشگاه حرف میزنم برگردی سر کلاس. گفتم پدر این رشته به درد من نمیخوره از اول هم دلیل رفتنم فشار شما و مادر بود دیگه نمی تونم. دو روز بعد رفتم مغازه دوستم خدمات کامپیوتری داشت . بهش همه جور کاری میدادن . تایپ . ترجمه. تعمیر کامپیوتر ویندوز ریختن و…….. من همشو بلد بودم. بهم کلی کار داد و سرم گرم شد. صبح تا شب سر کار بودم تا اینکه یه شب مادرم بعد از روزها قهر گفت برنامه زندگیت چیه؟ نمیخوای درس بخونی؟ گفتم چرا ولی با شرایط خودم رشتمو خودم انتخاب کنم . خوابگاه هم محیطش برای من مناسب نیست. شده یه اطاق هم بگیرم باید مستقل باشم. بعد از مدتها تعمق به این نتیجه رسیده بودم که رشته ای رو باید انتخاب کنم که از این رشته های الکی نباشه. کاربرد داشته باشه. درس خوندن هم نداشته باشه چون اصلا حالشو نداشتم. محل دانشگاه هم باید اینقدر از خونه دور باشه که خانواده چپو راست نیان دیدنم . مثل پسر خاله بدبختم که رفت قم دانشگاه. سال دوم با هزار منت کشی خونه مستقل گرفت برای عشقو حال.بعد پایان پیرزن پیرمردای بازنشسته فامیل به بهانه سر زدن بهش ولی عملا برای زیارت دو هفته دوهفته میرفتن خونش میموندن اخرش روز سال تحویل که همه خونه باغ مرحوم پدر بزرگم جمع بودیم جلو جمع دادش رفت هوا که من اینهمه پاچه خواری بابامو کردم که خونه برام بگیره درس بخونم. نه اینکه زائرسرای فامیلی راه بندازم.بکشین بیرون دیگه. برای اینکه تجربه اون برام تکرار نشه رشته مترجمی زبان انگلیسی در یکی از دور افتاده ترین شهرستانهای جنوب کشور رو انتخاب کردم.روز اول که رفتیم. داخل راهمون ندادن تا ده صبح جلو در الاف بودیم. اخرش یه گاوی اومد دم در. از روی لیست یکی یکی اسمامونو خوند کارت شناسایی نشون دادیم از در رفتیم تو. اما نزاشتن جلوتر بریم. نیم ساعتی دوباره الاف بودیم که یه پسر قد کوتاه که چهار پنج نفر مثل نوچه دنبالش بودن اومد سراغمون به قول سال بالاییا اومده بودن کس های ورودی جدیدو دید بزنن. از دوتا دختر اسماشونو پرسید و اینکه مال کجایین. کسی محلش نزاشت کنار من یه دختر ریز نقش با قیافه معصومانه به دیوار تکیه داده بود اومد جلوش وایساد گفت اسمت چیه؟ دختره جواب نداد دوباره بلندتر پرسید کری؟ گفتم اسمت چیه؟ بازم سکوت. خواست بره جلوتر که زیر کتفشو گرفتم هلش دادم عقب. گفتم هششش چته؟ هار شدی؟ گفت تو به کی گفتی هش؟ جواب دادم مگه بجز تو چهار پای دیگه ای هم اینجا هست؟؟ گفت می دونی من کیم؟؟ به من میگن کیوان میدونی یعنی چی؟؟ من با لحن خونسرد مسخره کنیم پرسیدم جمع کونه؟؟ یعنی ما هیچی دوستای خودش جوری بهش خندیدن که وسط دعوا گذاشت رفت . یهو سرکله رئیس حراست پیدا شد نه سلام نه علیک فریاد کشید اینجا چه خبره؟؟؟ادامه دارد……نوشته شاه ایکس

Date: سپتامبر 10, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *