شاه ایکس در تولد یک مردم آزار (۵ و پایانی)

0 views
0%

دو روز بعد خبر بیرون کردن کیوان از انجمن اسلامی تو دانشگاه پخش شد. اما کم نیاورد برای اینکه بگه من هنوز هم قدرت دارم و تو بازی هستم. ظهر ها میرفت وسط سگ زنجیر به چپو راست قدم میزد. تا اینکه یواش یواش حشرات سگ زنجیر هم بهش گیر دادن اقا برو اونور اینجا نباش. اینم سرشون داد میزد یادتون رفته کونمو لیس میزدین؟ پدرم رئیس همتونه. من که بالاخره برمیگردم سر جام. حساب همتونو میرسم. اما کسی توجه نمیکرد و هلش میدادن به سمت اقایون. عصبانیت و نفرتش هر روز بیشتر میشد و سعی میکرد با گیر دادن به دانشجوهای پسر بگه من هنوز قدرت دارم. به خاطر باباش کسی جواب توهین هاشو نمیداد اما همه میدونستن دیگه کاره ای نیست . شنبه بعد من طبق معمول لنگ ظهر با چشمای نیمه بسته عنرعنر رفتم دانشگاه دیدم همه دارن راجع بهش حرف میزنن. چون اون قضیه رو ده جور مختلف شنیدم و خودم چیزی ندیدم حقیقت رو کامل نمیدونم. ظاهرا صبح جمعه صالح پیرمرد صاحب سفره خونه داشته میرفته اونجا که میبینه کنار جاده خاکی یه بدن نیمه لخت افتاده. یکی میگفت لخت مادر زاد بوده. یکی میگفت لباس و شورت داشته شلوار نه. یکی میگفت با پیراهن ولی کون لخت بوده . صالح زنگ میزنه به پاسگاه میان میبینن زنده است به بهداری زنگ میزنن میان میبرنش.عصری بعد از پایان کلاسها رفتم خونه دو تا کمپوت از علی اقا خواستم. پرسید کجا میری؟ گفتم دارم میرم عیادت پرسید دوستته؟ گفتم نه پدر گفت پس برای چی داری میری؟ گفتم فضولی ظاهرا نیمه لخت پیداش کردن کنجکاوم ببینم کونش گذاشتن یا نه؟ علی اقا گفت پس قربون دستت این دوتا رو ببر تاریخ گذشته است یه ساله رو دستم مونده گفتم باشه ولی اگر شاید برش گردونم. جواب داد به کارت نخورد هم برش نگردون بنداز سطل اشغال. کمپوتها رو گرفتم و به بهانه عیادت و در واقع برای سرو گوش اب دادن به بهداری رفتم. اونجا سراغشو گرفتم یه پرستار مرد سر شیفت بود گفت همون صبح با امبولانس بردنش شهر. گفتم حالش چطور بود؟ جواب داد طبق قوانین نظام پزشکی اطلاعات بیمارو فقط به اقوامش میدیم. خواستم برم در حالی که نگاهش به کمپوت ها بود گفت حالا که اون نیست دهن ما شیرین نمیشه؟ گفتم نگرانشم همه چیزو بهم بگی دهنتونم شیری میشه ( اب کیر). گفت وقتی پیداش کردن رو صورتش یه کیسه سیاه بوده که معلوم بود ضاربین رو سرش کشیده بودن تا اونا رو نبینه .به شدت کتک خورده بوده. دنده هاشو از دو طرف با لگد شکسته بودن. یک نفر هم پاشو گذاشته بوده رو سرش که نتونه سرشو تکون بده. نفر دوم با لگد پایان دندانهای ردیف جلوش رو شکسته بوده. مچ پاهاشو هم شکسته بودن و نیمه لخت ولش کرده بودن. کمپوتهای مرگ رو بهش دادم. تا دم در درمانگاه رفتم بعد رومو بر گردوندم .پرستار بدبخت داشت با نیش باز کمپوتا رو از کیسه در میاورد. با تاسف نگاهش کردم چون میدونستم بیچاره صبح فردا رو نمی بینه ما که دکتر نشدیم ولی مملکتی که ارزش قوانین نظام پزشکیش به اندازه دو تا کمپوت گندیده باشه اخر عاقبتش نبایدم بهتر از این بشه. برگشتم خونه علی اقا گفت چی شد؟ خبرا رو نصفه نیمه بهش دادم گفت دیدی اون بدبخت به اون روزگار افتاده بازم بهش رحم نکردی کمپوتا رو هم بهش دادی؟ گفتم اره پس چی اگه چیزیش شد یقمو گرفتن اخرش اینه که میگم از شما خریدم کی به کیه هیچی یه حولو ولای حسابی انداختم به جونش رفتم بالا دوستان من سالهای قبل اونجا نبودم اما ظاهرا سگ زنجیر به خیلیا گیر داده بود و اینقدر دشمن داشتن که اگر میخواستن از همه تحقیق کنن با این فرض که همه حقیقت رو بگن هم ماهها طول میکشید. حشرات سگ زنجیر بدجوری ترسیده بودن. چون فکر میکردن ممکنه نفر بعدی باشن به کسی گیر نمیدادن و دیگه از قدم زدن وسط حیاط خبری نبود. چند روز طول کشید که ما جرات کردیم به سمت نزدیکترین نیمکت در قسمت دخترا بریم روزای اول همه با احتیاط میرفتن اونور و همش به پشت سرشون ساختمان اموزش نگاه میکردن اما یواش یواش عادی شد. یه روز عصر من داشتم از قسمت خودمون به سمت قسمت دخترا میرفتم که کسی صدام کرد رئیس حراست بود این دومین برخورد من باهاش بود . ظاهرا منو شناخته بود و گفت پهلوون (اشاره به روز اول) اونور چیکار داری ؟ گفتم شما به رفتو امد ما به اونطرف به چشم یه نکته منفی نگاه میکنی در حالی که این یه چیز مثبته. گفت یعنی چی؟ به سفره خانه اشاره کردم که چطور هر دختر ده تا مزاحم محلی داره که خودشونو دانشجو جا میزنن. اگر این امکان فراهم بشه که تو حیاط همدیگه رو ببینیم دانشجوهای واقعی از قلابی ها سوا میشن. اینجوری پایان اون مزاحمت ها رفع میشه. رئیس حراست با پوزخند گفت یعنی رقباتون رو براتون از میدون به در میکنیم گفتم محلیا در حدی نیستن که رقیب ما باشن در نهایت دخترا اولش هم گول بخورن بعد از چند تا سوال گندش در میاد. اما این میتونه یه موقعیت خوب برای شخص شما و یا اگر اهل پول نیستین برای کمک به دانشگاه باشه. در حالی که در قسمت بالایی حیاط که سابقا فقط مخصوص دختر ها بود قدم میزدیم گفتگو ادامه پیدا کرد چند تا دختر هم که یواش یواش به تعدادشون اضافه میشد در سکوت ما رو دنبال میکردن. گفتم میتونم بپرسم چرا دانشگاه نیمه کاره است؟ گفت چون وقت برای تموم کردنش نداشتیم پرسیدم چرا الان هیچ کارگری در حال کار نیست جواب داد گذاشتیم برای تابستون. دوباره پرسیدم چرا عملیات ساختمانی متوقف شد؟ یکم مکث کرد گفت برا چی میپرسی؟ جواب دادم چون اگر جواب درست سوالای من بودجه باشه خیلی راحت میشه حلش کرد. گفت چطور؟ گفتم یکی از چیزایی که از اول ذهن منو ازار میداد رفتار استوار بود. (اولش خواستم بگم کیر سوار اما تا حرف ک از دهنم پرید بیرون سرفه کردم که ماست مالی بشه. دخترا فهمیدن همه نیشخند زدن نزدیک بود منم از نگاهشون خندم بگیره اما جلوی خودمو گرفتم ابرو ریزی نشه. نگاه رئیس اون لحظه یه مرده شورتو ببرن خاصی تو خودش داشت) استوار هر جا میریم مزاحم و اویزون ماست اما ابدا پاشو تو سفره خونه نمیزاره چرا؟ رئیس ساکت بود یکی از دخترا که معلوم بود دختر ساده ای است گفت شاید اونجا رو بلد نیست. گفتم من تازه وارد هم اونجا رو همون هفته اول یاد گرفتم به نظرتون امکان داره رئیس پاسگاه که صبح تا شب مثل سگ دنبال ما بو میکشه اونجا رو بلد نباشه؟ بازم کسی چیزی نگفت. ادامه دادم سگ گله وظیفه مشخصی داره گوسفندایی که از مسیر منحرف میشن رو جلوشون وای میسه پارس میکنه تا از ترس مسیرشون رو عوض کنن اینقدر اینکارو میکنه تا در مسیر حرکت بقیه قرار بگیرن استوار همه جا به ما پارس میکنه در نتیجه همه ما تو سفره خونه جمع میشیم و فکر میکنیم خیلی زرنگیم که از دستش فرار کردیم. تا حالا به این فکر کردین که ممکنه این دقیقا همون چیزی باشه که اون میخواد؟ که همه ما هر روز به اونجا بریم و پول خرج کنیم؟ صد در صد یا با صاحبش شریکه یا سر ماه ازش حق حساب میگیره. با ترسوندن دانشجوها فراریشون میده به اونجا و جیبشون رو خالی میکنه دزده در لباس پلیس. در حالی که ما در یه مخروبه داریم درس میخونیم. رئیس حراست گفت حالا منظورت از این حرفا چیه ؟ گفتم خیلی واضحه تو حیاط پر از نیمکت و درخته. محیطشم امنه تا نصفه شبم تو حیاط باشیم خطر زورگیری و تجاوز وجود نداره. اگر شما شخصا یه بوفه تو محوطه بزنی مثلا خواهر زادتو وایسونی اونجا. یا دانشگاه مستقیما بوفه بزنه ماهی چند میلیون پولی که از ترس استوار تو اون سفره خونه خرج میشه میره تو حساب دانشگاه. پنج شش ماهش که جمع بشه میشه یه خرابی رو باهاش درست کرد شاید چند سال طول بشه اما به مرور زمان اون بوفه میتونه هزینه تموم کردن دانشگاهو از جیب دانشجوها پرداخت کنه. بچه ها هم با رغبت پول میدن چون درامدش صرف ساخت امکانات رفاهی برای خودمون میشه. مجبور هم نیستیم تو تاریکی تو اون جاده خاکی تا کجا بریم . رئیس گفت فکر خوبیه. گفتم یعنی میتونید عملیش کنید گفت بستگی به تصمیم رئیس داره و رفت. یهو متوجه شدم خیلی تابلو در انتهایی ترین قسمت حیاط مربوط به دخترا وایساده بودم فکر کنم اولین پسری بودم که تا اونجا رفته بود. یه هفته ای گذشت خبری نشد .مخلصتون اون موقع ها از نظر فکری در دو جبهه در حال جنگیدن بودم اولا به شدت فکرم مشغول بود حالا که سگ زنجیر شل شده باید از فرصت استفاده کنیم که برای همیشه به زباله دان تاریخ بپیونده و اینجا هم بشه مثل بقیه دانشگاهها. دوم مساله سکس بود. یازدهمین روز دانشگاه من موفق شدم دختری به نام شیرین که صاحب گنبدو بارگاه طلا بود (سایز 85) رو برای اینکه عصر رو با هم بگذرونیم به خونم دعوت کنم که ایشونم دوستای شیطونشو دعوت کرد که جزییاتش رو قبلا براتون نوشتم (مراجعه شود به اخرین مردم ازار). دوستانش دخترای باحالی بودن اما برای من ضد حال بودن. میومدن خونه من شام میخوردن شبو هم میموندن اما هرچی کون زمین میزدم از سکس خبری نبود که نبود. مسئول خوابگاهشون یه خانم چادری بود که پشت یه میز فلزی جلوی ورودی خوابگاه می نشست وقتی کسی میومد یه لحظه سرشو بالا میکرد نگاه میکرد که طرف مرد نباشه. اما بقیه مدت تا کمر تو لپتاپش بود. رفتو امد ها رو حالا یا چون دانشگاه تازه تاسیس بود یا چون حالشو نداشت ثبت نمیکرد. فقط ساعت ده شب درو قفل میکرد میرفت بالا میخوابید.اینا رسما پتو بالشت اورده بودن شبو پیش من میخوابیدن گفتم چرا تو خوابگاه نمیخوابین گفتن اونجا جا تنگه مثل محتویات کنسرو به هم چسبیدیم اینجا راحتیممن هر تاکتیکی که به فکرم میرسید رو برای اینکه اینا بهم بدن رو پیاده کردم اما ندادن که ندادن که ندادن اونروزها به شدت عصبی بودم و همش به سکس فکر میکردم.من بین ورودیهای جدید اولین نفری بودم که خونه گرفتم فکر میکردم تا بقیه کونشونو جمع کنن و جا بگیرن من نصف دانشگاهو از دم تیغ گذروندم اما عملا هرشب فقط شام مفت میدادم و خورده فرمایشات خانمها رو اجرا میکردم.حالا اینش به کنار علی اقا هم مداوم بهم تیکه می انداخت که اب یخ خواستی داد بزن بیارم بالاهرهرهر. یه کارتن بزرگ دستمال کاغذی بدم ببر بالا لازمت میشه هرهرهر. و خلاصه هر وقت مارو میدید یه کسشعری بارمون میکرد.تا اینکه یک شب وقتی اومدیم خونه دخترا رفتن بالا من رفتم تو بقالی سوروسات برای شام شب بخرم. طبق معمول علی اقا شروع کرد دست انداختن من که ساختمون پایینی رو دارن میسازن معمارش اشناست میخوای بگم بیان یه داربست هم واسه کمر تو بزنن قطع نخاع نشی. هرهرهر چیزی نگفتم بر گشتم تو راهرو که برم بالا دیدم خانم خوشگل علی اقا که اسم با مسمای فتانه واقعا بهش میومد تو راهرو است. گفت چی میگین شما دو تا همش میخندین. دیدم الان بهترین فرصت برای تلافیه. گفتم من بعضی شبا مهمون دارم گفت که یعنی هرشب شیش تا دختر بالاست خوب که چی؟ گفتم فکر کنم شوهرتون خیلی دلش میخواد بیاد بالا پیش ما اما روش نمیشه مستقیم بگه سعی می کنه حرفشو در قالب شوخی بزنه فتانه خانم با اینکه خودش خیلی به شوهرش خیانت کرده بود اما ظاهرا اصلا طاقت خیانت شوهرشو نداشت.اون شب صدای دعوا مرافه ای که از پایین میومد از لالایی که فرشتگان برای حضرت عیسی در گهواره میخوندن هم برام شیرینتر بود اون شب با لبخندی عریض بر صورتم به خواب رفتم. همینجا اعلام میکنم شب قدر الکی اسم درکرده این شبهای مردم ازاریست که برتر از هزار شب استلنگ ظهر فردا با انرژی پایان و خیلی شنگول از خواب بیدار شدم موقع رفتن علی اقا با اخم گفت بیا کارت دارم گفتم دیرم شده باشه بعد. سر کلاس به فکرم رسید که میشه از این موقعیت استفاده های بهتری هم کرد. عصر به دخترها گفتم فعلا صاحب خونه شاکیه یه چند وقت نمیتونید بیاید. به اتفاق رفتیم سفره خونه اونجا سعی کردم یکیو برای سکس پیدا کنم اما گیر دادن بیش از حد محلیا که باعث بی حوصلگی و کلافه بودن دخترا میشد باعث شد دست خالی برگردم. با دخترا که از سفره خونه برگشتیم پتو و بالشتاشونو دادم بردن. خونه رو حسابی تمیز و مرتب کردم و یکی از ابیات بزرگترین شاعر قرون و اعصار. حکیم عارف سهراب جقی یا جلقی رو که داده بودم با خط نستعلیق درشت نوشته بودن زدم به دیوار . کلید درب شکسته باش… امید خرهای خسته باش… اگرم معنیشو خواسته باشید درب شکسته که کلید نمیخواد همه میرن تو پس کلید درب شکسته باش یعنی بی مصرف و بی حاصل باش که کسی ازت توقعی نداشته باشه راحت باشی به هیچ دردی نخور امید خرهای خسته باش هم یعنی هر دختری که دیدی یکم خسته است بیارش خونه حسابی ماساژش بده خستگیش در ره یعنی خودمونیم این ابرقهرمان بودن واقعا کار سختیه تصمیم گرفته بودم این دفعه دیگه کار رو اصولی و درست انجام بدم که یه عشقو حال سنگین بکنم.روز بعدش نزدیک ظهر داشتم از پله ها میامدم پایین که فتانه از حمامی که در انتهای راهرو قرار داشت خارج شد یه حوله سفید حموم تنش بود خواستم برگردم بالا تا معذب نشه که یهو سرشو اورد بالا منو دید. انگشتش رو گذاشت رو بینیش. لبخند زد. دست برد بند حوله رو باز کرد سینه هاشو بهم نشون داد. من با ترس به سمت دری که از بقالی به داخل راهرو باز میشد نگاه کردم در باز بود اما کسی نبود دوباره نگاهمو برگردوندم رو سینه های خوشگلش دوباره با سرعت به سمت در که یهو علی اقا نیاد خلاصه کله خر من مثل پاندول ساعتی که قرص اکس خورده باشه جوری به سرعت به چپو راست در حرکت بود که اگه یکی میدید فکر میکرد شهرام شب پره شاگرد من بوده فتانه خانوم خندش گرفته بود و داشت ریز ریز به روزگارم میخندید. نمیدونم شاید منتظر حرکت من بود اما پاهام خشک شده بود. حولشو بست و رفت داخل اطاقای خودشون در سمت چپ راهرو. یعنی خودم کم به سکس فکر میکردم این جریانم مزید بر علت شد. فردای اون روز کلاسا که تموم شد برگشتم خونه دیدم در پشت بوم بازه خواستم ببندم که پشه نیاد دیدم خانم علی اقا رو پشته بومه نمیدونم اومده بود رخت پهن کنه یا چی. منو دید مستقیم اومد طرفم با نیشخند گفت اینقدر دخترای هیجده ساله برات لخت شدن دیگه ما به چشمت نمیایم؟ من فقط برای اینکه بهش برنخوره گفتم این حرفا چیه شما تفاوت سنی با دوستای من ندارین. من چون بالای پله ها بودم راهرو هم تاریک بود چیزی ندیدم که به چشمم بیاد. یه لباس یه تیکه تنش بود طرح های خیلی ریز زرشکی سفید اشت یهو دست کرد سینه هاشو از تو یقه در اورد گفت حالا چی الانم نمی بینی؟ معمولا وقتی زنی بچه شیر میده نوک سینه هاش چروک میخوره اما سینه های سایز هشتاد فتانه هیچ چروکی رو نوکش نداشت پوست شیری رنگ که یکمی رطوبت و یا عرق باعث شده بود زیر افتاب بدرخشن. نوک قرمز کمرنگ برجسته. بی هوا کف دو تا دستمو رو دو طرف سرش گذاشتم دیوار. با پوزخند گفت چی شد حول شدی؟ گفتم نه میترسم یکی از همسایه ها ببینه اینجوری بدن من دید همه رو کور میکنه. گفت جووون چقدرم به فکر منی. سینه هاش با صورتم دو وجب فاصله داشت . صورتش واقعا خوشگل بود چشم برداشتن و دست نزدن بهش واقعا سخت بود. تو ذهنم دنبال یه دلخوری از علی اقا گشتم. یه توهین یا هر چیز دیگه که بهانه کنم برای توجیه کاری که برای انجام دادنش داشتم می مردم.بارها تو سایت دیدم که کسی داستان خانم شوهر دار نوشته. زیرش نوشتن تو نامردی که خانم شوهر دار رو کردی. یکی هم معمولا اینجور وقتا پیدا میشه میگه شماها همتون زر میزنید تو موقعیت که باشین خودتون هم همینکارو میکنین. ولی زر مفته همه چی به ذات خود ادم بستگی داره. گفتم خودتو بپوشون یکی از همسایه ها ببینه کارمون در اومده تعجب کرد ولی چیزی نگفت. سینه ها رو برگردوند داخل. اول من رفتم دیدم کسی نیست. اونم رفت پایین بدنم گر گرفته بود و به شدت عصبی بودم. رفتم دوش اب سرد گرفتم مشت به دیوار میزدم و به خودم فحش میدادم . کاری نکرده بودم اما به شدت عذاب وجدان داشتم. فهمیدم قضیه خیلی جدیه یا باید یه فکری برای کمبود سکس بکنم یا باید از اون خونه برم . بعد حموم دراز کشیده بودم که یهو یهو یه فکری به ذهنم رسید. اول متنی رو به این شرح که ما دانشجویان با همبستگی پایان از ایده نبوغ امیز جناب رییس حراست جهت ایجاد بوفه در محوطه دانشگاه که با از بین بردن نیاز به بیرون رفتن و ماندن در محیط امن دانشگاه در ساعات شب. ضامن امنیت همه به ویژه دانشجویان دختر است به شدت حمایت میکنیم و……….. نوشتم. فردای اون روز صبح زود یعنی حدود یازده بیدار شدم رفتم دانشگاه. یه کانتینری یه گوشه دانشگاه بود که توش دستگاه کپی گذاشته بودن و سفارش تایپ میگرفتن و پوشه و کاغذ میفروختن و…….. دادم متن رو چاپ کرد سه تا کاغذ آسه هم گرفتم.از حیاط رد شدم دوره افتادم تو قسمت دخترا امضا جمع کردن از سمت ساختمون اموزش شروع کردم هر جا چند تا دختر نشسته بودن خودمو معرفی کردم و امضای حمایت خواستم. البته هدف اصلی از این کارا این بود که خودمو به عنوان دانشجو به دخترا بشناسونم. تا ته حیاط رفتم دور زدم برگشتم. تقریبا رسیده بودم به در ورودی خانمها که دیدم یکی صدام میکنه برگشتم رئیس حراست رو دیدم با دست اشاره کرد بیا پرسید داری چیکار میکنی؟ یه جوری گفتم دارم برای حمایت از شما امضا جمع میکنم که بدبخت خودش باورش شد داره منقرض میشه متنو خوند بعد یهو پوزخند زد پرسیدم چی چیش خنده داره؟ گفت من قبل از اینجا یک جای دیگه معاون حراست بودم تا حالا خیلی دیدم پسرها با چیزهای مختلفی مثلا ماشین پول و یا موقعیت پدرشون مخ بزنن ولی فکر کنم تو اولین دانشجوی تاریخ کشور باشی که با رئیس حراست مخ زده گفتم استغفراله مخ زدن یعنی چی؟ اینهمه رو درو دیوار نوشتین ما دانشجویان اینده سازان کشوریم خوب منم میخوام ساختن رو از همینجا شروع کنم. پرسید اقای مهندس در این مسیر سازندگیتون از چند تا پسر امضا گرفتین؟ دوستان تاحالا شده خفه خون بگیرین؟؟ من اون لحظه گرفتم بعد از چند ثانیه جواب دادم چون اونطرف سایه بود از اونجا شروع کردم اونم گفت برو بچه جون خودتی اما صرفا برای کم نیاوردن چون میدونستم داره نگاهم میکنه رفتم از پسرا هم امضا جمع کنم. اولش محل سگ نمیزاشتن و در بهترین حالت مثل وقتی که میخوای مگس بپرونی دستشونو تو هوا تکون میدادن یعنی برو. اما به محض اینکه میگفتم اگر می خواین حیاط مختلط بشه امضا کنید. نمیدونم چرا همه یهو اینقدر مهربون میشدن که از کونشون رنگین کمان میزد بیرون یه مرده پنج تا امضای مختلف ردیف هم برام زد و داشت همینجوری ادامه میداد که گفتم هووو کاغذ مفت گیر اوردی؟؟ خلاصه کلی امضا جمع کردم بردم دفتر رئیس دادم به منشیش. چند روز بعد دو تا پسر خیلی سوسول اومدن و کل دانشگاهو بازدید کردن یه هفته بعد هم یه سازه فلزی به شکل دو تا مربع تو در تو در کنار خیابونی که به سمت در ورودی خانمها میرفت در اون سمت حیاط که متعلق به خانمها بود گذاشتن. بعد جلوشو تکه تکه ورقه اهنی جوش دادن و روشو سنگ مرمر گذاشتن در انتها هم یک میله در مرکز مربع روی زمین نصب شد که یه چتر افتابگیر خیلی بزرگ بالاش قرار داشت. اول فقط اب میوه و نوشابه سرو میکردن بعد چای و کیک رو هم اضافه کردن در مرور زمان منو مفصلتر میشد. پسرا مثل پیشخدمتا منتظر بودن دخترای نشسته رو نیمکتا یه چیزی بخوان سر خریدن اون چیز براشون با هم رقابت میکردن تا بوفه میدویدن میگرفتن میاوردن. بجز اونایی که برای کشیدن قلیان به سفره خونه میرفتن دیگه تا دیر وقت همه دور هم تو حیاط بودیم. دانشجو ها اینجا و اونجا رو زمین حالت پیک نیک پتو و سفره های پلاستیکی پهن میکردن رو هر کدومشم چند تا پسر دختر نشسته بودن. چند دانشجوی سال بالایی نیمه وقت تو بوفه کار میکردن. یک پیرمرد از پرسنل حسابداری هم بطور ثابت پشت صندوق بود.وقتی ازش قهوه عصرگاهیمو میخریدم شکایت میکرد که روزی صد نفر ازش قلیان میخوان و اگر به سرویسشون اضافه بشه روزی چند صد هزار تومن میشه بابتش پول گرفت. اما رئیس سفتو سخت پاشو کرده تو یه کفش که شیره کش خونه راه نمی اندازم. اعضای سگ زنجیر یه گوشه ثابت روی چمنها رو انتخاب کرده بودن و همیشه اونجا با هم میشستن بجز خودشون هیچ کس باهاشون حرف نمیزد. هر دسته دختر پسری که از اونجا رد میشد بلند بلند میگفتن یه زمانی مثل سگ از ما میترسیدین حالا جلومون رژه میرین اما کسی جوابشون رو نمیداد. نمیدونم تاحالا دیدین که گدایی معتادی چیزی یه گوشه کوچه دستشویی کرده باشه. یه کپه کثافت که هرکی می بینتش روشو بر می گردونه. دقیقا طرز نگاه همه به جای نشستن بسیجیای سگ زنجیر اونجوری بود. در کتاب اوژنی گرانده خوندم وقتی اشراف سوئد از ناپلئون بناپارت تقاضا کردن که یکی از مارشال هاشو به عنوان پادشاه به سوئد بفرسته . در مراسم وداع امپراطور به مارشال الزاسی گفته بود. در دوران پادشاهیت از ادمای ضعیف بیشتر از ادمای قوی بترس . انسانهای قوی برای هر چیزی موقعیتشون رو به خطر نمی اندازن اما انسانهای ضعیف برای یه ذره قدرت هر کاری میکنن. حشرات سگ زنجیر خیلی سعی کردن با فشار به حراست قدرت سابقشون رو پس بگیرن اما درامد بالای بوفه هیئت مدیره رو نسبت به مسائل شرعی و قانونی بی تفاوت کرده بود. اونا میدونستن اگر پسر و دختر سوا بشن نه پسرا اینقدر برای خودشون خرج میکنن نه دخترا. اما در شرایط فعلی فک دخترا مداوم در حال جنبیدن بود و پسرا به طور مداوم در حال خرج کردن. همونطور که حشرات به سمت مدفوع کشیده میشن و دورش پرواز میکنن . بسیجیا هم رفتن سراغ کیر سوار (استوار) و به اون شکایت کردن. کیر سوار هم که از کم مشتری شدن سفره خانه خیلی شاکی بود و تصمیم گرفته بود کمبود درامدشو جبران کنه یه روز عصر به همراه حشرات سگ زنجیر به دانشگاه اومد. دانشگاه ما همه چیزش نصفه نیمه بود اما نگهبانی خیلی دقیقی داشت حتی اگر میشناختنت غیر ممکن بود بدون دیدن کارت راهت بدن. جوونای حدود بیستو هشت نه ساله قد بلند ریشو یقه بسته. تک تکشونو رئیس حراست شخصا انتخاب و استخدام کرده بود. مودب اما قدرتمند و سرد برخورد میکردن. کیر سوار رو به داخل راه ندادن و گفتن حق ورود ندارید. اخر رئیس حراست خودش اومد گفت فرمایش؟ کیرسوار گفت شما بدون مجوز بوفه راه انداختین باید بیاین پاسگاه از من مجوز بگیرید. یعنی باج منو بدین. اما رئیس خیلی سفت گفت برای امور داخلی دانشگاه نیازی به مجوز پاسگاه نداریم. شما هم بدون مجوز قضایی حق بازدید و یا ورود به دانشگاهو ندارید. به سلامت…. وقتی کیر سوار رفت رئیس به حشرات سگ زنجیر که باهاش اومده بودن گفت با شماها بعدا معامله میکنم. کیر سوار از قهوه خانه ها هم باج میگرفت و در ازای پول هرگز پاشو اونجا نمیزاشت که معتادا راحت باشن. کلا توقع داشت هرکی هر کاری میکنه یه باجی هم به این بده. سالها بعد یک شب که از خارج بر میگشتم دختری تو محوطه جلو فرودگاه منو صدا کرد همراه شوهرش بود. سلام کرد نشناختمش. گفت من فلانیم همکلاسیتون گفتم کدوم دانشگاه؟ شوهره گفت مگه تو چند تا دانشگاه رفتی؟ محلش نزاشتم دختره با انرژی پایان اشنایی میداد اما من بیچاره رو یادم نمیومد. تا اینکه گفت یادش بخیر چقدر خوش گذروندیم با شما. واسه حرص دادن شوهره الکی گفتم اهان الان یادم اومد چقدر خوشگلتر شدین یه چند تا خبر از اتفاقاتی که بعد از رفتنم افتاده بود بهم داد. جزو خبراش یکی هم این بود که یه شب کارگرای سفره خانه صدای تیر اندازی و فریاد میشنون. وقتی به سمت محل صدا میرن کیرسوار رو میبینن که رو زمین افتاده و داره ازش خون میره با تفنگ دولول شکاری بهش شلیک کرده بودن. تیر به پهلوش خورده بود ضارب هرگز پیدا نشد. یه هفته بعد جایگزینش اومده بوده که یه معتاد بی حال بوده و پاشو از پاسگاه بیرون نمیزاشته . گفتم چی شد اخرش مرد؟ گفت ما دیگه ندیدیمش نمیدونم . گفتم امیدوارم اگر مرده اون دنیا دوست دختر سگای جهنم بشه اگرم زندس به میمنت دیدار دوباره من با خوشگلترین دختر دانشگاه. امشب به درک واصل شه عروس سگای جهنم بشه دختره غشو ریسه میرفت شوهر بدبختشم برای اینکه بگه منم تو این مکالمه هستم سوالای بیربط می پرسید که من جواب نمیدادم. اما واضح بود تنها چیزی که بدبخت مادرمرده واقعا میخواد بپرسه اینه زنمو کردی یا نه؟؟دو روز بعد تو محوطه حیاط پای یه درخت نشسته بودم برای اینکه وسوسه نشم تا اونجا که ممکن بود دیرخونه میرفتم که با فتانه روبرو نشم. چند تا دختر اومدن یه سفره ابی رنگ روپهن کردن که بشینن. من پاشدم برم که راحت باشن یکیشون گفت کجا میری؟ گفتم خواستم شما معذب نباشید. گفت نیستیم شما که غریبه نیستی. گفتم شما مگه منو میشناسید؟ گفتن تورو همه میشناسن. ظاهرا قضیه برخورد جلو ساختمون اموزش با رئیس دانشگاه که اولین مرحله از بین رفتن سگ زنجیر بود به گوش همه رسیده بود. دختری که روز اول ازش دفاع کرده بودم هم جریانو به همه گفته بود. اسمشو یادم نیست فقط یادمه یکبار اخر شب تو محوطه دانشگاه منو بوسید خیلی با محبت بود . امضا جمع کردنم برای بوفه هم رفته بود جزو کارنامم. دختره گفت تو برای خودت تو دانشگاه یه قدرتی هستی. خندم گرفت گفتم قدرت یعنی اینکه بتونی خودت کاری رو انجام بدی. اینکه صاحب قدرت رو طوری قانع کنی که کاری که تو ازش میخوای ایده و تصمیم خودش است که برات انجامش بده. اسمش مشاور خوب بودنه من هیچ قدرتی اینجا ندارم. درضمن اگر من اینقدر محبوبم چرا کسی تو سفره خونه بهم پا نمیده و یا خونم نمیاد. گفت دیگه چون میدونیم با خانومت خونه گرفتین و دارین زندگی میکنین کسی نمیخواد زندگیتونو به هم بزنه. منو میگی عر زدم گفتم من بدبخت اینقدر از زور تنهایی بالشتمو بغل کردم چیزمو بهش فشار دادم همین روزاست که یه تشک برام بزاد. خانوم کجا بود؟؟ مشخص شد قبیله اپاچی ها ( لقب اون شیش تا دختری که شبا خونم میموندن) شایعه کردن که یکیشون نامزدمه بقیشونم به دعوت همسرم شبا اونجا میموندن. گفتم جسارتا میتونم بپرسم کدومشون خانم منه؟؟ اما هیچ کس نمیدونست پاشدم گفت کجا میری؟ گفتم ژنرال کاستر گفته یه سرخپوست خوب یه سرخپوست مرده است. دارم میرم به وصیتنامش عمل کنم گشتم یکیشونو پیدا کردم تا منو دید خودش اومد طرفم گفت صاحبخونه هنوز از ما شاکیه که فقط دخترای جدیدو دعوت میکنی خونت؟ گفتم این چرندیات چیه پشت سر من پخش کردین. گفت اگر با کسی دوست میشدی یا اون مارو بیرون میکرد که شب پیشت نخوابیم. یا خودت برای اینکه بتونی باهاش تنها باشی و سکس کنی بیرونمون میکردی حالا ما چه عیبی داشتیم که دنبال دختر جدید میگردی؟ گفتم شما ها هیچ عیبی ندارین ( سر بازی جرات و حقیقت همشونو لخت دیده بودم) فقط واسه همه باحالین برا من ضد حال خلاصه هر روز بعد از کلاسا مثل گربه پای درخت میشستم که تاریک شه برم خونه. تا اینکه با نیلوفر اشنا شدم. زیر درخت داشتم کتاب میخوندم که یه صدای دخترونه لطیف ازم پرسید چه کتابیه که اینجوری غرقش شدی.نیلوفر دختر خاصی بود. اهل عشقو عاشقی نبود به رابطه اصلا اعتقاد نداشت. تا سه روز هر روز میومد پیدام میکرد. رو نیمکت قهوه میخوردیم و عصرو با هم میگذروندیم. روز سوم اومد خونم. شام که خوردیم رختخواب رو براش انداختم که خودم یه گوشه دیگه اطاق بخوابم. پاشد کامل لخت شد . رفت زیر ملافه. حدود ده دقیقه من در تاریکی دراز کشیده بودم و فکر میکردم که حرکت صحیح چیه . نمیخواستم حالا که یکی پیدا شده با عجله دوباره همه چیو خراب کنم. یه صدایی مثل هیس از خودش در اورد. نگاهش کردم دیدم ملافه رو زد بالا یعنی بیا اینجا. رفتم کنارش دراز کشیدم خودشو تو بغلم جا داد.سکس نکردیم اما تا صبح لخت تو بغلم بود. هر شب میومد یه شام سبک. یه فیلم رمانتیک کمدی. هر وقت میخواست سکس میکردیم اما نه قبل نه بعدش راجع بهش حرف نمیزدیم. نود درصد رابطمون به جز سه روز اول سکوت بود.دوست داشت لخت رو سینم دراز بکشه تو لپ تاپش فیلم های کمدی رمانتیک ببینیم. که معمولا من سر یکربع بیست دقیقه نفسم می گرفت. خودش سر میخورد تو بغلم پشت به من دراز میکشید. یکماه بعد یکی از دوستاشو اورد خونه فکر کردم داره امتحانم میکنه کاری نکردم. گفت دوست دارم موقع سکس تماشات کنم. خودشم لخت شد اما کاری نکرد دستش زیر سرش بود دراز کشید و مارو تماشا کرد. حالا دوستشم جزو برنامه هر شبمون شده بود .حدود یکماه بعد دختر سوم رو اورد.یه جمع کوچیک چهار نفره داشت شکل میگرفت. هوا هم خنک تر میشد و اون گرمای عذاب اور اذیتمون نمیکرد. شخصیت من عوض شده بود. دیگه دلقک بازی در نمیاوردم. شده بودم یه ادم جدی و خیلی سنگین . سر کلاس درسو بهتر میفهمیدم دیگه تا لنگ ظهر نمیخوابیدم.حتی سکس هم دیگه برام اهمیتی نداشت. از وقتی فهمیده بودم هر وقت بخوام میتونم سکس داشته باشم برام بی ارزش شده بود. نیلوفر روزای اول بهم گفته بود اگر اسم دوست دختر دوست پسر رابطه یا عشقو بیارم ولم میکنه. از حرف زدن راجع به سکس هم متنفر بود. هر وقت میخواستمش همکاری میکرد بعدش با هم دوش میگرفتیم و خواب .بدون حتی یک کلمه حرف. دوستاشم که بعدها به جمعمون اضافه شدن مثل خودش بودن چیزی میپرسیدم جواب میدادن اما خودشون اهل حرف زدن نبودن. یه روز عصر رو نیمکت جلوی بوفه نشسته بودم که نیلوفر بیاد قهوه عصرمون رو با هم بخوریم. رئیس حراست پیداش شد منو که دید گفت خوب اقای مهندس بوفه هم راه افتاد پروژه بعدی چیه؟ گفتم خوابگاه پرسید یعنی چی؟ گفتم به دانشجویان اعلام کنید در گروه های پنج و شش نفره بیان ثبت نام کنن. بهشون اجازه بدین از جیب خودشون مصالح ساختمانی بخرن و اطاقی که بهشون داده شده رو خودشون تموم کنن. به این شرط که اطاق ساخته شده تا پایان دوران تحصیل در اختیارشون باشه . پولی که بابت دو ماه اجاره کاروانسرا پرداخت میکنن رو میدن بابت مصالح. نیروی کار هم برای دانشگاه مجانی میوفته چون خودشون میسازن . هم راهشون نزدیک میشه هم از اون خراب شده راحت میشن. شبای زمستون باد سرد اذیتشون نمیکنه. یه خرابی دیگه هم تا یه حدی اباد میشه. از درامد بوفه میشه در محور زمان سرویس بهداشتی. راه پله ها و کف راهرو خوابگاه و روبنای ساختمان رو درست کرد. اما اطاقها اینجوری دو هفته ای اماده میشن. تعجب کرده بود گفت چرا زودتر نگفتی؟ جواب دادم نپرسیدی بر خلاف بوفه این یکی بیستو چهار ساعت بیشتر طول نکشید تو بلندگو تو تایم ناهار اعلام کردن و همه جا اعلامیه چسبوندن. طرف عصر جلوی ساختمان اموزش صف کشیدن که ثبت نام کنن برای اطاق. وقتی اون منظره رو دیدم انگار با مشت زدن تو شیکمم . یه عذاب وجدان بد گرفتم. دانشجوهای بدبختو دیدم که صف کشیده بودن منت بکشن که بهشون اجازه بدن هم عملگی ساختمون بکنن هم بابتش پول بدن. تازه خدا خدا هم میکردن که اینکار بشه و اطاق بهشون برسه. این در حالی بود که دانشگاه دو نماز خانه بزرگ و کامل داشت که سال به سال کسی ازش استفاده نمیکرد. اونو جفت جفت ساخته بودن خوابگاهو نیمه کاره رها کرده بودن.برکات وجود دین در کشوری که وقتی اسمشو می بری اول کلمه اسلامی میاد بعد اسم خود کشور… اون یکی از لحظات بیداری من بود که ارزش واقعی دانشجو ها رو برای دولت فهمیدم. بی خود نیست رتبه اول فرار مغز ها هستیم. حس خیلی بدی داشتم انگار یک خورشید سیاه داشت بالای دانشگاه طلوع میکرد. حس میکردم که قراره اتفاقات خیلی بدی بیوفته. متاسفانه اینبار هم مثل همیشه هشدار حس ششمم کاملا راست بود.پایان فصل اولتهران – بهار 1397نوشته شاه ایکس

Date: آگوست 26, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *