شب پر هیاهو

969
Share
Copy the link

سلام به دوستان و دشمنان محترماین داستان کپی نیست و توسط اینجانب جادوگر سفید نوشته شده است.یک شب سرد بود ، تازه بارون بند اومده بود ،گوشه خیابون ماشین رو پارک کرده بودم توی ماشین نشسته بودم ، بخاری ماشین روشن بود ، از شیشه ماشین زیاد نمیشد بیرون رو دید آخه بیرون سرد بود و بخاری هم روشن …یادمه اون موقع داشتم آهنگ هتل کالیفرنیا رو گوش میدادم و چشمامو بسته بسته بودمآخرای آهنگ بود ، اونجاییش که میگهWe are rogrammed to receive.قراره از ما پذیرایی بشهYou can check-out any time you likeهر وقت که خواستی می توانی حساب کنیBut you can never leaveاما هرگز نمی توانی اینجا را تر ک کنییهو دیدم صدای ترمز یک ماشین اومد ، سریع چشمامو باز کردم تا ببینم چه خبره ، از شیشه چیزی مشخص نبود ، بخاری رو خاموش کردم و سویچ رو برداشتم ، از ماشین پیاده شدم رفتم بیرون ، کسی توی خیابون نبود جز یک خانم که افتاده بود وسط خیابون و ناله میکرد …اونموقع نمیدونستم چیکار کنم ، ساعت حدود 2 شب بود ، میخواستم زنگ بزنم به اورژانس اما ترجیح دادم به جای هدر دادن وقت برای رسیدن اورژانس ، خودم اون خانم رو ببرم بیمارستان … یک خانم حدود30 ساله بود ، با موهای مشکی ، وقتی بلندش کردم که بگذارمش داخل ماشین وزنش حدود 60 کیلوگرم میخورد ، بیچاره ناله میکرد ، خلاصه وقتتون رو نگیرم ، گذاشتمش داخل ماشین و بردمش بیمارستان ، از سوال و جواب های بیمارستان که چیکارته و خرجش چقدر میشه و دکتر نداریم و باید زنگ بزنی خانوادش و غیره که بگذریم ، این خانم رو بستری کردن و گفتن طوریش نیست فردا مرخص میشه فقط یکم کوفتگی داره …چون جز من کسی رو اونجا نداشت و موبایلش شکسته بود تا به اقوامش بتوانیم خبر بدیم و ساعت 4صبح شده بود ، شب رو داخل ماشین موندمصبح رفتم داخل اتاقش تا حالشو بپرسمسلام خانم ، من دیشب …حرفم هنوز تموم نشده بود که گفتمیدونم شما دیشب جون منو نجات دادید ، خیلی ممنونم ازتون … جبران میکنمیک لبخند زدم ، راستش دلم نیومد دست خالی برم ، واس همین از بوفه بیمارستان واسش یکم آبمیوه گرفته بودم ، آبمیوه رو گذاشتم روی میز کنارش ، تشکر کردنمیدونستم چی بگم آخه شبیه فیلم هندی ها شده بودداشتم به در و دیوار نگاه میکردم که گفتاسم من سارا هست ، 28 سالمه ، دیشب با خانوادم بحثم شد زدم بیرون ، داشتم راه میرفتم توی خیابون که نمیدونم بعدش چیشد ، چشمامو باز کردم دیدم اینجا هستمگفتم سارا خانم اونوقت شب از خونه هم که بزنی بیرون ، وسط جاده که نباید راه بری ، مگه ماشین هستی ، راستی منم علی هستمخندیدیک لبخند زدم و بلند شدمگفت کجا؟گفتم شماره خانوادتون بدید تماس بگیرم بیان و منم برم به کار و زندگیم برسمسرشو انداخت پایینگفتم چیز بدی گفتم؟گفت نه فقط … فقط نمیخوام خانوادم چیزی بدونهگفتم آخه نمیشه که … رومو برگردوندم از اتاق بیام بیرون یهو گفت علی آقا؟گفتم بله چیزی شده؟گفت میشه لطفا یک روز من رو تحمل کنید؟ قول میدم فردا که بهتر شدم برمنمیدونستم چی بگم ، تعجب کرده بودم … گفتم آخه من …گفت متاهلی؟خندیدم گفتم نه آخه درست نیست شما و من …خندید گفت چیه نکنه نمیتونی جلو خودتو بگیریمن تنها زندگی میکردم ، کسی هم نبود خونه ، پس قرار نبود کسی چیزی بفهمه واس همین لبخند زدم گفتم باشه ، پس من برم کارای ترخیص شمارو انجام بدم…رفتم پذیرش واس ترخیص ، اولش فکر میکردم یه امضا هست و بعدش بریم خونه ، دیدم نه از این خبرا نیست ، خلاصه بعداز طی کردن هفت خان رستم و شکست دادن شیطان رجیم و گرفتن انواع و اقسام تعهدات ، مارو از زندانستان یا همون بیمارستان ، آزاد کردنساعت حدود 2 ظهر بود ، من که شکمم داشت حرکات موزون میرفت ، سارا رو نمیدونستم ، یک رستوران دیدم ، ماشین رو پارک کردم و رفتم پایین یک چیزی سفارش بدم تا با پیک بیارن خونه ، وقتی جلوی صندوق رستوران وایساده بودم ، مدام به این فکر میکردمیعنی قراره امشب چی بشه … من … سارا … تنها…اوی اقا کجاییصدای صندوقدار بودغذا رو سفارش دادم ، برگشتم دیدم ماشین نیستپشمام ریخت …وای بدبخت شدم حتما سارا ماشین رو برداشته و رفته همینطور که من مثل آفتاب پرست مدام داشتم رنگ عوض میکردم از استرس و ترسدیدم صدای بوق میادحدود 50 متر جلوتر بود ، ماشین خودم بود ، ضربان قلبم تازه داشت به حالت نرمال برمیگشت …با عصبانیت رفتم سمت ماشین … خانم چرا ماشین من رو برداشتی و …سرشو انداخت پایین گفت آخه پارک ممنوع بود شما هم سویچ رو جا گذاشته بودی ، پلیس اومد من هم ماشین رو بردم جلوتر …نمیدونستم الان باید تشکر کنم یا دعواش کنمسکوت کردم یک نفس عمیق کشیدم و ادامه ی این راه رو رفتیم خونهاولش گفتم یه شب سرد بود ، اما امروز شده بود یه روز جهنمی …سرتون رو درد نمیارم ، رفتیم و ناهار خوردیم ، من باید میرفتم به کارای شرکت برسمخونه رو بهش نشون دادم و رفتمنمیدونم خونه چیکار کرد ، چی شد آخه من نبودم اونجا شب شده بود ، وقتی برگشتم خونه ساعت حدود10 بودگفتم حتما خوابیده ، آروم در خونه رو بستم ، یهو دیدم یکی گفت سلام خسته نباشیدبرگشتم دیدم سارا وایساده ، شام هم درست کرده منتظر من بودهشام خوردیم ، یکم صحبت کردیم درمورد مشکلاتشسارا با خانواده اش زیاد گرم نبود ، درکش نمیکردن ، اون هم اونارو درک نمیکرد وقت خواب بود ، سارا لباس خواب نداشت من گفتم میتونه توی اتاق من بخوابهرفت توی اتاقرفتم یه لیوان آب خوردم ، برگشتم ببینم چیزی نمیخواد ، لای در باز بود دیدم لباسشو داره میاره بیرون ، حواسش نبودچندثانیه بیشتر طول نکشید تا برگردم اما همون چند ثانیه کافی بود تا از لای در ببینم اندامشوسینه های خوش فرمی داشت ، یه بدن سفید ، پشت شونه اش هم یک خال کوچولو داشت …تا من برگشتم ، اومد در اتاق رو بست نمیدونم چرا باز بود لای در ، شاید خودش میخواست ببینم ، شاید حواسش نبوده …برقا رو خاموش کردم و رفتم بخوابم ، خونه ام یک اتاق دیگه ام داشت خوشبختانه پس لازم نبود رو مبل بخوابم دراز کشیده بودمفکرای سکسی میومدن به سراغمیه حس بهم میگفت علی ، برو تو اتاق ترتیبشو بدهموش خودش دم به تله دادهپیشش نبودم اما روحم اونجا بودوقتی لبامو میذاشتم روی لباش و دستم رویسینه اش بود رو حس میکردموقتی آروم با لبام گردنش رو نوازش میکردم حس میکردمحس میکردم وقتی روم دراز کشیده و با دستام آروم کمرش و پشتش رو نوازش میکنمحس عجیبی بود اما خوب بودآلت تناسلی ما هم ، عین سرباز های ارتش ، خبردار ، مستقیم وایساده بودتو حال خودم بودم و توی فکرم داشتم آروم لباشو میخوردم که …تق تق تقدیدم داره در میزنه ، خودمو جمع و جور کردم … نمیدونستم چیکار کنم ، گفتم لابد اومده که فکرای سکسی من ، تبدیل به سکس واقعی بشه … بفرمایید؟آقا علی ببخشید میتونم بخاری اتاق رو روشن کنم؟یه لحظه گفتم به خودم ، علی ، توام شانس نداریبهش گفتم آره ، اگر میخواید بیام روشن کنم واستونتشکر کرد و گفت نه خودم بلدمخلاصه وسط حال کردن باهاش ، یهو ضد حال زدتوی رویاهام داشتم سینه هاش رو میمالیدم و اروم دستمو میکردم داخل شرتش ، همینطوری که دستم داخل شرتش بود و نانازشو میمالیدم ، یهو از خواب بیدار شدم … ساعت9صبح بود …از اتاق اومدم بیرون در اتاقم باز بود اما سارا اونجا نبود …گفتم لابد دستشویی هست یا حمام ، اما نبودرفتم سراغ یخچال ، روی میز ناهار خوری ، یک کاغذ دیدم … بازش کردمنوشته بودصبح بخیر علی آقا ، میدونم بیدار شدی و دیدی من نیستم ، راستش دلم نیومد بیدارت کنم ، دیروز شما به من خیلی محبت کردی ، نمیدونم چطورر میتونستم جبران کنم … دیشب میخواستم بیام توی اتاقت وقتی به بهونه بخاری در زدم ، شاید با اومدن توی اتاقت میتونستم کمی از لطفت رو جبران کنم اما نتونستم … نتونستم این حس قشنگ و مهربونی رو که برای اولین بار تجربه کردم تبدیلش کنم به حس های جنسی و سکسی که بارها و بارها میبینیم بین مردم ، حلال کن من به شما خیلی زحمت دادم ، چیزی نداشتم در قبالش بدم اما یک مقدار پولی که داخل کیفم بود رو گذاشتم روی تختت امیدوارم حداقل جبران غذا بشه … شاید یک روز همدیگه رو دیدیم ، به صورت تصادفی مثل اون روز … تا اون موقع خداحافظ یادتونه گفتم بهتون دیشب به خودم گفتم علی توام شانس نداری؟بفرما ، ندارم دیگه رفتم تو اتاق ، روی تختم پول بود ، اما دیگه سارا نبود …هیچوقت اون تصادف و اتفاق نیفتاد تا سارا رو دوباره ببینم اما این اتفاق بهم یک چیزی یاد داد ، این که … زندگی و مهربانی ، سکس نیست …با عرض معذرت اگر داستان حشری نبود و عده ای شاید خوششون نیومده باشه ، اما تفاوت داخل داستان و آموزنده بودنش رو به لایک و کامنت ترجیح دادمامیدوارم خوشتون اومده باشه . نوشته جادوگرسفیدآهنگ «هتل کالیفرنیا»‌ از گروه Eagles که در متن استفاده شده Your owser does not suort the audio element.

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *