شكست سكوت

1188
Share
Copy the link

_ساعت ١٠ باید خونه باشی لابد تا حالا سكسم نداشتی عمویی؟چشمای كشیده سبزش با برق بی رحمی بهم خیره بود با عصبانیت گفتم+اره خوب عزیزم،من هنوز ١٩ سالمه مث جنده لاشی های ٢٧،٨ساله دورت نیستم كه كل شمال تهران باهاشون خاطره دارن خیلی مشكل داری میرماز اولم نباید میومدملبخند عمیقی زد و دستاش به نشونه تسلیم رفت بالا_اوهو چه خانم بد اخلاقی برا خودت میگم+ببین سهیل تا وقتی كسی پاش به اتاق خوابت باز نشده افكار و عقاید و كلا زندگی سكسیش به تو هیچ ربطی ندارهنگاهش چاشنی تحسین داشت_فكر نمیكردم انقدر عاقل باشی جوجه+خداحافظ من باید برم بلند شد و دستمو كشید جلو اومد،حس میكردم اگه دستشو روی سرم فشار بده عین میخ فرو میرم كف اتاق،لبخند بزرگی میزد انگشت اشارشو اورد جلو و روی سینه راستم فشار داد+چیكار میكنیبلند زد زیر خنده اشك تو چشمم جمع شد این حجم از تحقیر بی سابقه بود برام_این كه همش ابره فسقلیلب پایینم به طرز مسخره ای میلرزید و بغض كرده بودم.هنوز میخندیدسوتینمو محكم كشیدم و درش اوردم انداختم جلوی پاش ، تیشرتم روی بدنم رها شد.+اره همش ابره چون همش همینهاروم شده بود با لبخند عجیبی بهم نزدیك شدو بهم زل زد دستشو اهسته از روی لباس فشار داد روی سینه های كوچیكمو زیر لب گفت_١٥ سالم كه بود دوست دختر ١٣ سالم سینه هاش انقدر بودبازم تحقیر،دیگه نمیتونستم جلوی گریه زاری امو بگیرم اشك بی امون از چشمم سر میخورد و سهیل كاملا اینو میدید دست بزرگشو محكم تر فشار داد روی سینه ام درد گفت،اروم لبمو گزیدم و گفتم آخدیگه نمیخندید…جدی و بی رحم به صورتم زل زد اسیر چشمای سبز وحشیش بودم كه چه برق عجیبی داشتحجم داغ نفساش به گردنم میخوردبهم نزدیك تر شدلبه تیشرت نارنجیمو زد بالا و دوتا سینمو توی دستاش فشار داد…+آخ نكن دردم میادهیچی نگفتخواستم حرصش بدم+تو كه گفتی همش ابره و دوست دختر ١٣ سالت اینطوری بودهالان چرا بهم دست میزنی.با صدای دو رگه خشنش كنار گوشم زمزمه كرد_اما نگفتم بدم میادمن روانی سینه های اینطوری هستم عین سینه های یه دختر نابالغ همزمان با اتمام جملشو دستشو میون پاهام فشار داد+آههههپرت شدم جلو و اندامش و ستون ایستادنم كردم گردنشو گرفته بودم،درد گرفتن سینه هام باعث میشد لبمو گاز بگیرم و حالا…_گاز نگیر انقدر اون بی صحابوفكمو بین دست راستش گرفت و لبمو محكم میون خودش كشید. دستمو روی خط و خطوط اندام قوی زیر پیرهنش حركت میدادم و همراهیش میكردم.گاهی موهای خرماییشو چنگ مینداختم و رقص انگشتای قدرتمندش كه شاید هزار بار توی بوكس شكسته بود چقدر بی رحمانه روی كمرم حس میشد.سرشو برد عقب و بهم زل زد،توی چشای سبزش غرق قرمزی مست بودن. و سبزی عنبیش بودم كه با ارامش گفت_از امروز به بعد زندگی سكسیت كاملا به من مربوطهیكم جا خوردم خواستم حرفی بزنم كه انداختم روی كولش و با قدمای بلند رفتیم سمت اتاق خوابش…روی كولش هیچ تقلایی نكردم چون میدونستم فایده ای نداره یجور سكوت احمقانه بینمون بود،سهیل كلا حرف نمیزد.روی تخت گذاشتم.دستای گندمیشو زیر لبه های تیشرتم برد و كشیدش بیرون،دوباره به سینه های كوچیك و بدون سوتینم زل زد…اینبار نوبت شلوارم بود كه سه تا دكمه داشت مشغول دكمه ها بود كه عصبی غرید_كیرم تو انتخاب شلوارت این چه اشغالیه؟و تقریبا با فشار محكم دستش دكمه های شلوار و كندیكم ترسیدم اما سعی كردم به خودم مسلط باشم،سعی كردم با دست كمكش كنم كه دستمو پس زد_كار خودمهزیپشو باز كرد و محكم از پام كشیدش پایین،و به رون پاهام خیره شد میدونستم قسمت داخلی رونم یكم استرچ مارك داره(ترك بدن)توی قلبم هری خالی شد كه بدش اومده و حس انزجار بهم دست داد.همه میگن همه چی توی سكس اول غیر منتظرسساعدمو روی چشمام گذاشتم.نبینمشنمیخواستم ببینمش،میترسیدم از اینكه بدش بیاد شهامت رد شدن و نداشتم.سهیل هیچ كاری نمیكرد و من وحشت كرده بودم.دستمو اروم برداشت از روی چشمام و با همون نگاه عصبی باز بهم چشم دوخت_چی شده؟+از بدنم بدت اومد؟تركای بدنم؟لبمو گزیدم و حرفمو خوردمسهیل پوزخند زد_منو بگو گفتم چی شده حالابهش چشم دوختم،اروم رفت بین پاهام و شروع كرد به لیسدن لبه داخلی رونم همون جایی كه ترك های ریز ریز افتاده بود…گرمای عجیب و نرمی زبونش باعث میشد اروم تكون بخورمو از حس قلقلكی كه بهم میداد فرار كنم._میگن كیك هرچی خوشمزه تر باشه ترك روش بیشترهبا جملش از ته دل خندیدم.همه عمرم نگران این موضوع بودم و حالا…چقدر زیبا بودن ترسناكهمشغول در اوردن تیشرتش شد،شلوارش،بدن زیبای گندمیش توی نور ملایم اتاقش رویایی بود،سایه هایی كه روی سینه ها،بازو ها و شكم ورزیدش میوفتاد…خط سكس قشنگش…تصمیمو گرفتم…امشب باید خانم میشدمزن سهیل تا اخر عمر،اما سكوت كردمسهیل اومد روی بدنم و شروع كرد به بوسیدن و لمس كردنم.احساس عجیبی داشتم حس رها شدن از یه جای بلند با علم به این موضوع كه سقوط نمیكنی…+آه سهیل…عزیزم خیلی دوست دارم…سهیل با صدای گرفته مردونش گفت_بیشتر هم دوست خواهی داشت وقتی زیرم جون بدی خوشگلمانگشت بلندشو روی شرت كوچیك صورتیم فشار داد ملافه رو چنگ كشیدم و قفسه سینمو بردم بالا…+سهیلللللل_جونم جون سهیل اووووم…و سینه چپمو دوباره مكید.از لذت داشتم دنیارو وارونه میدیدم و به جرعت میتونم بگم صدای نفس سهیل از همه كارای دیگه برام تحریك كننده تر بود.شرتم و خیلی اهسته كشید بیرون و بین پاهام جا گرفت.كیرش و از روی شرت بهم میمالید،سرش وسط ترقوه هام بود و من فقط باید از لذت میمیردم…بی اختیار دستم رفت سمت كیر بزرگش و توی انگشتام اهسته فشارش دادمنفس منظمش به ارومی نا منظم شد.كیرشو تكون میدادم _آههههه،اروم تر كره خر با اون ناخونات.یادم اومد ناخونام بلنده،اون عضو مقدس و بین قسمت گوشتی انگشتم فشار دادم.صدای مردونش و نفساش میتونست منو بكشه حس میكردم دارم ارضا میشم…+میشه درش بیاری؟_میخوریش؟به چشاش دوباره خیره شدم هنوزم عصبی بود این مرد هیچوقت اروم نبود+با همه وجودم اینكارو میكنم…خندش گرفت از حرفم،طبیعتا خنده دار هم بود اما نمیتونستم جور دیگه ای بیانش كنم یهو رومانتیک شد_پس خودت درش بیاراز روم غلتید و طاق باز خوابید،مثل حركت ملایم یه نهر كوچیك روی رون های عضلانیش بالا رفتم و بین پاهاش جا گرفتمخودمو به دست غریزم سپردم…چیزی كه از مادرانم بهم ارث رسیده بود،فكر كردم اولینِ اجدادم هستم كه توی یه غار نه برای عشق بلكه برای بقا داره با مردی میخوابه…ناخوداگاه بزاق دهنم بیشتر شد.به چشمای سهیل خیره شدم یجور حس پایین بودن توی این ناحیه از بدنش داشتم كه حس خوب قلمرو بودن و بهم میداد…زبونم و روی شرت سیاهش تكون دادمبا ناخونام رد قرمز شده شرتش و شروع كردم به بازی دادن حدس میزدم میخاره و این حس كنار لمس كیرش براش فوق العادس البته كه اونم با حرفاش…_اخ…مال خودمی فسقلی…شرتش از بزاقم خیس بود.خیلی اروم شرتش و كشیدم پایین،به چشماش دوباره خیره شدم چشمایی كه فریاد میزد فرو كن داخل دهنت.به كیرش خیره شدم…و پایان چیز ها و كارایی كه باید میكردم توی ذهنم تداعی شد،زبونم و اوردم بیروندستمو گذاشتم روی انتهای كیرشاهسته ختنه گاهشو بوسیدم و…تا جایی كه میتونستم فرو كردم توی دهنمبرای بار اول بیشتر از این نمیتونستم. قسمت باقی مونده رو با دستم بازی میدادم…همگام با حركت كیرش توی دهنمبا پایان دقت حواسم بود كه اون عضو عزیز و بی همتا به دندونای مزاحمم برخورد نكنه…میخوردم براش میخوردم براش…ساك میزدم…با عشق با همه احساساتی كه از اولین روزی كه توی شركت پدر اینا دیدمش جلوم تداعی شدهمین كیر لعنتیش توی اون شلوار نوك مدادی براقش چشمامو خیره خودش كرده بود…همه روزایی كه به بهونه دیدن پدر میرفتم شركت تا دیدش بزنم یادم اومد…همه شبایی كه ناله میكردم سهیل…سهیل…سهیل منو بكن… اما نبود…ولی حالا هست.چقدر الكی پام به خونش باز شد.چقدر احمقانه اومدم اینجا…بابا و مادر كه پیش بیتا بودن و یه پروژه مهم كه امشب باید كسی میدادش به سهیلمن فقط خونه بودم…قرار بود یه پروژه رو تحویل بدم اما خودمم دارم بهش میدم بیاره بابااگه زنگ نزده بود بهم شاید هیچوقت این اتفاقا نمیوفتاد سهیل خیلی وقت بود از كارای احمقانم فهمیده بود دوسش دارمگاهی وقتا باهام بازی میكرد با كلمات و جمله های شیطنت امیز اما…نه هیچوقت اینطوریصدای اه و ناله مردونش توی فضای اتاقش پراكنده بود.گاهی به چشمای نیمه باز سبزش خیره بودمموهامو اسیر دستاش كرده بود اما نمیكشید…فقط از كنار صورتم میزدش اونور…نمیخواستم از دهنم درش بیاره…احساس میكردم انقدر عاشق سهیلم كه میتونم حتی خودشو كامل ببلعم…با صدایی كه از ته چاه در میومد گفت_بسه الان ابم میاد،نمیخوام اینطوری بیاد.اطاعت كردم.سرمو بلند كردم دستمو گرفت و كشیدم جلوی خودش،صورتم مقابل صورتش بودچشمام غرق نگاهش بود،چقدر دلم لباشو میخواست اما نمیشد…دستش حركت كرد به پشتش.انقدر جادوی نگاه سبزش شدید بود كه نمیتونستم ببینم چیكار میكنه…فقط وقتی فهمیدم كه با دستمال كاغذی دور دهنم و پاك كرد.احتمالا بزاقی كه ریخته بودو…نگاهش روی لبام میلغزید و تصویر اون جای خراش روی گونه راستش تقریبا زیبا ترین نقاشی سه بعدی دنیا رو داشت برام.یكم از اب كنار تخت بهم داد.+بخور و تفش كن تو سطل اشغال.سریع كاری كه میگفت كردم.كف سطل تمیز اتاقش كیسه زباله سیاهی بود كه بعدا حتما مینداختش دور…تف كردم…سرمو محكم كشید عقب و لبامو میون لباش كشید.خوابوندم روی تخت…حالا كیرش مستقیما روی خطم كسم حركت میكرد…دستامو جمع كرد بالای سرم عین یه اسیر بدبخت بودم دوست داشتم تا اخر عمرم همینطوری بمونم.بمونم بمونم بمیرم….من كیرشو میخواستم…میخواستم خانم شم.همین الان همین امشب با سهیل…حاضر بودم یه شب با سهیل بخوابم و تركم كنه تا همه عمرم و با یه ادم معمولی بخوابم و بعدش عین یه احمق تو نكرده هام غرق شم،فقط تونستم لبامو نجات بدم و با صدای ضعیفی بگم…_پردمو بزنسرشو بلند كرد و با تعجب و بعدش خشم بهم خیره شد+دیوونه شدی؟_پردمو بزن سهیل میخوام حست كنم+مزخرف نگو بچهمگه نمیخوای ازدواج كنی بذار از پشت یا حداقل لاپایی.چجوری تو روی بابات نگاه كنم؟با پوزخند گفتم_یعنی اگه از كون بكنی یا بذار لای پام میتونی نگاش كنی؟یهو بی حركت موند و بهم خیره تر نگاه كردتقریبا جیغ كشیدم._من با هیچ مردی جز تو ازدواج نمیكنمپس خانمم كن سهیل همین الان یا خودت بعدا باهام ازدواج میكنی یا تا اخر عمرم مجرد میمونم اما ارزوی تورو به گور نمیبرم.سهیل ساكت و خاموش بهم نگاه كردچشماش حالت عجیبی گرفته بود كه دوسش داشتم…فقط خیلی اروم شنیدم كه گفت+باشه…كیر بزرگشو خیلی اهسته روی سوراخ كسم تنظیم كرد،حركاتش به طرز جالبی كند شده بود مثل اینكه میخواد یه گوساله كوچولو رو سر ببره و دلش نمیاد…سر كیرش اروم میرفت تو و درش میورد_جرم بده سهیل بسه دیگه+خفه شو بچه مگه پرده زدن الكیه_تورو خدا سهیل زود باش كیرتو بكن داخل دارم میمیرم….اههههه سهیلجوابمو نداد فقط حس كردم یه چیز بزرگ و داغ داره میره توی رحمم.تا یه جایی به ارومی جلو رفت تا به یه مانع رسید…سهیل دستشو گذاشت روی چوچولم و شروع كرد به مالیدنش.چشمامو بسته بودم و به صدای نفسای سهیل گوش میدادمصدای نفساش…داغی بی رحمش…درد توی رحمم بین مالش چوچولم گم بود كه یهو حس كردم بدنم داره از هم میپاشهمحكم كمرمو كشیدم بالا و با چشمای اشكیم به چشمای سهیل كه برای اولین بار مهربون و نگران بود زل زدم و یه اسم از لای دندونم بیرون ریخت…_سهیل+تموم شد عزیز دلم خانم شدی…داغی مایع لزجی لای پام حس كردم كه حدس میزدم چیه.سرمو چسبیدم به تخت و گردنمو فشار دادم به بالشت سهیل شروع كرد به مكیدن سینم.یكم بعد كیرشو كشید بیرون .خون روش جلوی چشمام میدرخشید…نمیدونم ارضا شد یا نه چیزی نگفت…_نشورش با یه دستمال پاكش كن.دستمالو اروم كشید روی كیرش و خون روشو جمع كرد ، گذاشتش روی عسلی…كنارم دراز كشید و بهم خیره شد._چرا اینكارو كردی؟+تا اخر عمرم توی حسرتت میمردم سهیل تو كه نمیخواستی من دق كنم؟_انقدر عاشق؟+برای تو یه سكس بود فقط مگه نه؟جوابی ازش نشنیدم…بلند شد،شرتش و پوشید و رفت سمت سیگار مالبروش كه جلوی میز ارایش بود و اتیشش كرد.پشت به من بود.جوابی نداد…بهتر كه نداد از جوابش میترسیدم.توی خودم مچاله شدم و پتو رو كشیدم روی بدن لختم نه از خانم شدن ترسی داشتم و نه از مجرد بودن تا اخر عمر.از رفتن سهیل میترسیدم.از اینكه مردی مثل اون نباشه تا باهام سكس كنه…باهام بمونه…اشك از چشمم میچكید.با صدای غم باری جمله رو بهش گفتم_میترسم نه از اینكه خانم شدم…مجبورم مجرد بمونم…بهم بگن بی ابرو…از این میترسم كه مردی مث تو هیچوقت دیگه وارد زندگیم نشه.از این میترسم بری و نباشی تا من با همه وجودم اون الت دوست داشتنی رو بخورممث لینگوم شیوا(یكی از خدایان هندو)از اینكه كسی نباشه با این بی رحمی بهم نگاه كنه سهیل…كه سینه هامو مسخره كنه در عین اینكه عاشقشه…زیر چشمی بهش نگاه كردم كه سرشو بین دستش فشار میداد…خون هنوز ازم میرفت.زیباتر از همیشه بود عین یه نیمه خدا.یهو بلند شد.سیگارشو انداخت توی جای سیگاری مرمرشو و با قدمای بلند خودشو رسوند به تخت و اومد بالا.پتو رو زد كنار،موهامو كشید…وحشت كردمسرمو اورد بالا،بهش زل زدم،چشماش چشماش…اون میتونست الان منو بكشه…چند ثانیه بهم زل زد و بعدش لبمو محكم بین دندوناش گرفت،بوسید،گزید،لیسید.هركاری میتونست با اون دوتا ماهیچه ضعیف صورتی كرد تا نابودش كنه…موهامو چنگ كشید و سرمو برد عقب…بهم خیره شد.محكم تر از همیشه.محكم تر از هر جلسه و سمیناریبا صدای بی رحمی گفت_پس فقط مال من باشجرأت نداشتم دهن باز كنم،سرمو تكون دادم._مال من…همه جوره…+هستم_نه اینطوری نه.+پس چی؟_حتی توی شناسنامت…(قصد جسارت به كتاب زیبای كارو عزیز شاعر بی نظیر رو برای انتخاب عنوان داستان نداشتم…)نوشته چین نمسته

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *