شکنجه گر (۱)

731
Share
Copy the link

قسمت اولخسته و عصبی روی مبل راحتی ولو شد ، سیگار بین انگشتهای دستش میلرزید و بنظر میرسید هر آن ممکنه از بین انگشتهاش لیز بخوره و خودش رو بسوزنه ، اما اون خانم ،دورتر ، روی تخت دونفره فنری دقیقا ، اون گوشه اتاق ، راحت دراز کشیده بود ، انگار سالها بود که خوابیده بود ، هیچ صدایی ازش شنیده نمیشد ، همین چند دقیقه پیش بود که در حال تقلا زدن و تلاش کردن بود ، اما الان با ارامش خاصی اروم گرفته بود ، یه آرامش عمیق ، از نوع دراز کشیدنش میشد فهمید که آرامشی که بعد از اون همه تقلا بهش دست داده بود ، حسی زمینی نبود .رونهای لخت و خوش تراشش زیر نور ماه که از پنجره میتابید ، درخشنده تر شده بود ، هماهنگی لباس سکسی سیاه رنگش با موهای لخت وبلندی که روی بالشت پخش شده بود ، خواستنی ترش میکرد.بدنش غرق اکلیل بود و انگار پرتوی نور ماه روی بدنش در حال رقصیدن بود و اکلیلهای پخش شده روی پوست تنش ، درخشش ستاره مانندشون رو بیشتر میکرد.خودش میدونست بدن سکسی داره و جلوی بقیه سعی میکرد لوندی خودش رو بیشتر نشون بده ، تا بقیه برای خواستنش حریص تر بشن ، مثل ماهی زهرداری بود که با باله های خوش نقش و نگارش ، طعمه رو رام خودش میکرد.بدست آوردنش سخت بود ، سخت و وقتی بدست میومد ، به طرفش حس داشتن زیباترین ملکه زمین رو میداد ملکه ای که در عین غرور اسیر و برده اش شده بود اما تو همین تجسم هم ،این ملکه زیبا و وحشی میدونست که چطور فاتح خودش رو اسیر کنه.توی مهمونی دیده بودش ، یه خانم جا افتاده که بنظر میرسید سی سالگی رو چند سالی هست که پشت سر گذاشته و خوب شکار خوبی بود ، اما وقتی به سمتش رفت ، جذبه اش کاملا بر اون مسلط شد.قلبش به تپش افتاد و پایان بدنش لمس تن خانم رو خواست ، ادکلن اغواگری که از بدن خانم در هوا متصاعد شده بود ، برای لحظه ای پایان تمرکز و هوشش رو به بازی گرفت.با رد شدنش از کنارش به تکاپو افتاد که این موجود افسانه ای رو بشناسه وحتی شکارش کنه ، براش مهم نبود به چه شکلی این اتفاق قرار بود بیفته ، میدونست این خانم هم مثل خیلی از زنهای دیگه که براحتی شکارش میشدند میتونه اسیرش باشه ، مثل کوسه ای شده بود که بوی خون از خود بی خودش کرده بود و حالا شکار داشت جلوی چشمهای از حدقه بیرون زده اش به آرومی جلوش میخرامید ، با صدای بلند طوریکه بتونه وسط شلوغی جمعیت صداش رو به صاحبخونه برسونه ، داد زدپیام ، پیام مرتیکه بیا اینجا ببینم و در همین حین سعی میکرد نیش تا بناگوش باز شده اش رو کنترل کنهچته بزغاله چرا فحش میدی وسط جمعاین کیه دعوتش کردی ؟ عجب چیزیه پسرخفه شو بینم باااااا ، کیو میگی تو؟ ای خوار تداشتت رو گاییدم ، منظورت خواهر پدرام که نیست؟چه میدونم ، همین که داره وسط جمعیت با این لباس سیاه و سکسیش دلبری میکنه ، موهاش مشکیه بوی عطرش همه جا رو برداشتهاوه آره ،آره خودشه خواهر پدرامه ، ترکیه زندگی میکنه ، یه هفته اس برای عید اومده ، اونجا دکتره ، کلی خایه های پدرام رو خوردم تا راضیش کرد که بیاد ، حال میکنی چه باکلاس شده مهمونی؟ای بر پدرت ، کلاس کیلو چنده ، من با دیدن این دیگه دائم الشق شدم ، حالا با شق درد شب عید چیکار کنم؟کسخل نشی بری سراغش هاچرا ، شوهر داره؟ شوهرش اینجاست؟نه احمق اتفاقاً شوهرش فوت شده ، ولی اون تو رو پشم خودش هم حساب نمیکنهمگه من چمه بچه کونی؟ میخوای برات یکی یکی اسم ببرم مخ کیا رو زدم و کیا تو کف رابطه با منن؟نه قربونت ، نمیخواد اسم بتول و صغری دختر همسایه تون رو که تو دوره دبیرستان خفتشون کردی تو انباری بیاری.گمشو ، کیر تو دهنت که همیشه این کس شعرا رو میگی.خوبه یه بار ما خر شدیم تو مستی برات از بچه گیا و خبطایی که کردیم گفتیم ، حالا اینا رو ولش پدارم خودش کجاست؟اون وسطه با این زهرماری ها ملنگ شده اور دوز کرده داره قر میده.خاک تو سرش ، نیگاش کن با این کون گنده اش ، اصلا معلومه از بچگی بچه کونی بوده چیکارش داری بدبخت رو ، ولت کنن کل خاندانش رو میکنیا نیشخندی زد و گفت پیام من نمیتونم از خیر این خواهره بگذرم ، میرم سراغش هرچی باداباد ، اگه پدرام حرفی زد ، بگو برای مهاجرت سوال داشت.اسمش چیه؟مهسا اما لقمه اش از دهن توگنده تره ها…دمت گرم، فقط زررر زیاد نزن ، ما رفتیم شکار زید ساکن ترکیه مهرداد خر نشو ، وایسا.اما بدون اینکه به صدای پیام اعتنایی بده ، با صدای اندی که داشت از حنا خانم میخوند ، دستاش رو حرکت داد و تو جمعیت وسط سالن گم شد.نزدیک مهسا که رسید ، سعی کرد عطرش رو نفس بکشه ، خوب میدونست برای دست پیداکردن به هر زنی ، روشی وجود داره و بنظرش میرسید که برای این خانم بهترین روش ، نمایش محبت و وفاداریه.با یه حساب سرانگشتی با خودش به این نتیجه رسیده بود که این خانم که شوهرش رو از دست داده و تو یه کشور غریب زندگی میکنه ، تشنه محبت هستش و چی بهتر از این که یه پسر مجرد که وضع مالی خوبی هم داره ، بتونه نقش عاشق و شیفته اون رو بازی کنهپس همه چی روی حساب و کتاب بود ، شاید جلب اعتمادش زمان میبرد ، اما بنظر میرسید ارزشش رو داشته باشه.سلام ، مهسا جان خوبین؟سلام ، ممنون ، ببخشید بجا نیاوردم؟مهرداد هستم ، مهرداد کلانتر از دوستان مشترک پدرام جان و پیام عزیز که امشب میزبان هستند.ودستش رو به سمت مهسا دراز کرد و متقابلا دست لطیف مهسا رو فشرد.خوشبختم امرتون ؟و حس کرد دستش به گرمی توسط مهرداد فشرده شد ، چیزی بیش ازحس دست دادن عادیراستش پیام جان شما رو معرفی کردند ، افتخار میدید یه جای خلوت با یه نوشیدنی خنک صحبتمون رو ادامه بدیم ؟در چه خصوصی؟اگر مزاحمتون هستم بفرمائید تا زحمت رو کم کنم ، قصدم جسارت و یا مزاحمت نبودنه خواهش میکنم ، گفتم اگر صحبتتون موضوع خاصی داره ، تو یه فرصت مناسب در خدمت باشم ؟اختیار دارید ،خب فکر نکنم بتونم فرصتی بهتر از این بدست بیارم ،چون عازم سفر هستم و ممکنه چند روزی نباشم؟جدی ؟ به سلامتی بفرمائید ، من در خدمتمبرای یه لحظه ، به سمت پدرام برگشت و چهره متعجبش رو دید ، اما به روی خودش نیاورد ، در عوض دست مهسا رو گرفت و مثل یه پرنسس اونو به سمت کاناپه قهوه ای رنگ قدیمی که گوشه سالن دور از هیاهو بود هدایت کرد.وقتی که داشتند از کنار اوپن رد میشدن ، با خودش دوتا شات ویسکی بلغار برداشت و وقتی روی کاناپه کنار مهسا نشست ، یکی از پیکها رو به دستش داد و به چشمهاش خیره شد تا عکس العملش رو از این مصاحبت کوتاه ببینهمهسا چشمهای خمار مشکیش رو به پیک دوخت و زیر لب با لبهای خوشرنگش که با رژی با ترکیب حرفه ای از رنگ صورتی و گل پامچال فریبنده تر از هر لب دیگه ای بود تشکر کرد.خواهش میکنم ، راستش ، قصدم سوال در مورد مهاجرت بود ، اما اینقدر زیبایی شما خیره کننده است که آدم خجالتی مثل من هم جسور میشه و به خودش اجازه میده از زیبایی چهره جذاب شما بی بهره نمونه و بیشتر از قصد اولیه ام مایل شدم در مدح زیبایی شما کس و شعر بگم.و بعد به پهنای صورتش لبخندی رو تحویل مهسا داد.درعوض مهسا قیافه جدی تری به خودش گرفت و سعی کرد رضایت قلبیش از این تعریف هوشمندانه رو پنهان کنه و جواب دادنفرمائید ، اینقدر ها هم که میگید من تعریفی نیستم.نه ، این واقعیت محضه ، باور کنید اگر کمی بیشتر میشناختمتون و میدونستم که مجرد هستید ، حتماً ازتون تقاضای تعیین زمان خواستگاری میکردم.شوخی جالب تو زمان بی موقعی بود ، اما مگه شما مجردین؟نکنه شما هم مجرد هستید؟واقعیتش مجرد شدم ، چند سال پیش ، همسرم توی دریا غرق شد.اوه چه تلخ ، واقعاً تسلیت میگم خدمت شما.خواهش میکنم ، بله غم انگیز بود رفتنش ، اما خوب ، گذشته ها گذشته و زندگی همچنان ادامه داره و صبر نمیکنه که برای من سوگواری کنه پس مجرد هستید؟مثل شما؟بله عرض کردم که ، من هیچوقت ازدواج نکردم و البته تمایلی هم ندارم.اینطور که شما خودتون رو مشتاق نشون دادید ، حدس زدم ، یه دفتر صدبرگ از اسامی دخترهایی که پسند کردید و ازشون جواب رد شنیدید تو گاوصندوق خودتون نگهداشتینبه قیافه من میخوره ، به این حد ضایع بشم؟نه ، اما خوب ، بعضی وقتها آقایون چهره جذاب و خواستنی دارند ، طوریکه دلت میخواد با پایان وجود مال تو باشن ، اما وقتی باهاشون حرف میزنی ، ارزو میکنی ، ای کاش لال بودند و یا اصلا حرف زدن بلد نبودندخوب این شد دومین مشکل بزرگ من ، پس هم قیافه ضایعی دارم و هم حرف زدن بلد نیستم.من همچین چیزی نگفتم و اصلا قصدم جسارت نبود ، تجربه شخصی خودم رو گفتم ، قبول کنید ، کمی برام سخته باورش که شما تو این سن مجرد بمونید.خوب خود شما چی ، چرا دوباره ازدواج نکردید؟چون کسی مثل شما اینطور شیفته زیبایی من نشده بودشما خانم باهوشی هستید.و شما مرد زیرکی هستید.میخواین بحث رو عوض کنیم؟آدرنالین خونتون بالا رفته و همینطور ضربان قلبتون ، بنظرم باید یه نخ سیگار بکشید ؛ میخواین همراهیتون کنم ، یا نیاز دارید تنها باشید؟روی سر مهرداد ، انگار اب یخ ریخته بودند ، از عکس العملها و روانشناسی مهسا غافلگیر شده بود، بنظرش شکار ساده ای بود ، اما الان بنظر میرسید که باید از کیش های مداوم مهره های این حریف باهوش تو بازی شطرنجی که خودش راه اندخته بود ، راه نجاتی پیدا کنه.سعی کرد متین با مکث جواب بده ، برای همین بعد از چند ثانیه سکوت گفت خوشحال میشم در سکوت همراهم باشید.پس حسابی گیج شدی که اینطور اعتراف به نیاز به سیگار کشیدن میکنی ، اما جالبه برام که هنوزم دلت میخواد کنار من باشی.لبخند زد و گفت بایدبهتون بگم خودتون رو خیلی دست بالا نگیرید ، من عادت دارم که سیگار رو در سکوت بکشم و البته با یه لیوان نوشیدنی خنکدر همون حال بلند شد و دستش رو به سمت مهسا دراز کرد تا بهش فرصت حاضرجوابی رو نداده باشه.مهسا نگاه خمارش رو به چشمهای مهرداد دوخت و دستهای ظریفش رو به دستش سپرد و همراه هم به سمت حیاط باغ رفتند.هوای اخر اسفند با اینکه بلاتکلیفه اما دوست داشتنی و تازه است ، حس تازگی و طراوت همراهش هست.بله ، مخصوصا که این هفته دیگه هفته آخر هست ، راستی اینا امشب جشن چهارشنبه سوری هم میگیرن؟در همین حین از گوشه باغ صدای ترقه مانندی بلند شد و توجه هردو ناخودآگاه به سمت صدا جلب شد و البته مهسا ناخواسته خودش رو به مهرداد نزدیک کرد و گوشه لباس مهرداد رو چنگ زد و تقریبا به نحوی آویزون مهرداد شد با صدای قشنگش جیغ کوتاهی کشید.مهرداد که ابتدا خودش از صدای هراس انگیز ترقه جا خورده بود ، در کسری از ثانیه متوجه اوضاع شد و دستش رو به پشت مهسا رسوند و وقتی پوست لطیف و لخت مهسا رو زیر انگشتهای مردونه اش حس کرد ، چشمهاش رو از این لمس لذت بخش بست و البته زیرکانه ، چند ضربه آروم به شونه مهسا زدو گفت، نترس عزیزم چیزی نیست من اینجام چند لحظه بعد در حالیکه هنوز مهسا رو در آغوش داشت آروم گفت فکر کنم جشن رو بدون اطلاع قبلی شروع کردند و بعد با دست به آسمون اشاره کرد و فشفشه هایی که تو دل سیاه شب ، روشن میشدند رو به مهسا نشون داد.مهسا که با فشار دست مهرداد و بخاطر کفشهای پاشنه بلندش تعادلش رو تقریبا از دست داده بود ، وقتی به خودش اومد دید کاملا در اغوش مهرداد قرار گرفته و تقریبا سینه به سینه همدیگه ایستادند ، خواست خودش رو از این وضعیت نجات بده ، اما دست مردونه مهرداد که حالا کاملا پشت کمر برهنه اش حلقه شده بود ، اجازه حرکت بهش نمیداد و البته گرمای بدن عضلانی مهرداد هم حس خوبی رو براش تداعی میکرد.یاد تفکرات فمنیستی خودش افتاد و اینکه الان به نحوی ناخواسته مورد تجاوز مردی غریبه قرار گرفته که شاید هنوز بیشتر از یک ساعت از آشنایی باهاش نگذشته ، اما برای اینکه خودش رو آروم کنه ، یاد نصیحت یکی از دوستهاش افتاد.زندگی مدام در حال تغییره ، این دنیا دنیایه تغییراته و نه تقدیرات ، سعی کن از هر لحظه اش لذت ببری ، حتی اگر بهت تجاوز هم شد بجای تقلای بیهوده و دست و پا زدن ، سعی کن از اون هم استفاده حداکثری کنی ، مطمئن باش این اتفاق تو رو باتجربه تر میکنه و یادش افتاد که چقدر به این حرف خندیده بود.اما مهرداد مثل بچه ها سرش رو به اسمون بود و شیفته طرح فشفشه های رنگی شده بود که روی پرده شب نقش میبستند.الان نیازی هست که منو اینطور سفت بغل کردی؟وای چه رویی داری ، تو دستت رو حلقه کردی دور کمر من ،تمام گودی کمر منو داری دستمالی میکنی ،دارم از زور فشار دستت خفه میشم.بخاطر زور دست من نیست ، جای سینه هاتون تنگ شده ، ضمناً شما خودت رو انداختی تو بغل من ، بد کردم نگهت داشتم پخش زمین نشیوای خوب اون لحظه ترسیدم شما خودت دیگه ول نکردی و داشتی فیض میبردی، اصلا ما باید در مورد این موضوع بحث کنیم؟نه ، اما خیلی روت زیاده.حالا تازه شدیم یک یک و دوباره صورتش حالت بچگونه گرفتمگه مسابقه داریم که امتیاز میشماری؟کی برمیگردی؟15 فروردینامشب کجا میری؟خونه تو مطمئن باش نمیام. میرم خونه داداشم.اوه اوه اوه ، نه پدر ، چه از خداخواسته هم هستیاخیلی بی ادبی.ببخشید ، قصد نداشتم اذیتت کنم.همچین حقی هم نداری خوب الان بخشیدی؟ناراحت نشدم.خدا روشکر ، بریم آتیش بازی رو ببینیم؟فقط از دور ، دوست ندارم لباسم بوی دود بگیره.باشه عزیزم.لطفاً حریم خودت رو هم رعایت کن.چشم ، شما هم دیگه خودت رو تو بغل کسی غیر از من ننداز.عههههه دوباره؟باشه باشه ، اصلا من دیگه هیچی نمیگم.اون شب ، همه تا دیروقت تو مهمونی پیام حسابی خوش گذروندن و مهسا و مهرداد هم به لطف ویسکی و مشروباتی که پیام تدارک دیده بود ، دیگه حسابی با هم صمیمی شده بودند.بعد از گرفتن شماره تماس و قول دیدار دوباره از همدیگه خداحافظی کردند.اما چیزی که مشخص بود ، این بود که این آشنایی میتونه خیلی طولانی تر از یه دوستی ساده باشه…مهرداد وارد ماشین شاسی بلندش شد و استارت زد و پخش رو روشن کرد ، صدای داریوش ، وسط نیمه شب اسفند تو فضای ماشین پخش شدمرا به بند میکشی ، از این رهاترم کنیزخم نمیزنی به من که مبتلاترم کنیاز همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی…عذاب میکشم ولی ، عذاب من گناه نیستوقتی شکنجه گر تویی ، شکجه اشتباه نیستاز انعکاس نوری که پرده رو رد میکرد و صاف توی چشمش میخورد ، فهمید صبح چندساعتی هست که شروع شده چشمهاش رو که کامل باز کرد ، خودش رو لخت وسط چند دست و پای ظریف زنونه دید که دو طرفش روی تخت ول شده بودند، با استرس دنبال گوشی موبایلی که داشت مدام زنگ میخورد گشت و با صدایی که مست و خواب آلود بود ، جواب دادبلهاز اون طرف خط صدای مهسا که پر انرژی و شاداب به نظر میرسید ، به گوشش آشنا اومد.سلام مهرداد خوبی؟آه… سلام مهسا جان تو خوبی؟چرا صدات اینجوریه؟دیشب تا دیروقت بیدار بودم و کار میکردمخسته نباشی عزیزم ، تو مگه کار هم میکنی؟مهرداد درحالیکه داشت ، دنبال شورت خودش زیر دست و پای دوتا دختر میگشت، از اتاق خواب بیرون اومد و خودش رو به سالن رسوند و درب یخچال رو باز کرد و یه لیوان آب پرتقال برای خودش ریخت و اولین جرعه رو که خورد جواب داد.نه ، فقط شما کار میکنی مهسا جون ، ما اینجا هوا میخوریم و تو کارتن میخوابیم.خوب باشه ، زنگ نزدم با هم کل کل کنیم ، میخواستم دعوتت کنم.کجا؟من دارم برمیگردم ، اینجا هم که فرصت نشد با هم جایی بریم ، میخواستم اگر دوست داشته باشی با من بیایی استانبولواقعا؟ کی میخوای برمیگردی؟احتمالا هفته دیگه .فکر نکنم مشکلی باشه ، اگر اینقدر محبت داری به من ، دعوتت رو با افتخار قبول میکنم .دوتا دختر که با سرو صدای مهرداد بلند شده بودند ، حالا دورش رو گرفته بودند و داشتند سر به سرش میگذاشتند و قلقلکش میدادند.تلفن رو که نفهمید چطور قطع کرد ، فقط یک آن متوجه شد که توی وان افتاده و یکی از دخترها داره براش ساک میزنه و اون یکی داره با ناخنهای بلندش روی سینه اش طرح قلب میکشه و سعی میکنه ازش لب بگیره.اما مهرداد ذهنش اینجا نبود و داشت تو رویای خودش با مهسا عشق بازی میکردوقتی سوار لیموزین مشکی رنگی که جلوی خروجی VI فرودگاه آتاتورک منتظرشون بود شدند ، مهرداد تازه متوجه شد که بلیط بیزنس کلاس هواپیما علتش چی بوده و البته هنوز باورش نمیشد که چنین چیزی در انتظارش بوده و یا چه اتفاقاتی قراره براش بیفته.ادامه…نوشته دکتراسترنج

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *