عاقبت آدم هیز.. (۱)

0 views
0%

درود بر دوستانبااجازه شما عزیزان ،داستانی را که میخواهم برایتان تعریف کنم، فلش بکی از گذشته های دور ،واز خاطره ای بجا مانده از دوران جوانی و دهه طلایی 50 که اوج پیشرفت ایران آن روز بود . واتفاقی که افتاد به سبب حادثه ای که در ان تاریخ به ثبت رسید ،باعث شد که هیچوقت حتی جزئیات آنرا فراموش نکنم.ومطلب دیگه اینکه این داستان امکان داره که در 2 یا 3 قسمت به پایان برسه ،بهرحال در قسمت اول آن سکسی وجود نداره وکسانی که دنیال تنوعی در داستانها نیستند وفقط طلبه مطالب سکسی هستند توصیه میکنم قسمت اول آنرا ندیدبگیرند ویا اصلا نخوانند .ممنون از توجه کاربران گرامی.گرماگرم روزهای بسیار داغ تیرماه سال 50 بود که تازه از دانشکده ادبیات فارغ التحصیل شده بودم . برحسب عادت مرتب میرفتم دانشکده ،تا بچه هارو ببینم. که ناکس ها هیچ کدوم برنگشته بودند. تابستون ان دوره هاهم پر ترم تابستونی بود.واکثر دانشجوها را نمیشناختم واگرهم بودند ایاق نبودیم. دیگه حوصله ام سر میرفت.یه روز بهتر دیدم که برم به چند تا پاتوق سر بزنم، شاید این دلتنگی بچه ها از سرم فعلا بیفته. یه تاکسی تا میدون ونک ،وبعدش خیابون ده ونک رو، پیاده زدم بالا ،همیشه این کارو میکردم خیابون قشنگی بود وبه من که خیلی آرامش میداد.همینطور تو فکر بودم که آمبولانسی آژیرکشان از بغلم با سرعت گذشت. نمیدونم چرا یاد دختر خالم افتادم ،که روزی تو خیابون ایستاده بود ، یه امبولانس که راننده جوانش ،نگاهش به هیکل کم نظیر این خانم افتاد ه بود با اون مینی ژوپ مکش مرگ ما،حواسش پرت ، وچنان از خود بی خود شده بود که رفته بود تو دیوار یه کبابی .داشتم به این خاطره کم کم میخندیدمو حال میکردم ناگاه متوجه جمعیتی که ازدحام کرده بودن شدم وآمبولانس هم همانجا توقف کرد. درست روبروی درایوینگ سینمای ونک که دانسینگ بسیار لوکس TOMBAهم در همانجا بود.گامهایم رو تندتر کردم وتازه متوجه ماشین پلیس شدم که پشت جمعیت پنهان بود.راستش مقداری نگران شدم ، وقدمهایم را تندتر کردم .وقتی رسیدم از بچه های کلاب در واقع هموشون بودند ،بعد از حال احوال، ودلخوری ازم که کدوم گوری بودم پرسیدم چه خبر شده ؟کسی زیر ماشین رفته ؟بچه ها با ناراحتی گفتند که مش جعفر بیچاره…دیگه معطل نکردم رفتم جلو ،تازه پزشکی قانونی رسیده بود پلیس براش جا باز میکرد که بره جلو . پاسبانها شروع کردن به متفرق کردن مردم ،که چشمم خورد به مش جعفر که ایستاده اولش باورم نشد فکر کردم که بچه ها دستم انداختنبعد متوجه شدم نه ،درسته با تعجب نگاه میکردم که مگه میشه اینجوری کسی بمیرهایستاده یک دست رو کاپوت ماشین ویک دست عذر میخوام رو کیر وخایه اش که مشغول مالیدن بوده جان به جان آفرین تسلیم کرده.پزشک قانونی ،همون ایستاده معاینه اش کرد واز قیافه اش اینطور که معلوم بود ،همچنان که سرش را تکان میداد از زور خنده داشت میترکید وبه سروان پلیس گفت تشریف بیارید تو ماشین عرض میکنم. بعد جنازه را بردند وتمام.دو سه روز بعد تو مجله خواندم که راجب مش جعفر چنین نوشتهاسم جعفر .شهرت حسنی مغان کندی ………دارای 2 خانم و9 بچه.شغل ماشین بپای سینما…علت مرگ سکته شدید بخاطر هیجانات خارج از کنترل احساسات یعنی سکته کیری به این میگن.ترکها یه مثل دارن که میگن طرف شیشدییعنی طرف باد کرد حالا یا از بوی غذا یا نگاه کردن ناغافل به پروپاچه سکسی .اینهم نمونه اش .اینطور که معلوم بود خب کسی رو که نمیتونن بابتش ، دستگیر کنن پرونده اش مختومه شد یعنی میخواست هیزی نکنه.همان روز با بچه هایی که بیرون بودن ،وهنوز داخل نشده بودیم رفتیم تو،ومطمئن بودم از ادمهای تو هنوز کسی خبر نداره. اونقدر که صدای ارکستر بالا بود، وهرکی حواسش پی رقص، خودش ودوروبریهاش بود.حالا حواسها زیر مینی ژوپها به کنار. وارد که شدم ،با چند تا از بروبچه های پاتوق ،سلام وروبوسی کردیم ورفتم سر بار که هم یه خستگی در کنم وهم بسلامتی مش جعفر که از نوع فیگور مردنش ،وخنده های دکتر میتونستم حدس بزنم چی شده یه ابجوتگری لاجرعه سر کشیدم که وسطهای راه نزدیک بودحناق بگیرم که سوسن یکی از این فیش خورهاگفت قاتلت اومده سینه هاشم برات چاق کردهمنم که داشتم بو وطعم الکل رو از این خرکی خوردن با فوت کردن از دهنم بیرون میدادم،با این حرفش چنان ضد حالی خوردم که گفتم بفرما اینم سومی خدا بخیر بگذرونهگفتم کجا نشسته گفت رو پفکی سمت راستت.گفتم دید داری باهام حرف میزنی گفت نه .گفتم پس بعد یه دور سل که مثلا اتفاقی دیدمش ارواح خالت میرم پیشش.کله ام داغ شده بود زدم به هیپی های کسخل تر از توریستها ،که اون وسط رقص جدیدرا که همه داشتن خوب اجرا میکردن مشغول رقصیدن شدم..یه سهچهار دقیقه ای طول کشید، و دیدم زل زده بهم وبا ایما واشاره بهم میگه تن لش بیا بشین کارت دارم.این رقص هیپی ها هم داستانی بود خیلی رقص باحال مثل تویست داغت میکرد همه جای بدنت باید تکونهای شدیدی بدی که کمتر ادمی میتونست دوام بیاره . بهر حال با دست تعظیم کردم وگفتم چشم امدم خدمتتون.یه اشاره به سوسن کردم وسفارش دادم تارسیدم پسر ها ودخترهای تیمسارها با اشاره این دختر خاله ما پاشدن ومارا تنها گذاشتن که باحالت نذار بااشاره بهشون گفتم جان مادرتون نرین کجا ؟منو با این اکله تنها نزارین که نسرین موقع ردشدن گفت ایش کوفتت بشه که از این حرفش بد جوری جاخوردم یعنی خورد توملاجم چی؟نمیدونم.نشستم رو نیمکت پفی وکون سروندنی چسبیدم بیخ دیوار. یه سلام کردمو دستشو گرفتم به احترام بوسیدم گفت حقه باز ایندفعه از حالت احترامت به خودم ،چیز دیگه ای حس میکنم .یخورده نگاهش کردم وگفتم مستی جان (اسمش مستی بود)اگر از این بوسه داغ ترین حس را هم دریافت میکردی ،هیچ وقت باورت نمیکردم.چون دختری مثل تو، ندیدم که بتونه در شدید ترین لحظه های هر احساسی خودشو کنترل کنه پس طبیعتا این حرفها بهت نمیاد ،هرچند که زود خر شدن چقدر خوب بهم میاد.-خوبه لوندی نکنبیرون چه خبربود؟ مگه شماهم شنیدین ؟رفیق خودت علی لقوه گفت .راست میگه مش جعفر سکته سرپایی کرده؟یعنی چطور چه جوری؟…یک دفعه انگار بعد از خوردن ابجو یه چیزی تو مغزم اتصالی کرد که با نحوه پرسیدن مستی ،ومردن جعفر مرتبط بود .که ناگاه یاد حرف دکتر افتادم واینکه من حدسیات خودم رو از طرز برخورد وچهره دکتر، به این استنباط رسیدم، که جعفر از هیجان وحشرگرفتگی فشار بالا ،اما ناغافل فوت کرده وبه همه بچه ها هم که داشتیم ،داخل کلوپ میشدیم گفتم. که حالا به گوش مستی رسیده بود.ولی این وسط چیزی که داشت به ذهنم میامد،نحوه ایستادن ونگاهش که به چه طرفی زل زده بود مقداری قلقلکم داد .که یک لحظه بیرون رو نگاه کنم برگردم وسریع دست مستی رو گرفتم وبا تنها جمله ای که یک آن خر میشد دستش را بوسیدم وگفتم پرنده افسانه ای من سریع برمیگردم ،گفت کجا ؟گفتم سیگار بگیرم که سریع خودمو کشیدم بیرون. رفتم دم در هوا تاریک وبیرون هم خلوت شده بود.قدم زنان رفتم انور خیابان ،فقط برای حس فضولی ویک کلمه شیطنت آمیز ی که سریع در مغزم شکل سوءظنی به خودش گرفت وآن کلمه نکنهبود اذیتم میکرد رسیدم آنطرف وبرگشتم همونجایی که جعفر بیچاره از شق دردی مرد بود نگاهم را با جهتی که جعفر اخرین بار دید میزد ،رایکی کردم وووووبله .اما این اولین بار که نیست مش جعفر داره عشقشو یواشکی دید میزنه چندین بار هم که ماشین همینجا پارک شده بود، چرا حالا اینطوری شد .این حالت فقط درصورتی رخ میده که اگه سکس هم باشه باید لحظه جدید وناغافلی باشه که نمیتونه جدید باشه که اقلا میتونه صد دفعه پروپاچه این دختر خاله مارو دید زده باشه.داشتم میرفتم تو ،اما ترجیح دادم سیگارو بکشم وبعد برم . وناخواسته غرق تو افکار شدم وبه این فکر میکردم که واقعا مستی یکی از دختر های کم نظیر ،در زیبایی بود..هیکل کشیده وبسیار خوش اندام با موهایی بلوند، چشمانی سبز وپوست سفیدش ،چه غوغایی میکرد وقتی جایی میخواست بره .مثل آنروز که ماشینش خراب شد ومجبور شد تاکسی بگیره ،که امبولانس ننه مرده میره تو دیوار شما تابحال آیا شنیده اید ماشین پلیس به قصد سوار کردن یک دختر ترمز کنه؟؟ باور کنید 2سال قبلش اگه این مستی تو دختر شایسته ایران شرکت میکرد الهی عضدی محال بود بتونه حریفش بشه ،وبره تو دنیا هم اول بشه.حتم دارم که تو ملکه زیبایی هم اول میشد اگه شرکت میکردفقط یه اخلاقیاتی داره که اصلا نمیشه ازش سر درآوردواین میتونست هر مردیو که سریع اسیر زیبائیش میکرد به همون سرعت هم فراریش بده. این مستی 6 سال ازمن بزرگتر بود واز من بخاطر سکس با دو تا از خواهرهاش بشدت کینه داشت.که انصافا من به هیچ عنوان در این سکس کوچکترین ایما واشاره ای نداشتم ،چه برسه که بخوام مخ بزنم وبه ارضای نفس خودم فکر کرده باشم .ودر هر دو مورد در خواب ،غافلگیر شدم و آنهم از شانس منه بدبخت بود.همیشه ازاین ناراحت بودم که همه از اجدادشان چه ارثی بهشان میرسه و به من بد بخت چه ارث دسته کلنگی که مسبب این خجالت بود ،که تا همین پارسالش هنوز پسر بودم .هر کی میدید بشدت رم میکرد وانگار مار پیتون دیدن.خیر سر….چه بدونم میگن پدر یزرگم اینطوری بوده .اخه اون قیلاج ،اگه اونطوری بود ومیگفتن 3تا خانم داشته، واونموقع که نه بیمارستانی ونه امکانات بهداشتی بوده ، چه جوری با خیال راحت میزده نه کسی جر میخورد ونه کسی وحشت میکرد؟اینو وقتی داییم گفت یه خورده خیالم راحت شد .ولی خود دیوثش اسمم رو گذاشته بود نعلبکی باش ودهن به دهن تو فامیل چرخیده بود. ومهمانی نبود که هرکی وارد میشد ،به شلوارمن نگاه نکنه وهمیشه خدا هم با ناراحتی ،خیلی سریع عذر خواهی میکردم ،ومیرفتم ونگاه زنهای مسن فامیل ودوست وآشنا که با چه حسرتی به اونجای من نگاه میکردن خاطراتش ،یادآوریش مشمئز کننده بود .مطمئنن اگه وامیدادم تبدیل به آهک میشدم.وهیچ کسی هم راضی نمیشد که دخترش را به من بده نه دایی نه دایی نه خاله اما این وسط بیچاره خاله . این دایی اصلان من خیلی بامن ایاق بود .همیشه هم شوخی های سکسی میکرد.وخیلی هم دوستش داشتم ،وبه نوعی هوامو همیشه داشت .یه روز بهم گفت وقتی یکسالت نشده بود که برات ختنه سورون گرفتن زنهای فامیل نزدیک وشوهرهاشون حالا هر کی بود ، میامدند برای تماشا که رسم احمقانه ای بود .بیچاره پدرت هم که این ختنگی رو مسکوت نگه داشته بود که مبادا چشم فامیل به رویت تندیس خوش تراش جمیل پسرش نیفته .(با شوخی هاش حرصمو در میاورد) واسم پسرش به دهنها نیفته.ومدتها از منم مخفی کرده بود وهمش تو این فکر بود تا اینکه سر حرفو باز کردو یکبار ه از من پرسید آقا سهراب که میگن واقعا کیرش رستم بود؟من گفتم خان برادر شما بزرگتری از من میپرسی؟گفتم چرا حالا یاد سهراب خان افتادی ؟گفت نه که الان بیفتم از بدو تولد این پسر مرتب به این مسئله فکر میکنمخلاصه بعد از صحبت ودرددلی بیرون ریختن خان برادر ،تبسم بر لب پاشدم وامدم سر وقتت تا از نزدیک ببینم که این دانیاسور وجلد دوم سهراب خان جد اعلای ما چگونه اژدهاییست که فکر خان برادر مارو ریخته بود بهم . همانطور که باهات بازی بازی میکردم ،جلوی شلوارتو که کشیدم از ترس یهو کش شلوارتو ول کردم وتو هم از ترس زدی زیر گریه…جاکش حالا دایی اصلان هی میخندید وبا دست به انواع حیوانات تشبیه میکرد حرصم را بیشتر در میاورد.وبعد ادامه دادتوختنه کردن رسم بود انموقع ها،دلاک باشی رو میاوردن منزل وبعد تو جشن ختنه سورون ،این کار با مهارت انجام میشد .درسته که بهداشتی نبود ولی خب انموقع اینچنین بود .ولی به سبب طفل نابغه ما(نابغه اسمی بود که ان پتیاره ،دختر خاله جانم ،روی من گذاشته بود ودهان به دهان تو فامیل گشت تا جای صفت ،بدترکیب ونامانوس نعلبکی باشرا بلکه بگیره وزیاد هم ناراضی نبودم)این جشن منتفی وقرار شد که در بیمارستان اینکار بی سروصدا انجام بشه. دایی جون چشمت روز بد نبینه ،که پرستارها دکترها وتا رییس بیمارستان خلاصه تا هرکی که تو بیمارستا ن بود این کلنگ را نمیدید انگار این ختنه انجام نمیشد مخصوصا کارکنان خانم ،که پچ پچ خانمهای دیگر به گوششان رسیده بود ،انگار که دور توپ مرواری نصیبشان شده دورش میگشتن وبه شانس خودشون امیدوار شدن.اینو که گفت منفجر نشدم دایی دست بردار دیگه توام توپ مرواریحالا اینم بگین سومین لقب هم رو ما بگذارند.مرده بود ازخنده که منم به خنده انداخت .گفتم شما از کجا به کجا رفتین وداشتین که از روز ختنه سورون منه بدبخت میگفتین گفت آره دایی وقتی اوردنت خونه نمیدونم کدوم شیرپاک خورده ای از همسایه ها،که با یکی از فامیلها ایاق بود،زنگ میزنه تو حین صحبتها ،این خبر هم میده .که تلفن بازار شد واجباری فرداشبش مهمونی افتاد گردن خانواده ات .وهر کاری کردن که این رسم رو کنار بزارند وبیخیال موضوع بشوند (تماشا)که بدتر جری تر شدن..اولین کلمه ای که فقط از دهان بیرون میامد یا استافولا توبابه (لهجهترکی ) یا وای بیسم ا… فقط شوهر ،عمه هستی ، گفت اوهه اشکه رحمت که خواهرم یه دونه میزنه بغلش .جناب سروان خیلی رفت تو لب وبشدت ناراحت بود که اونجا خیلی عجیب بود ،واز دهانش دررفتکه هانکیسون غیرجک (ترتیب کدومشون میده)که خاله ات میگه مرد خرافاتی ،بس کن مگه حالا ایه وسنت که …..بعد هیچی نمیگه. عموهم همینطور میخندید ومن بدتر عصبی تر میشدم.ولی یه چیزی گوشهام شنیده بود وذهنم را آشفته ،،میخواستم سر از اون خرافاتی که حرفش بود دربیارم ولی داییم زیر بار نمیرفت.گفتم دایی این چیزی نیست که فقط شما بدونین بالاخره از یکجا اینو متوجه میشم .ولی اگه شما نگین ازتون دلخور میشم چون چیزیه که به قول خودت به کلنک من مربوط میشه. رفت تو فکر و گفت نمیخواستم سر مسئله ای که شنیدم ، یه موقع دلگیر بشی وفکر کنی که دارم بهت متلک میندازم.ولی خب میگم .این جناب سروان عقیده داشت که تو دخترای فامیل چه دختر دایی وچه دختر دایی وو…..این دختر خاله است که اولین هدف کیرپسرهای فامیل قرار میگیره یعنی از طرف تو پسر دایی کلنک الدوله.خند ه ام گرفت ولی احمقانه بود.همانطور که یک دختر دایی میتونست دختر خاله هم باشه واین شرایط برای همه اون دختر ها که یکی بودپس اون کس مغز منظورش چی بود؟گفت خوب دایی یه چیزی گفت دیگه وزمان هم ثابت کرد که پر بی راه نمیگفت بیچاره دوتا از 6تا هدف متحرک رو اژدر جنابعالی زدند ناکار کردندوفرستاده شدن فرنگ ،وهمونجا هم شوهر خوب گیرشون افتاده.اما اون لحظه ختنه سورون، تو سه تا دختر بیشتر نداشته که هیچ کدوم هدفت نبود..وقتی اینهارو میگفت میخندید ومن سرم از شرم پائین بود. و تو دلم به این مستی آکله گرفته، فحش میدادم ،که این خبر چینی میتونست کار اون باشه، نه کس دیگه.تا دید ناراحت شدم اومد چانه ام را داد بالا وگفت میدونم که در آن رخداد بیگناهی اگه شب هم یکی ناغافل لخت میپرید تو جای من وهمون لحظه بوی ادکلن روضه مینو به مشامم میخورد از خود بیخود یا به عبارتی خر میشدم .اما تو کس مشنگ چطور یک ماه بعدش که یبار دیگه تو خواب، یکی میپره تو بغلت از بوی ادکلن دیگه ای که حتما بوش فرق میکرد متوجه نشدی ،این یه آباجی دیگه است . واگه گندش در نمیومد همه دخترهای فامیل، که به بهانه کوه رفتن ،خونه شما میماندن که همشونو از دم تیغ میگذروندی که کون گلابی.برو دعا بجون مستی بکن که این قضیه رو فیصله داد. اره دایی ولی وقتی که اولی که فتانه بود ،وخودتون پس الان میدونین که من خواب بودم چرا از من اینچنین کینه گرفت ومنو تهدید کرد اما بعد نرمش نشون داد،که این بار مقصر خودش بوده ولی با این حال میتونه ببخشه.اما دومی که من از کجا میتونستم بفهمم ؟من که تجربه شمارو تو بو کشیدن خانم نداشتم که فکر کردم باز خود فتانه است من چه بدونم رامش بود ونصفه شبی که معلوم نیست خواب کدوم کسخلی رو میدیدم یه دفعه حس کردم یکی …..حرفمو برید داره رو توپ مرواری حضرت عالی بالا پائین میشه وخودشو میماله …حرف دهنم خشک شد. دایی ولی هفته بعدش چه مصیبتی سرم در نیومد ولی از یه چیز این مستی خوشم میاد که مدیریت ونظم وانظباطش حرف نداره الا نصیحت کردنهای ابجی هاش برای توپ مرواری..که خودمم خنده ام گرفت..دیدی نگذاشت نه پدر ونه مادر ونه اون ابجی ها ،ملتفت قضیه بشن وگرنه باباش که الان تیمساره میداد ازته ببرن وهمونو شافم کنن.البته ازلج کیر به این کلنگی که به دختر ش رفته..لعنت به این شانس همیش باعث درد سر وناراحتی من شده بود .تمام دوستها ورفیق هام از خاطرات سکسی هم میگفتند ومن قلبا ناراحت. که تا بحال هیچ غلطی نکرده بودم.خیلی از دانشجو ها میرفتن قلعه ولی من متنفر بودم از اون جور جاها چون زنهایی رو که میاوردن اونجا اکثرا گول خوردهای همین تهران ویا بچه شهرستان بودن که هر کدوم بنا بدلائلی ، که عمدترینش این بو د ،که شوهر نره خر میامد تهران ، ویکی دوسال اقا پیداش نمیشد ،نگو چی ؟زرق وبرق اینجا چشماشو میگرفت ودیگه فراموش میکرد که زنی بدبخت بی خرجی وکنف شده نزد خانواده در جای دیگه این کشور منتظرش است .ادامه دارد.نوشته هیپی

Date: نوامبر 25, 2018

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *