عجیبی تو

0 views
0%

رونیا سنی نداشت. تازه نهایتن شانزده ساله. خیلی می‌شد هفده. نهایت ماجرای بودنش توی این زمین، توی این جهان دایره ای و گردون همین چندین سال نحیفی بود که انگار از سر این که زیادی، خیلی هم خوب، آزادی داشت راهی توی اون برای بودن با کیفیت تری براش آزاد کرده بود. یکیش این بود که با هر نری که دوست داشت آزادانه تو خیابون ولو بشن تو سطح شهر. برای همین کارها و درس خون بودن زیادی بود احتمالا که این هدیه های خانوادگی رو قاپ زده بود. من تازه در تعمیرگاه دیدمش. موهای سیم ظرفشویی وار روی شونه ها. شالی بی هوا گذاشته بود روی این حجم پفکی مو. عینهو شخصیت کارتون ها. انگار تکه پارچه ای روی بوته ای حجیم توی بیابون.« شلوارم رو آروم در بیار. بامن مهربون باش»صورتم توی کونش بود. موهای فرفریش روی‌سطح کمرش پیدا بود. این چنین بود قصه ی همه ی ما. آبی که توی شکاف ها می سریدم. زندگی می‌کردم و توی رویای دیگری دوباره جریان داشتم. « اینو به دوست پسرت هم می‌گی؟»«خیلی بدی تو.»دست کردم. کونش رو از هم باز کردم. صورتم روی کون. طعم شوری رو زبون. سر میدون بود که روی نیمکت دیدمش. ایستادم. صحبت کردم. چشم هاش باز شده بود. شب توی خونه وقتی پشت تلفن توی تاریکی اتاق قدم می‌زدم صداش می اومد که« خیلی عجیبی. چطوری اومدی اینقدر راحت؟ عجیبی برام»بهش نگفتم که سال هاست منفور مردهای دیگه ام. بخاطر همین راحت خوابیدنم با خانم ها. بخاطر سردر زندگی« واحد زندگی من خانم است» منفور مردهای فامیل. رفیق های متاهل. نگفتم که متاهل ها از من مثل ماری زهردار فاصله میگیرند. فقط گفتم« خب. من باهمه راحتم». زندگی توی پیکره ای از دروغ ها و سرکوب های روزانه ی حکومت. تمدن های سرکوب گر برده داری. تنها شاد بودن یعنی یک خار، یک برگشته توی گلو. سینه های کوچکش،‌جوانه های زنانگیش رو مالیدم. نوک به دهان. تا دوباره دهانم به دهانش. گفت و گوی تن ها. گفت و گوی قرون. گفت و گوی بخشی از بدن که حالا از قفس های ترس بیرون پریده. شاد. سرپا. سواحل مرمرین ران. تپه زار سینه ها. دره های گرم و خورهای شرجیِ کُس. جنگلی از کیر. سیاه چاله ‌‌های سوراخ کون. « رونیا رونیا رونیا ما روی بدن موجود دیگری در فضا معلقیم». زبانش خیسی رو تاب می‌داد توی خیسی زبان من. زمانه بد شده. بدسگالی ریخته به ساق هات. این ستون های ورودی بهشت. این دروازه های مرگِ خوش. انگشت هام روی پاهاش بالا رونده. زبانم به دنبال انگشت ها. لب های گوشت دارش رو باز می‌کنه. از میان آن ها ناله ای. انگشت ها به لب هاش می رسند. شعری بخوانیم و بگذریم رونیا. کس و شعر کیر من لخت و عریان به گذرگاه تنگ کون تو. این گذرگاه شهوتناک مرگ. این مردن برای زندگی دوباره. گاییدنی حیوانی. « آی. آی. آی. آی»… زیر تن من به ناله افتاده. کس نیم ثانت پایین تر آب داده. خیس. بیرون میکشم. کلفتی‌ توی لب های کس میذارم. دیوانه و مجنون آه های از جان بلند. « دوست دارم کونم رو بکنی.»دستش رو توی میدون گرفتم. « رنگ لاکت خوشگله.» خندید و چشم هاش بیرون پرید. « عجیبی تو». راحت لمسش کرده بودم. همیشه همینطور بود. بعد در هم غرق شدیم. انگار سال هاست دوستیم به هم. موقع ساک زدن. مکیدن جانم از کیرم موها رو جمع میکنم. فرو میریزند. خوشه خوشه. باز جمع می‌کنم. خوشه خوشه روی کیرم. کیر من تا گلوی خیسش. کش موی موهاش دور مُچم. موهاش می‌بندم. « کیرت. اووف.»کیر در دهان. بالا رونده. متوجه مو ها شده تازه. « چه موهامو باحال بستی».مرد میدان. دستور پشت دستور. پوزیشن خودم. دست هات به دیوار. توی کون تنگش دوباره. تلمبه. تلمبه.نوشته کایوگا

Date: فوریه 4, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *