عذاب وجدان علی

669
Share
Copy the link

در زیر فشار خواهشهای نفس، بَرده ام و به ندای وجدان، آزادم.ژان_ژاک_روسوسلام به همه دوستان مجازی که این داستان رو میخوننداستانم واقعیه و هیچ دروغی نداره پس خواهش میکنم پایین صفحه نظرات فوش ندید البته من نمیخام بزرگ نمایی کنم و بگم آدم خوبی هستم و کاری به مذهب و دین هم ندارم(داستان رو بخونید متوجه میشید چرا این رو میگم)بریم سراغ داستانمن علی هستم ۲۴سال از اصفهانچند وقتی بود که سکس نداشتم به خاطر کار جدیدم اصلا وقت نمیکردم بیرون برم یا با کسی باشم یه دوست هم داشتم که انقدر بی محلی کردم (البته بخاطر این بود که واقعا وقتشو نداشتم)با هم کات کردیمخلاصه گذشت و بعد ۶_۷ماه یه کم کار سبک شد و بلاخره بازم گرم شدیم با رفقا و خوش گذرونی بد تو کف سکس بودم با یه دختر هم اشنا شده بودم البته قبلا با یکی از دوستام بود و به قول رفقا کاراش شده بوداول رابطه بود طرف میدونست چی میخام ازش و اذیت میکرد راه نمیدادتا این که یه روز سر صحبت باز شد با رفقا یه شماره گرفتم ازشون مال یه خاله بود بریم سکس کنیم دیگه پکیدیم آخه زنگ زدم و یه پولی زدم به حسابش و ادرس داد رفتم پیشش و خلاصه کلا ادم پر حرفی هستم مخشو خوردم که من فلان میخام و تمیز و سن بالا نباشه و خوشگل و از این حرفا و پول هر چی بخاد میدم و از این حرفا یکی دوتا عکس نشونم داد و هی من میگفتم نه(البته خداییش میخاستم ببینم پیشنهاد خودش رو میده آخه خودش دافی بود لامصب هیکل هلو)تا این که گفت یه پیشنهاد دارم برات چقدر میتونی خرج کنی و از این حرفا منم کم نیاوردم پیشش گفت که یه دختر ۱۵ساله هست و عکسشو نشونم داد یه دختر ناز و خوشگل منم یه جورایی رفتم تو کَفِش چون تا حالا با تجربه زدن پرده نداشتم و تحریک شدم قبول کرد و فردای اون روز آوردش و دختره رو دیدم یه پولی به طرف دادم قرار شد یه شب پیشم باشه و منم ترتیب همه چی داده بودم تو خونه از مشروب.قرص تاخیری.ضد حاملگی و خلاصه همه چی اومدیم بشینیم تو ماشین خاست عقب بشینه که با کلی اصرار نشوندمش جلو و هی میخاستم تو راه بمالونمش یا ببوسمش که نمیزاشت و یه جورایی انگار به زور اومده بود اومدم تو پارکینگ خونه که بش گفتم که انگار باید زنگ بزنم به خاله ترتیبت رو بدم دختر که هیچی نگفت و یه لب ازش گرفتم بلاخره اوردمش تو خونه یه اهنگ گذاشتم و یه کم با هم رقصیدیم(خیلی پایه نبود و..)بلاخره بعد حدود نیم ساعت رقصیدن و بوس بازی نشوندمش و به زور یه چند پیک مشروب بش دادم و لامصب بار اولش بود چشاش داد میزد لوپاش یه خال قرمز انداخته بودن گرفتمش تو بغل آروم آروم شروع کردم به نوازش کردنش و کم کم همین طور که تو بغلم بود خابوندمش و لپش رو بوس کردم و شروع کردم لاله گوشش رو خوردن کم کم گردن و شروع کردم آروم آروم سینه هاش رو مالوندم که البته یه دستش رو گذاشته بود رو دستم که یعنی نزازه ولی شل شده بود و داشت لذت میبرد یه شروع کردم به خوردن لباش خیلی حال میداد یه حرارتی از کل بدنش حس میکردم لامصب داغ داغ شده بود مثل اینکه تب داشته باشه پیرهنش رو در آوردم وای خدا چی میدیدم سینه های ناز و خوشگل سفت شده بودن شروع کردم به خوردنشون وای که چه حالی میداد خودشم داشت حال میکرد و صدای نفساش رو میشنیدم بعد چند دقیقه دیگه شلوارش رو در آوردم و یه کمم روناش رو مالوندم و بلاخره شورتش رو در آوردم و کس نازش رو دیدم سفید سفید انگار که اصلا مو نزده بود بدنش یه بوس ناز ازش گرفتم (چون قبلا تو سایت ها و گفت و گو ها شنیده بودم که دختر رو قبل از اولین سکس باید حسابی آمادش کرد و یه دفعه سکس نکنید و از این حرفا)شروع کردم به خوردنش که خدایی بلدم نبودم دیگه انقدر شق کرده بودم که نمیتونستم جلو خودمو بگیرم تی شرت و شلوارمو در اوردم و بازم یه کم لب ازش گرفتم و یه دستی کشیدم به بدن و سینه هاش که دیگه طاقت نیاوردم و شرتم رو در آوردم بهش گفتم که برام ساک بزنه که گفت بلد نیستم و نمیزنم و از این حرفا که یدفعه از دهنم پرید گفتم انگار باید زنگ بزنم خاله که راضی شد ولی دیگه زده بود تو ذوقم و خودم نزاشتم بلاخره موقش رسیده بود شروع کردم کیرم رو مالوندن به کسش خوب حال اومده بود خیس خیس بود یه کم باش بازی کردم و بهش گفتم میخام بکنمت دختر جوووون چیزی نگفت که منم برا این که تحریک بشم بازم گفتم آروووم گفت خُب ب و ک و و ن صداش یه جوری بود یع لب ازش گرفتم و کیرم رو گذاشتم دم کسش اروم آروم یه کوچولو مید ادم جلو عقب که دیدم یه قطره اشک آروم آروم از گوشه چشمش اومد و پایین اروم خیمه زدم روش و بوسش کردم بهش گفتم نگران نباش عزیزم اصلا دردت نمیاد و از این حرفا تو همون حالت باز یه کم با کسش بازی کردم که چشماش رو بست مژه هاش خیس شده بود و آروم آروم شروع کرد به گریه زاری کردن بهش گفتم میخام بکنمت+آماده ای عزیزم-فقط صدای نفساش میومد که بخاطر گریه زاری یه کم تند تر شده بود+ها… بکنم-(خیلی آروم)گفت باشه بکن این رو گفت سرم رو اوردم پایین کیرم رو تنظیم کردم دقیق جلو کسش چشماش رو باز کرد یه کم سرخ شده بودن اشک هم جم شده بود تو چشماش نگاهش کردم شهوتی شده بودم عجیییب فقط نگام میکرد و منتظربود که بکنمش یه لحظه اون حرارت بینمون سرد شد یخ کردم انگار که باد سردی شروع به وزیدن کنه بینمون من تا اون لحظه نه زیاد به مذهب و این کسشعرا اعتقاد انچنانی داشتم و نه دلم برا کسی میسوخت الانم دارم عین حقیقت میگم یه لحظه شل شدم اون شهوتی که داشتم سرد سرد شد و آروم بعد چند ثانیه افتادم بغلش هنوز داشت گریه زاری میکرد وقتی که دید من کاری نکردم و افتادم بغلش شدت گریه زاری هاش زیاد تر شده بود صد ای حِق حِقش داخل اتاق پیچیده بود انگار پایان دنیا اون لحظه رو سرم آوار شده بود حتی الان که دارم اینو مینویسم اشک اومده تو چشام مغزم کار نمیکرد کم کم فقط خیره شده بودم به سقف اتاق بعد چند دقیقه به خودم اومدم دیدم همین طور که داره گریه زاری میکنه منو تکون میداد ترسیده بود دستاش میلرزید بیچاره نای گریه زاری نداشت دیگه بلند شدم لباس پوشیدم و بهش گفتم که من کاریت ندارم و بلند شو ببرمت پیش خالهیه چند دقیقه چیزی نگفت گریه زاری کردنش بند اومده بود همین طور که نفس نفس میزد شلوارش رو پوشیده بود گفت اگه ببینه کاری نکردی با من خیلی بد میشه و منو میده به یکی دیگه و نمیتونم برگردم اولش فکر کردم که این داره میگه منو بکن (جا خوردم اصلا باورم نمیشده داره اینا رو میگه) گفتم بی جا میکنه چیزی بگه میدم پدرش رو در بیارن دلم خاست کاری نکنم تو هم انگار بدت نمیومد میکردمتباز شروع کرد گریه زاری کردن اعصابم خرد شده بود انگار سرم میخاست منفجر بشه یکی دو تا لیوان دم دستم بود زدم تو دیوار دور ورش گفتم خفه میشی یا خفت کنم …..خیلی ترسیده بود ساکت شده بود هیچی نمیگفت یه چند لحظه بعد گفتم خب چته لامصب چیکارت کنم نزدیک بود گریه زاری کنم یه حالی شده بودم که نمیدونم چی بگم اصلا نمیشه وصفش کرد…….شروع کرد به حرف زدن کم کم داستان زندگی اینم برا ما رو شدنمیدونم خدایا بعضی ها رو تو چه درد و رنجایی میزاری با چه بدبختی هایی بعدشم انتظار داری اینا خطا نکنن خب لامصب نمیشه به خودت قسم نمیشه این بد بخت که اصلا کاری نمیتونست بکنه منم نمیدونستم چکار کنم مونده بود چه غلطی بود من کردم یع فکرایی میومد سراغم دیوونم میکرد کلی اصرار میکرد پایان پیرو پیغمبر رو قسم میداد که نبرمش باز اونجا و یه کاری بکن برام نمیدونستم چکار کنم فکرم کار نمیکرد بردمش پیش همون خاله هر کاری کردم قانع نشد آخرشم کار کشید به دعوا و خلاصه هیچ کاری نتونستم بکنم آدم داشتن همین که سالم زدم بیرون شانس آوردمفرداش زنگ زدم پلیس و شماره رو دادم بهشون ولی خبری نبود و کسی اونجا نبودکه بعد معلوم شد یه بنگاهی پول میگرفته و خونه های خالی شهر رو روزانه اجاره میدادهمن شرایطش رو نداشتم که اون روز کمکش کنم اگه کاری میکردم که خانوادم بو میبردن کارم ساخته بود و آبروم همه جا میرفت کلی رو من حساب میکردن نمیشد و نمیتونستم از اون روز تا حالا هر بار خود خوری میکنم هزار راه و چاه پیاده میکنم هزار فکر درباره اون بد بخت میکنم بعضی وقتا فکر میکنم خدایی نیست و هزاران دختر با شرایط اون آواره میشن کسی نیست کاری بکنه این عذاب وجدان همیشه با منه که کاری نکردم اون روز شایدم الان بگید که حقیقت نداره و دروغه و هزار تا فوش و بد و بیراه که سکسی نبود و……اما این حقیقتیه که منو هر روز آزار میدهپایاننوشته علی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *