عروسک پارچه ای

797
Share
Copy the link

بعد از سال ها دیدمش.خمیده شده بود، خسته، لاغر تر از قبل. شرارت چشم هاش خاموش شده بود. منو که میبینه لبخند میزنه. یه لبخند کهنه که اره تو و اون یه نمور خاطره رو هنو یادمه. چقدر بزرگ شدی؟ چقدر خانوم شدی؟ تو اما پیر شدی. گم شدی انگاری. اولین کسی هستی که به چشمش خانوم میام.کنارش می شینم، روی نیمکت چوبی یه پارک خلوت با کلی درخت کاج و مخروط های مرتد از شاخه دل داده به زمین سرد.یادته بچه بودیم… همش یادمه حرف کم میاد. زمان کش میاد. چی داریم واسه تعریف کردن. بیان سرگذشت خستگی های الان راه خوبی واسه باز کردن سر صحبت نیست. همین میشه که حرفا گم میشن. بی حرف مشترک نگاش میکنم. لباش خشکیده. پوست پوست شده. نگاهش خشکیده تره. صداش فاجعه خشکسالی. زیاد میای اینجا؟ خونم همین پشته. بریم خونت؟ نگاهش میخم میشه. نمی خواد خونشو ببینم؟ فکرش پی نامرتبیشه؟ دنبال چی می کردی توی صورتم؟ حجب و حیا؟ معصومیتو دادیم گربه همسایه خورد. بریم. هم بازی نبودیم. سه چهار سالی از من بزرگ تر بود و تنها بچه ی محله که قدش از من بلند تر بود. تابستونای خونه ی مادر بزرگ و به عشق اون دوست داشتم. یه قد بلند واسه پناه آوردن از تمسخر بقیه واسه بلندی نا معمولم. اون دوستم داشت، فکر کنم گفته بود مثل دخترای دیگه لوس نیستی. نازک نارنجی نیستی. یادم داد بقیه رو با میزان صورتی بودنشون قضاوت کنم. لاغر بود اما قلدر محله هم بود. زورش به همه می رسید. به من بیشتر. کتک می خوردم ازش با این توجیه که بدنم سفت میشه. یچه که بودم اهل اسباب بازی نبودم. تعلق خاطری هم نداشتم؛ تا اون روز که مادر بزرگ یه عروسک پارچه ای قدیمی داد دستم. گفت مال دختر مرحومش بوده. گفت می خواد دلش رو خونه تکونی کنه. از کل حرفاش این دستگیرم شد که باید چیز مهمی باشه. یه عروسک پارچه ای با چشم های درشت سبز دکمه ای و به کلاف کاموا نارنجی به جای موهاش شد دوست داشتنی ترین چیزی که داشتم. زشت بود. اونقدر زشت که به خودم قبولوندم لوس نیست. عروسکمو که دید اخم کرد. گفتم ببین چه زشته. گفتم ببین اصلا لوس نیست. اون اما فقط اخم کرد و من مثل سگ از اخمش می ترسیدم. می دونستم دوستش نداره. امانت دختر مرحوم مادر بزرگ و توی بغلم فشار دادم و اون فقط فقط اخم کرد. هر جا، هر وقت من و با عروسک میدید اخم می کرد. از من متنفر شده بود و انگار دنیای من تموم شده بود. زود تر از من میره توی خونه. تیکه های لباس ریخته اطراف خونه رو جمع میکنه. خونش سرده. روی کاناپه زهوار در رفته می شینم و بازو هامو میمالم. دستپاچه ست. کله شو می خارونه و روبه روم وای میسته. چای می خوری؟دوست ندارم به اون کوه ظرف توی سینک و بهداشت اسباب چاییش فکر کنم. ارهمیره توی آشپزخونه تلق تولوق کتری سکوت زنگدار خونه رو میشکونه. نگاهمو دور خونه می چرخونم. یه تشک کلفت و لحاف گرم با یه لپ تاب و دم و دستگاه ولو روش یه گوشه ی خونست. بالش نداره. یه صندلی راک کهنه کنار قفسه ی کتاب پرو نامرتب و یه قالیچه کوچیک میشه همه ی اون چیزی که داره. روی صندلی میشینم صدای جیر جیر بدی میده. خیلی وقته ازش استفاده نکردم.لباش هنوز خشکه و کبود. پالتوی کهنشو در نیاورده و با یه سینی و دوتا لیوان تابه تا جلوم می ایسته. خطای صورتش زیاد شده و سفیدی شقیقه ش انکار نشدنی. مگه چند سالته؟ سینی رو می زاره روی قفسه کتاب ها. قند نیست. قند نیست؟سر تکون میده که نه. چایی سیاه، بدون قند می ایستم جلوش. با این که خمیده شده اما هنوزم بلنده، خیلی بلند. لبمو میزارم روی لب کبودش. تعجب توی چشم هاش نیست. می بوسمش. چشم هاشو می بنده. دستهامو از شکمش بالا می برم و پالتو رو از تنش در میارم. دمش عمیق میشه. میلرزه و باهام راه میاد اما مطیع. دونه دونه لباسمو در میارم. نگاه میکنه و آب دهنشو قورت میده. لخت جلوش می ایستم. نگاهش میخ صورتمه. مکثش طولانی میشه اونقدر که از سرما بلرزم. تلیک تلیک دندونم به گوشش می رسه انگار پیرهنشو در میاره و اینبار اونه که می بوسه. متانتش کم شده و مردونگیش زیاد. دستش کمرمو چنگ میزنه و این منم که لبشو گاز میگیرم و می کشم. اونقدر که یه لایه پوست خشک از لبش جدا بشه. عقب میکشه. از لبش خون میاد. می بوسمش. اروم کوتاه. دوباره.دوباره. دوباره. مکث می کنم. زل میزنم به چشم های خستش شیطنت بیدار میشه. نگاتش به لبمه. به رد خون روشون. لعنتیمی گه و می کشدم سمت تشک بدون بالش. لب تاپو کنار می زنه .دراز می کشه و منو می کشه سمتش. شلوارشو پایین می کشم. من لیدرم‌. اون فقط تابعه. اجازه می ده روش برقصم. سرمو بالا می برم و بیشتر حسش می کنم. پلکهاش از لذت بسته میشه. گم میشه لا به لای لذت سکرآور. دستهاش رقص کمرمو همراهی میکنه. پایین می رم. قفسه سینشو می بوسم. نفسش منقطع میشه. پلک هاش و باز می کنه. شرور میشه. پیدا میشه. می چرخونم. حالا اونه که کنترل میکنه. پاهامو دور کمرش قفل می کنم.حالا منم که گم می شم وسط حضور پر رنگ نفسش توی گودی گردنم. بوسیدن ریزش رو ترقوه م. لمس زبونش رو ی لاله گوشم. ضربه هاش تند تر میشه. نفسش کم فاصله تر. هلم میده ریز ریز سمت دیوار. رونمو فشار میده و سرم می خوره به دیوار.ضربه هاشو تند تر می کنه. ناله هام عمیق میشه. بی اراده میشه. سرم کج میشه . سردی دیوارو کمی بالا تر از گوشم حس می کنم. لرز به تنم می افته وقتی سرشو بین شونه و سر کم فاصله م جامیده و گردنمو گاز می گیره. با ناله عقب میکشه . ارضا میشه. من اما نه. نگام میکنه،عمیق. دنبال چی می گردی؟می خواستن اسباب کشی کنن. مامانش به مادر بزرگم گفته بود. من دلتنگ تابستونای بدون اون بودم. دلتنگ قد بلندش. اما اون از من متنفر شده بود به خاطر یه وجب عروسک پارچه ای. سر ظهر بود که خسته ازبازی زیر توت حیاط از خونه زدم بیرون. لنگه در خونه شون باز بود. امیر زیر درخت انار توی کوچه نشسته بود. معلوم بود از این ساعت و نبودن هم بازی هاش کلافه ست. منو که دید اومد سمتم. دکمه ی چشم عروسکم شل شده بود. عروسک رو خواست،ندادم. دست برد و دکمه ی شل شده رو کشید و در رفت. دویدم دنبالش. انگاری یه تیکه از وجودمو کنده باشن. داد زدم که پسش بده. در خونه ش نبش کوچه بود. از در که خارج شد بیشتر ترسیدم. نکنه با هم چشم عروسکمو بردارن. پام گرفت به آسفالت ترکیده کوچه. کله پا شدم. زانوم خراش برداشت، زانو و کف دستم. اومد نشست کنارم. نمی خواستم گریه زاری کنم. نمی خواستم مثل امیر که عر زنون رفته بود خونه ش عر بزنم. به خاطر من امیرو زده بود. اشک شره کرد روی گونم. چه فایده اون که دید من گریه زاری کردم. چه فایده واسه جلو گیری از بقیه. هق هق می کردم.دکمه رو میگیره سمتم. یادت رفت ازم بگیریش.نگاش می کنم. نگام نمیکنه. زل زده به یه گوشه. بعد از نگاه عمیقش رنگ نگاهش دوباره تاریک شد و کنارم دراز کشید و زل زد به سقف، سقف بی ترک.هنوز نگهش داشتی؟لبخند می زنه. خشکی لب هاش دوباره می ترکه و آروم شروع می کنه به خون ریزی. یادگاری بودنگاهم میره سمت لباس های پخش شدم. بلند میشم. لباسامو تن می کنم. اما اون دیگه نگاهم نمی کنه. نه حتی با اخم. گرما رفته و دوباره سردم میشه. یه چیزی بگو.دست می بره سمت پالتوش. توی جیبش. عروسک توی دستشه. کهنه تر رنگ پریده تر. با یه نارنجی زشت. چقدر کوچیک شده. میگیرمش، کمتر از اندازه یه دست. نگو به خاطر این به این روز افتادی؟می خنده. خون بیشتری لبشو می گیره اما بازم نگام نمیکنه._ بهونه ی خوبی نیست؟چرا نگام نمی کنه. خم میشم . لب میذارم روی لب خونیش. آروم میبوسم. مثل بوسه ش وقتی اشک توی چشم هام جمع شده بود. وقتی که به جای مسخره کردنم زانومو بوسید. درست جای زخممو. اینبار نگام می کنه. خط نگاهش و گم می کنم. نمی تونم بخونم. به چی فکر میکنی؟ نگاهش سر می خوره روی لب احتمالا خونیم. کف دستمو بالا میارمو می بوسم. درست جایی رو که بوسیده بود وقتی که تا خونه کولم کرده بود. وقتی که اشک هامو پاک کرده بود و به جای خداحافظ و به امید دیدار کف دست زخمیم رو بوسیده بود. از خونه بیرون می زنم.پشت می کنم به خاطرات کودکی. به رد خون روی دستم. به چشم های خسته ش به لب های خاموشش که حرف نزدن. به اینکه فراموشم کرده بود، دل داده بود به یه عروسک پارچه ای کهنه . نگاهش می کنم . چقدر زشته. پرتش می کنم توی اولین سطل زباله. مادر بزرگ سالها پیش دلشو خونه تکونی کرده بود. حالا نوبت منه. شاید هم اون.نوشته Matin.T

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *