عشق اول یا حس بچگی

847
Share
Copy the link

سلام دوستای گل یه داستانی رو میخوام تعریف کنم ک هرموقع ک بهش فکر میکنم خیلی اعصابم خورد میشه. این داستان به درد خود ارضایی و اینجور چیزا نمیخوره… از خودم بگم مهدی هستم از یزد با قد 196 و وزن 70. نصبت ب قدم لاغرم. قیافم هم که نه ادعام میشه نه شماها منو میشناسید پس به قول اطرافیانم خوشگلمتقریبا سال سوم دبیرستان بودم یه بنبست اونور تر یه دختری زندگی میکرد به نام مینا اصالتن شیرازی بودن ولی یزد زندگی میکردن. فک میکنم تازه اومده بودن توی محله چون ما یک سال قبل از اینکه ببینمش اونجا زندگی میکردیم ولی ندیده بودمش تا اون زمان. ما توی بن بستی بودیم که همسایه رو به رومون یه دختر همسن مینا داشت. روزی که مینا رو دیدم مثل همه روزای دیگه با اون صورت سبزه و شیطونش با کلی عشوه های الکی جلوم خودشو نشون میداد من نمیدونستم دوس دختر چیه و با رفیقام راجب مینا میخندیدیم. گذشت تا یه روز بازی انلاین میکردم مادرم رفته بود عروسی. راستش من بچه طلاقم و خواهر برادر ندارم از بچگی تنها بزرگ شدم و خیلی افسرده بودم. داشتم میگفتم مادرم رفته بود عروسی و همون دختر همسایه رو به رویی از خروج مادرم به دختره خبر داده بود. ساعت تقریبن نزدیکای 7 و 8 شب بود که صدای زنگ اومد. پای کامپیوتر بودم هدفون رو از گوشم برداشتم رفتم گفتم-کیه؟ +یه لحظه میای دم درشوکه شده بودم چون خیلی خجالتی ام با کمی مکث رفتم در خونهدیدم با همون تیپ و قیافه همیشگی جلوم وایساده انگاری توی اون تابستونه گرم سرما خورده بود. یه دستمال دستش بود دوتا رفیقاشم سره بنبست داشتن میخندیدن. با یکم مکث بهم گفت دوست دارم. منم نمیدونم اون لحظه چم شد انگار ترسیدم و بدم اومده بود گفتم برو پدر دیوونه درو بستم و رفتم تو خونه افسرده شده بودم نمیدونم به خدا اصن چم شد. هنوز وقتی یادم میاد میرم تو فکرداستان داره طولانی میشه خلاصش میکنمبعد از مدتی هی چشمک و خندیدن منم باهاش داشتم راه میومدم و بعد از بک سالو نیم گذشتن باهم دوست شدیم و براش سیمکارت خریدم و… مدتی گذشت سال دوم هنرستان بودم قبل از مدرسه صبحای زود مادرم میرفت سره کار اونم میومد تا قبل مدرسه توی راه پله های ما مینشستیم. تولدم بود بهم گفت میخوام بهت کادو بدم. فردای اون روز که مثلن میخواست بهم کادو بده مثل روزای دیگه میومد توی راه پله مینشستیم لبشو به لبم نزدیک کرد منم مثله دیوونه ها برق از کلم پرید. خجالت میکشیدم اما ازش لب گرفتم. باز هم یه مدت گذشت تا… شب قبل توی سایتا خونده بودم ک گردن خیلی تحریک پذیره اما چون دوست دختر نداشتم نمیدونستم تحریکه گردن یعنی چی. فردای اونروز خیلی از هم لب گرفتیم. دیدم چشماش داره خمار میشه. بغلش کردم نفسش خورد به گردنم دقیقن همون روز تند نفس میزد. دیگه دست خودم نبود. دیگه رفتم.. گفتم حالا نوبت منه منم ایندفعه شروع کردم اروم گردنش رو مک زدن. دیدم نمیتونه خودشو کنترل کنه لبامو گذاشتم روی لباش ولی بازم با احتیاط از روی لباس دستمو اروم بردم روی سینه هاش و گرفتم توی دستم. هیچی نگفت دوباره رفتم روی گردنش که هیزم اتیش رو بیشتر کنم دستمو از روی شلوار بردم سمت کسش هیچی نگفت. یهو دیدم خیلی داغ سد دستمو بردم که بکنم توی شلوارش. یهو مچ دستمو محکم گرفت وای بدترین لحظه زندگیم انگار برق از کلم پرید گفتم مینا اشکال نداره ما مال حمیم یکم حرف زدم دستشو برداشت داشتم کسش رو میمالیدم لبامم گذاشته بودم رو لباش. دستم رو توی شلوارش در اورد و با بغض بهم گفت خیلی پستی مهدی. خیلی پستی. رفت از در بیرون. منم رفتم توی اتاق از خودم بدم میومد. نرفتم مدرسه اونروز ساعت 9 بود بهم اس ام اس زد که مهدی فکر میکردم منو برا آینده میخوای. اشکمو در آوردی آقا مهدی. گفتم تو چرا مدرسه نرفتی گفت با صورت اشکی برم مدرسه؟ دوباره گفت زنگ مادرم زدم گفتم نمیتونم برم مدرسه گفتم بیا خونمون مامانمم سره کاره. گفت دیگه پامو اونجا نمیزارم… کلی التماسش کردم تا قبول کرد بیاد حرف بزنیم. اومد و شروع کردیم به حرف زدن و معذرت خواهی اشتی کردیم که خواست بره خونشون گفتم دیوونه بیا بوست کنم بعد برو خونتون. باز ازش لب گرفتم نشوندمش رو مبل گفتم زندگیم من پسرم پر از نیاز خب از دستم دلخور نبا‌ش گفت منم نیاز دارم اما… گفت قول میدم فقط اینبار. منم ه یچی نگفتم همینطوری ازش لب میگرفتم رفتم روی سینه ها‌ش شروع کردم به خوردن وای آمپر چسبونده بود. شلوارشو دادم پایین از روی شرت کسش رو بوس میکردم. اروم شرتشو دادم پایین یکم خجالت میکشید صورتمو بردم لای پاهاش شروع کردم ب خوردن صداش در اومدگفتم بخواب به پشت. گفت پرده دارم گفتم به جلوت دست نمیزنم گفت پس چی گفتم عقب گفت فکرشم نکن. خلاصه با کلی خواهش قبول کرد منم کیرم رو باتف خیس کردم و یکمم با اب کسش هی خیسش میکردم اروم سر کیرمو دادم توی کونش دستو پا میزد و کلی گریه زاری کرد نزدیک 5 بار جلو عقب کردم هنوزم کونش جا باز نکرده لود قشنگ ولی با 5 تا تلمبه ابم اومد. اون موند با یه کون با درد. یه بدن با کلی شهوت. با بیمیلی کلی براش خوردم تا ارضا شدگذشت رابطمون خواستم بگیرمش اما لب رو لب رفیقم دیدمش. کلی گریه زاری کردم براشسیگاری شدم قیافم روز ب روز زشت تر میشه… هوففففچندساله ندیدمش دلم برا اقایی گفتناش تنگ شده. کاش هیچوقت باهاش رابطه جنسی نداشتم که ازم زده بشه. خودم اینطور فکر میکنم. مهم نیست راستی الان 21 سالمه توی کار موزیک هستم. امیدوارم خوشتون اومده باشه هرچند زیاد سکسی نبود اما خاطرات بچگیم بود. نوشته مهدی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *