عشق تلفنی (1)

0 views
0%

توی زندگی ٢٠ سالم همش فکر این بودم که تنهام ، فکر این بودم که همه دوستام دوست دختر دارن و من دوست دختر ندارم کل فکر وذکرم شده بود همین تا حدی پیش رفت که زندگی میکردم واسه اینکه دوست دختر پیدا کنم ، کار میکردم که از طریق کارم دوست دختر پیدا کنمحتی بیرون رفتنام همش به خاطر این بود که شاید جراتشو پیدا کنم و به یه دختر شماره بدماز دوستام شماره های زیادی میگرفتم که بهشون زنگ میزدم و پیشنهاد دوستی میدادم ولی خودمم خوب میدونستم هیچ کدوم از اینا اون کسی که من میخوام نمیشه من میخواستم معنای عشقو بفهمم میخواستم دوست داشتنو درک کنم،میخواستم عاشق بشم توی مخاطبین موبایلم چشمم به یک اسم خورد (مینا)اسمش اشنا بود ولی …اره اون شماره ای بود که چند وقت پیش یکی از دوستام بهم داده بود باهاش صحبت کرده بودم ولی وقتی گفت دوست پسر دارم دیگه بهش زنگ نزدماز اون موقع سه چهار ماه میگذشت هوس کردم بهش زنگ بزنم حتی سر اسگول بازی …رفتم روی اسمش و دکمه سبزو‌ فشار دادم بوق خوردو جواب ندادبعد از چند دقیقه اس ام اس اومدشما؟بعد از چند تا اس ام اس راضی شد با هم دیگه صحبت کنیماین استارت دوستی من و مینا بودماه ها گذشت ، من حالا دوست دختر داشتم اگه یک روز صداشو نمیشنیدم روزم شب نمیشد به معنای واقعی کلمه عاشقش بودمدوستیمون فقط تلفنی بودمیگفت فعلا باید در حد تلفن باشهبعد از چند مدت با هزار بدبختی راضی شد با هم بریم بیرونواقعا خوشحال بودم عشقمو کسی که حاضر بودم بدون اینکه دیده باشمش جونمو واسش بدم قرار بود ببینمروز موعود فرا رسید قرار شد بریم پارک توی پارک قرار گذاشتیم ، ازساعتی که مشخص کرده بودیم یکم دیرتر رسیدم خیلی شاکی بود در حدی که گفت دیگه منتظرت نمیمونم بلاخره رسیدمدیدمش ، وای خدای من این عشق منه؟ این همه زندگی منه؟به هیچ وجه با اون چیزی که توی ذهنم از طریق صداش واسه خودم ساخته بودم شباهت نداشتتوی ذهنم این بود که صاحب صدای به این خوشگلی خیلی باید خوشگل باشه ولی با یک چهره معمولی مواجه شدمیک لحظه شوکه شدم ولی زود به خودم اومدمبا دوستش روی نیمکت نشسته بود رفتم جلو و بعد از سلام و حال و احوال شروع کردیم به صحبت کردن اولین تجربم بود که با یک دختر قرار میذاشتم دلهره ، ترس ، استرس اومده بود سراغم مغزم درگیر بود نمیدونم چی گفتم و چی شنیدم فقط یادمه که اخرش از هم دیگه خداحافظی کردیمداشتم با مترو برمیگشتم خونهبهش اس ام اس دادم عشقم هر وقت رسیدی خونه بهم خبر بده ‏بعد از چند دقیقه جواب اس ام اسم اومددیگه به من زنگ نزن اون چیزی که من میخواستم نبودیسرم ‏‎ ‎گیج رفت برای یک لحظه چشمام سیاهی رفت داشتم میمردم بهش زنگ زدم ردی دادداشتم دیوونه میشدم بهش اس ام اس دادمباشه عشقم منو توی خاطراتت ثبت کنسامان مرداز دنیا سیر شده بودم یاد حرفاش افتادم میگفت چرا دوست داری با یک دختر دوست بشی بهش گفتم دوست دارم عاشق بشم گفت عاشق نشو هیچ وقت چون با عاشق شدن زندگیتو نابود میکنی اون روزبه حرفش خندیدم و بهش گفتم تو نمیخوای با من باشی چرا بهونه میاری بعد از اون حرفا دوستیمون شروع شد دوست داشتم زودتر بمیرم چون تحملشو نداشتم واقعا عاشقش بودم مخصوصا بعد از اینکه دیده بودمش بدجور مهرش به دلم نشسته بوداز مترو پیاده شدم بهش اس ام اس دادم بای واسه همیشهقصد خودکشی داشتم نمیدونستم چطوری از چه راهی ولی نباید زنده میموندم از بچگی طوری بزرگ شده بودم که هر چی میخواستمو بدست می اوردم ولی الان چی چیزی که خیلی میخواستمو داشتم از دست میدادماولین راهی که به ذهنم برخورد این بود که رگمو بزنم ولی جراتشو نداشتمدومین راهو انتخاب کردم خوردن قرص رسیدم خونه و یک راست رفتم توی اتاقم تا تونستم گریه زاری کردم و خودمو خالی کردم یکم سبک شدم داشتم خاطرات گذشته رو مرور میکردم و به این فکر میدم بعد از مرگم چه اتفاقاتی میوفته که اس ام اس اومد مینا بوداولش میخواستم بدون اینکه بازش کنم پاکش کنم ولی دلم اجازه ندادنوشته بودعاشقتم سامانجوابشو ندادم بعد چند دقیقه زنگ زد جواب دادم و با صدای هق هق شروع به صحبت کردن کردم فهمید که گریه زاری کردم بدجور نگرانم شده بوداز شوخی که کرده بود پشیمون بود میگفت مهشید دوستش ازش خواسته اون کارو بکنه و یکم سر به سرم بزارنروزها و هفته ها گذشت با مینا هر شب صحبت میکردم صداش واسم لالایی بود یک شب حالم خراب بود باهاش درباره سکس صحبت کردم و به صورت ناخوداگاه کار به سکس تل رسیدتا به خودم اومدم دیدم کار از کار گذشته‎ ‎یک لحظه از خودم متنفر شدمحالم داشت بهم میخوردمینا حالش بدتر از من بود اون شب خیلی زود صحبتامونو تموم کردیماز شب بعدش کارمون شد سکس تلعادت کرده بودیم تا اینکه …‏ادامه…سامی شهوتی

Date: نوامبر 25, 2018

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *