عشق نافرجام

0 views
0%

سلام خدمت همه دوستان و ادمین های عزیزاین داستانی که الان می خوام بنویسم داستان زندگیمه و بیشتر صحنه های تجاوز روزگار به منو داره و بیشتر شبیه درد و دله تا سکس پس اگه کسی واسه جق و … داره اینو می خونه از همین الان گفته باشم که اشتباه اومده و اینم اضافه کنم که من لحن بیانم بسیار کیری میباشد پس اگه اشتباهی چیزی دیدین دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.اسم من دانیاله و از وقتی که زندگیو یادم میاد داشتم بگا میرفتم. من تا 16 سالگیم تو ایران زندگی میکردم و نسبت به بعد این 16 سال ، زندگی خیلی خوبی داشتم در کنار خانواده ، دوستام ، مدرسه و کلا یه چیز عالی که الان که بش فکر میکنم میبینم که قدرشو ندونستم.من تا وقتی که تو ایران زندگی میکردم خیلی درسم خوب یود و همه میگفتن این نابغس و وقتی دوم راهنمایی بودم یه اختراع به نام خودم ثبت کردم و تو مدرسه تیزهوشان که همه شاخن و سگ خانم من تاپشون بودم و همیشه تو آزمونای استانی و کشوری رتبم جزو 10 تای برتر بود؛ همین شد که خانواده تصمیم گرفت که منو برا ادامه تحصیل بفرستن آمریکا. من یه دایی دارم که از همون اوایل جوونیش و قبل انقلاب میره آمریکا و اون جا زندگی میکنه، ما هم بعد چهار پنج ماه سر کله زدن و فرستادن دعوت نامه و با بگایی پایان راهی آمریکا میشیم و دور از وطن و خانواده و دوستان.اون موقع ها بچه بودم و جاهل و فکر میکردم اونجا کشور رویاهاست و دیگه کارم تمومه و استیو جابز بعدی توراهه، دل تو دلم نیود که برسم آمریکا و از طرفی هم دوری از خانواده اعصابمو یدجور به هم ریخته یود. بعد از چندین و چند ساعت پرواز به ترکیه و فرانسه بالاخره رسیدم آمریکا ایالت کالیفرنیا شهر بسیار زیبا سانفرانسیسکو. تو فرودگاه داییم اومده بود دنبالم و اسممو رو یه برد نوشته بود و دستش بود منم عکساشو قبلا دیده بودم و شناختمش و رفتیم جلو و حال و احوال و خلاصه رسیدیم خونه ساعت 3 صبح بود و منم مثل خر خوابم میومد و اصن حواسم به مسیر و اینا نیود و تو ماشین چشام بسته بود و عمومم داشت از خانواده و پدربزرگم و مادر بزرگم و … ازم میپرسید برا همینم تا رسیدیم خونه گرفتم خوابیدم مثل خرس تا 11-12 ظهر. وقتی بیدار شدم تازه متوجه خونه و اینا شدم و راستش این متفاوت بودن خونه های اونجا با اینجا برام خیلی جالب بود و شروع کردم به کسچرخ زدن تو خونه ، راستش داییم خونه نبود منم از تو یخچال یه کسشری با شیر پیدا کردم و برداشتم خوردم و رفتم حموم و بعد از حموم لباسامو پوشیدم که برم بیرون یکم کس بچرخم. خلاصه رفتیم بیرون ولی خیلی از خونه دور نشدم که بگا برم و داشتم اونجا هارو میدیدم. خیابونا و مردم و ساختمونا مثل همین چیزایی بود که تو فیلماشون نشون میدن. راستش هنوز باورم نمیشد که اومدم آمریکا و 24 ساعت قبلش تو وطن و پیش خانواده بودم. بعد یه یک ساعت کس چرخیدن برگشتم خونه و دیدم داییم اومده، شروع کردیم به گپ زدن و از زمین و زمان گفتن تا بعد از ظهر که گفت آماده شو بریم یکم شهرو نشونت بدم و بعدشم شام بخوریم. خلاصه رفتیمو بعد از گشتن تو کس و شعر و به طور مکرر ریختن پشم هام رفتیم تو یه رستوران نزدیک خونه تا شامو بزنیم به بدن که دیدم مغازه تابلو جذب نیرو زده ، بعد از اتمام غذا به داییم گفتم و گفت که حالا میریم باهاشون صحبت میکنیم چون که از قبل قرار گذاشته بودیم که چون هزینه های اینجا خیلی زیاده من باید اینجا برم سر کار؛ بعد با داییم رفتیم صحبت کردیم و قرار شد من یک هفته آزمایشی بیام و بعد از اون اگه ازم راضی بودن رسما بیام کار کنم و اینم اضافه کنم که زبان انگلیسیو تغریبا خوب صحبت میکردم فول فول نبودم ولی خب گاوم نبودم برا همین عدم تسلط کامل هم بیشتر کار من با ظرف شستن و تمیز کاری گره خورده بود تا با مشتری ولی اونم بعد شیش ماه که تسلط کافی پیدا کرده بودم حل شد. اون زمانی که من تازه رسیده بودم آمریکا تابستون بود و این یعنی کار پایان وقت. من از ساعت 10 صبح تا 8 شب اونجا بودم و با اضافه کاری و … پول خوبی بهم میدادن و حداقل خرج خورد و خوراکم و پول تو جیبیم میشد. یه موضوع بدی که وجود داشت این بود که بعد از غروب آفتاب بگایی ها تو شهر شروع میشد و مواد فروشا و زورگیرا و خلاف کارا که کم هم که نبودن هیچ خیلیم زیاد بودن تو شهر پر میشدن و یه جورایی دیگه جونت و اموالت دیگه باخودت بود و به تخم چپ پلیس برا همینم اکثر مغازه ها به جز دیسکو ها و بار ها و… تا 8 و 9 بیشتر باز نبودن و دیگه ساعت 10 اکثر خونواده ها تو خونه هاشون خواب بودن ولی از اون طرف 6 صبح همه مغازه ها باز بودن و مردمم تو رفت و آمد و همین موضوع خیلی باعث کیری شدن اعصابم شده بود چون برنامه خواب و بیداری من قبل از این دقیقا برعکس این بود.تو رستورانی که من کار میکردم دو تا دختر همسن و سال منم کار میکردن که اسم یکیشون ماری بود که سیاه پوست بود و دو سال هم از من بزرگتر بود و اون یکی هم رز که مث من 16 سالش بود. این نزدیکی سن من به اون باعث شده بود که خیلی بهش نزدیک بشم و یه جورایی تنها دوستم بود. وقتایی که بیکار بیودیم یا استراحتمون بود میرفتم پیشش و ازش درباره همه چیز می پرسیدم اونم تنها کس تو اون رستوران بود که میدونست من ایرانیم و از من درباره ایران سوال میکرد که چطوریه و بکش بکشه و اینا و منم. بهش میگفتم که اینا همش کسشره و اینجور نا امنیا مال اینجاس و خلاصه ایرانو براش کرده بودم گل و بلیل البته خودمم میدونم داشتم کص میگفتما ولی بالاخره نمیخواستم وطنم جلو اون خراب بشه مخصوصا با دید بدی که نسبت به ایران دارن.خلاصه بریم سر ادامه ماجرا گذشت تا پاییز شد و وقت مدرسه و من پارت تایم کار میکردم تو رستوران تا به مدرسم برسم. منو رز با هم هم مدرسه ای هم بودیم. اونجا تو مدرسه بخاطر قد و هیکل خوب و اخلاق خوب و درس خوبی که داشتم سریع تو بچه ها محبوب شدم و خیلی بابچه ها حال میکردیم ولی خداییش هی چیزی بچه ها ایران نمیشن و منم که عشق رپ داشتم و اون موقع همه آهنگای زدبازی و یاس و 021 رو از بر بودم بعضی شبا بعد از کار با بچه ها میرفتیم رپ بتل ها رو میدیدیم و کنسرت و … رپ رو میرفتیم میدیدیم (البته فکر نکنین که از پارتی مارتی و مشروب و اینا خبری نبودا اون بچه ها خیلی زود منو با این چیزا آشنا کردن). سال بعدش اوایل بهار بود که آخر هفته شد و با بچه ها رفته بودیم پارتی خونه یکی از بچه ها و تا میتونستم اون جا کسخل بازی در اوردم و بگایی پیش اومد و اتفاقا رز هم اونجا بود که با هم کمی هم گپ زدیم و اینم اضافه کنم که تا اون موقع من هر گوهی خورده بودم به جز سکس حالا بریم سر ادامه کار ؛ بعد از کلی کسخل بازی ساعت نزدیکای 12 بود و خیلیا رفته بودن که منم پاشدم که برم راستش دیروقت بود و برا همینم من با یکی از بچه ها که ماشین اورده بود قرار شد برم. یه دویست متر که از خونه پارتی دور شده بودیم دیدیم از دور که یه مرد خوارکسته میخواد یه زنه رو به زور بکنه منم به رفیقم گفتم چیزی دنبالت هست که از تو داشبرد به چاقو در اورد. همین طور که سرعت ماشینو کند کرده بود تا برسیم بهشون و منم مردد بودم که کاری بکنم یا نه که دیدم دختره همون رزه . اینو که دیدم به قول معروف رگ قیرتم باد کرد و رفتم جلو و دیدم یارو مست و چته و هیچ چی حالیش نیس و یه خط رو کمرش انداختم و رز تونست فرار کنه و بره تو ماشین و منو رفیقمم یه جوری از دست این گوریل فرار کردیم و پریدیم تو ماشین و الفرارسرمو برگردوندم و رز رو دیدم که خیلی ترسیده بود و اشک تو چشاش جمع شده بود. رفتم صندلی عقب و بقلش کردم و دلداریش دادم که تازه اشکش باز شد و حق حق منم هی بیشتر نازش میکردم و میگفتم حالا دیگه جات امنه من مواضبتم و … همین طور که سرش رو سینم بود هی پیشونیشو بوس میکردم و با دستمال اشکاشو پاک میکردم تا با شل و کوته ای آدرس دادن رسوندیمش خونشون.بعد از اتفاق اون شب خیلی باهم صمیمی شده بودیم و موقع کار هم خیلی کمک هم میکردیم و خیلی صمیمی تر شده بودیم تا کم کم حس کردم بهش علاقه مند شدم و باید فقط مال من باشه.باکلی برنامه چینی و خجالت این موضوع رو بهش گفتم و اونم قبول کرد و رسما شده بود دوست دخترم (قابل توجه کسایی که فکر میکنن آمریکا بکن بکنه و همشون فقط دارن میکنن این که منم اول همین فکرو میکردم ولی دیدم نه اونجا هم خیلی فرقی با ایران نداره و فقط تو سکس آزادترن و به خاطر همین موضوع من جقو اونجا هم ترک نکرده بودم و بعضی وقتا تا روزی سه بار رو شاخش بود)بالاخره بعد دو ماه دوستی لب و لب بازی بهش پیشنهاد سکس کاملو دادم (آخه باکره بود و خیلی میترسید برا اولین سکسش) که بعد چند بار اصرار و انکار بالاخره قبول کرد. این موضوعو به داییم گفتم و اونم خونه رو برا یه آخر هفته برام خالی کرد و منم به بهترین شکل ممکن خونه رو برا میزبانی حاضر کردم تا اینکه اومد خونه و بعد کلی رقصیدن و مشروب خوردن و لب بازیای بینشون قسمت اصلی شروع شد و وقتی که دیگه خیلی حشری شده بود شروع کردم به ناز کردنش و خوردن گردن و لاله گوشش و … تا به اوج حشریت رسید و منم از قافله عقب نموندم و با یه حرکت کارو تموم کردم و پردشو زدم و بعدشم سکس کامل.خلاصه اینکه اونشب بهترین شب زندگی من بود و به بهترین نحو اجرا شد.منو رز تا دو سال بعدش کارمون این بود که تا یه موقعیت گیر میاریم بریم برا سکس و از اونجایی که خیلی احترام میزاشتم به خواسته ها و عقایدش اون هم همین کارو میکرد و دوستی مون خیلی با دوام و محکم بود تا اینکه رفتیم دانشگاه و کمتر همو میدیم (آخه قبلش هر روز همو میدیدیم و با هم بودیم) من تو اون شعبه رستوران شده بودم نایب رئیس ولی رز دیگه اون جا کار نمیکرد و اینا باعث شده بود که دیگه ارتباطمون از هر روز یه یک روز در میان و دو روز در هقته و همین طور کم و کم تر کاهش پیدا کنه ولی من عاشقش بودم با پایان وجودم می خواستم مال من باشه برا همینم به دایی گفتم و حلقه ازدواجش با خانم داییم (طلاق گرفته بود) رو بهم داد و رفتم بهترین برنامه رو چیدم و باهاش رفتم بیرون و ازش خواستگاری کردم راستش اون شب خیلی خوب و عالی بود به جز آخرش که با کله نه مواجه شدم و بهم گفت که با یکی دیگه رو هم ریختن که از این بچه پولداراست و من پول ندارم و خانوادم اینجا نیستن و البته خایه مالی هم کرد که تو خیلی خوبی و من به درد تو نمیخورم که اینا همه برا این بود که دست پیش بگیره که پس نیوفته. راستش دنیا رو سرم خراب شده بود عشقم عشقی که شادم دیگه تجربه نخواهم کرد به خاطر پول از بین رفت.از اون اتفاق خیلی ضربه خوردم شبا تا صبح مست میکردم منزوی شده بودم دیگه ورزش نمیکردم از اون آدم شاداب قبل چیزی به جز به جسم خالی چیزی نمونده بود که با کمک دایی و مشاور و دوستان سعی کردم که فراموشش کنم و راستش یکی.از شعرای خیام منو به خودم اورد که میگهاز منزل کفر تا به دين يک نفس است وز عالم شک تا به یقین یک نفس است ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار کز حاصل عمر ما همین یک نفس استاینو که خودم به خودم گفتم حکیم راست میگه آدم یه بار بیشتر زندگی نمیکنه پس چرا خودشو بگا بده بزار همین یه بار زندگی بهترین بارش باشه و با کلی تلاش تقریبا شدم همون آدم قبلی و سال بعدش یه دستگاه دیگه ای اختراع کردم که کلی باعث معروفیت و محبوبیتم شد و کلی پول گیرم اومد و واسه خودم کسی شدم.دیگه تو خونه دایی زندگی نمیکردم واسه خودم خونه و ماشین و زندگانی به هم زده بودم و خوانوادمم اومده بودن اینجا و خلاصه بهتر از این نمیشد تا این که یه روز که داشتم برای استخدام منشی پرسنت میکردم دیدم که یه نام آشنا تو لیست هست بهش گفتم بیاد تو وقتی اومد دیدم چهرش چقدر شکسته شده ولی هنوزم برای من جذاب بود درسته خودش بود رز ولی نه رزی که من عاشقش بودم اون رز دیگه مرده بود مثل یه آدم عادی باهاش برخود کردم و گفتم مدارکشو بده که زد زیر گریه. من نمیتونستم اینا رو ببینم هنوزم عاشقش بودم ولی خودمو کنترل کردم و پرسیدم مشکلی پیش اومده که گفت خیلی شرمندس و شوهرش ولش کرده و الان خیلی بد بخته منم گفتم یادته یه زمانی منو به خاطر پول ول کردی؟ زمین گرده. اینم تاوانشپایاننوشته دنی سینز

Date: آگوست 13, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *