غروب

577
Share
Copy the link

این داستان مناسب خودارضایی نیست. مراقب وقت گرانبهایتان باشیدابرهای سپیدِ بالای سرم به تندی حرکت میکردند.‌ گویی مسابقه داشتند هر توده ابر زودتر به افق برسد، برنده ست افق. خطی روبروی صورتم که آفتاب سرخ و تابان را با دستان نامرئیِ بی رحم و تنومندش در آغوش کشیده بود. نسیمی از پشت سرم وزید و موهای بلندم را به رقص درآورد. چمن های بلندِ تپه، بینِ انگشتان دست چپم سر جای خودشان لرزیدند. دست چپم را که تکیه گاهم بود و کمی عقب تر از بدنم روی چمنها گذاشته بودم، اندکی جابجا کردم و با دست راستم کتاب را از روی زانوهایم برداشتم. برای چندمین بار به جلد آبی رنگِ محسور کننده اش خیره شدم. هیچ چیز روی جلد نوشته نشده بود بجز یک نام.ماریا فرانسیسکتاب را از جایی که پیشتر با تکه کاغذی علامتگذاری کرده بودم، باز کردم و شروع کردم به خواندن کس و شعر ترجمه شده اش***غروبدرست آن سوی غروبهست کسی در انتظارمدرست آن سوی غروبمنتظرست بخت و اقبالمجایی که کوه های بنفشدر آرامشی عمیق میخوابندآنجاست که می یابمبهترین ثروت را، عشق جاودانه***کتاب را بستم و به جاده ی پایین دست تپه خیره شدم. جاده ای که شبیه یک مار سیاه از افق به سمت تپه به چپ و راست خزیده بود و از کنار تپه عبور میکرد. از زمانی که به اینجا آمده بودم تنها یک خودروی سفید رنگ کهنه و قدیمی طول جاده ی مارپیچ را به سمت روستای پشت تپه پیموده بود. چشمانم را بستم و در خاطراتم غرق شدم…پنج آبان ۸۷اولین روزی که نام ماریا را شنیدم. در یکی از کتابفروشی های خیابان انقلاب بی هدف پرسه میزدم و به جلدهای رنگارنگِ کتابهای چیده شده در قفسه ها نگاه میکردم. نگاهم به دختری گره خورد که کنار یکی از قفسه ها ایستاده بود و با اشتیاق خاصی مشغول مطالعه ی کتابی آبی رنگ بود. از مانتوی سرمه ای و مقنعه مشکی رنگش حدس زدم دانشجو باشد. با انگشتانش چند تار از موهای شرابی رنگش را که از مقنعه بیرون زده بود به داخل آن هدایت کرد. چند لحظه بعد کتاب را بست و با دقت کتاب را سر جایش بین دیگر کتابهای قفسه برگرداند و رفت. نمیدانم چرا، اما کنجکاو شدم من نیز آن را بخوانم. دستم را دراز کردم و کتاب را برداشتم. به جلد ساده اش نگاه کردم. ماریا فرانسیس. شروع کردم به خواندن. کس و شعر اول، کس و شعر دوم، کس و شعر سوم… وقتی به خود آمدم، متوجه شدم بیش از یک ساعت است که آنجا ایستاده ام. پاهای خواب رفته و خسته ام نیز گواه دیگری بود بر این مطلب.کتاب را خریدم و به خانه بازگشتم. روی تخت خوابم دراز کشیدم و باز از صفحه ی نخست شروع کردم. این کتاب مرا جادو کرده بود. تمامی صفحات آن را مو به مو خواندم. اشعار پایان و فصل جدیدی از زندگی من آغاز شد. آن موجود دوست داشتنی آبی رنگ مونس و همدم من شده بود. هر روز اشعار ماریا را می خواندم. دوبار. سه بار. چهاربار. تک تک کلماتش نت هایی از یک قطعه ی جنجالی موسیقی بودند که فراز و نشیبهایی از زندگی خودش را به تصویر میکشیدند.دیری نپایید که متوجه شدم در گرداب پر تلاطم عشق فرو رفتم. من عاشق ماریا فرانسیس شده بودم. عاشق شاعری بی چهره که داستانهایی از زندگی اش که در لابلای سطرهای اشعارش گنجانده بود. درباره اش جستجو کردم. تنها چیزی که از معشوق یافتم، محل زندگی اش بود و این حقیقت که هیچ اثر دیگری جز این کتاب نداشت. داشتم دیوانه میشدم. خانواده ام دیوانه تر.فرید اون کتاب لعنتی تو رو جادو کرده بندازش دورفرید تصدقتو برم اینقدر من و باباتو زجر ندهفرید داری دیوونه میشی ول کن.فرید عشق نافرجام احمقانه ست. خودت میدونی که هیچ آینده ای نداره. چرا اینجوری میکنی؟لحظه ای آن را از خودم دور نمیکردم. اگر غفلت میکردم، کتابم را به سان جادوگری فریبنده و خرابکار به آتش میکشیدند. ماریا خدای من شده بود و کتابش قرآن او. و من بنده و معشوقش بودم که روز به روز مشتاق تر میشدم و دچارتر.بیست و چهارم شهریور ۹۲شعله های عشق آتشینم تا آسمانها رفته بود. طرد شدم. تنها شدم. مسخره شدم. تهران و ایران برایم تبدیل به زندانی بی حصار شده بودند و دنیایی که ماریا برایم خلق کرده بود سرزمین موعودی بود فرای این زندان. هیچ کس این را نمیفهمید. اهمیتی نیز نداشت. عشق ورزیدن لیاقت میخواست. لیاقتی که از زبان زندانبانهایم جنون معنی میشد و حماقت. می بایست از این زندان فرار میکردم. بالاخره روزی فرا رسید که بتوانم با اندک سرمایه ای که داشتم ایران را ترک کنم. خانواده و اندک دوستانی که برایم باقی مانده بودند را بی خداحافظی رها کردم و رهسپار دیار یار شدم. پروازم ساعت ۶ صبح بود. همانطور که از پنجره ی کوچک هواپیما به مسیر آسفالت فرودگاه که به تندی از من دور میشد خیره بودم ، یکی از اشعارش را توی ذهنم مرور کردمای کاش میشد پرواز کردمثل پرنده ای، متین و رهاپر کشید از این شهر غبارآلودبه بهشت رویاهابوق کوتاه تانکر نفت رشته افکارم را پاره کرد و مرا از چاه خاطرات بیرون کشید. طلبکارانه به تانکر نگاه کردم. به گمانم حیوانی را در جاده دیده بود که بوق زده بود. نگاهم به سمت افق چرخید. خورشید سرخ به سان زنی زیباروی و عریان که روی مردش مینشیند تا کمر در دلِ افق فرو رفته بود. ابرها نیز آهسته تر حرکت میکردند. کتاب را دوباره برداشتم و ادامه ی کس و شعر غروب را خواندمدرست آن سوی غروبکسی ست مهربان در انتظاردرست آن سوی غروبایستاده تنها و غمخواربا موهایی به آرامی موجهنگامیکه اقیانوس خروشان استو چشمانی به براقی الماسکه زیر نور مهتاب درخشان استواژه ها دستم را گرفت و به گذشته ها برد. درست همانند پدر مهربانی که دست فرزندش را میگیرد و به گردش میبرد. به یاد آوردم روزی را که برای اولین بار به این سرزمین آمدمبیست و هفتم شهریور 92هنگامیکه از هواپیما خارج شدم و نسیم گرم صبحگاهی صورتم را نوازش کرد، لبخند زدم. حس میکردم که پس از چندین سال به خانه برگشتم. نفس عمیقی کشیدم و شش هایم را از هوای معطر و مرطوب پر کردم. کوله پشتی ام را در داخل سالن تحویل گرفتم و از فرودگاه خارج شدم. مسلماٌ اولین مقصدم زادگاه او بود. در اشعارش چندین باری به روستایی که در آن بدنیا آمده بود اشاره کرده بود. سوار تاکسی شدم و مقصد را به راننده اعلام کردم. سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم.چند ساعت بعد به روستایشان رسیده بودیم. با چیزی که توی ذهنم تصور میکردم اندکی متفاوت بود. البته طبیعی بود… پیاده شدم. روستا بوی ادویه و خاک نم خورده میداد. روستاییها با تعجب من، یک غریبه ی تازه وارد، نگاه میکردند. به سمت آبنمای زیبای وسط روستا رفتم. یک سازه ی مرمری دایره ای شکل با طراحی های ریز و سنگبری های استادانه که دور تا دور آن انجام شده بود و یک تمثیل بزرگ و سفید مریم مقدس که در مرکز آن قرار داشت. لبه ی آن نشستم و دستم را داخل آب سردش حرکت دادم و چشمانم را بستم و حسم را با کس و شعر کودکانه تطبیق دادم. ماریا چهار ساله بود که با دوستش فرانچسکا در یک بعدازظهر گرم تابستانی به داخل آبنما رفته بودند. صدای خنده های کودکانه و معصومشان در گوشم پیچید. در شعرش از حس کودکانه اش به خوبی یاد کرده بود. کاش دنیا من بودم و فرانچسکا و خنده های بی دلیلمانبلند شدم. کوله پشتی ام را از دوشم دراوردم و کتاب را از داخلش بیرون کشیدم. صفحاتش را ورق زدم تا به کس و شعر سرآغاز برسم. شعری که در آن از خانه ی پدری اش –آن حیاطِ بی گُل- گفته بود. طول روستا را قدم زدم و از کوچه های تنگ و خاکی گذر کردم. سعی کردم با روستاییها صحبت کنم و از آنها برای یافتن خانه ی قدیمیِ فرانسیس بزرگ کمک بگیرم اما زبان مشترکی برای ایجاد رابطه نداشتیم. به خانه های کوچک و بزرگ سنگی و خشتی شان نگاه کردم. هر کدام از آنها میتوانست خانه ی پدری ماریا باشد. تصویری که از کس و شعر او در ذهنم پدیدار شده بود را مرور کردم خانه ای کوچک و پر جمعیت. ماریا نگفته بود چند برادر یا خواهر دارد. اما پدرش را در کس و شعر گراز توصیف کرده بود. البته این برداشت شخصی ام بود. پدری خشن، سرد و پر توقع. ماریا هیچوقت از پدرش خوشش نمی آمد. دوران کودکی تلخی داشت. دستم را روی دیوار خشتی خانه ها کشیدم و با چشمان بسته به راهم ادامه دادم. صدای گریه زاری ی ماریا و دادهای پدرش، یا همان خرناس کشیدنهای گراز پیر را تجسم کردم. با هر کشیده ای که پدرش به صورت او میزد، سرم کج میشد. گویی این ضربه ها نصیب من میشدند. صدای ضجه های برادرها و خواهرهای او یا همان توله های گراز را نیز شنیدم که چطور از دیدن آن صحنه ی دلخراش به خود میلرزیدند و کنترل ادرار خود را از دست داده بودند. چشمانم را باز کردم. قطره اشکی از گوشه ی چشمم به روی گونه ام لغزید.روبرویم تنها مدرسه ی روستا قرار داشت. بازسازی شده بود و با توصیفات ماریا چندان همخوانی نداشت. یک ساختمان آجری دو طبقه. درست شبیه یک قوطی کبریت. چیزی که ماریا از زندان آرزوها توصیف کرده بود منظره ای به مراتب ترسناکتر و دلهره آور تر داشت. جایی برای نابود کردن آمال و آرزوهای رنگی، کشتن خیال و تسلط افکار پوچ و سیاه و سفید.ماریا را در روپوش سرمه ای اش تصور کردم که هر روز با موهایی پریشان و وز شده و چشمانی پف کرده و خوابالود به مدرسه میرفت. جایی که هیچ علاقه ای به آن نداشت و همچون هر بچه دیگری هر روز با دوستانش نقشه میکشید که چطور از آن قلعه ی بی روح فرار کنند. هیچ کس و شعر دیگری از دوران مدرسه اش نداشت. سعی کردم در ذهنم دوران مدرسه اش را با دوران مدرسه ی خودم مقایسه کنم. مدرسه ی ما در قصرالدشت بود و معلمهای سختگیری داشتیم. خشک و رسمی بودند و تحمل هیچ بازیگوشی و شیطنت را نداشتند. با این وجود ما گستاخ تر از این بودیم که به هشدارها و اخمهای آنها توجه کنیم و فرجام کارهایمان که تنبیه با خط کش و مداد گذاشتن بین انگشتانمان بود برایمان مهم نبود. شاید ماریا نیز چنین خاطره ی مشترکی از مدرسه داشت.کتاب را در آغوش کشیدم و به پشت سرم نگاه کردم. نمیدانم روستایینان اینجا هم مطلع بودند که شاعری بزرگ در میانشان زندگی میکرده یا خیر. نگاهم میان چهره تک تک روستاییان پیر و جوان حرکت کرد. هیچ چیز خاصی در چهره های آفتاب سوخته شان دیده نمیشد بجز خطهایی از گذر عمر. شاید ماریا هم چهره ای به همین سادگی داشته است. اما در ورای آن چهره ی ساده روحی لطیف و عقلی سرشار نهفته بوده که منِ عاشق را از ایران به اینجا کشیده بود. عشقی خاص و عجیب که برای هیچکس قابل هضم نبود.مقصد بعدیم شهری بود که چندان فاصله ای با اینجا نداشت. از روستا تا آنجا را با پای پیاده طی کردم. تصور اینکه شهری به این بزرگی در مجاورت روستایی کوچک که با گذر زمان حرکت نکرده بود، عجیب بود. شهری که بزرگترین اتفاقات زندگی ماریا در آن رقم خورد. از دانشگاه رفتن و ادبیات خواندن، تا یافتن اولین عشق. آندریاس. مردی که همیشه توی ذهنم خودم را آندریاس تصور میکردم. در کس و شعر کنار صخره ها، شعری که در کتاب خودم سانسور شده بود و در نسخه ی انگلیسی اش یافته بودم، از عشقبازی شان در طبیعت کنار دریاچه ی آبی رنگ، زیر درختهای سرسبز پشت به صخره ها گفته بود. زمانی که از حرکت لبهای آندریاس روی لبهای نرم خودش که طعم توت فرنگی میداد، نوشته بود؛ نبض آلتم را حس کردم. یا هنگامیکه حرکت دستش را دور آلت آندریاس با تشبیهات حرفه ای توصیف کرده بود، حتی انگشتان سرد و ظریفش را دور آلتم حس میکردم. در رویاهایم پا را فراتر گذاشتم. ماریا را دختری لاغر و سفید تصور کردم با گیسوانی بلند، قرمز و فر، صورتی کک و مکی، چشمانی همرنگ با آب دریاچه و صدایی به لطافت لبخندش. در رویایم کنار دریاچه ایستاده بود و آواز میخواند. از پشت به او نزدیک شدم و او را در آغوش کشیدم. با وجود اینکه هر دوی ما ملبس بودیم، حس کردم آلتم بین رانهای خوشفرم او فرو رفت و در امتداد چاک خیس و داغ واژنش حرکت کرد. اندکی برگشت و با دست راستش سرم را گرفت و پایین گوشم را درون دهانش مکید. انگشتانم به تمنای سینه های گرد و خوشفرمش روی جامه ی حریری اش ریشه دواند تا به نوک تحریک شده شان برسد. حرکت آلتم بین رانهایش سریعتر شده بود و موهای پریشان و خیس ماریا نیز روی صورتش ریخته بود و با صدای بلند نفس میکشید و زیر لب ناله میکرد. کمی بعد، از من جدا شد. بی آنکه برگردد و به چشمان گرد شده و بدن برافروخته ام نگاهی کند، دستم را گرفت و به سمت صخره ها برد. چند لحظه بعد ماریای عریان به پشت دراز کشیده بود و من روی بدن نرمش خیمه زده بودم و آلتم واژن آتشینش را فتح کرده بود. چشمانش بسته بود و بی محابا ناله میکرد و من با شدت و عمیق درون بدنش میکوبیدم. چندان طولی نکشید که جنب شدم و از خواب پریدم. پایان بدنم خیس عرق بود و با صدای بلند نفس نفس میزدم. به راستی سکسی ترین و احساسیترین رویای عمرم بود.به خانه ای که در آن ساکن بود سر زدم. البته خانه ای دیگر وجود نداشت. خانه اش را تخریب کرده بودند و فروشگاه زنجیره ای بزرگی جای آن ساخته بودند. خانه ای نقلی که از خاطرات خوب و بدش سرشار بود. دوازده شعرش به خانه اش در شهر مربوط میشد. وارد فروشگاه شدم. هنوز حس ناراحتی و ناله های ماریا را میتوانستم در بین قفسه های اغذیه ها و خوراکی ها حس کنم. ماریای من. در کس و شعر گریستم شکست عشقی اش را توصیف کرده بود. اینکه چطور روزها و ساعتها گریسته و به در چوبی خانه اش خیره مانده که عشقش بازگردد. اینکه چطور انتظار همچون دستانی نامرئی گردنش را میفشرد. نه محکم که خفه شود و بمیرد و نه شل که بتواند راحت نفس بکشد. گذشت و نگذشتم از عشق، این نیست مرام عاشق و معشوق . هیچوقت عشقش بازنگشت. ماریا نیز در نهایت بعد از چند سال انتظار، فراموش کرد. چشمان خیسم را با پشت دستم پاک کردم و از فروشگاه خارج شدم.باد تندی باز مرا از خاطراتم خارج کرد. آخرین پرتوهای سرخ و نارنجی خورشید افق را روشن کرده بود. ابرها آسمان سرمه ای را ترک کرده بودند. دستی به ریش بلند و سفیدم کشیدم و آهی از ته دل کشیدم. ضبط صوتم را از روی چمن ها برداشتم و آخرین فایل ضبط شده را برای چندمین بار پخش کردم.سلام ماریا این سیصد و چهل و هفتمین فایل صوتی ایست که دارم ضبط میکنم. چیز جدیدی نمیخوام بگم. شاید این آخرین باری باشه که چیزی ضبط میکنم. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که من در دنیای تو زندگی کردم. با تو خندیدم، گریه زاری کردم، دل شکسته شدم، خیانت دیدم… . باز هم به اینکارم ادامه خواهم داد… امروز عصر میام سرقرار. همونجایی که بایست باشم. روز بعدش هم میام. باز هم میام و باز هم … چیز دیگه ای برای گفتن نیست…لبخندی زدم و ضبط صوت را دوباره روی چمن رها کردم. از زمانی که این را ضبط کرده بودم سالها میگذرد و من، همونطور که قول داده بودم، هر روز عصر به اینجا می آیم تا غروبی که توصیف کرده بود را ببینم. غروب را در مکانهای متعددی دیده بودم اما فقط اینجا، بر روی همین تپه ی مخصوص و همین نقطه توصیف ماریا به حقیقت میپیوست. مطمئن بودم که زمانیکه این کس و شعر را نوشته بود، خودش نیز روی همین تپه نشسته بود. اولین بار که این موضوع را متوجه شدم، از هیجان با صدای بلند گریستم. روز بعدش تکه چوب سفید رنگی آوردم و روی بلندترین نقطه ی این تپه نصب کردم. بر روی آن با چاقو نوشتم میم اف – 1789 تا 1853 عشق اول و آخر من در مکانی یکسان اما زمانی متفاوت. عشقی که شاید به گفته ی دیگران به فرجام نرسید اما تک تک لحظات عمرش را در کنار او سپری کردم. من آن سوی غروبی بودم که او گفته بود. غروبی که زودتر رسیده بود.کتاب را با برای بار آخر باز کردم تا آخرین بخش از شعرش را بخوانم. لبخندی زدم و با چشمانی خیس سطرهای آخر را دنبال کردمدرست آن سوی غروبخانه ای از آن من استجایی که دنیا در دریای صلح غوطه ور استهمچون بهشتی موعوددرست آن سوی غروبجاییست که یک روز مرا خواهی یافتپایاننوشته آن نبا نه نه

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *