فانتزیِ شیرینِ تجاوز!

7
Share
Copy the link

این داستان کاملا واقعی و بدون اغراق، با کمی تلفیق است.سعی میکردم بدون اینکه دندون هام تکون بخورن اشکام بیان اما نمیشد عادت داشتم موقع گریه زاری دندون هام رو فشار بدم به هماما حالا که داشتم براش میخوردم نمیشدبغضِ گلوم داشت خفه ام میکرد… باید گریه زاری میکردم و نمیشد.سعی کردم تمرکز کنم روی خوردنم. مثل همیشه ریتمیک و خیس و بدون دندون زدن… با لب ها…با زبونم هم از داخل دهنم سطح نرم زیرش رو بازی میدادم.لذت میبرد؟لذت میبردمردهای دروغگوی لعنتیتا به حال بارها از مردها شنیده بودم که تا به دختری حس نداشته باشن نمیتونن سکس کنن باهاششما خودت آره خودتبرو از هر مردی میخوای همینو بپرسجوابشون همونه که گفتم. اما بیشترش دروغهمیگن لذت طرف مقابل براشون مهمه، دروغهمن بدبینم؟ هه دیدم که میگم… چشیدم…با یک مرد رابطه داشتم فقط، اما مردهای زیاد دیگه ای هم دیدم…من کاسه ی ترک خورده ی صبرم… شایدم برای همین لبریز نمیشم، تَرَکم نشتی میدهبا یک مرد بودم، آره همین مرد خوشگل و خوشتیپ و خوش صدای روبروممطمئنم به هر دختری بگه میخوادش، دختره ضعف میکنه…آرزوی هر دختری میتونه باشه این دستای درشت و مردونه و سنگینالبته آرزوی منم بودالان اما… ازم فقط یه جسم مونده… اون دستا، همینایی که در حین اینکه براش میخورم، بی ظرافت داره با بین پاهام ور میره، دیگه آرزوی من نیستنباهام ور میره که زودتر خیس بشم و فرو کنههمیشه همینهتلخ….بارها بهش گفتم..گفتم- لعنتی لازم نیست اینهمه باهام ور بری.. کافیه یه کم درِ گوشم زمزمه کنی، با اون صدات به دقیقه نرسیده خیس میشم کافیه بغلم کنی و گوش و گلوم رو ببوسی و …اما گوشش بدهکار نبود… انگار که من لولیتای زبون بسته ای بودم که صدا نداره…خوردنم رو پر تف تر کردم. دستش رو از بین پاهام درآورد و به سینه ام رسوندعقب کشیدم و با اخطار گفتم دستت به نوکشون بخوره میرمگفت نمیخورهحساسیتم به لمس بیداد کرده بود. حس میکردم اگر دست بزنه بهم کثیف میشم منزجر بودم…نمیدونم چجوری با این احوالات دلش می اومد باهام سکس کنه حالم داشت از لمس دستش با سینه ام به هم میخورد.زودتر و خوب با آب دهنم خیسش کردم و عقب کشیدم.به بینِ پاهای خشکم هم آب دهن زدم و پاهام رو دو طرفش گذاشتم.بالش رو از زیر سرش کشیدم تا صورتش عقب تر بره، نفس هاشو نمیخواستم. این تجاوز رو نمیخواستمتجاوز بود خب یه تجاوزِ نرم مثل جنگِ نرماشک هام همچنان کم و آروم بودن…خودم رو روش تنظیم کردم با عذابی باور نکردنی داخلش کردم..هرچقدر هم بگم چقدر درد داشت، حتی کسی نمیتونه تصور کنهباید چهره ی درهم رفته، پاهای لرزون، زیر لب و با اشک خدا خدا گفتنم دیده و شنیده شه تا شاید کسی باور کنه…اما صدای مممممم مانندِ اون، نشونه ی لذت بودتنگیِ لعنتیِ حاصل حلقوی بودنم به کنار، اینبار به خاطر اینکه از دستشوییِ آموزشگاه استفاده کرده بودم، سوزش هم داشتم. کلا حساس ترین واژن دنیا مال من بودکافی بود از دستشویی های بیرون استفاده کنم، میکروب شیرجه میزد تو….میکروبا هم هوسباز بودن؟تجاوز میکروبارو کم داشتم فقطحالا این سوزش هم به پایان درد تنگ ‌بودنم اضافه شده بود. فقط دندون هامو فشار دادم.مسخره اس، کلا ۱۸ سانت بود اما تا ته فرو رفتنش برام طولانی ترین مسافت ممکن شده بود… انگار یک ساعت طول کشیداشک هام میومدن و مرد روبه روم، انگار آدم آهنی بود…بهش گفته بودم دستشویی بیرون رفتمو عفونی ام و بذاره اپلیکاتور بذارم و فردا شب سکس کنیم، اما گوش نداد.بردم تو اتاق خواب، لباس هامو بی حس و تند از تنم در آورد و گفت مگه شهرِ هرته؟ باید بدیو من میدونستم راست میگه وظیفم بود. زنش بودم…اگه نمیخوابیدم باهاش ممکن بود خیانت کنه.خیانت..اصلا من موندم این مرد چرا به من خیانت نمیکنهخودم اگه یه دختر مجرد بودم حتما باهاش تیک میزدمکه زده بودم…تیک زدن های اونموقع ها کجا… زده شدن های الانم کجاالبته اینکه یکروز بالاخره خیانت میکنه برام مثل روز روشنه…البته جاذبه های جنسیِ زیادی دارم، صدای نازکم، اندام موزون و قشنگم حتی بعد از زایمان، سینه و باسن درشتم، پوست روشن و صافم، و از همه مهمتر برای اون واژن خیلی تنگمهاهاهااره دارم از خودم تعریف میکنم شاید یه مردِ دروغگوی دیگه نصیبم بشهههنه من واقعا همینمیه جسمِ زیبا و سرد…سرد مثل هربار بعد از ارضا شدنم، که یخ میکنم…انگار لاک های رنگی رنگیِ ناخنام هم دیگه دارن بی روح میشنمن یه دختر احساسی و رویایی، نمیتونستم با یه آدم آهنی زندگی کنم خیلی سخت بود…شرم آوره که آرزومه یه بار با حس و محبت، بدون اینکه سکس بخواد بغلم کنه باور کردنی نیست میدونم…ولی انقدر برای من واقعیه که تنفرم نسبت به لمسِ ناخواسته به بیشترین درجه ی ممکن رسیده…کاش حداقل مثل آدم و با طمانینه و مرحله به مرحله تحریکم میکرد تا کمی لذت ببرماما هیچوقت نخواست.. نمیدونم‌ چرا.. هربار که گفتم جوابمو نداد…یه اربابِ ناشنوا..نهشایدم من یه برده ی لالم.یه رابطه ی ارباب و برده ایِ دوست نداشتنییه تجاوز نرم به روح و جسم….جرات نداشتم پایین و بالا کنم از درد.تنگیِ دهانه ی حلقویِ ورودی واژنم که هربار با دخول کمی زخم میشد به کنار، عفونی شدن به کنار، تنفر آنیم ازش به کنار، نه تحریک شده بودم و نه معاشقه داشتم، قفل کرده بودم.بالاخره خودمو تکون دادم، انگار که میله ی داغ داخلم بود.کمی بالا رفتم و آب دهن زدم و دوباره..همیشه ۱۰ دقیقه ی اول سکس درد داشتم. ولی امروز درد نبود، زخم بود…روی زخمت رنده ی ریز بکش دردم رو خواهی فهمیددرد داشتم و کمر اونم که سفت…خودش میتونست یه پورن استار باشه آلت صاف و بلند و دیرانزال، خوشتیپ و خوشگل…خب منم گول همینارو خوردم دیگهکمی پایین و بالا کردم و سِر شد واژنم. ادامه دادم…لذت میبردبه خدا قسم که لذت میبرداشکای منو نمیدیدکی باورش میشه؟ خودم هم باورم نمیشه حالا که دارم مینویسمش…حتی الان که دارم میخونم برام جالبهباورنکردنیهخوندنش جالبه. خوندنِ فانتزی تجاوزتجاوز که فقط با دست و پای بسته نیستهمین که با اشک و درد دارم پایین و بالا میکنم و اشکام رو نمیبینه، تجاوزههمین که معاشقه و عشق بازی و حس ازمون فرسنگ ها دوره، تجاوزهبلندم کرد و به شکم خوابوندم، عاشق این مدلی بود، که برجستگی باسن و قوس کمرم رو ببینه….و البته مثل داگی تنگ تر میشد تقریبا به زور تکونش میدادهنوز یک دقیقه نشده بود که با التماس خواستم رو کمر بخوابم.گفت چرا مثل دیوونه ها میکنی؟- این مدلی موهای تهش میخوره به زخم پرده ام، الانم عفونی ام به خدا نمیتونمسعی کردم بدون ضجّه بگم…حالا که تا اینجا پیش رفته بودم، نباید اجازه میدادم آلتش بخوابه..وسط سکس اگر دعوامون میشد و میخوابید تا چندین روز زندگیمو مثل جهنم سیاه میکرد…برگشتم و طاق باز شدم. چندتا اسپنک به رون هام زد، دردش رو دوست داشتم. از همه بیشتر اسپنک باسن رو دوست داشتم، اما خیلی کم انجام میداد…فرو کرد و این مدلی دردم کمتر بود. بعد دقیقه های طولانی، عمود بهم، و طوری که دستش بین پاهام برسه دراز کشید.همزمان با عقب و جلو کردن، با کلیتوریسم بازی میکرد.گفتم فکر نکنم بتونم ارضا بشم خودت بشوجوابمو نداد و ادامه داد…خوب بلد بودشاید پنج دقیقه بازی کرد که حس کردم دارم تحریک میشم و اطراف واژنم داغ میشه…میمرد اگه همین کارو قبل از سکس میکرد؟داشتم لذت جسمی میبردم و فکرم اما آشوب بود…همه چیز درهم و برهم تو ذهنم بود…خواستن و نخواستن…جای نوازش های که روی بدنم نبود، درد میکردسعی کردم به این فکر کنم که کنار گوشم رومانتیک زمزمه میکنه.دلم به حال مظلومِ و لعنتیِ خودم سوخت.دوباره گریه زاری ام گرفت و حسم رفت.اما مصرانه ادامه میداد..نمیدونم چند دقیقه گذشت،بعد از مدتی در کمال ناباوری ارضا شدملبخندی از روی رضایت زد و محکم و تند عقب و جلو کرد…لحظه ی ارضا بیرون کشید و خداروشکر روی خودش ریخت.دستمال کاغذی لوله ای رو بهش دادم و رفتم دستشویی.موقع شستن خودم متوجه شدم ک ورودی واژنم حداقل از ۵_۶ جا زخم شده…شوریِ ادرار روی واژنم سوزش بدی داشت…به اتاق رفتم و بدون نگاه به اون یا تخت، شلوارک و تاپم رو برداشتم و به پذیرایی اومدم. دلم نمیخواست ریختشو ببینم.واقعا ابله بود؟ فکر میکرد چون ارضا شدم باید خوشحال باشم؟این داستان رو ببرم سازمان حمایت از زنان، دارش میزننالبته قبلش منم میکشن که نسل زنای احمق و وابسته و مظلوم منقرض بشه…روی مبل تنهاییم نشستم و به زندگیم فکر کردم.هرکس از دور ما رو میدید، غبطه میخورد.عشقمون و ازدواجمون و زندگی و همه چیمون…حتی خودم از دور نگاه میکنم یا این داستان رو میخونم، میگم به به خوبه که…چه مردِ مغرور و جذابیاما…اما تجاوز، فقط تو فانتزی جالبهتجاوز زهره…حتی اگر متجاوز، شوهر جذابت باشه حتی اگه خودت به اختیار خودت بری و روش بشینیحتی اگر تهش به زور ارضات کنههرچییییی که باشه، وقتی حس نباشه، محبت نباشه، رضایت قلبی و جنسی نباشه، اون سکس، تجاوزهاز بس محبت و لمس غیرسکسی نداشتیم، لمس سکسی هم نمیخوام دیگهامروز حتی نتونستم بذارم به سینه ها و لب هام نزدیک بشه.روز به روز دارم گند تر از قبل میشم.و جالبهتهش رو میدونمحدس بزنیدخیانت حسی و جنسیِ من؟نوچنوچنوچمن، یه مرده ی متحرکم…چندباری خواستم خیانت کنم، جنسی که نه، اون انقدر ارضام میکنه تو سکس های متعددش که خیانت جنسی برام معنی نداره…خیانت حسی هم نهحس من بچمه… اون عشقمه… حس من شوهرمه که ۶ساله جنازم باهاش زندگی میکنه، درست وقتی که بی مهریاش رو دیدم، برام مرد، خودمم مُردم…من اهل خیانت نیستم، به هیچکس اعتماد ندارم که بخوام خیانت کنم، خوب خوبشون شوهرمهیه بابای فووووق العاده مهربون، یه مردِ اهلِ کار و زندگی..فقط اهل احساسات نیست، همینتهِ قصه ی ما، روزیه که شوهرم، یه جایِ خوب، مست و سرخوشِ شیطنتای یه دختر، بهش میگه که یه خانم داره که دیوونه و عصبیه دائم پاچه میگیره، تو سکس بی میله و افسرده اس، دوسش نداره…برای اون دخترِ شیطون و با سیاست درد و دل میکنه و دختر زیبا بهش دلدادی میده.. با پایان سیاستش باهاش میخوابه و شوهر من کم کم ازم دور میشه و میره با اون دختر… میشه عشقشبعد ها که همه چی عیان شد، وقتی دنیا رو سرم خراب شد، وقتی داد زدم و شیوَن کردم، خودشم سرم داد میزنه که تو دیوونه و روانی ای، باید برم پیشِ روانپزشک، باید قرص بخوری…منم از ترس حضانت بچه ام دیوونه بازیمو کم میکنم.صبر…از ترس آبرومون و به خاطر مهریه ی من و به خاطر بچمون، کنار هم، زیر یه سقف با یه فاصله ی کهکشانی زندگی خواهیم کرد.من تو هپروت، و اون با فکر معشوقه ی شیطون و سکسیش…لابد خداروشکر میکنه که بعد از منِ روانی، خدا اون دختر رو بهش هدیه داده.شاید اون دختر مثل من نباشه و پول براش کافی باشه…و من، کاسه ی ترک خورده ی صبر، به این فکر میکنم که کجا کم گذاشتم براش که یادم نمیاد… و یادم نمیادماهی قرمزا هیچی رو یادشون نمیمونه‌…مخصوصا ک تنگشون ترک خورده باشهفکر میکنم که چی شد که اینطوری شد…چرا بهش نگفتم نیازهامو…خب ماهی قرمز یادش نمیاد که هزار بار گفت، گفت اما ارباب نشنید…بعدها حتما گاهی قرص میخورم، روزها با بچم و مادرم سَر میکنم، الکی به مادرم و بقیه میگم خوبیم..سعی میکنم کمتر فکر کنم و کالبد زندگیمون رو حفظ کنم، جز آبرو چیزی نمونده…امااما شب ها قبل خواب،از دور،یه سرابِ غریب میبینمیه تصویریه دخترهیه دختر مظلوم با چشمای اشکی، که تو لحظه ی ارضا شدن، داره حسرت میخوره که تو بغلِ شوهرش زمزمه های رومانتیک بشنوهنوشته Hidden.moon

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *