فصل خرمالو

502
Share
Copy the link

زیر آفتاب کمرنگ پاییز با سیاوش روی تراس نشسته بودم.به ارکید خیره بود که موهای طلاییش بین شاخه های خرمالو زرد و نارنجی به نظر می رسید و سعی میکرد با قیچی باغبونیش خرمالو ها رو سالم از شاخه جدا کنه اما بلوز سفیدش پر از آبشارهای نارنجی بوددوباره به سیاوش نگاه کردم،به موهای تراشیده اش و ابروهای پرش که با یه کات قشنگ به گوشه ی چشمهای مشکی و خمارش کشیده میشد.پیچیده توی پتوی چهارخونه ای که ترکیب یشمی و قهوه ایش به طرز عجیبی بهش میومد، بدون هیچ حسی به ارکید خیره بود.همیشه خیره نگاه میکرد.خیره و پرنفوذ . اوایل با خیرگی به نقش خودم تو چشم هاش خیره میموندم…بعدها دعا میکردم بهم نگاه نکنه تا عذاب نکشمقبل تر ها،وقتی فکر میکرد که بخشیدمش،میگفت دوست داره یه دختر داشته باشیم…با چشمهای میشی با موهای فر ، و بعد خیره تو چشم هام دنبال تایید میگشت…-عمه بهار…عمه خانم تموم شد…ارکید بود که جست و خیز کنان از هال تا تراس میومد.به چشم های بازیگوش و لپ های سرخش لبخند زدم.بهرام خیلی خوش شانس بود که ثمره ی زندگی تلخش یکی مثل ارکید بود،عین شیرینی نبات برای چای.-سیاوش جونم ببین چه کرده ارکید.نصفشون له شدن،ولی عوضش سهم لواشک من و تو امسال بیشترهو همینطور که از کنارم با چشمک رد میشد به سمت سیاوشِ مات مونده به درخت خرمالو رفت و جلوی ویلچرش زانو زد.-خوش تیپ امسال با انار قاتیشون کنیم باشه؟اینطوری هیچکی غیر خودم و خودت نمیخوره درد و بلات بخوره تو شکمِ دشمناتحس کردم سردم شد.این نبات خانوم ناخواسته تلخی ریخته بود.سیاوش همچنان به درخت نگاه میکرد و ارکیده با یه لبخند درخشان بی توجه به نگاهش براش حرف میزد و از نقشه های نارنجی و قرمزش میگفت.رو به ارکید گفتم که لباسشو عوض کنه تا با هم چای بخوریم.نیم ساعت بعد روی تراس خونه ی قدیمی موروثی چای میخوردیم.چای با بوی میخک،به هوس ارکید.خیلی وقت بود که هیچ چیز رو باور نداشتم، اما با خودم فکر کردم که همه ی حلال زاده ها به داییشون میرن؟با صدای ارکیده حواسم رو جمع کردم_میدونی بهار،خیلی باحاله که همه اینجا یه درخت داریم.من برای همه ی دوستام ازشون گفتم…همونطور که چای میخوردم بهش نگاه کردم که پر هیجان حرف میزد و دست هاش به این طرف و اونطرف پرواز میکردند.سعی میکردم تا نخندم…-واقعا متشکرم ازت بهار.تو علاوه بر اینکه خوشگل ترین خاله ی دنیایی،فهیم ترینشونم هستی.کی میدونست من یه معتاد به خرمالو میشم….تو رو خدا این ورد و جادوهاتو به منم یاد بده،خدا رو چه دیدی شاید منم یکی مثل سیا رو تور زدمو یه گاز بزرگ از شیرینی اش زد.بوی میخک نمیذاشت تمرکز کنم،بهش لبخند زدم+تو ورد و جادو نمیخوای وروره…همینکه حرف میزنی کافیهدهنش از جنبیدن ایستاد و با چشم های گرد شده نگاهم کرد.به شدت بامزه بود و انگار بوی میخک رو کمتر میکرد-شما که طرف عروسی چرا خاله خانم…اینطوریاست؟سیاوش ببین به عزیز دردونه ات چی میگه،سیا ببین …ببین چطور تیز نگاه میکنه،اوف…عاشقش میشی اصلاسیاوش سرش رو بالا آورد.امیدوارانه نگاهش کردم.اما گذرا به ارکید نگاه کرد و بعد ماتِ حصیر های صندلی شد…+لودگی نکن ارکید…از مادری چه خبر؟با شک نگاهم کرد.این دختر یه حواس پرتی بزرگ بود،اما خودش حواس جمعی داشت.کمی روی صندلی جا به جا شد.چشمک زد-تو پرواز اذیت نشد..حس پسر دوستیش ازش محافظت کرده….سعید از دیدنش خیلی خوشحال شد،گفت تا ماه بعد نگهش میداره((((دیگه نمیشد یادش نکرد.بوی میخک غوغا میکرد.بوی چای های عصر پنج شنبه.زیر درخت سیب سند خورده به نام من.بهرام،من،سیاوش و ساره هم بازی بودیم.تو همین باغ بود که بهرام عاشق ساره شد و تو عروسی ساره بود که من دلم برای مسافر از فرنگ برگشته شون لرزید…همراه اسم سعید حتی یاد دست هاش هم بود.وقتی روی صورتم خم میشد و لب هاشو به لب هام میکشد و دست هاش پایان پیراهنم رو پس میزد.وقتی زیر گوشم نفس میکشید و صداش تو مغزم حک میشد«میگن هر کسی یه دنیای موازی دارهبهار،کی میتونه دنیای منو داشته باشه؟»لب هاش لمس تابستون بود.وقتی آروم رو لب هام میلغزید و نفس هاش بوی بهار میگرفت…تن به تنش میکشیدم و اون برام قصه میبافت.«اینبار که برگشتم خرمالو ها میرسن.تا اون موقع ساره هم بارشو زمین گذاشته.به بهرام میگم..بهار،تو مال من میشی و همین باغ رو ریسه میبندیم»تو آغوشش جابه جا شدم و به دکمه هاش چنگ زدم.من چیز بیشتری از بوسه میخواستم و اون صبور بودنه صبور تر از پاییز.سعید زودتر ازپاییز برگشت.وقتی نامه ی پسرعموش رو گرفته بود که به جشن دعوتش کرده بود.وقتی برگشت چشم هاش هنوز هم خورشید داشت، و من نامزدالتماس کرده بود.میگفت میریم و هیچ کس دستش بهمون نمیرسه،پریشون بود و من دل خون.مگه میشد به آقاجون نه بگم.به بی بی.آبرومون میرفت و کمر آقا جون زیر نگاه هم راسته ای ها خم میشد.ساره خواهر کوچولوی محبوب سعید بود.شب رفتنمون به ساره گفت.حال ساره به هم خورد…ارکید اومد و ساره رفت و به همین سادگی همه چیز تو بار شُک سعید و عذاب وجدان من و رفتن تنها دانای داستان مسکوت موند.همه ی عمر بی بی یادم داده بودکه مثل یه گناهکار بالفطره دنبال نشونه باشم.نشونه ی مقبول بودن و پاداش، یا خشم و عذاب.من بیمار گونه فکر میکردم باید مقصری وجود داشته باشه پس ساره نشونه و تاوان گناه منه.شب ها تا صبح گریه زاری میکردم .یه طلب بخشش دیوانه دار تا گناهکار نباشم.حتی سعید هم نتونسته بود چیزی رو عوض کنه. بهش گفته بودم که ما نجس ایم و اون خسته و دلمرده برگشته بود تا بعد از امتحاناتش بتونه باز هم باهام صحبت کنه.اما چیزی که جنون منو به پایان رسوند سعید نبود ،که ضربه ی سیاوش بود.سیاوش چند سال بعد با زجه برام اعتراف کرده بود که اون و ساره عاشق هم بودن .به پام افتاده بود تا عشقش رو ببخشم تا روحش در آرامش باشه.میگفت ساره قانع نمیشده به من خیانت کنه و راضی شده در صورتی از بهرام جدا بشه که بدون آسیب از سیاوش جدا بشم؛و من جدای همه ی آدم های این گرداب به بهرام فکر میکردم که چطور عکس ساره رو با وسواس به ارکید نشون میده تا به خاطرش بمونه…)))-بهار خانم داری منو؟حواست هست؟میگم سعید میخواد برای بهرام دعوت نامه بفرستهپلک زدم تا چشم های خیره و خشکم ارکید رو واضح ببینند.+چه عالی_آررره.میام پیش تو و سیا.آخ که من میمیرم واسه عیدهای اینجا…به طرف سیاوش برگشتم که چشم هاشو بسته بود.چای و حرفامون که ته کشید ،ارکیده به تکاپوی رفتن افتاد.ازش خواستم شام رو پیش ما بمونه ولی میدونستم اون و بهرام همیشه با هم شام میخوردند.کمکش کردم وسایلشو تا ماشینش ببره.در حالیکه صندوق رو میبست گفتاخ قربون این خاله خانمدستی برای سیاوش که از تراس به ما نگاه میکرد تکون داد و ادامه دادبهار.دکترش این بار چی گفت؟+طبق معمول همیشه.دلیلی برای این حالتش نیست.انگار خودخواسته ست-من میدونم .انقدر غر زدی به جونش که تصمیم گرفته ساکت بمونه تا وقتی داری چرت میزنی بشینه با عشق نگات کنه.یعنی خوبیا،ولی حیف که علاوه بر ویدیو،آیدیو هم داریزد زیر خنده و من به طرح خنده های ساره لبخند زدم.-نچ نچ …ببین خودتم قبول داری اعتراض نمیکنی+شامت چیه ارکید؟نیمرو؟برو دیگهفکر کنم بهرام امشبو بیاد اینجا شام بخورههمینطور که گونه امو میبوسید محکم بغلم کرد.بعد بدون مقدمه با لبخند غمگینی گفتکاش بچه داشتید بهار.کاش این اتفاق برای سیاوش نمیفتاد.اونوقت با خیال راحت به این فکر میکردم که تو خوشبخت ترین الگوی زندگیمی.قلبم یخ زد.نه ارکید.مثل من نباش مثل من احمق و ترسو و بعد کینه ای._حتی اگر تو راننده بوده باشی،اونقدر خوشگل عاشق سیاوشی که منم دلم تو رو که نه،سیاوش میخواد به خداقهقهه زد و برای سیاوش بوسه فرستاد.تو نمیدونی ارکید چون داستان سیاوش راوی نداره.عاشق؟سیاوش برای من یه عشق یا عادت نیست.حتی مثل سعید شرمندگی و یا گنگی یه خاطره ی دور نبود.اگر می بود، بعد اعتراف اون شبش ازش بیزار نمیشدم و توی جاده بعد بحثمون عاصی و بی عقل ماشین رو منحرف نمیکردم.تصمیمی که برای من شکستگی و برای سیاوش کما رو در پی داشت.سیاوش حالا فقط برای من عذاب وجدان هست.عذاب وجدان بی فکری هام._من دیگه برم.ولی مدیونی بهار که از شامتون برام نذاری.فردا با ناهارم میخورمبهش لبخند زدم و به رفتنش خیره شدم.در که بسته میشد به سمت سیاوش چرخیدم که حالا خیره به من نگاه میکرد….نوشته ارکیده ی برفی

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *