دانلود

فیلم جق وحشی تو زندان همرو میکنه جر میده خار کوسته

0 views
0%

فیلم جق وحشی تو زندان همرو میکنه جر میده خار کوسته

 

 

من تا حالا کفن ندیده ام. یعنی کلا جنازه از نزدیک ندیده ام. اما خیلی دوست دارم بدانم کفن چه بویی میدهد. احساس خوشایندی به من می گوید که می توانم زندگی واقعی را در چشمان بسته و دهن باز مانده ی جنازه ای که داخل کفن خوابیده است جست و جو کنم. دوست دارم یک بار چهره ی یک جنازه را برای آخرین بار بیرون بیاورم تا دنیا را ببیند و سپس چهره اش را با کفن بپوشانم. در اتاقم نشسته ام و سر خود را میان دو دستم گرفته ام. امشب باز بی خوابی به سراغم آمده است. خجالت میکشم از بودنم. خجالت میکشم از نفس کشیدنم. یک نوع شرم غریبی از اول زندگی ام در من وجود داشت که باعث میشد شب ها از خانه خارج بشوم. تاریکی شب شرم من را پنهان میکند. امشب هم تصمیم گرفتم بروم بیرون و قدمی بزنم. برق شهر قطع بود و سراسر شهر در تا

ریکی عمیقی فرو رفته بود. در این تاریکی میتوانستم نباشم. احساس نبودن در من شادی لرزه آوری تولید میکرد. وقتی در تاریکی راه می

روم احساس می کنم که وجود ندارم. از اتاقم خارج شدم. ظلمات محض بود. از آن نوع تاریکی ها که هر نوع نوری را ریشه کن میکند و تا اعماق پیش میبرد. اطرافم را نمیبینم اما میتوانم پیت بنزین و تل چوبی را که در گوشه ای از حیاط ریخته شده است احساس کنم. گویا سنگینی این اجسام را روی دوشم انداخته اند. اصلا نمیتوانم بفهمم که چه کسی آنها را آنجا گذاشته است. در این لحظه ناگهان در خانه مان زده شد. در آن تاریکی به زحمت توانستم در حیاط را پیدا کنم. نمیدانم چرا کمی مردد بودم از باز کردنش. بالاخره در را باز کردم و بی اختیار چند قدم عقب آمدم. ترس مبهمی وجودم را فرا گرفته بود که تا اعماق استخوانم را میلرزانید. حس کردم شخصی که در را زده است، وارد حیاط شد. او دست من را گرفت و چیزی شبیه یک قاب عکس را به من داد . من که سر جایم خشکم زده بود قاب عکس را محکم در دستم گرفتم . انگار که به من آرامش میداد. کنجکاو شدم که بدانم چه چیزی در این عکس وجود دارد اما هر چه قدر سعی می کردم نمیتوانستم بفهمم که چه چیز در این عکس انداخته شده است. سرم را بلند کردم دیدم که او رفته است.

ندینم چرا که دیدن در این تاریکی امکان پذیر نبود. صدای در را شنیدم و فهمیدم در را پشت سرش بسته است. با خودم گفتم عجب آدم مس

ئولیت پذیری. چرا که در را پشت سرش بسته بود. به شدت کنجکاو شدم که بفهمم در این عکس که یک نوع آرامش به من بخشیده بود، چه چیزی وجود دارد. به اتاقم برگشتم و به دنبال چراغ قوه ای، کبریتی بودم اما هیچ چیز از جنس روشنایی پیدا نکردم. سرتاسر تاریکی بود. در گوشه ی اتاقم نشستم و سرم را میان دو دستم گرفته بودم. ناگهان به فکرم رسید که از خانه خارج شوم ودر کوچه های این شهر تاریک به دنبال ذره ای روشنایی بگردم. از اتاقم خارج شدم و همانند نابینایان ، لمسان لمسان ، از خانه خارج شدم. سرم را به دور و اطرافم چرخاندم اما هیچ اثری از نور نبود. تاریکی مطلق. در کوچه قدم زنان به دنبال نوری بودم برای این قاب عکسم اما پیدا نکردم. یک دلهره ی عجیبی در من تولید شده بود. همانند پلنگی بودم که پس از گرسنگی شدید یک آهو شکار کرده اما وقتی چشمان آهو را مشاهده کرده است، از غذای لذیذ خود منصرف شده است. من هم شبیه همان پلنگ شده بودم. مثل اینکه کل عمرم به دنبال این قاب عکس بوده باشم اما حالا که آن را پیدا کرده بودم ، ذره ای نور برای دیدنش پیدا نمیکردم. در این افکار بودم که احساس کر

دم رو به روی یک قبرستان ایستاده ام. تنها حضور زندگی واقعی را احساس کردم و اینطور زندگی تنها میتواند در قبرستان پیدا شود. وگر نه

نمیتوانستم جایی را ببینم. درِ قبرستان من را به سمت خود فرا میخواند. وقتی واردش شدم انگار که وارد دنیای حیرت انگیزی شده باشم که پوزخند میزد به دنیای اطراف. در حالی که قاب عکس را محکم زیر بغلم نگه داشته ام شروع کردم به پیاده روی در طول قبرستان. نمیدانم چرا ولی این قبرستان به من آرامش میداد. مثل اینکه جوابی را که در قاب عکس به دنبالش بودم اکنون دارم در آن پیاده روی میکنم. از کنجکاوی ام نسبت به دانستن محتویات عکس کاسته شد. گاهی پایم به سنگ قبری گیر میکرد و زمین میخوردم. مطمئن بودم که در لحظه ی زمین خوردن، شخصی که داخل گور خوابیده بود به من میخندید چرا که توانسته بود ارتباطی با دنیای مرده ی بیرون برقرار کند. متوجه شدم که برای یک جنازه دنیای زندگان، مرده محسوب میشود. در آن تاریکی چند بارقبرستان را دور زدم گویا که با آن یکی شده ام. احساس کردم که هیچ تفاوتی میان من و این مردمان خوابیده زیر این خاک ها نیست. گاهی خود به خود میخندیدم. گاهی اخم میکردم. میدانستم که ارتباطم با این اشخاص خوابیده زیر خاک، بیشتر از دنیای واقعی ام است. تصمیم گرفتم به خانه برگردم. وقتی از در قبرستان خارج میشدم ، ناخودآگاه برگشتم و لبخندی به طرف سنگ های قبر زدم. در این لحظه یک صدای زوزه ی دردناکی شنیدم که گویا از گلوی یک موجود بدبخت خارج شده بود. پس از گشت و گذار در آن مکان دوست داشتنی از آنجا بیرون آمدم و به طرف خانه حرکت کردم. نفهمیدم چه چیزی در قاب عکس وجود داشت اما کمی از کنجکاویم کاسته شده بود. نمیدانم چطور توانستم راه خانه را پیدا کنم. انگار که نیروی سرشاری از طرف این قاب عکس به من الهام میشد که باعث میشد راه را گم نکنم. به اتاقم برگشتم و روی تخت دراز کشیدم و قاب عکس را روی سینه ام گذاشتم و آن را محکم در دستم گرفتم که مبادا گم نشود. مبادا صبح بیدار شوم و اثری از این قاب عکس نباشد. مبادا غیب شود. محکم گرفته بودمش. از این کار لذت عجیبی را میبردم. مثل اینکه این جسم، تسکین

دهنده ی تمام درد ها و تنهایی هایم بود. میتوانستم با او صحبت کنم. این قاب عکس را چند بار بوسیدم و با دستانم نوازشش میکردم. تما

م زوایای پنهانش را با انگشتانم لمس میکردم و در ذهنم تصویری ماورایی از این شی عجیب ساخته بودم. این کار ها به اراده ی خودم نبود. در این لحظه من تنها میتوانم در کنار این قاب عکس به آرامش برسم. کم کم چشمانم گرم شد و به خواب ضعیفی فرو رفتم. نه خواب بودم و نه بیدار. اتفاقات اطرافم را درک میکردم اما توانایی هیچ حرکتی را نداشتم.

احساس خفگی می کنم . نمی توانم سرم را تکان بدم . مثل اینکه فلج شده ام. بدم را احساس می کنم اما نمی توانم حرکت بدم . گویا فلج شده ام. بوی بدی را می شنوم . مثل بوی تعفن یک جوی ساکن . جویی که توهم اقیانوس بودن را یدک می کشد و در عمق ذهنش می داند که مریض است اما هنوز امیدوار است! همین امید است که او را زنده نگه داشته است اما هنوز پتکی که بتواند بر سر این جویِ بی پدر زده شود و با صدایی رسا به او گوشزد کند که بیدار شو ! تو در توهم هستی! اقیانوسی وجود ندارد! ساخته نشده است . سنگینی جسمی شبیه قاب عکس را روی سینه ام احساس می کنم. اصلا نمیتوانم بفهمم این جسم از کجا آمده است. صدای وهم آلود گوش خراشی را می شنوم گوش های خود را تیز تر می کنم تا شاید بتوانم شباهتی را در حافظه ام با آن صدا ایجاد کنم . احساس می کنم دیگران هم آن صدای لاغر اندام را می شنوند . برای من این صدا ، سراسر پست و موهوم به نظر می رسد . برای دیگران این صدا سراسر لذت است . لذتی وصف ناشدنی . و چه قدر خوب است که از خنده های زجر آور دیگران لذت نبرن..
گویا نیرویی از این جسم سنگینی که روی سینه ام گذاشته اند به من منتقل میشود و من میتوانم خزعبلاتی را که از اول زندگیم به من هدیه داده اند ببینم. خاطرات و سرکوب هایی را میبینم که چنان این فضا را موهوم ، پست و بی عاطفه و تهی از لذ

ت ترسیم کرده است که تنها دیوانگی مطلق از یکنواختی آن می کاهد. من از وقتی بچه بودم این فضا را می دیدم . می دیدم که این ج

ماعت ریاکار در حالی لبخند تمسخر آمیزی بر لب دارند رو به روی من می ایستند و قطعیت را با ذهن بیچاره شان تولید می کنند . عقاید احمقانه ای که تنها برای ارضای نفس و تسلط بر دیگری ایجاد کرده اند تا بعد از آن هر چه قدر که می خواهند با چماق بر سرم بکوبند و بعد از آن به طرز حقیرانه ای شاهد گریه هایم باشند. من از همان اول می دیدم که این جماعت از تهی بودن می ترسند. حال منی که سراسر زندگی ام پر شده ام از کینه و انتقام، پر شده ام از حس طغیان. این فضا از همیشه برایم پر رنگ تر جلوه می کند. بیدارم اما فلجم.

من در این فضا گیر افتاده ام . جسم فیزیکی ام گویا فلج شده است و من تنها می توانم سر چشمه های ذهنم را به دور دست ها بفرستم. روز اول دانشگاه را به یاد می آورم. من تا حالا دانشگاه نرفته ام اما نمی دانم این تصاویر و خاطرات در کدام پرتگاه ذهنم پنهان شده بودند که حالا به وسیله ی این قاب عکس می جوشیدند و جلوی چشمم می آمدند. خاطرات گمشده ای که از دیدن آن ها زجر میکشیدم. همانطور که از دیدن آن دختر در روز اول دانشگاه زجر کشیدم. طناب داری را دور گلویم حس می کنم در عین حال به این فکر می کنم که طنابش چه قدر زبر است! به زبری چادر همان دختری که در روز اول دانشگاه دیدم. دختری که زبری حرکاتش الهام گرفته از زبری اخمی بود که حتی لحظه ای از چهره ی او محو نمی شد . هر روز اورا می دیدم و هر روز برایم دست نیافتنی تر به نظر می رسید . هر روز تعقیبش می کردم . تمام حرکاتش را زیر نظر می گیرفتم . طوری خشن و جدی رفتار می کرد که هیچ احد الناسی جرئت نزدیک شدن به او را نداشت . آیا او همانند این جماعت وانمود نمیکرد؟ آیا تمام رفتار او مجموعه ای از تقلید های افسارگسیخته ای نیست که برای جلب توجه خود را بی احساس نشان میدهد؟ آیا او مجبور است که اینقدر وانمود کند و مراقب باشد ؟ گویا که چیز خیلی مهمی را در زیر چادر خود پنهان کرده است. همان چادری که از دیدنش خفه میشدم. نه اینطور نبود . مطمئن بودم که او با بقیه تفاوت دارد. یک نوع اراده ی خودخواسته و اراده ی قلبی در وجودش نهفته بود. شاید هم در وجودش نهادینه کرده بودند و او مجبور بود که مراقب باشد. با چشمان بی اعتنایش نگاه می کرد و در عین حال نگاه نمیکرد. میخندید و نمی خندید. صحبت میکرد و صحبت نمیکرد. گویا غریبه ای در میان جمع بود. هر روز با خشونت منحصر به فردی که داشت وارد دانشگاه میشد و با هر قدمی که بر میداشت لرزه ای خوشایند بر تمام بدنم می انداخت. لرزه ای که تا عمق استخوانم را میلرزانید. او همانند این جماعت نبود. تنها چیزی که در او آزار دهنده بود همین چادر زبر و خشنش بود که مانند وصله ای ناجور به او تحمیل شده بود. اگر روزی می توانستم او را بدون چادر ببینم دیگر آرزوی دیگری نداشتم و من می توانم در آن لحظه بمیرم. هر روز وارد دانشگاه میشدم و هر روز بیشتر پیر میشدم. لِه میشدم زیر پای خنده های بی اعتنای این جماعت. زجر میکشیدم از وانمود کردن هایشان. انگار که این جماعت را شخصی زیر ذره بین گرفته است و حالا این جماعت به طرز موزیانه ای سعی میکنند از زیر ذره بین خارج شوند. سعی و تلاشی که من از آن متنفر بودم اما برای آنها افتخار بود. همه ی این تصاویر و خاطرات مبهم یک به یک از قاب عکس میجوشیدند و جلوی چشمم می آمدند

Date: November 28, 2019

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *