دانلود

فیلم سوپر ایرانی رو تخت مثله سگ میکونه

0 views
0%

فیلم سوپر ایرانی رو تخت مثله سگ میکونه

 

 

ترجمه شده از متن دختر فرانسوی (موضوع: لز)

اون سال جولای فوق العاده بود. تمام پیش بینی های هواشناسی برای داشتن آسمانی صاف و آفتابی درست از آب در اومد وقتی به هتلم در ماربلا رسیدم. اتاق منظره دریا داشت و اثاثیه زیبای هتل با این منظره تصویری ساخته بود که فقط تو آگهی های تبلیغاتی می تونستی ببینی. دو هفته زیر نور خورشید اسپانیا دقیقا چیزی بود که بعد از هفته ها گشتن دور اروپا بهش نیاز داشتم: یه پایان خوب برای سفرم قبل از اینکه به سیاتل برگردم.
اوج شلوغی تعطیلات بود. کلوب ها پر از افراد جوون و جذاب تو سن و سال من بود. شاید من درون گراتر از این بودم که یه دوستی بلند مدت داشته باشم. یه بار هم که یه مرد جوون سعی داشت نظرم رو جلب کنه، یه خانم با لباس کوتاه زودتر از من دست به کار شد.
تو تنهایی های خودم بیشتر و بیشتر نقاشی می کشیدم. نوت پدم همیشه همراهم بود و هر وقت یه منظره نفس گیر می دیدم، سعی می کردم بکشم وساعتها طرح می زدم. بعضی وقتا حتی بدون اینکه متوجه بشن مردم رو می کشیدم.
یه بعد از ظهر بعد از کمی پیاده روی نزدیک بنالمادنا به اتاقم برگشتم. علیرغم اینکه آروم قدم زده بودم ولی بالا رفتن تو گرما خسته ام کرده بود و احساس می کردم به خاطر غباری که کوهها رو پوشونده بود عرق کرده و کثیفم. یه دوش طولانی با آب سرد گرفتم. آب خنک روی پوست برنزه شدم می ریخت. کرم ضد آفتابم داشت تموم می شد. به ذهنم سپردم یکی بگیرم.
با حوله به سمت یخچال رفتم و یه قوطی ماهو برداشتم. آبجوی سرد سرحالم آورد هر چند مزه اش ملایم تر از چیزی بود که من معمولا می خوردم. در بالکن رو باز کردم و هوای نمکی که از دریا می اومد رو به ریه هام فرستادم. می تونستم ساحل شلوغ رو با صندلی ها و چترهای آفتابگیر ببینم.
همون موقع از بین هوای پاکی که از سمت اقیانوس می اومد بوی ملایم سیگار به مشامم خورد. شروع کردم اطراف رو دید زدن تا منشا اون بو رو پیدا کنم و خیلی زود نگاهم به بالکن کناری افتاد. تو چند روز گذشته به همسایه ها دقت نکرده بود به خاطر همین از دیدن بدن لخت یه دختر جوون زیبا که رو نیمکت دراز کشیده بود تعجب کردم.
تو عمرم همچین بدن زیبایی ندیده بودم. هیکلش به طور رشک برانگیزی کوچیک بود، پوستش از ساعتها زیر آفتاب موندن تماما برنزه شده بود، گونه و اطراف بینی اش خالهای بامزه ای داشت. موهای بلند و کتانی رنگش رو بالا بسته بود. سینه هاش کاملا پر بود، خیلی بزرگ نبود و به هیکل ریزه اش می اومد. سر سینه هاش سایه قهوه ای دوست داشتنی داشت، رنگ شیر قهوه. ساق هاش به طرز شگفت انگیزی بلند بود، پوست صاف و بدون مو به نظر محکم و سفت بود، همانطور که مرغزار بین پاهاش. تو یه دستش سیگار بود، کلاسیک مثل اودری هپبورن.
به نظرم متوجه من نشده بود اما از اینکه به بدنش زل زده بودم احساس گناه می کردم. باید چیزی می گفتم؟ شاید منو دیده بود که بدنش رو تحسین می کردم. چرا چیزی نگفته بود؟
اما اون دختر فقط پک دیگه ای به سیگارش زد، به آرومی دودش رو از ریه خارج می کرد، سینه اش از سمی که از بین لبهای صورتی رنگ پریده اش فرار می کرد، خالی شد.
به آرومی با گونه های سرخ شده برگشتم. فکر کردم اگه اون متوجه نگاه احمقانه من نشده، شاید باید دهنم رو بسته نگه دارم. بعدش هم تقصیر من نبود که اون لخت تو دید من دراز کشیده بود. با تلاش زیاد سعی کردم نگاهم رو بدم به اقیانوس، به صدای امواج گوش کنم، اما تصویر بدن بی نقصش در ذهنم نقش بسته بود.
به خودم گفتم این فقط تحسین یه بدن زیبا بود. به عنوان یک هنرمند باید به آناتومی بی نقص بدن انسان احترام می گذاشتم، چه زن و چه مرد. تو ذهنم اون رو مثل تصویر در هم و برهم سیلوت پیکاسو می دیدم: با همه زیبایی جوونی اما بی گناه. اما می تونستم حفره ی درونم رو احساس کنم، استدلالم رو زیر سوال می برد، می پرسید اگه اینطوره پس چرا اینقدر مشتاقم که بدنش رو لمس کنم.
وقتی به اینجای ذهنم رسیدم می تونستم خیسی بین پاهام رو حس کنم. قلوپ دیگری از آبجو خوردم.
– هی سلام
تقریبا از روی صندلی ام پریدم وقتی اون صدای رسای زنانه رو شنیدم. با پریدنم، همسایه زیبا روی من که حالا به لبه بالکن تکیه داده بود گرم خندید، سینه هاش هنوز هم کاملا لخت بود و به سنگ لخت بالکن فشرده می شد.
– ببخشید، نمی خواستم بترسونمت.
لباش به لبخند زیبایی آراسته شد. عینک آفتابی اش رو بالا داده بود، حالا چشم های بادومی شکل مهربونش معلوم بود. نی نی چشمانش به رنگ شکلات بود.
اون گفت: حالتون چطوره؟ من کلوئی هستم. به نظر همسایه ایم.
صداش کمی لهجه دار بود. با وجودی که داشتم غش می کردم، باهاش به گرمی احوال پرسی کردم.
– من ونسام. از دیدنت خوشحالم.
خیلی تلاش کردم صدام طبیعی باشه. اگه ازم می پرسید چرا یه دقیقه پیش بهم زل زده بودی چه جوابی داشتم بدم؟ شاید متوجه شده بود. اما تو صورت کلوئی هیچ شیطنتی وجود نداشت. اون طوری که اون دندونای سفیدش رو به من نشون می داد، تقریبا مثل لاس زدن بود.
– مدت زیادیه که اینجایی؟ نفهمیده بودم که این آپارتمان رو گرفتن.
– اوه، از پنجشنبه اینجام.
با صدایی که سعی می کردم عاری از احساس گناه باشه بهش جواب دادم، سعی ام رو می کردم به سینه هاش نگاه نکنم. چطور می تونست انقدر آروم اونجا بایسته وقتی مثل زمانی که از مادر متولد می شد لخت بود؟
– اینقدر طولانی؟ چقدر جالب که تا حالا همدیگر رو ندیده بودیم. اما من همین دوشنبه رسیدم. چقدر دیگه می مونی؟
همونطور که حوله رو دور سینه ام سفت می کردم جواب دادم: یه هفته و نیم. ۲۱ ام پرواز برگشتمه.
– کجا؟
– سیاتل، آمریکایی ام.
با نیشخند گفت: همونطور که فکر می کردم. بعد صداش رو کمی پایین آورد: گوش کن، می شه یه آبجو بهم قرض بدی. یادم رفت بگیرم و دارم می میرم که یه دونه بخورم.
“اوه” با این حرفش خیالم راحت شد که چشمش دنبال آبجوم بود و نقشه ای برای انتقام نکشیده، یه کم آروم شدم، حتی بهش لبخند هم زدم: حتما، یه دقیقه
برگشتم به سمت یخچال. وقتی با یه قوطی دیگه برگشتم، منو به لبخند زیبایی مهمون کرد که تا به حال ندیده بودم.
– مرسی، خیلی لطف کردی
ادا و اطوارش کاملا برام جدید بود. دستاش رو بیشتر از اسپانیایی ها تکون می داد و صداش کاملا یکنواخت بود. لهجه ی آرومش محسور کننده بود؛ طور تنبلانه ای که “ر” هاش رو می کشید وسوسه کننده بود و جالب این بود که خودش هم از این وسوسه اطلاع داشت و باعث می شد به خودش بباله.
با تلاشی که می کردم تا ذهنم رو از بدنش منحرف کنم پرسیدم: تنهایی؟
آه کشید: قرار بود با دوستم بیام سفر اما دختره نتونست بیاد. به خاطر همین تنها اومدم، تو چی؟
تو صداش کمی ناراحتی بود که سعی می کرد نشون نده. بلافاصله دلم برای این دختر زیبا سوخت که درست مثل خودم تنها بود.
– منم تنهام. یه کم دور قاره می گشتم.
با چشمای مشتاق پرسید: فرانسه رفتی؟
– آره، یه چند روزی پاریس بودم. فرانسوی هستی؟
– آره، اهل لیل ام. تو شمال فرانسه. تا حالا اسمش رو شنیدی؟
– نمی تونم بگم که ….
کلوئی به نظر خیلی اجتماعی می اومد، سعی داشت خودش رو مشتاق نشون بوده و درباره سفر و خودم سوال بپرسه. بهم گفت که آپارتمانش مال مادر بزرگشه به خاطر همین اغلب تابستونا میاد اینجا. به نظر اطراف رو خوب می شناخت به خاطر همین درباره جاذبه های محلی ازش پرسیدم.
– یه کلوب بی نظیر تو پورتو بانوس هست. همیشه پر از آدمای محلیه و توریست های کمی می رن اونجا. شاید یه وقتی بردمت.
قلبم کمی تکون خورد. پیشنهاد کلوئی فقط یه پیشنهاد معمولی بود اما نمی تونستم به این فکر نکنم که مثل یه قراره.
با اشتیاق کمی تو صدام جواب دادم: حتما، به نظر عالی میاد.
با لبخند نرمی پرسید: امروز بعد از ظهر آزادی؟ معلوم بود اهل گفت و گوهای کوتاه نیست.
– اوووم، آره، امشب خوبه
– عالیه!
یه کم دیگه حرف زدیم بعد من رفتم یه چرت بزنم و اون هم به حموم آفتابش برگشت. در واقع احساس می کردم به خاطر عرق ریختن و خیسی لای پاهام بهتره دوباره دوش بگیرم. با این حال یه ساعتی خوابیدم قبل از اینکه زنگ ساعت منو برای یه “قرار آتشین” بیدار کنه.
به خاطر اینکه سبک سفر می کردم خیلی سر اینکه چی بپوشم معطل نشدم، یه پیراهن سفید ابریشمی که دیروز خریده بودم. جنسش خنک بود و خوشحال بودم که انحناهای بدنم رو به خوبی پوشانده بود.
موهای فرفری ام رو باز کردم و قبل از اینکه زنگ در رو بزنن کمی آرایش کردم. همانطور که انتظار داشتم کلوئی بود، با یک پیراهن تنگ به رنگ قرمز روشن که به رژ لبش می اومد، موهای بلوندش رو یه طرفه روی شانه ریخته بود. لازم نیست بگم نفسم از دیدنش بند اومد.
با هیجان گفت: سلام، برای مهمونی حاضری؟
یه تاکسی گرفتیم برای منطقه میلیاردر نشین کوستا دل سول، پورتو بانوس. تو بندرگاه قدم زدیم و راجع به علایقمون صحبت می کردیم و به قایقهای زیبا نگاه می کردیم. فهمیدم که کلوئی دانشجوی زبانه و شوخی می کرد که به خاطر همین انقدر زبانش خوبه.
رهگذرای زیادی به ما نگاه می کردن، یا بهتره بگم به کلوئی نگاه می کردن. خودم هم نمی تونستم چشم ازش بردارم، از قدم زدن و ژست آروم و سکسی و با اعتماد به نفسش. با کفشهای پاشنه بلندش که راه رفتنش رو بی نظیر کرده بود، یه کم از من بلند تر بود: مثل گربه قدم بر می داشت.
وقتی داشت با مهربونی با من حرف می زد رفتارش کمی اداری تر از وقتی بود که اول دیدمش. داشت به داستانهای من از سفرم گوش می داد لبخندش ملایم بود، مثل مونا لیزا. رفتارش شاهانه بود.
– پس هنرمندی؟ نقاشی می کشی یا طراحی؟
– طراحی رو ترجیح می دم اما از نظر حرفه ای طراح گرافیستم. اکثر کارهام رو با کامپیوتر انجام می دم.
با چشمای گرم قهوه ای رنگش بهم نگاه کرد و با التماس گفت: اوه، می تونی کارهاتو نشونم بدی؟
قول دادم: یه وقتی این کارو می کنم.
کلوئی ما رو برد به یه کلوب مد روز بزرگ. با تعجب دیدم که مستقیم رفت طرف در ورودی. با دربون صحبت کرد و اون بدون کلمه ای اجازه داد داخل بشیم.
داخل کلوب خیلی بزرگ بود. دیوارها از پانل های چوبی تیره پوشیده شده بود و نور قرمز بالا به اونها می تابید. چند درخت بزرگ دور و اطراف کاشته شده بود. آسمون شب کوستا دل سول کاملا پر از ستاره بود که از بین سقف شیشه ای تالار می درخشیدند.
برای اینکه حس راحت تری داشته باشیم هر دو شراب پر از کفی سفارش دادیم. قبل از اینکه بفهمم چی به چیه من و کلوئی وسط سالن رقص بودیم و با موزیک الکترونیکی که پخش می شد بدنهامون رو تکون می دادیم.
رقصیدنش معرکه بود، نه خیلی وحشی و نه مثل من آروم. رقصیدن جذاب ترش کرده بود، اغواگر مثل سالومه{۱}. در دنیا سری نبود که در سینی نقره ای بهش تقدیم نشه.
من بیچاره سعی می کردم حرکاتش رو تقلید کنم وقتی حتی نمی تونستم نصف اون اغواکننده باشم، ولی بالاخره تو اون محیط خلسه آور به حدی خوش بودم که دیگه اختیار بدنم دست خودم نبود. خودم رو تو موزیک غرق کردم و تصویری بهشتی از کلوئی در حال رقص و صورت قلب مانندش نزدیک به خودم داشتم.
اون شب خیلی نوشیدم و چیز زیادی رو به خاطر ندارم. بعدها کلوئی اعتراف کرد که اون هم چیز زیادی یادش نمی اومد و خیلی خوش شانس بودیم که تونستیم تاکسی بگیریم و سالم برسیم پایین شهر.
وقتی بالاخره به اتاق موقت و راحت خودم رسیدم روی تخت بیهوش شدم و درباره شب رویایی مون تو کلوب خواب دیدم. توی خواب دستام دور کمرش بود و اونو به سمت خودم می کشیدم طوری که بدنهامون به هم می خورد. رویام خیلی واقعی بود، سینه های فوق العادش به سینه های من چسبیده بود. چشمهای زیباش به سمت من بود و باعث شد تمام تردیدها رو کنار بزنم و بالاخره لبهام رو به لبهاش فشار بدم.
وقتی از خواب بیدار شدم، بین پاهام کاملا خیس بود. تو خواب به ارگاسم رسیده بودم؟ خورشید خیلی وقت بود بالا اومده بود و واقعا از استراحتی که داشتم راضی بودم.
تا آخرای اون روز کلوئی رو ندیدم. فکر کنم از من خسته تر بود و خوابیده بود، فکر کردم بهتره بزارم بخوابه و مزاحمش نشم. به جاش رفتم ساحل. با شنا و طراحی سعی کردم ذهنم رو از شب قبل خالی کنم. اما هر قدر سعی می کردم خودم رو غرق در کار کنم، مدادم شروع به طراحی شکل آشنای بدن کلوئی کرد، سایه زدن منحنی ظریف لبخندش. بی اختیار شروع به طراحی چند پرتره دیگه کردم اما کلوئی به ذهنم چسبیده بود. بعد از مدتی از ساحل برگشتم، ۵ تا طرح زده بودم، هیچ کدام به زیبایی اون نبود.

{۱} زنی اغواگر که با رقصیدن جلوی پادشاه، به عنوان پاداش سر یحیی تعمید دهنده رو خواست.

Date: آگوست 4, 2019

6 thoughts on “فیلم سوپر ایرانی رو تخت مثله سگ میکونه

  1. ماساژ درمانی
    ماساژ هندی
    ماساژ سوئدی
    ماساژ تایلندی
    فرم دهی سینه
    فرم دهی باسن
    لاغری شکم
    همراه باسکس
    رومانتیک
    خشن
    و ترکیبی …..
    ……….آیدی تلگرام
    …….@amirw1399

  2. ماساژ تایلندی
    ماساژ سوئدی
    ماساژ هندی
    لاغری شکم و پهلوها
    فرم دهی سینه و باسن
    ماساژ سکسی و ارگاسم کردن با ماساژ
    همراه باسکس
    ترکیبی
    خشن
    رومانتیک ا
    …….
    آیدی تلگرام ….
    ………
    @amirw1399

  3. ماساژ حرفیه ای
    ماساژ سوئدی تایلندی ریلکسیشن
    فرم دهی سینه باسن
    لاغری شکم پهلو
    ارگاسم با ماساژ
    همراه باسکس
    رومانتیک
    خشن
    ترکیبی
    ……
    آیدی تلگرام
    …….
    @amirw1399

  4. ماساژ تایلندی .سوئدی .هندی
    لاغری شکم و پهلوها
    فرم دهی سینه و باسن
    ماساژ سکسی و ارگاسم کردن با ماساژ
    همراه باسکس
    ترکیبی
    خشن
    رومانتیک ا
    …….
    آیدی تلگرام ….
    ………
    @amirw1399

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *