دانلود

فیلم سوپر ایرانی کوس توپول رو اینجوری میگاین

0 views
0%

فیلم سوپر ایرانی کوس توپول رو اینجوری میگاین

 

 

تا خونه پرواز کردم. مدام به راننده می گفتم سریع تر بره. می خواستم خودم رو به بهروز برسونم. می خواستم بهش بگم که عاشقشم.
نمی دونم چه جوری کلید انداختم و در خونه رو باز کردم. نمی دونم چه طوری خودم رو به پشت در واحد رسوندم. یه نفس عمیق کشیدم و با کلید در رو باز کردم. همونجا بود. روی مبل کنار کتابخونه. با همون جلیقه ی خاکستری رنگ. با همون پاهای بلند که حالا روی هم انداخته بود. سر سفید باشکوهش رو تکیه داده بود به مبل. آروم رفتم کنارش و صداش کردم. همونطور با چشمای بسته گفت: اومدی آروم جونم!
کیفم رو انداختم و روی زمین کنار پاش نشستم. چشماش رو باز کرد و بهم نگاه کرد. دولا شد و روی موهام رو بوسید. بعد گفت: عزیزم امروز خیلی خسته ام، می شه خودت شام رو درست کنی؟ یا اصلا از بیرون سفارش بده. من می رم اتاقم.
بلند شد و رفت سمت اتاقش. چرا خسته بود؟ چرا اینقدر نگاهش خسته بود؟
دست به کار شدم. با اینکه خودم فسنجون دوست نداشتم براش پختم. یه سالاد خیلی توپ درست کردم. میز رو چیدم. شمع گذاشتم. برگشتم دسته گل مریم رو گذاشتم روی میز ناهار خوری. تو فاصله آماده شدن غذا دوش گرفتم. موهامو سشوار کشیدم، یه پیراهن شب بلند ارغوانی، بدون آستین پوشیدم. یاقوتی که از آفریقا برام خریده بود به گردنم انداختم. موهامو باز گذاشتم. بعد دوباره برگشتم یه سنجاق آوردم و یه غنچه مریم برداشتم و به موهام سنجاق کردم. به گردنم و مچم عطر زدم. غذا رو روی میز گذاشتم و رفتم سمت اتاقش.
در زدم. جواب نداد. دوباره در زدم.
– جانم
در رو باز کردم. روی تخت بزرگ دو نفره که بعد از ازدواجمون خریده بود دراز کشیده بود. بازوش رو روی چشماش گذاشته بود.
– آقایی، شام حاضره
بدون اینکه چشم باز کنه گفت: قربون دستت برم ولی گرسنه نیستم. خودت بخور عزیزم.
رفتم و کنارش روی تخت نشستم.
– نمی شه، فسنجون پختم. باید بیای بخوری
دستاش رو برداشت و خواست حرفی بزنه که منو دید. چشماش می درخشید. حقش بود. همیشه تو خونه شلخته می گشتم. یعنی هر طور دوست داشتم می پوشیدم. هیچ وقت خودم رو براش خوشگل نکرده بودم. با اینحال همیشه از خودم، از ظاهرم، از قیافم تعریف می کرد. چقدر بی انصاف بودم!
بلند شد نشست: خانمی، قراره جایی بری؟
– بله، اگه شما بلند شید یه جایی هم می ریم
– کجا؟
– سر سفره، شام سرد شد
دستش رو بلند کرد و روی موهام رو ناز کرد. از بالا تا پایین. بعد نوک موهام رو گرفت و بوسید.
– اصلا میل ندارم خوشگلم
– یعنی من با این تیپ و قیافه تنها بشینم سر سفره؟
خندید: تو همیشه خوش تیپ و خوشگلی
– ولی هیچ وقت تنها سر سفره ننشستم، بعد ازدواج البت
– الانم نمی شینی
بلند شد. دستش رو گرفتم تو دو تا دستم. نگاهش روی صورتم بود. بردمش سر میز و رفتم آب بیارم. با نگاش دنبالم می کرد. کبریت آوردم و شمع ها رو روشن کردم. لبخند غمگینی روی صورتش بود.
تو سکوت غذا خوردیم. هر وقت نگام بالا می اومد می دیدم که بهم خیره شده.
– خیلی بهت میاد (اشارش به گردنبند بود)
– آره خیلی خوشگله، خنگ بودم که تا حالا ازش استفاده نکردم.
– لیاقتت خیلی بیشتره خانمی
چرا غمگین بود؟ چرا امشب که می خواستم زندگی جدیدی رو شروع کنم مثل هر شب نبود؟
کمکم کرد میز رو جمع کنم. خواستم ظرفا رو بشورم که نذاشت. دستم رو گرفت و برد روی کاناپه.
– می خوام باهات حرف بزنم.
مشتاق برگشتم طرفش.
– ولی وقتی این طوری نگام می کنی نمی تونم
خندیدم. دستاش رو گرفتم و کف دستش رو بوسیدم.
– امشب خوشحالم، لطفا یه چیز خوب بگو
– معلومه که خوشحالی، همیشه باش.
باز هم دستش رو محکم فشار دادم.
– می خواستم راجع به خودمون بگم. ولی حالا که انقدر خوشحالی می زارم برای یه وقت دیگه.
– مگه قرار بود ناراحت بشم از حرفات؟
دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم: نه عزیزترینم، اصلا امشب فقط می خوام نگات کنم، بس که زیبا شدی.
بلند شدم. جلوش شروع کردم چرخ زدن.
– دلم می خواد برقصم
– برقص، بخند، خوشحال باش، دنیا مال توئه پرنسس
می چرخیدم. موهام دورم می چرخید. پیراهن بلندم دور پاهام می پیچید و باز می شد. وقتی با سرگیجه ایستادم بلند شد و اومد طرفم. خاص نگاهم می کرد. دستش رو گذاشت دو طرف کمرم، بعد آروم منو تو بغلش جا داد.
– خانمم
– جانم آقایی
– جدا شدن از تو مرد می خواد، کو مرد تو این وانفسای نامردی؟
آروم خودم رو از تو بغلش کشیدم بیرون. گونه اش رو بوسیدم. سرم رو گذاشتم روی سینه اش: چرا جدایی؟ وقتی هنوز وصلی نبوده
آه کشید: دست از طلب ندارم تا کام من برآید، یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید.
دیگه جای درنگ نبود. دستم رو بردم لای موهام و غنچه مریم رو از تو موهام درآوردم، دستش رو گرفتم و غنچه رو گذاشتم توی دستاش: امیدوارم هنوز انقدر بو داشته باشه که بالشتت رو خوشبو کنه.
خیره بود به مریم توی دستش. نگاش رو آروم بالا آورد تا به نگام رسید. تو نگاهش خیلی چیزا بود، خوشحالی، غم، شوک، شعف.
– نمی خوای عروست رو ببوسی؟
به آرومی گل رو گذاشت پشت گوشم، دولا شد گونه ام رو بوسید و گفت: شب بخیر
و رفت. مات شده بودم. چرا؟ یعنی نفهمید حرفم رو؟ رفتم به سمت اتاقش. این بار در نزدم. کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه می کرد. رفتم کنارش.
– بهروز …
چشماش رو بست: برو بخواب خانمی، امشب خیلی خسته شدی.
– بهروز … من … من امشب … یعنی اون گل مریم …
– می دونم نازنینم، می دونم معنی اش چی بود.
– پس چرا …
– برای اینکه اشتباه می کردم، خودخواه بودم. از اول هم به خاطر خودخواهی نباید تو رو وارد این زندگی می کردم، اگه دوستت داشتم باید بدون چشمداشت کمکت می کردم به اون چه که لیاقتت بود برسی، نه اینکه زندگیت رو با یه پیرمرد حروم کنی
با دست برش گردوندنم طرف خودم: یعنی چی این حرفها اونم بعد یه سال؟ اونم وقتی دلم خواستت؟
– نازنین، هنوز جوونی، سالهای زیادی داری پیش روت. با من زندگی ات حروم می شه.
– بهروز … چی داری می گی؟
– دارم می گم دیگه آزادی.
– نمی فهمم
دستام رو گرفت. به پشتش بوسه زد. به کف دستام بوسه زد. سرم رو گرفت و روی پیشونی ام رو بوسید. رو نوک انگشتام بلند شدم و لبم رو گذاشتم روی لبش. شوکه شد. کاری نمی کرد. دستاش دو طرف صورتم مونده بود. دوباره بوسیدمش، اینبار عمیق تر. دوباره و دوباره، تا وقتی دستاش پایین اومد، دور کمرم رو گرفت و منو به طرف خودش کشید. شروع کرد بوسیدن من، هر بار محکم تر و عمیق تر. دستام رو دور گردنش حلقه کردم و خودم رو بالا کشیدم. اسمش رو نالیدم. سرش رو عقب برد و بهم نگاه کرد. بعد ازم جدا شد.
– نه نمی تونم
نذاشتم بره. سرم رو چسبوندم به سینه اش و دستم رو دورش حلقه کردم: چرا نه؟ دوستت دارم، بهت نیاز دارم. منو از خودت نرون.
محکم بغلم کرد: مگه می تونم؟ مگه می تونم آرووم جونم؟ نیازم بهت مثل آبه برای ماهی. ولی نخواه اینو از من. نمی خوام یه روز پشیمون بشی، الان احساساتی شدی، بهتره فردا راجع بهش حرف بزنیم.
– معلومه که احساساتی شدم، دلم می خواد با همسرم باشه، مگه نگفتی عاشقی می کنی برام؟ حالا ازت می خوام …
لباشو محکم فشار داد به لبام. آروم آروم منو برد سمت تخت و با هم نشستیم روی تخت. نگاشو آورد بالا، با انگشت موهامو برد پشت گوشم و صورتم رو با شصت نوازش کرد. صورتم رو تکیه دادم به دستش. اسمم رو صدا کرد.
– جانم
– تا همین امروز تموم آرزوم با تو یکی شدن بود. اینکه بتونم کاری کنم شبات این همه خالی نباشه از زندگی با یه پیرمرد … (خواستم چیزی بگم که انگشت گذاشت رو لبم) بزار حرف بزنم. می دونستم برات سخته. گفتم براش عاشقی می کنم، اونقدر محبت می کنم تا منو ببینی … نه چیزی نگو، می دونم نازنینم، می دونم که تو هم به شیوه خودت منو دوست داری، جوونی و دلم می خواست باهات جوونی کنم. ولی امشب فهمیدم که نمی تونم. امشب فهمیدم هر کاری هم بکنم دیگه نمی تونم این چهل سال رو برگردونم. تو خوبی، مهربونی، لیاقتت یه جوونه که عشق بریزه به پات، شبات رو رنگی کنه.
– من تو رو می خوام
بوسید منو: نه دختر وحشی چشم من، تو به من فقط عادت کردی.
غم داشت نگاش، باید بهش ثابت می کردم واقعا خودش رو می خوام.
بلند شدم روبروش ایستادم. دست انداختم پشت لباس و زیپش رو تا پایین کشیدم. خواستم از سرشونه لباس رو درآرم که بلند شد و دست گذاشت رو شونه های لباس.
– نه
– می خوام بهت ثابت کنم که خودت رو می خوام
– نه
– بهروز ….
دستاش مشت شد روی شونه هام، بعد دو طرف صورتم رو گرفت و بالا آورد، تو چشام زل زد و گفت: من امروز دیدمت.
خون تو تنم منجمد شد.
– دلم برات تنگ شده بود، زودتر اومدم دفتر. دیدمت که با ماشین می رفتی، گفتم بیام دنبالت تا موقع برگشت با هم بیایم. موبایلت نمی گرفت. زنگ زدم دفتر، منشی گفت برای جلسه رفتی. همونجا بودم، تو لابی هتل. نمی دونم چرا جلو نیومدم. نگران بودم و حق داشتم. تو هم حق داری عزیزم. بازخواستت نمی کنم. دیدمش. دیدمتون. نگاهت بهش رو دیدم، نگاه اونو هم دیدم. فهمیدم کیه.
پاهام می لرزید. همه تنم می لرزید. نشستم روی تخت. یقه لباس افتاده بود کنار. آروم کنارم نشست، لباس رو داد بالا، دستش رو برد عقب و زیپ لباس رو بالا کشید. نگام نمی کرد که چه ملتمسانه بهش خیره شدم.
– ازم متنفری؟
بهم نگاه کرد: نه عزیزم، چرا باید باشم؟ حقته، احساست رو بهش می دونم. شاید اگه یه روز گلی هم روبروی من ظاهر می شد همین حس بهم دست می داد
با چشمای اشکی گفتم: گلی زنت نیست، من زنتم، از گلی برام حرف نزن دیگه.
– چشم خانمی
– به خدا، باور کن …
– نمی خواد قسم بخوری خانم، من باورت دارم
– نه بزار حرف بزنم. بهم زنگ زد. بهش گفتم ازدواج کردم ولی باور نکرد. می خواست حضوری همو ببینیم. گفتم می رم تموم حرفا رو بهش می گم و خلاص. باور کن اتفاقی نیفتاد
– می دونم خانمم، من وقتی نگاهت بهش رو دیدم نتونستم طاقت بیارم، اومدم خونه ولی تو نازنین رو می شناسم.
– حرف زدیم فقط. می خواست منو برگردونه، ولی بهش گفتم ازت جدا نمی شم، گفتم شوهرم رو دوست دارم، فهمیدم اونی که واقعا می خوام تویی
با غم نگاهم می کرد.
– خواهش می کنم باورم کن، آره اول با بهت بهش نگاه می کردم چون بالاخره باهاش خاطراتی داشتم، ولی وقتی حرف زد، وقتی گفت ازم می خواد از تو جدا شدم فهمیدم نمی تونم. من دوست دارم بهروز، نه دوست ندارم، امشب فهمیدم عاشقتم. فراز بهم فهموند اونی که واقعا می خوام تویی. خاطراتش همین امشب مثل یه حباب ترکید و اونی که جاش اومد همه خاطراتی بود که از تو دارم. اونقدر پر رنگ بود که تموم راه تا خونه رو پرواز کردم. اومدم بهت بگم دوست دارم، بهت بگم دیگه نمی خوام تو یه اتاق دیگه بخوابم. بگم از امروز تموم رختخوابت رو پر از مریم می کنم. به خدا دروغ نمی گم، منو ببخش، منو از خودت نرون. بزار کنارت بمونم. من هیچ چی ازت نمی خوام. دیگه شرکت نمی رم، خونه می مونم پیش تو، تو فقط بگو منو بخشیدی. گلی ات می شم. اصلا اگه خواستی گلی صدام کن، می رم موهامو رنگ می کنم، یه کاری می کنم بیشتر شبیه اون بشم، فقط بزار پیشت بمونم، تنهام نزار، نگو که برم …
با انگشت اشکایی رو که مثل بارون پاییزی از چشام می ریخت و گرفت، سرم رو گرفت تو بغلش و گفت: هیش … هیش … خانمی نکن، اینا چیه میگی؟
– می دونم ازم بدت اومده، دیگه منو نمی خوای. حق داری، ولی به خدا دیگه هیچ چی بین ما نیست. دیگه واقعا تموم شد. من اونو نمی خوام، تو رو می خوام، دیگه هیچ چی برام نخر. دیگه هیچ وقت نمی ریم رستوران. می شینم تو خونه کنارت، فقط بزار باشم. اصلا می رم همون واحد پایین می مونم، فقط پنجشنبه ها میام پیشت. ولم نکن، ولم نکن …
محکم تو بغلش فشارم می داد و منو جلو عقب می کرد: خانمم، عشق قشنگم آخه اینا چیه می گی؟ مگه من می تونم ولت کنم، اگه بخوای اینجا بمونی، خدا هم نمی تونه جلوتو بگیره، با همه دنیا می جنگم برات.
– پس چرا منو نمی خوای؟ چرا پسم می زنی؟
سرم رو گرفت تو دستاش و گونه های خیسم رو بوسید: فکر کردم شاید تو منو نخوای، شاید می خوای امشب رو باهام باشی تا جبران کنی، چه می دونم! فکر کردم اگه امشب باهات باشم فردا صبح که بلند شم ترکم کردی.
اشکام رو پاک کردم و جدی بهش خیره شدم: بهروز کلاتی، من عاشقتم، می خوام تا آخر عمرم فقط با تو باشم، همه جوره، همه وقت، روز و شب. تو هم منو می خوای؟
لبخند زد، یه لبخند از سر آسودگی: (اسم و فامیلم رو گفت) من عاشقتم، می خوام تا آخر عمر در کنارت باشم، همه جوره، می خوامت.
برگشتم، موهام رو از سرشونه دادم جلو و منتظر موندم.
فهمید. کمی مکث کرد بعد به آرومی شروع کرد به پایین آوردن زیپ پشتم.
اون شب فهمیدم دستها هم می تونن عشق بازی کنن، چشمها هم، نگاه هم. فهمیدم می شه با صدا کسی رو در آغوش گرفت و لمس کرد. فهمیدم عاشقی کردن یه مرد یعنی چی. فهمیدم زن بودن یعنی چی.

خواهش می کنم بیا، چشم انتظارته، مدام با چشاش دنبال توئه، بیا، نزار چشمش به دنیا بمونه.
سرد و محکم گفتم: نه نازگل، نمی یام، اگه بیام خیالش راحت می شه، میزاره میره، بهش بگو خودش رفته، خودش هم با پاهای خودش، صحیح و سالم برگرده پیشم. بگو از جام تکون نمی خورم. بهش بگو تا وقتی برنگرده گل مریم نمی خرم.
نازگل گریه می کرد، التماس می کرد. نمی تونستم برم. کیسه یخ رو گذاشته بودم روی چشمم و فقط گوش می کردم. فردا باید یه فکری برای این کبودی ها می کردم. ولی اگه بخوام برم داروخانه باید از خونه برم بیرون. اگه برم و بهروز برگرده چی؟ بی خیال. خودش خوب می شد. بلند شدم شیشه خورده ها رو جمع کردم. صندلی های افتاده رو گذاشتم سر جاشون. باید دوش می گرفتم. چه جوری رغبت کرد منو نگاه کنه چه برسه به اینکه بخواد بزنه. ولی اگه حموم بودم و بهروز برگشت چی؟ کلید نداره که.
مریم های پژمرده روی زمین رو هم جمع کردم و گذاشتم توی یه گلدون دیگه. اگه بیاد حتما خودش مریم می خره. ولی باید دوش بگیرم. اگه بیاد و منو اینجوری ببینه چی؟ هول هولکی گربه شور کردم خودم رو و سریع از حموم اومدم بیرون. پهلوهام کبود شده بود از لگدهاش. نباید بزارم بهروز این کبودی ها رو ببینه. اون که تو این مدت عاشقانه نثار پوست سبزه ام کرده بود، نباید این کبودی ها رو می دید. لباس بلند سبزی پوشیدم تا کبودی های دست و پام رو بپوشونه. عطر زدم. مریم خشکیده ای برداشتم و روی تخت دراز کشیدم.

الان دیگه می یاد، امشب دیگه می یاد، امشب دیگه تنهام نمی زاره. امشب دیگه نه. تا ده می شمرم، زنگ می زنه. یک … دو … سه …. ….. ده. تا صد می شمرم این دفعه دیگه می یاد. یک … دو ….
صداش منو از عاشقانه های خوابهام بیرون کشید.

بلند شو
لای پلکام که باز شد با ترس خودم رو عقب کشیدم. دوباره اومده بود بزنه؟
حرکتم رو دید و اخم کرد. نشست روی تخت، بدون اینکه نگام کنه گفت: کاری ات ندارم. بلند شو لباس بپوش بریم بیمارستان.
خودم رو بیشتر جمع کردم: نمی یام
با حرص برگشت طرفم که دوباره عقب کشیدم: ببین اخلاق سگ منو که می دونی، پاشو لباس بپوش بریم.
هیچ چی نگفتم و فقط نگاش کردم.

به خدا اگه بلایی سر بابا بیاد تو هم باید یه قبر واسه خودت بخری، زندت نمی زارم. پاشو بریم.
نمی تونستم برم. اگه منو می دید و خیالش راحت می شد و منو تنها می ذاشت چی؟ شاید همین ندیدن من باعث شده بود این یه هفته طاقت بیاره. شاید اگه نرم خودش برای اینکه از حالم خبر بگیره بیاد.
یک هفته بود مرد زندگیم سکته کرده بود. یک هفته بود صداش رو کم داشتم، دستاش رو کم داشتم. نفسهای نزدیکش رو کم داشتم، عشق کم داشتم. من چرا روز آخر نفهمیدم چشه؟ چرا چشم بستم روی غمگینی نگاهی که شادی داشت این چند وقته. با زنگ نازگل که خبر از سکته اش می داد نمی دونم خودم رو چه طوری به بیمارستان رسوندم ولی وقتی تو آی سی یو دیدمش با اون همه دستگاه سرد که به بدن گرمش گره خورده بود طاقت نیاوردم. سردش می شد. می گفت همیشه سردشه، فقط تو بغل من گرم بود.
اومدم بست نشستم خونه. همه چی رو تعطیل کردم تا خودش برگرده. نازگل زنگ زد، داد زد، گریه کرد، گفت حالش خوب نیست، گفت چشم باز می کنه، دنبال من می گرده و من نیستم. کاوه اومد، زد و رفت. ولی من میخ شدم به تخت. بر می گشت، نمی تونست برنگرده.
کاوه دوباره داد زد. دیگه مهم نبود. خوب کتک می زد آخرش. رفت. تلفن زنگ خورد. مثل هر روز فراز. قطع کردم. یه صبح دیگه بدون بهروز. یه ظهر دیگه بدون بهروز. یه عصر دیگه بدون بهروز.
زنگ زدند. خودش بود. به خدا که خودش بود. همه کلید دارن، فقط اونه که کلیدش جا مونده رو جاکتابی. پرواز کردم سمت در. آیفون به دردم نمی خورد. می خواستم گله کنم ازش. در رو وا کردم و وا رفتم.
عینکش رو داد بالا و گفت: صورتت چی شده؟

تو اینجا چی کار می کنی؟

نمی زاری بیام تو؟

نه، الان شوهرم میاد، نمی خوام دوباره ببینتت.

چه بهتر، با اونم دوباره باید یه صحبتی بکنم
گیج بودم. دوباره؟ بی اختیار در رو باز کردم. اومد تو. بدون اینکه حرفی بزنه دنبالم اومد تو خونه. بی تعارف نشست روی مبل.

به خاطر صورتت یه هفته است از خونه نمی یای بیرون؟ شرکت نمی ری؟ چی شده؟
نگاش کردم. من یه زمانی این مرد رو عاشقانه می پرستیدم. انصاف نبود بی احساسی الانم.

گفتی دوباره باید با بهروز حرف بزنی؟

آره

اولین بارش کی بود؟

همون یه هفته پیش. از همون وقتی که زندانی شدی تو خونه. اینه اون مردی که دوستش داری؟ که زندانی ات کنه؟ که دست روت بلند کنه؟
گیج بودم. یه هفته پیش با بهروز حرف زده بود؟

فراز … تو با بهروز حرف زدی؟ کی؟ کجا؟

همینجا، تو همین خونه، یه هفته پیش

تو یه هفته پیش اینجا چی کار می کردی؟

اومدم حرفایی که پشت تلفن زده بودم رو تو روش بگم. منتظر موندم بری شرکت با خودش حرف بزنم. آدم معقولی به نظر می اومد، توقع این رو نداشتم (و با دست کبودی صورتم رو نشون داد).

من …. من گیج شدم، تو تلفنی با بهروز حرف زدی؟

آره وقتی جوابم رو اون طوری می دادی، وقتی همش خودت رو ازم قایم می کردی مگه چاره دیگه ای هم داشتم؟ شمارش رو گیر آوردم و بهش زنگ زدم. گفتم دست از سرت برداره. گفتم بینمون چی بوده. گفت می دونه. گفتم اگه می دونه باید بزاره تو بری. گفتم من دست از سرت برنمی دارم.
چی داشت می گفت …. چی داشت می گفت. همونجا روی زمین نشستم. بهروز … بهروز من … چرا نگفتی؟ چرا نخوندم غم نگاهت از چیه؟ چرا خودم جواب تلفن های فراز رو ندادم؟
با بی حس ترین نگاهی که سراغ داشتم به فرازی که حالا نگران جلوی روم روی زمین زانو زده بود نگاه کردم.

من باید یه جایی برم، منو می بری؟

آره عزیزم، هر جا بخوای، هر چی بخوای.
با لمسی دست و پام بلند شدم. با بدبختی لباس پوشیدم و رفتم حیاط که فراز منتظرم بود. داشتم می خوردم زمین که زیر بغلم رو گرفت. با تمام قدرتی که جمع کردم دستش رو پس زدم. جا خورد. می خواست کمکم کنه سوار ماشین بشم که نذاشتم. با حرص رفت سوار شد.

از کی تا حالا محرم و نامحرم می کنی؟ اونم با بلایی که اون مرتیکه سرت آورده؟ خودت رو تو آینه دیدی؟
هیچ چی نگفتم. تا بیمارستان هیچ چی نگفتم. دنبالم اومد بیمارستان. هر چی پرسیده بود جواب ندادم. راهمون نمی دادن. از زمان ملاقات گذشته بود. گریه کردم. فراز عصبی شد. می خواست با زور منو ببره. زنگ زدم به نازگل. اومد پایین و منو برد بالا. از پشت شیشه دیدمش. چشماش باز بود. با دستام خراشیدم شیشه رو.
نگاش با سستی برگشت طرفم. عشق رو دیدم تو چشاش. غم رو دیدم، بهت رو دیدم، عصبانیت رو دیدم. کتاب بود چشماش برای من. لب زدم: خوبی؟
چشم زد: خوبم. نگران به صورتم اشاره کرد.
با گریه لبخند زدم: هیچ چی نشده. شونه بالا انداختم. اشکام رو که نمی ذاشت درست ببینمش تند پاک کردم.
لب زدم: کِی می یای؟ تنهام.
غمگین لبخند زد. نگاش تیره شد. برگشتم و فراز رو پشت سرم دیدم. باور نمی کردم. سریع برگشتم سمت بهروز.
صدای دستگاه ها، دویدن و گریه نازگل، سیلی های کاوه، دست به یقه شدن های فراز، همه و همه تو هاله بود. من فقط یه چیز می دیدم، چشمای بسته بهروز.
حالا اینجام. تو آپارتمان بهروز، تو آپارتمان دانشجویی بهروز. همون جایی که هر صبح با نگاه به ایفل، یاد و خاطره گلنار رو زنده می کرد و حالا من اینجا به یاد اون زندگی که نه، مردگی می کنم.

Date: آگوست 8, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *