دانلود

فیلم سوپر عجیب دوجنسه رو میکنه کیر خودشو ساک میزنه

0 views
0%

فیلم سوپر عجیب دوجنسه رو میکنه کیر خودشو ساک میزنه

 

این فکر و خیال و تخیل زیاد هم پدرم رو در آورده و از کار و زندگی من رو انداخته.

دو تا مریض رو رد کردم. حتی جواب تلفن شهروز رو هم ندادم. برام پیام گذاشته که

شاهرخ هنوز هم پیدا نشده. و احتمالا اگر تا فردا پیدا نشه به پلیس خبر میده. باید

ارومش کنم. با اون لیست سیاه کثافتکاری هایی که شاهرخ و شهروز دارن بهتر

ه اصلا طرف پلیس نرن. این رو باید بهش بگم. باید دعوتش بکنم خونم . شاید با ی

ه بطری شراب بردو بتونم ارومش بکنم.. ایرادی هم نداره. شهروز ادم متشخصیه. در

سته خیلی افراطیه ولی به موقع خودش رو از مهلکه نجات میده. اره باید دعوتش ک

نم خونه. درست مثل زهرا. اون رو هم به خونه دعوت کردم. البته تنها. باید واکنش

اون رو هم نسبت به فاطمه کشف میکردم. کارم سخت تر بود چون هیچ جوری نم

یشد بهش چیزی تزریق بکنم.پس تنها راهش شوک دادن

بود. وقتی وارد خونه شد خیلی تعجب کرده بود که چرا باید دکتر روانکاو فاطمه

اون رو خونش دعوتش بکنه. بهش گفتم دلیلش اینه که هیچ کس حتی منشی من

هم نباید از این ملاقات مطلع بشه. گیج شده بود. ازش خواستم روی کاناپه ای

بشینه که درست رو به روی تلوزیون گذاشته بودم. بالای تلوزیون هم یه کمد

بود که توش دوربین فیلمبرداری رو گذاشته بودم. از همه لخظات باید فیلم میگرفتم. صحبت رو با سوالات کلی و مسخره شروع کردم. زهرا بر خلاف فاطمه دختر محکمی بود .چهره مصمم و جدی داشت. صورتش زیبا تر از فاطمه بود ولی فرق چندانی بین زهرا و فاطمه نمیدیدم. ده پانزده دقیقه از صحبتمون نگذشته بود که صدای تلفنم که از قصد برای پانزده دقیقه بعد از اومدن زهرا کوک کرده بودم صدا داد. ازش معذرت خواستم و ویدیویی رو که به دقت ادیت کرده بودم رو جلوش روشن کردم و از اتاق بیرون رفتم. تمام حالت و نگاه زهرا روکه با تعجب و شرم فیلم رو نگاه میکرد با دوربین ضبط کردم .حالا کاملا فرضیه ام درست از آب در اومده بود. واکنش چشم و صورت زهرا نسبت به صحنه های شکنجه و ادم دزدی مشتاقانه تر بود تا سایر صحنه ها. .از کاری که کرده بودم لذت بردم. توی چشمش جذب شدن رو میدیدم. در سرش چیزی رو فعال کرده بودم که حتی نامی هم براش نداشت.. رسوبات ته نشین شده ذهنش رو هم زده بودم. وقتش بود تا تمام اطلاعاتم رو کنار هم بزارم و برای مشکل فاطمه راه حلی پیدا بکنم. راه حلی که برای همه خوب باشه. به قول خواهرم یه بازی برد برد.
بعد از چند دقیقه برگشتم پیشش.
-ببخشید که تنها موندی…اِ! این سی دی رو که اشتباه داده بهم… واقعاً که! شیطونه میگه یه بار بگیرم ببندمش و یه فصل کتکش بزنم که تا یه ماه نتونه بشینه…
قسمت آخر حرفمو طوری پر از بدجنسی گفتم که قرمز شد.
-از خانوم دکترا بعیده همچین حرفهایی…
-اتفاقا ما خانوم دکترا خوب میدونیم از کجا بزنیم که طرفمون درسشو خوب یاد بگیره…
-جای خاصی داره؟ منظورم…
-از زیر زبونم میخوای حرف بکشی؟ اصلاً از دخترای کنجکاو و فضول خوشم نمیاد…باهاشون بد برخورد میکنم…
-چیکار میکنین؟
-اگه تنت میخاره یه بار دیگه بپرس…
از سکوت زهرا و قرمزی صورتش خوب میفهمیدم چی میخواد. اما لذت ندادنش بهش, از دادنش بیشتر بود.در ثانی چیزی که میخواستم فهمیده بودم.هر دو تا دختر مازوخیست بودن و دلشون دیسیپلین میخواست. منم عادت ندارم چیزی رو به همین راحتی به کسی بدم. کتک دلت میخواد باید براش زحمت بکشی…

 


 

شهروز بالاخره دم به تله داد و اومد خونه ام. براش یه بطری شراب بردوباز کردم. همونیه که دوست داره.یا حد اقل تو مهمونی که اینطوری به نظرم می اومد. باهاش یه پیاله خوردم ولی طبق معمول اون چند تا پیاله دیگه هم خورد. چهره شهروز وقتی زیاد شراب میخوره دیدنیه. یه چهره منگ مهربون. میشه یه گرگ زخم خورده در لباس میش. الان فکر شاهرخ هم از سرش پریده . مثل یه بچه ارام و نرم شده. درست مثل همون بار اولی که توی مهمونی دکتر فرزین دیدمش.
اون شب. ازسر شب دنبالش بودم.وقت ورود به مهمونی بیش از حد خشک و رسمی بود. اونقدر که به شک بیافتم. رسمیتش معلوم بود که یه نقابه. نگاهش اما چیز دیگه ای میگفت… اصلا این مهمونی ها برای همین کار بود. برای بازی یک نقش. نقشی که ماهیتت نیست اما میخوای که باشه. هرچند کوتاه.ماها یه محفل بودیم . یه محفل بیست سی نفره. اسمش مهمونی بود ولی عملا جایی بود برای رفتن تو خلسه . برای شکستن تابوهایی که تو جامعه دست و بالمون رو بسته بود. انجام دادن کارهای نشدنی. کارهایی که خودمون تو جامعه غیر اخلاقی می دونستیمش و دیگران رو ازش نهی می کردیم. ولی چه میشه کرد. به حصار کشیدن روح کار درستی نیست. باید گاه و بیگاه به روحت هم یه جایی برای عرض اندام بدی.. اون شب که از سر شب شهروز رو دنبال می کردم کاملا دیدم که با یکی از دوستان خانوادگی دکتر فرزین رفتن طبقه بالا. بعدش که دوباره با همون دختره شروع کرد به رقصیدن حس کردم یه بار خودش رو خالی کرده.مهم نبود با کی. مهم این بود که آروم شده بود. تو چشماش میدیدم. هرچند سعی میکرد باهام چشم تو چشم نشه. حس تلاش برای شکار کردن جای خودش رو به علاقه به معاشرت داده بود. ولی میدونستم که هنوز یه چیزایی تووجودش ارضا نشده. صبر کردم. تعداد جامهای مشروبی که می خورد وقتی از پنچ تا گذشت مثل یه اهوی زخمی اروم اروم تحلیل رفت و سست شد. اونموقع بود که تیر خلاصشو زدم.. صید یه همچین ماهی تو حالت عادی ممکن نبود خوش تیپ و ترکیب بود و همین باعث میشد خیلی سرش شلوغ باشه. خیلی ها دوره اش کرده بودن..دختر و زن های مختلف تو مهمونی عاشق رقصیدن باهاش بودن.اما من هیچوقت از داشتن رقیب نترسیدم. چیزی که من داشتم رو بقیه زنها نداشتن. نوش داروی آرامش بخشی که حتی با اراده ترین آدمها رو جلوی پام خلع سلاح میکنه. آرامش!.اصولا عادت دارم طرف خودش باید بیاد طرفم .من دنبال شکارم نمی دوم.اما شهروز فرق داشت. مثل یه پسر خوب و متشخص روی کاناپه ولو شده بود و اگر دیر میرسیدم خوابش میبرد. منو که دید دوباره نقابشو زد. با نگاهم بهش خندیدم و فهموندم که من گولشو نمیخورم. برای گول زدن من باید کار کشته تر از این حرفها باشی پسر خوب! لابد فکر کرده بود منم یکی مثل بقیه ام که باید با مزه ریختن خرم کنه.. خودش رو جمع و جور کرد . هر کس دیگه بود و شهروز رو تو اون حال میدید فرصت رو از دست نمی داد و میپرید تو بغلش .باید اعتراف کنم یه جورایی خیلی خواستنی بود. مثل یه پسر بچه شاید. همونقدر معصوم. یه بوسه یا سکس با دکتر شهروز هم غنیمتی بود برای خیلی ها. ولی من فرق داشتم . اونم این رو فهمید. خیلی محترمانه خودش رو جمع کرد. مثل یه جنتلمن نشست. و جدی نگام کرد. همینو میخواستم. هیچوقت از دورویی خوشم نیومده. هرچند حیله گر و مکارم اما هیچوقت از پشت خنجر به کسی نمیزنم. خنجرمو در حالیکه میبینی و نمیتونی کاری از پیش ببری خیلی یواش و آروم تو شکمت فرو میکنم.تیکهای چشمش و ارامش صورت و عضلاتش نشون میداد تو یه خلثه شیرین گیر افتاده. با سوالهای کلی گرمش کردم.یخ بینمونو آب کردم. فقط به خاطر اون نبود. خودمم احتیاج داشتم.با گفتن اینکه نسل مردهای خوشتیپ محفل با اون باقی مونده سر ذوق اوردمش. فیزیکی نشدن قضیه هم بیشتر تحریکش میکرد.اگه باهاش فیزیکی میشدم هرگز من رو به خاطر نمی اورد.پس زل زدم تو چشماش. خیلی شمرده ؛ طوری که تو ذهنش حک بشه پرسیدم میدونی قیافه ات منو یاد کی میندازه؟ پرسید کی؟ آروم و شکننده نجوا کردم مردی که منو میبنده و تا جایی که میخورم شکنجه ام میکنه…
بدون کوچکترین حرف اضافه ای از کنارش بلند شدم و رفتم کنار بار و یه نوشیدنی گرفتم. خیلی طول نکشید که اومد کنارم. بدون اینکه چیزی بگه تکیه داد به میز و خیره شد بهم.پرسیدم: امری داشتین؟ جوابی نداد اما تو تاریکی و تو برق چشماش تونستم کارایی رو که داره باهام میکنه ببینم.. وقتی کارت ویزیتم رو بهش دادم مطمعن بودم بهم زنگ میزنه. با آهنگ شروع کردم به یه رقص ملایم. هم داشتم باهاش میرقصیدم هم خودمو ازش دریغ کرده بودم. رفته رفته نگاهش بهم دقیق تر و سنگینتر میشد..تنها چیزی که انتظارشو نداشتم این بود که کارت ویزیتمو پاره کرد و جلوی پام زمین ریخت و گفت:
-احتیاجی به این تشریفات نیست. رفتنی با هم میریم.
و تا آخر مهمونی مثل سایه دنبالم بود.اما من احتیاج داشتم که بهش بفهمونم برنده کیه. پس بدون اینکه بفهمه به بهانهٔ دستشویی جیم شدم. اگه منو میخواست باید کارت ویزیتمو که پاره کرده بود دوباره به هم میچسبوند. دو هفته بعد بود که بهم زنگ زد…
بازم مرور خاطرات ولم نمیکنه الانم .شهروز هم اونقدر شراب خورد که خوابش برد. باز خوبه با شراب تمام غصه هاش رو فراموش میکنه. ولی چه کنم که حتی شراب هم نمیتونه به خلسه بکشونتم.

 


 

به شهروز تلفن کردم.بابت دیشب ازم کلی باز هم تشکر کرد انگار حالش اصلا خوب نبود..خیلی نگران شاهرخ بود. الان چهار روزه شاهرخ ناپدید شده. براش توضیح دادم که پلیس به هیچ وجه نباید از این موضوع مطلع بشه چون اون مارمولک ها می تونن رد همه کثافت کاری های همه رو پیدا کنن.یه ذره هم از تکنیکهای زنانه برای اروم کردنش استفاده کردم ولی خیلی مشوش و مضطرب بود. فکر در باره وضعیت روحی شهروز من و میبره به دوران بحران فاطمه.
جلسه پنجم تراپی دو ساعت دیر تر وقتش اومد. هنوز جای خراش روی صورتش بود. مثل یه گنجیشک میلرزید. صدا و لحنش اصلا شبیه اون فاطمه بی روح نبود. آشکارا تمام وجودش ترس بود. اونقدر دیر رسیده بود که منشیم رفته بود و من ؛ تک و تنها توی مطب بودم. قبل از اینکه باهاش صحبت بکنم ازش خواستم روی تخت اتاق پشتی دراز بکشه. لباسهاش رو هم خواستم در بیاره و ارام نفس بکشه. وقتی کمی بر اوضاع مسلط شدم با ارام بخشی که بهش زدم کم کم به حرف اومد. سعی کردم تصاویر بهم ریخته ای رو که بر زبون می اورد رو کنار هم بزارم. کلمه دیو زشت مصراع تمام جملاتش بود. “دیو زشت از پشت من و گرفت…تقلا کردم..خواستم داد بزنم…با دست زبروچندش آورش جلوی دهنم رو گرفت…روی زمین پشت یه ماشین روم نشست…سیلی به صورتم زد…تقلا کردم..خراشم داد. دستش رو …دستش رو کرد توی شلوارم…دیو زشت. دیو زشت کریه…انگشتش رو روی واژنم کشید…..باز هم سیلی بهم زد…و فرار کرد.” خراش روی صورتش کاملا به داستانش میخورد. فاطمه خیلی بهم ریخته بود.اون شب براش کاری نمی تونستم بکنم بجز تزریق ارامبخش. اطلاع به پلیس هم برای خانواده فاطمه کار درستی نبود. توی این شهر بزرگ چطوری می خوان یه دیوانه رو بین این همه دیوانه پیدا بکنن؟ بجر زیاد شدن اضطراب و بد نامی برای خانواده نتیجه دیگه نمیداشت. اونشب فاطمه رو به خونه رسوندم.چهره عصبی و غمگین مادر و پدر فاطمه رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. درست مثل چهره مادرم در شبی بود که اون اتفاق برای خواهرم افتاد. من فقط دوازده سالم بود. نمیخوام اون دوران رو به یاد بیارم اون دوران برای من و خواهرم مثل یک برزخ زشت هست . نمیزارم دوباره تکرار بشه. هر چی می خواد بشه. ولی اجازه تکرارش رو برای خودم نمیدم. درد ما رو اینبار بقیه باید بکشن. اون شب برای خانواده فاطمه اونچه اتفاق افتاده بود رو توضیح دادم و در اخر پیشنهادم رو باهاشون درمیون گذاشتم.فاطمه باید مدتی پیش من زندگی بکنه با تمام اختیارات.باید یک دوره تراپی رو پیش من بگذرونه و هیچ راهی برای نجات فاطمه وجود نداره به جز تغییر.. پدر و مادرش زیر فشار توضیحات من و اینکه فاطمه با خودکشی فاصله چندانی نداره پیشنهادم رو با اکراه قبول کردند. و این آغازی شد برای مرگ فاطمه و تولد بیتا.
حالا بیتا کاملا تو دست خودم بود تا دو هفته با قرص و دارو بیتا رو توی یک خلسه نگه داشتم. و بارها با کلمات و عبارتهای سکس خشن به ارضا رسوندمش. شیرینی خلسه و ارگاسمهای پی در پی اسم جدیدش رو هم در سرش هک کرده بود. هر وقت فاطمه صداش میکردم مضطرب میشد و پریشون. در حالی که با بیتا آرام و شل میشد.کاملا شرطی شده بود.و در خودش هر دو شخصیت رو حس می کرد. هر وقت از دستش عصبانی میشدم یا کاری رو که می خواستم انجام نمی داد خیلی جدی تا مدتی فقط فاطمه صداش میزدم و از چهره مضظرب و مشوشش میتونستم بفهمم که داره درد میکشه. اونوقت بود که خودش مثل یه دختر خوب کاری رو که می خواستم انجام میداد و باز میشد بیتا. ولی فاطمه تنها کسی نبود که باید تغییر میکرد. زهرا هم به این تغییر نیاز داشت. مگه میشه دوست صمیمی ادم که با یاد شکنجه کردنش بارها خود ارضایی کردی تغییر کنه و تو تغییر نکنی؟ اسم .زهرا رو هم چون دوست نازنینی بود به نازنین تغییر دادم. ولی خانواده نازنین بر خلاف بیتا اصلا باز نبودن. ولی به اندازه کافی طمعکار بودن تا بشه به طمع پول دراوردن نازنین براشون اجازه بدن نازنین خونه مستقل اجاره بکنه.البته خونه مستقلی در کار نبود بیتا و نازنین هر دو پیش من زندگی میکردن. نازنین از همون اول منشی مطب شاهرخ شد و بیتا هم بعد از یک ماه منشی مطب شهروز.

 

فصل سوم : شاهرخ

 

دو هفته قبل.
این روزها خیلی خوشحالم. هم برای خودم هم برای شهروز. بالاخره تونستیم با کمک هم و البته دکتر شراره انتقاممون رو از پسر محمودی بگیریم. شهروز تعریف می کرد وقتی چاقو رو توی گردنش فرو کرد چشمهاش درست عین بابای پدرسوختش شده بود؛ غرق در تعجب و شوک. خوب تو دام انداختیمش. ایده شراره بود که بهش نزدیک بشم و اروم ارم بکشونمش توی محفلمون. این دختر خیلی مکارو کاردان هست و صد البته خوشگل. شاید اگر هر مرد دیگه ای جای من بود قید همه چی رو میزد و باهاش ازدواج می کرد. اولین بار یادم نمی اد شراره رو کجا دیدم. باید توی یکی از همین مهمونی های محفلمون میبود. یه دختر زیبا با قد نسبتا بلند که اصلا شبیه دخترای دیگه نبود. همه دخترای دیگه خیلی ساده و سریع به فکر تور کردن بودن و بعدشم سکس. ولی شراره فرق داشت. خیلی خوددار بود. همین غرور و استیلش بود که هر قشری طرفش نمیرفت. میدونستم با شهروز دوست هست و شهروز هم جذبش شده ولی از اونجا که شهروز هیچ وقت بهم دروغ نمیگفت می دونستم تا حالا با هم نخوابیدن.و بیشتر رابطشون در حد حرف زدن بوده چیزی که خیلی برام عجیب بود چون میدونستم شهروز کسی نیست که از یه دختری به خوشگلی شراره بگذره. این سوال همیشه تو سرم بود تا اینکه توی یکی از مهمونی ها که ار قضا حال و روز روحیم هم خوب نبود متوجه نگاههای سنگین شراره شدم. دو سه ماه بود که نتونسته بودم منشی خوب پیدا کنم و با خود ارضایی و گه گاهی خوابیدن با جنده های قلابی خیابونی آتیشم رو خاموش می کردم. نگاه شراره که توی شرایط عادی باید خوشحالم می کرد بیشتر مضطربم کرد. توی نگاهش بند و طناب میدیدم. بند و طناب عشق؛ یه جور تمنا برای تسخیر. چیزی که توی چشم هیچ کدوم از دخترها و زنهایی که تا حالا باهاشون خوابیده بودم ندیده بودم. شهروز بدون توجه به من و شراره اون شب مشغول رقصیدن با یه سری دختر تازه وارد بود. بعد از شام با اون حال روحی بدم رفتم توی حیات باغ تا یه سیگاری روشن بکنم. هنوز دو سه تا پک نزده بودم که وجود یه نفر رو پشتم حس کرم که اروم بهم نزدیک میشد. تا اومدم برگردم توی نور کم حیات صورت زیبای شراره رو دیدم که یه گیلاس دستشه و به طرف میاد. مکثی کرد و گیلاس رو به من داد. با همون لحن مغرور همیشگیش بهم گفت که هوا سرده و ممکنه سردم بشه و یه گیلاس شراب گرمم می کنه. بعد از گفتن این جمله فقط سکوت بین ما بود. از اون سکوتها که از بی حرفی نیست؛ از شرمه. ولی من و شرم؟ نمی دونم ولی یه چیزی بود که این دختر رو با همه غرورش اینجا کشونده بود. یه چیزی که میترسیدم اسمش رو عشق بزارم. اصل نانوشته محفل ما ” ورود عشق ممنوع ” بود . ما بیشتر اینجا بودیم تا روحمون رو ول کنیم و هر کاری که تو اجتماع تابو حساب میشه رو برای خودمون بشکونیم. عشق این وسط فقط دست و پا گیر بود. وقتی دو سه تا غلوپ از گیلاس شراب زدم همینطور که کنارم ایستاده بود دستش رو حلقه کرد و توی بازوم انداخت و بدون اینکه چیزی بگه به اسمون خیره شد و بعد از مدتی بدون هیچ حرفی به داخل ساختمان رفت. بار بعدی که دیدمش چند روز بعد توی مطب شهروز بود. شراره مطبش رو منتقل کرده بود به کنار مطب شهروز. همین باعث شد که بیشتر ببینمش. با اینکه خودش رو پشت اون زبون چرب و نرم و گرمش پنهان میکرد ولی نگاهش هنوز هم پر از تمنا و حسرت بود. جوری که مضطربم می کرد. یکی از همون روزها که برای دیدن شهروز به مطبش رفته بودم شراره به بهانه ای از من خواست به مطبش برم. آخر وقت بود و هیچ کس توی مطب نبود. از دور صداش زدم ولی ازم خواست به اتاقش برم. وارد اتاق که شدم یه لبخند قشنگی بهم زد و به طرفم اومد.در رو بست . اونقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که تا به خودم اومدم دیدم مشغول مکیدن لبهای شراره هستم.و شراره هم استادانه با دستهاش پشت سرم رو نوازش میکرد.بعد از مدتها به یک عشق بازی درست و حسابی کشیده شده بودم. دقایقی بعد هر دو کف اتاق شراره لخت بودیم و هم آغوش . طبق شناختی که از شراره داشتم کار باید همین جا تمام میشد. ولی در کمال تعجب دیدم شراره به سمت التم رفت و اون رو داخل دهن گرمش گذاشت. اگر جلوی خودم رو نمی گرفتم همون لحظه ارگاسم میشدم. خیلی ماهرانه اول کلاهک التم رو لیس زد و در حالی که با اون چشمهای زیباش بهم خیره شده بود کل التم رو توی دهنش گذاشت . و شروع به مک زدن کرد. حرکت بعدی شراره شوک اور بود. بعد از اینکه از متورم شدن التم مطمعن شد بدون سوال اون رو دور واژنش کشید و فرو داد. از شدت خوشی بیهوش شده بودم . وقتی چشمم رو باز کردم ساعت از یازده هم گذشته بود شراره مثل یه معشوقه توی بغلم به خواب رفته بود. وقتی بلند شدیم در موقع رفتن نزدیکم شد و با لحنی پر احساس به من گفت ” مراقب شاهرخم باش” حالا دیگه شک نداشتم که .شراره عاشقم شده بود.عاشق من؛ شاهرخ.
به مدت یک ماه یک روز درمیان در هر مکانی که امکانش بود با هم هم آغوش شدیم. حساب سکس بین من و شراره از دستم خارج شده بود. همون زمان بود که فکر می کنم توقع داشت بهش پیشنهاد ازدواج بدم. شاید هم اونقدر مطمعن بود که نیازی به پیشنهاد نمی دید. برام باور کردنی نبود دختری به اون مغروری به این سادگی دل به گرگی مثل من بده. همه چیز به خوبی میگذشت تا اون شب لعنتی. جلسه محفل منزل دکتر سام بود. سکس با شراره حسابی بهم لذت میداد ولی یه چیزایی توی وجودم رو ارضا نمیکرد. شراره بیش از حد برام قابل دسترس شده بود. و لذت شکار رو دیگه برام نداشت. هر دو می دونستیم همیشه برای هم آماده هستیم. این فقط بخشی از روح من رو ارام می کرد. ولی می دونستم که شراره با کسی رابطه نداره و رابطمون رو خیلی جدی گرفته .همیشه این سوال تو سرم بود که آیا سکس من با دختری غیر از اون خیانت حساب میشه؟ ولی ما که با هم ازدواج نکردیم؟ رسما خانواده نیستیم؟ جوابی برای این سوالم نداشتم. توی اون شب منزل دکتر سام دلم شکار میخواست. از دور شراره رو دیدم که با شهروز یه گوشه ای مشغول حرف زدن بودن. شاید روی نقشه انتقام از پسر محمودی کار میکردند. به هر حال به نظرم همه چیز اماده بود. به طرف سالن اصلی رفتم و دختری رو که از سر شب نشون کرده بودم پیدا کردم. حس می کردم رابطم با شراره قدرت شکارم رو کم کرده چون خوب نتونستم سر صحبت رو با تینا باز بکنم. ولی اونقدر جذابیت داشتم که جذبش بکنم. حس قدرت میکردم. یه نوع حسی که انگار هیچ زنی توانایی نه گفتن به من رو نداره. خوب روی تینا کار کردم. اون هم هنر اغوا کردن من رو می فهمید و با جوابهای صحیح بهش احترام میزاشت و شهوتم رو بیشتر شعله ور میکرد. حسابی گرم شده بودیم دو سه غلپ از شراب حس بدی رو که راجع به خیانت داشتم در من خاموش کرد. با تینا قدم زنان به سمت یکی از اتاقهای خالی طبقه بالا رفتیم. داخل اتاق من بودم و تینا.قبل از اینکه تصمیمی بگیرم لبهای داغ تینا هوش رو از سرم پروند و مثل یک گرگ سیر ؛ اما گرسنه برای شکار؛ تینا رو در بغل گرفتم. در کمتر از ده دقیقه آلتم داخل واژن شکارم بود و مشغول تلمبه زدن. سر و صدا های نامفهوم تینا علامت موفقیتم بود. یک بار دیگه تونسته بودم شکار بکنم. خستگی بعد از ارگاسم با هجوم حس تلخ خیانت بهم حمله کرد. دلم می خواست با یه لگد تینا رو از اتاق بیرون بندازم و گریه کنم. تینا ولی حالم رو نمی فهمید ازم توقع داشت نازش بکنم و ازش تشکر بکنم که تن ظریفش رو در اختیارم گذاشته. ولی حال این کارهارونداشتم. تینا هم شاکی شد وبعد از پوشیدن لباسهاش با عصبانیت از اتاق بیرون رفت. چند لحظه بعد اونچه همیشه ازش میترسیدم اتفاق افتاد. در باز شد و چهره غمگین و بهت زده شراره بین چهارچوب در توی سرم هک شد. بدون هیچ حرفی در اتاق رو بست و رفت.
بعد از اون اتفاق باز هم مثل همیشه شراره رو میدیدم ولی توی چشمش دیگه اون تمنا نبود. بعد از اون دیگه حتی من رو هم نبوسید. هر روز حالم بدترمیشد. نه منشی خوبی داشتم و نه عشق شراره. دخترهای محفل هم بیش از اندازه تکراری شده بودند. دلم یک چالش بالاتر میخواست.اون روزها بیشتر حس می کردم افسرده شدم. تا اینکه چند ماه بعد از اون واقعه توی مطبم تلفنی از شراره دریافت کردم . لحنش بیش از اندازه رسمی و خشک بود .با لحنی پر از تمسخر بهم گفت که برام منشی خوبی پیدا کرده تا شهوت بی انتهای من رو ارام بکنه. با اینکه می دونستم خیلی بهش مدیونم ولی خودم رو به نفهمی زدم. انگار هیچی بین من و اون نبوده. با کمال میل پیشنهاد شراره رو قبول کردم. وبدون اینکه منشی جدیدم رو دیده باشم استخدامش کردم.

 


 

یک هفته قبل
همین الان شهروز خبر داد که دیشب کار رو تموم کردن.پس امشب محمودی کثیف میزبان پسرشه.تمام پیامهای کیومرث رو از گوشیم پاک کردم.توی اخرین پیامش بهش گفته بودم دکتر ساغر ماده بیحس کننده نیاز داره و بهتره قبلش با شهروز هماهنگ بکنه. بدبخت خوب افتاد تو دام. شهروز میگفت هیچ ردی به جا نزاشتن.همه چی جوری طراحی شده بود که همه تقصیرها بیافته گردن منشی دکتر ساغر ؛ سحر. یکی دوبار تو محفل دیده بودمش. دختر خوشگلی بود ولی خیلی قابل دسترس بود. فقط بدرد کردن میخورد و بس. تو همین مهمونی ها بود که شراره باهاش اشنا شد و کرمش رو تو دل کیومرث انداخت. نمیدونم چرا این روزها همش یاد عشق شراره می افتم خیلی مفت از دستش دادم. شراره به هر کسی رو نمیده ولی چکار میتونم بکنم. دلم شکار کردن می خواد. سکس جای خود شکار کردن جای خود. مثلا همین نازنین. از همون روز اولی که شراره بهم معرفیش کرد میتونستم باهاش سکس داشته باشم. ولی شش ماه باهاش بازی کردم.روش کار کردم.نرمش کردم. تا خودش با اراده و پای خودش بهم داد. من این مدل سکس رو دوست دارم. والا جنده زیاده. هر منشی مناسب هم بیشتر از چهار پنج ماه برام دوام نمیاره. یه جورایی عادی میشن برام .دلم چیز نو می خواد. نازنین الان شش ماهی میشه پیشمه روی همین حساب به زودی نازنین رو هم بازنشسته میکنم. اونقدر ازش عکس و فیلم دارم که صداش جایی در نیاد. خودش هم کمی بو برده که نسبت بهش سرد شدم. شاید به همین دلیل باشه امشب دعوتم کرده شام بیرون. از قبل گفته بیتا ؛ منشی شهروز رو هم با خودش میاره. من و شهروز رفیقیم ولی کاری به کار شکارهم نداریم. اگر شهروز بیتارو بیرون نکرده بود هرگز دعوت نازنین رو قبول نمیکردم. ولی خوب الان فکر میکنم شاید فکر بدی نباشه بازنشستگی نازنین رو با یه گروپ سکس جشن بگیرم. البته به شهروز نگفتم ممکنه بدش بیاد . در هر حال کار شهروز با بیتا تمام شده. و کار من خیانت محسوب نمیشه.

 


 

سرم درد میکنه. تشنمه. این پارچه سیاه لعنتی دور چشممه و نمیزاره جایی رو ببینم. احساس ضعف میکنم و تب. حساب روز ها از دستم رفته.اگر اونکاری که باهام کردن واقعا راست باشه چه غلطی میتونم بکنم؟ نباید اعتماد می کردم به این دوتا جنده. گولم زدن . رفتم سر قرار . هم نازنین بود هم بیتا .آرایش خوبی کرده بودن. حد اقل نارنین میدونست من با آرایش تحریک نمیشم. ولی تلاش خودشون و کرده بودن. با هم کباب برگ خوردیم و آخر غذا چشمکهای بیتا و نازنین رسما شبم رو آغاز کرد. نمیدونستم برنامشون چیه؟ با بیزبونی ازشون پرسیدم قراره کجا بریم. خونه من ؟ یا جایه دیگه ای مد نظرشونه. نازنین با یه نازی گفت که امشب مهمون اونها هستم. یه ادرس توی شهریار بهم دادن. تاحالا اون ورا نرفته بودم ولی نازنین میگفت خونه یکی از رفقاشونه. دلیلی نداشت از منشی خودم که چهار ماهه تمامه می کنمش بترسم. بیتا هم منشی رفیقمه پس بدون هیچ ترسی ادرس و گرفتم و با هم سوار ماشین شدیم و به طرف شهریار رانندگی کردیم. توی راه هم بیتا از پشت شونم رو ماساژ میداد و نازنین هم هر از گاهی دستش رو روی التم میکشید. اونقدر بی تجربه نبودم که با این اشوه ها تحریک بشم. اونچیزی که تحریکم میکرد فکر یه گروپ سکس بود. دلم یه کم سکس خشن میخواست. نازنین هم انگار این رو تو چهرم خونده بود .وسطهای راه توی تاریکی اتوبان از توی کیفش خواست بسته ادامس در بیاره .از روی قصد یه دست بند آهنی رو از کیفش در اورد و شروع به گشتن توی کیفش کرد. انگار نه انگار که دستبد روی صندلی کنار پاهاش افتاده. وقتی جعبه ادامس رو پیدا کرد دست بند رو هم توی کیف گذاشت . دیدن دستبند بیشتر از هر چیزی تحریکم کرد. بعد از یک ساعت رانندگی به اون خونه رسیدیم .ماشین رو توی حیات پارک کردم و توی اتاق رفتیم. مشخص بود مدتی میشد که کسی توی خونه ساکن نیست. هوای خونه اونقدر سرد بود که هر سه رفتیم تو اتاق خواب و بخاری رو روشن کردیم . وقتی اتاق یه کم گرم شد هر سه شروع کردیم به در اوردن لباسهامون. اول نازنین اومد توی بقلم و شروع کردیم به لب گرفتن. بیتا سرش رو بین پاهام قرار داد و اروم و حرفه ای التم رو لیس میزد. وقتی بوسه های نازنین تمام شد. از توی کیفش دستبند رو بیرون اورد و دستها رو بدون مقاومت من به تخت بست. بعد از بسته شدن دستم بیتا هم از کیفش طناب بیرون اورد. باورم نمیشد که این دو تا اینهمه مجهز اومده باشن. کمی استرس گرفته بودم. پیش خودم گفتم ای کاش به شهروز قرارم رو می گفتم. ولی کار از کار گذشته بود. بیتا با اون طنابها پاهام رو به پایه های پایینی بست.
ترسم بیشتر شده بود. ناخود آگاه و از روی اضطراب می خندیدم. ولی اثر خنده روی صورت هیچ کدون از اون دو نفر نبود. هنوز در بهت و ترس بودم که نازنین سیلی محکی توی گوشم زد. و پشت سرش بیتا با یک تیکه چرم محکم به روی شکمم شد. فرصت اعتراض نداشتم. چون نازنین شرتم روکه با شرت خودش و بیتا شبیه یک گلوله توپی در اورده بود با فشار توی دهنم کرد و روش رو با چسپ نواری پهنی بست. صدای نعره های من برای اونها از صدای زمزمه هم کمتر به گوش میرسید. اینجا بود که مثل یک تکه گوشت به جونم افتادند. از شدت درد به خودم می پیچیدم .بیتا یک کش بزرگ به دور بیضه هام بسته بود . اینطوری در تمام مدت آلتم راست و اماده بود. چیزی که اونها براشون اونقدر اهمیتی نداشت. وقتی از زدن من خسته شدن نازنین از اتاق خارج شد. و با یک سرنگ که قرمزی محتویاتش از دور معلوم بود وارد اتاق شد. تک تک کلماتش توی سرم هک شده. ” جناب دکتر شاهرخ. امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه. راستش حس اینکه ادم شکارچی خودش رو به دام بندازه خیلی هیجان انگیزه. اونهم با قواعد خود شکارچی. ولی من و بیتا دوست داریم از خودمون براتون یه یادگاری به جا بزاریم. یه یادگاری با دویست میلی خون او مثبت. البته این خون او مثبت معمولی نیست. یه یادگاری توش داره تا دفعه دیگه وقتی رفتی سراق یه دختر دیگه و یا خواستی خیانت بکنی همیشه همراهت باشه. خوب جناب دکتر شاهرخ هدیه من و بیتا به شما دویست میلی خون او مثبت حاوی ویروس ایدز هست. اینطوری خیلی خوب من و بیتا یادتون میافته و بعدش ازادید؛. آزادید به شکارتون ادامه بدید. ولی اگر خواستید می تونی همیشه به یاد من و بیتا باشید. خیلی راحت میشد من و یا بیتا الان جای شما باشیم و از طریق التتون این ویروس رو بگیریم ؛ چیزی که احتمالا شکار بعدی شما بهش دچار میشه ولی خوب چه میشه کرد تقدیر شما این بوده. و از تقدیر نمیشه فرار کرد. ” تک تک کلماتش مثل پتک سنگین توی سرم می خورد. میدونستم نمیتونم کاری بکنم. گریه ام گرفته بود. ولی نازنین اصلا توجهی نمی کرد استینم رو بالا زد و خیلی ماهرانه رگم رو پیدا کرد و سوزن رو توش فرو کرد بعد زل زد به چشمام و اروم خونها رو بهم تزریق کرد. شیطنت و خنده تمسخر امیزش رو میدیدم . بدنم داغ شده بود. از استرس و ترس .واقعا اگر خون ایدزی بهم تزریق کرده باشن چی؟. بعد از اینکه کار تزریق تمام شد. بیتا یک دستمال سفید جلوی دهن و بینیم گرفت و دیگه چیزی نفهمیدم. نمیدنم چند وقت بیهوش بودم ولی درست اولین چیزهایی که شنیدم مکالمه نازنین و بیتا بود. مکالمه ای که راز کارشون رو برام مشخص کرد. نمیتونستم باور بکنم. ظاهرا تمام این کارها نقشه شراره بوده. گیج شدم. میدونم شراره نازنین رو بهم معرفی کرده میدونم من به شراره خیانت کردم ولی نمی تونم باور کنم باید چنین تاوانی رو بابات خیانتم بدم. ولی فعلا باید از دست این دو تا جنده در برم. ازمایش بدم و بعد تصمصم بگیرم. باید به خودم مسلط باشم.

Date: October 7, 2019

One thought on “فیلم سوپر عجیب دوجنسه رو میکنه کیر خودشو ساک میزنه

  1. پسرم پسر نمیکنم پسری مزاحم نشو
    فقط دوجنسه دختر میکنم
    اگه دوجنسه دختری واتساپ پیم بده
    شمال تهران
    سن30
    قد1/95
    خوش هیکل
    قابل اعتماد
    09128548552

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *