فیلم سوپر لزدو تا دختر هلو

0 views
0%

فیلم سوپر لزدو تا دختر هلو

 

 

… دستم رو گذاشتم روی صورتش و سعی کردم سرش رو بچرخونم به سمت خودم. اما مقاومت کرد. دوباره پرسیدم : “فریبا؟ قربونت برم،چی شد؟ اذیتت کردم؟ ناراحت شدی؟ “.
بغض گلوش رو گرفته بود و نمیتونستم جوابم رو بده.
بلند شدم وکنارش نشستم. دیدم اشک توی چشمای قشنگ و سیاهش حلقه زده. نمیدونم چرا، اما یکدفعه همه حرف ها و درددل هایی که برام گفته بود، به ذهنم هجوم آوردن. شرتم رو پوشیدم و از آشپزخونه براش یه لیوان آب آوردم. بغض گلوی من رو هم گرفته بود! نمیدونم از دوست داشتنش بود، یا از تکرار درددل هاش در ذهنم. نمیتونستم حرف بزنم، که البته اگر من هم میتونستم، اون نمیتونست جوابم رو بده. کمکش کردم بشینه و تکیه بده به دیوار و لیوان آب رو دادم دستش. توی این چند لحظه همش زل زده بود به روبرو. نگاش رو ازم میدزدید و همینطور چونه اش میلرزید. گاهی لبش رو میگزید. انگار که داره سعی میکنه جلوی جاری شدن اشکش رو بگیره. نشستم کنارش و چسبوندمش به خودم. دستم روی شونه اش بود و به خودم فشارش میدادم. لیوان آب رو گذاشت زمین و دستاش رو دور بازوم حلقه کرد و یکدفعه بغضش ترکید. انگار یه درد صد ساله رو میخواست بیرون بریزه. جوری گریه میکرد که شونه های نحیفش توی دست من میلرزید. منم ناخواسته اشکم دراومد! گذاشتم خوب گریه کنه و سبک بشه.
یه کم که آروم تر شد، سرش رو آوردم بالا و نگاش کردم. دوتا خط سیاه، از زیر چشماش تا پایین گونه هاش اومده بود و صورتش رو معصوم تر کرده بود. نشستم روبروش و اشکاش رو پاک کردم. نمیخواستم شروع کنم به سوال پرسیدن. از یه طرف ته دلم احساس میکردم با درددل هایی که ازش شنیدم، دلیل گریه اش رو میدونم، از طرف دیگه یه دنیا سوال و نگرانی و دلشوره داشتم. با این حال صبر کردم تا خودش حرف بزنه. دست کشیدم روی موهاش و سرش و گرفتم توی سینه ام. جابجا شد و سرش رو گذاشت روی پام و دراز کشید. گریه اش بند اومده بود. فقط گاهی هق هق میکرد. ملحفه رو کشیدم روش. دستم روی صورتش بود که دستش رو آورد بالا و گذاشت روی دست من و انگشتاش رو لای انگشتای دستم جا کرد. یه نفس عمیق و آمیخته به یه آه سنگین کشید و با صدایی که از شدت گریه ی قبل، دورگه شده بود گفت :
– تو چرا اینقدر مراقب منی؟
متوجه منظورش نشدم. فقط انگشتاش رو محکمتر گرفتم بین انگشتام و چیزی نگفتم که حرفش رو ادامه بده. دوباره گفت :
– میگم چرا اینقدر مراقب منی؟ چرا اینقدر حواست به من هست؟
– منظورت چیه فری؟
– چرا وقتی سکس میکردیم همش میپرسیدی “اذیت نمیشی؟” ؟ ، چرا تا دردم میگرفت ادامه نمیدادی؟ چرا تا گفتم بسه، دیگه ادامه ندادی؟
– فریبا؟ من نمیفهمم چی میگی! یعنی نمیفهمم چرا این برخوردم ناراحتت کرده!
– نههههه! ناراحت چیه؟ کی گفته ناراحت شدم؟
– پس …، وااااااای فریبا، میشه یه جور حرف بزنی که منم بفهمم؟
بلند شد و ملحفه رو پیچید دور خودش و نشست کنارم. سرش رو گذاشت روی شونه ام و دوباره دستش رو دور بازوم حلقه کرد. من گیج شده بودم. نمیفهمیدم این رفتارش، این حرف هاش چه معنی داره.
دوباره یه نفس عمیق کشید و گفت :
– من هیچ وقت با نامزدم تنها نبودم. یعنی هیچ وقت نذاشتن موقعیتی داشته باشیم که بتونیم با هم بخوابیم. وقتی منوچهر منو صیغه کرد، هنوز باکره بودم! ( “منوچهر” اسم همون آقای پولداری بود که قبلا درباره اش گفتم ).
باورم نمیشد چنین چیزی واقعیت داشته باشه. اما با توجه به همه حرف هایی که زده بود، اصلا بعید نبود که اینطور بوده باشه. از طرفی، دیدم دلیلی نداره بخواد بهم دروغ بگه. با اینکه عصبی شده بودم، اما میدونستم اگه رشته سخنش رو پاره کنم، ممکنه از موضوع دور بشیم. واسه همین ساکت موندم. ادامه داد :
– وقتی منوچهر منو صیغه کرد، یه کارت عابر بانک بهم داد و اون آپارتمان رو اجاره کرد و بهم گفت: “برو هرجور وسیله ای که میخوای بخر و هر جور که دوست داری وسایل رو بچین. اونجا رو برای تو گرفتم. فقط یه سرویس خواب سفارش دادم که بچه ها میارن. خرید بقیه لوازم با تو”. اما هر دوتامون میدونستیم که آپارتمان رو برای چی اجاره کرده! حتی میدونستم سرویس خوابی که ازش صحبت کرد، سرویس خواب عروس هست! با این حال با اینکه نمیتونستم اونجا زندگی کنم، اما با هزار ذوق و شوق میرفتم و برای اونجا اسباب و اساسیه میخریدم. این اولین بار بود که وقتی میرفتم توی مغازه ای، نیاز نبود قبل از دیدن جنسی که میخواستم بخرم، دنبال اتیکت قیمتش بگردم، سعید تو نمیفهمی چی میگم.
اما من میفهمیدم، خوبم میفهمیدم! همیشه هرکس میفهمید ساز میزنم، بلافاصله صحنه هایی از فیلم هایی که معمولا همه دیدن می اومد توی ذهنش! یه بچه پولدار که هییییییچ غمی نداشته و لای پر قو بزرگ شده و یه پیانوی رویال توی خونه شون داشتن و خدمتکار خونه سینی صبحونه اش رو خصوصا همراه با آب پرتغال (!!!) میبرده توی تختش و در کمال آسایش رفته دنبال یادگیریه موسیقی!!!!!! دیگه عادت کرده بوم به این نگاه و سعی نمیکردم از اشتباه درشون بیام. عذر میخوام….، دور شدیم از موضوع. فریبا ادامه داد :
– بگذریم….، شرکت از ظهر تا ساعت چهار و نیم تعطیل میشد. بعد از آماده کردن آپارتمان، بعضی روزها، به من میگفت: “ظهر بعد از شرکت برو آپارتمان، منم ناهار میگیرم میام.”. خانمش خیلی بهش شک داشت. روز هایی که به من میگفت برو آپارتمان، به خانمش میگفت جلسه داره.
حرف هاش که به اینجا رسید، سرش رو از روی شونه ام برداشت و صورتم رو چرخوند به سمت خودش. زل زد توی چشمام وگفت :
– سعید؟ من بهت اعتماد کردم، حرفایی که تا الان بهت گفتم رو هییییییییییچ کس نمیدونه. حتی مهتاب هم نمیدونه من صیغه کردم. ( “مهتاب” تنها دوست فریبا بود و میدونست فریبا با من هست ) خودت میدونی اگه کسی بفهمه، من بیچاره میشم. اونقدر نگه داشتن این راز برام سخت شده بود که به محض اینکه دیدم میتونم بهت اعتماد کنم، همه ماجرا رو گفتم. الانم پشمون نیستم، ولی بهم حق بده نگران باشم. این رو هم بگم که همه حرفایی که بهت گفتم یک طرف، اما از این به بعد ماجرا رو همینجا دفنش میکنیم! حتی نمیخوام بعد از این ازش حرفی بزنیم. فقط به این شرط بهت میگم!
دوباره دلشوره و نگرانی اومد سراغم که چی میخواد بگه! گفتم :
– فریبا، قربون چشمای خیست برم، تو که میدونی من از تو تنها تر هستم اینجا. آخه من کی رو دارم که بخوام باهاش درباره تو یا زندگیت حرف بزنم؟!
با اینکه این حرف رو زدم که خیالش راحت بشه، اما واقعیت هم همین بود. من هیچکس رو نداشتم.
نشستم روبروش و صورت کوچولوش رو گرفتم توی دستام و بهش گفتم ادامه بده. گفت :
– نه! اینجوری نمیتونم! نمیخوام وقتی حرف میزنم، نگام کنی. اصلا بیا بشین کنارم. مثل قبل!
نشستم کنارش و چسبوندمش به خودم. یه مکث طولانی کرد، انگار که داشت خاطراتی رو مرور میکرد. ادامه داد :
– اولین بار توی عمرم، با منوچهر سکس داشتم. وقتی فهمید باکره هستم قیافه اش یه شکلی شد که هیچ وقت یادم نمیره! نمیخوام از اون روز لعنتی حرفی بزنم. خواهشا تو هم چیزی نپرس. بعد از اون روز، هر بار که میومد آپارتمان، میگفت “وقت نداریم، زود لباس هاتو در بیار.”. خودش هم لخت میشد و میومد سراغم و فریاد میزد: “فقط منو ارضا کنننننن، زود باششششششششش….”. از لحظه ای که وارد آپارتمان میشد، شاید 3 دقیقه هم نگذشته بود که می افتاد روم و شروع میکرد.
دوباره صداش دورگه شد و بغض گلوش رو گرفت. یه کم آب خورد و سعی کرد بغضش رو کنترل کنه و ادامه داد:
– همیشه یکجور بود. بدون اینکه منو آماده کنه، بدون اینکه حرف خاصی بزنه، همیشه یه تعداد جمله بود که فقط فحش هاش گاهی تغییر میکرد! اگه من از درد فریاد میزدم و التماس میکردم که یواش تر کارش رو انجام بده، بدتر میکرد. انگار این کار من بیشتر تحریکش میکرد. میگفت “دست خودم نیست”!!! در عرض حداکثر 10 دقیقه از لحظه ای که وارد خونه شده بود، کارش تموم میشد و لباس هاش رو میپوشید و میرفت! من هیچوقت نفهمیدم اصلا ارضا میشدم یا نه! کسی رو نداشتم که ازش بپرسم. اصلا چی باید میپرسیدم؟؟! چجوری؟؟ اوایل فکر میکردم همین درد شدیدی که بعد از وارد شدن آلتش، احساس میکنم، ارضا شدن هست. اما بعد ها توی اینترنت یه چیزایی خوندم و فهمیدم بخاطر عجله اون هست که اینقدر درد میکشم. بعد از اون سعی میکردم کنترلش کنم که آرومتر کارش رو انجام بده. ولی هربار وحشی تر میشد! سعید مسخره ام نکن، اما من حتی تا امروز فکر میکردم همه مرد ها همینجوری هستن و دست خودشون نیست. واسه همین می ترسیدم بهت نزدیک بشم. اما امروز، وقتی دیدم قبل از اینکه شروع کنی، منو بوسیدی و بدنم رو مالیدی، وقتی دیدم هر چند دقیقه یکبار میپرسی درد دارم یا نه، وقتی دیدم به من توجه میکنی…..
دوباره زد زیر گریه. منم که معلوم نبود چه مرگم شده، اشک اون رو که میدیدم، اشک خودم هم راه می افتاد. تازه باید یکی میومد منو دلداری بده! اما احساس میکردم رابطه مون یه شکل دیگه شده، حتی دیگه سعی نمیکردم اشکم رو ازش پنهون کنم. با اون دستم که دور شونه اش بود کشیدمش سمت خودم، دستش رو انداخت دور گردنم که بشینه توی بغلم. ملحفه ای که دور خودش پیچیده بود، دست و پا گیر شده بود، منم کشیدمش و بازش کردم و فریبا رو لخت گرفتم توی بغلم و فشارش دادم به سینه ام. بدنش داغ تر از قبل بود. اشکاش رو پاک کردم و سعی کردم آرومش کنم. صورتش رو چسبوندم به صورتم و گردنش رو بوسیدم. یه کم آرومتر شده بود. درواقع دیگه اشکی براش نمونده بود. فقط هق هق میکرد. همینطور که گردنش رو میبوسیدم، یکدفعه چشمم افتاد به یه لکه کبودی روی گردنش، اندازه یه سکه! میدونستم اینجور کبودی فقط با مکیدن شدید اون قسمت پوست، میتونه به وجود اومده باشه. یا شاید داشتم اشتباه میکردم و یه ضربه تصادفی باعث این کبودی بود! فریبا بلند شد و پاهاش رو گذاشت دوطرف بدنم و آروم نشست روی پاهام. صورتش رو آورد روبری صورتم و پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و دستاش رو گذاشت دوطرف صورتم. من به دیوار تکیه داده بودم و در حالت نیمه نشسته بودم. در این حالت که فاصله بیشتری ازش داشتم، قسمت بیشتری از گردن و سینه هاش رو میدیدم. نمیدونم چجوری تا اون لحظه دقت نکرده بودم. از کنار همون لکه کبودی روی گردنش، تا قسمت بالای سینه اش و روی پستون هاش چندین لکه کبود و بنفش و سبز رنگ وجود داشت. از خودم دورش کردم که بهتر ببینم بدنش رو. انگار متوجه شد توجهم به چی جلب شده. خیلی سریع سعی کرد با پوشوندن اون لکه ها و تحریک کردن من، حواسم رو پرت کنه. اما موفق نشد!
دستش رو که داشت میکرد داخل شرتم گرفتم و به زل زدم به چشماش. گفت:
– چیه؟ دوست نداری ادامه بدیم؟
– فریبا؟ تو میدونی من متنفرم از اینکه خودت رو بزنی به نفهمی. اینا کار اونه؟
– چی کار اونه؟
– فرییییییییی؟ خواهش میکنم. الان اصلا وقت خوبی برای تظاهر به نفهمی نیست. کار اونه؟
متوجه بالا رفتن ناخواسته صدام شد. دیگه میدونست دوستش دارم. واسه همین سعی داشت هم از ناراحت شدنم جلوگیری کنه، هم باعث عصبانیتم نشه. گفت :
– خب که چی؟ حالا میخوای امروزمون رو خراب کنی؟
– فریبا، کار اون نامرده؟
– سعید؟ تو بهم قول دادی دیگه از این موضوع حرف نزنی.
– فریبا، فدات بشم، تو چیکار کردی با خودت؟ چرا….
انگشتش رو گذاشت روی لبم و با بغض گفت :
– سعیددددددد. تورو خدا ادامه نده. به اندازه کافی بدبختی دارم. تو دیگه سر کوفتم نزن. من هرچی گفتم فقط بخاطر این بود که خیلی وقته روی دلم مونده بود و هیچ کس رو نداشتم که بتونم بهش اعتماد کنم. وگرنه از قبل میدونستم با گفتن یک دهم اتفاقاتی که افتاده به هرکسی، باید هزار جور نیش و کنایه و سرکوفت بشنوم. ولی قبلش به تو گفتم بهت اعتماد کردم و ازت خواهش کردم بعد از حرف هام، دیگه دنبالش رو نگیری. سعید، عزیز دلم، اگه تو نیومده بودی توی زندگیم من دق میکردم. به خدا میخواستم خودم رو بکشم. سعید نمک روی زخمم نپاش. تو میدونی اگه فقط قضیه صیغه به گوش خانواده ام برسه، خون ام رو حلال میکن. واسه همین تاحالا به هیچ کس هیچی نگفتم و همه دردم رو ریختم توی خودم.
– آخه قربونت برم، تو خودت میدونستی مسیرت به کجا ختم میشه، اما بازم برای بار چندم صیغه ات رو تمدید کردی؟ چراااااا فری؟ چرااااااا؟
از روی پام بلند شد و با عجله شروع کرد به پوشیدن لباس های زیرش و هم زمان گفت :
– بس کن سعید. بخدا اگه ادامه دادی دیگه نه من ، نه تو. پشیمونم نکن سعید. تورو جون عزیزت پشیمونم نکن. تو چه میدونی من چی کشیدم و چی میکشم؟ فکر میکنی با چندین ساعت حرف زدن، همه زندگی من رو میدونی؟ نه قربونت برم! زندگی من تا سن 19 سالگی، شده یه دیوان.
موهاش رو جمع کرد پشت سرش و بست و اومد نشست کنارم و ادامه داد :
– از اینا گذشته، سعید خیلی چیزها هست که هیچ کلمه ای نمیتونه تعریفشون کنه. اه ه ه ه ه ه ه ه! اصلا بیخیال. تورو جون فری دیگه این موضوع رو کش نده. یادت نره بهم قول دادی. حالا هم پاشو منو برسون، دیرم شده. اصلا نفهمیدم کی شب شد…

 

پایان قسمت سوم (ادامه در قسمت بعد…)

Date: جولای 13, 2019

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *