دانلود

فیلم سوپر کلیپ سکسی ایرانی دختره رو زمین جر میده

0 views
0%

فیلم سوپر کلیپ سکسی ایرانی دختره رو زمین جر میده

 

و شرایطمو گفتم ک فعلا دانشجوام
و نمیتونم رسمیش کنم،4 سال وقت خواس

تم ک دانشگام تموم شه ک وارد عرصه کار شم و خاستگاری کنم ازش

خوب حالا مشخصات فردیمونم بگم،ک عشقم یه دختر تپل 87 کیلو با قد 174، و سایز سینه هاشم 75

منم اونوقتا 66 کیلو با قد 182 بودم

دیگه شده بودیم عاشق و معشوق هم،و هر دو میخاستیم یه زندگی خوشبخت داشته باشیم

و شرطمونم همیشه مشورت بود

اومدیم و سوالامونو رو برگه نوشتیم و از هم میپرسیدیم

 

و درموردش بحث میکردیم که به تفاهم دوطرفه برسیم

آخرین شوال من مربوط به رابطه جنسی میشد،

ون رو تفاهم جنسی خیلی حساسیت دارم و لازمه یه زندکی مشترک میدونمش
و بصورت سر بسته درموردش صحبت کردیم و دیدیم جفتمون هاتیم،ولی چون میخاستیم عاشق و معشوق باشیم بحثو زیاد باز نکردیم.
یروز از دانشگاه میرفتم سمت خونه دانشجویی ک تو چتا ک یجوری دیگه نیمه سکسی شده بود بهم گفت ک آبنبات میخام،ومنم گفتم ک نیستماونجا پیشت وگر نه میگرفتم برات

 

 

 

 

 

قسمت

 

 

 

۱
دوستان همین اول کار بگم این داستان زندگی منه
از عشقم به دختر داییم و ناکام موندنش تا ازدواجش و رابطه ای که شاید الان متاهله بخوایم برقرار کنیم.
این خلاصه داستانمه،اگه دوست ندارید از همین الان نخونید،فهشم ندید نمیخام بگم هرچی بگید به خودتون گفتین،نه،ولی زشته
بابت غلطای املایی پیشاپیش عذر میخوام،با موبایل تایپ میکنم
من فرشاد ۲۳ سالمه لیسانس عمران،که در حال حاضر سرپرست کارگاه یه شرکت کوچیکم،پروژه ای ک داریم کار میکنیم.
و عشقم باران خانوم ک دوسال ازم کوچیکتره،و نسبت فامیلی داریم باهم
برگردیم به سال ۹۱
من دانشجو یکی از شهرهای جنوبی بودم و تو ایام عید باران و مامانش و خواهر بزرگش اومده بودن عید دیدنی خونمون
منم تازه رسیدم خونه و نمیدونم ک چی شد ک اونروز خیلی به دلم نشیت،من تو فامیل یه پسر خجالتی بودم همیشه،ولی اون روز دوس داشتم هرچی بیشتر میتونم نگاهش کنم
اونم فهمیده بود ک دارم نگاش میزنم
و اونجا بود که جرقه عشقمو خورد
این علاقه من مخی موند تا آذر ماه ک تولدش بود
به بهانه تبریک گفتن تولدش شمارشو گیر اوردم،و بهش تبریک گفتم
و بعد از معرفی کردن،یه خشو بش کردیم و گفت ک الا و بلا کادو میخاد
منم گفتم کادو ندارم و براش شارژ خریدمو فرستادم
یواش یواش پیام دادنامو شروع شد و تو همین حین و بین نمیدونم چجوری ازش خاستکاری کردم

گفت نه آبنبات من دست خودته
یه لحظه شک کردم،ولی باز گفتم ک احتمالا اشتباه میکنم
ولی دیدم داره همون آبنباتمو میگه،منم بحث کشیدم رو کسش و هلو میگفتمش
و گفتم منم هلو میخامو…. و اینجوری بود ک سکس چتامو شروع شد

دیگه جیک و پیک همو میدونستیم و درمورد همه چی حرف میزدیم
تا اینکه یه یک ماه بعد از تولدش اسفند ماه بود خواستم ببینمش
و بدلیل محدودیتی که داشت قرار بر این شد که حدودای ساعت 1 شب تو حیاط خونشون ببینمش
خوب من نمیتونستم ساعت 1 شب از خونه بزنم بیرون، نه اینکه محدود باشم ولی باید جوابگو میبودم ک کجا میرم
از خونه ما تا خونه خالم ده دقیقه راهه،و خونه عشقم بین خونه ما و خالم میشه
و تصمیم گرفتم که خونه خالم رو بهونه کنم و بگم میرم اونجا
رفتم خونه خاله و بهش پیام دادم ک خونه خاله ام، و هر وقت پیام بده یه ده دقیقه دیگه پیششم
کادو تولدشم ک یه شال خوشکل بود و یه آلارام خوشمل با خودم برده بودم
رسیدم خونه خاله،و از اونجایی که خالم خیلی دلش میخاس من دومادش بشم همیشه به من یجور دیگه ای نکاه میکرد،هر وقت بغلم میکرد جوری بهم میچسپید ک شق میکردم و فک کنم ک میفهمید
با دختر خالمم خیلی صمیمی بودم، و همیشه باهم کلنجار داشتیم ولی بخاطر شخصیتم هیچ وقت به چشم هوس و سکس نکاش نکردم
حدودای 12:30 بهم پیام داد ک بیا
منم خدافظی کردم و گفتم دیر وقته و رفتم،از دیوار خونه رفتم بالا و تو حیاط منتظرش شدم
ما چون تو روستا زندگی میکنیم خونه هامون ویلایی و بزرگن
سیصد متر زیر بنا و یه 400~500 متر حیاط دارن ک اکثرا درخت کاریه ک ارتفاع هرکدوم 3~4 متری میشد
چراغ گوشیش روشن بود و منم یه چراغ بهش دادم و اومد پیشم
دست دادیم و کنار هم نشستیم
دیدار اولمون بود پاهام بشدت میلرزید وقتی دید پاهام میلرزه خندید و گفت چته
ک گفتم هیچی،بار اولمه و…
دست تو دست هم بودیمو چون فضا تاریک بود گهکاهی نور گوشیمو میتابیدم تو صورتش ک چهرشو ببینم و اونم هر از گاهی همین کارو انجام میداد
تا اینکه دیدم یکی باید این سکوتو بشکنه و بهش گفتم خوب پشت گوشی بلبل زبونی میکنی،ولی اینجام ساکتی ک
ک گفت بعله عاقا دقیقا مث خودتون
ک گفتم فایده نداره و رفتم سراغ لبش
چشاشو بست
واااااااااااای لب گرفتن ازش یه لذتی داشت ک الان بعد از گذشت 4 سال از اون روز و لب هایی ک با بقیه دخترا گرفتم هنوز ک هنوزه طعم اون لب زیر زبونمه
روبروم نشوندمش تو بغلم
کیرم شق شده بود و میدونم احساسش میکرد و با سینه هاش ور میرفتمو لب میگرفتیم
اصن نفهمیدیم ک کی ساعت 4 صبح شد
مجبور شدیم ک از هم جدا بشیم
دیگه اس دادن و صحبت کردنامو شروع شد
از اون شب و خاطراتش تعریف کردن و…
تا اینکه خانواده اش فهمیدن
و چون آبجی نامادریش زن داداشم بود یروز ک دانشگاه بودمو شهر خودمو نبودم
زنک زد و گفت،صادق جریان چیه
واقعا دوسش داری
که گفتم اره و عاشقشم و….
گفت من میشناسمت،اکه عاشق همید ک من پشتتونم
ولی اگه بحث رفاقته ک همین الان کات کنید ک برا هر دو خانواده زشته
ومن میگفتم بابا میخامش و اونم تشویقم کرد ک انتخاب خوبی رو داشتی و هر کاری بتونه برامون میکنه
تو اون زمان داداشم یکی از اتاقای خونمون مینشست و فرصت دیدن عشقم خونه داداشم محیا نمیشد
تا شنیدم ک باباش و مامانش کلا مخالفت میکنن
و میگن این وصلت نباید سر بگیره
دوتا قومی کافیه
آخه داداشش عاشق دختر عمه اش بوده،که بعد ها میاد دختر عموی منو میگیره
این زن داداش منم رو پسر عمه اش میخاسته ک داداش من گرفتتش
ایشونم اون یکی پسر عمه اش میخاست ک اگه من میگرفتمش خون ب پا میشد
و عمه اش شری بپا میکرد
ولی من پای عشقم موندم
هر از گاهی مامانش پیام میداد ک کات کنم،ولی چون دانشگاه بودم نمیدیدم
و یوقتایی ک باهاش تلفنی صحبت میکردم و میگفتم ک کی اونجاس و اسم از مامانش میبرد،بهش میگفتم بگو ک من میگم مادر زن سلامو… یجورایی به زور خودمو تو دل مامانش جا کردم
ولی باباش هنوز مخالفت میکرد
هیچی بگذریم،تا اینکه خواستم برا بار دوم ببینمش
یه شال خوشکل کادو گرفتم و چون خواهر نامادریش میدونس ک من قراره ببینمش ازم یه کرانچی پنیری رشوه خواست ک براش خریدم
خونه خودشون با زن باباش دقیقا روبرو همه
رفتم خونه زن باباش ک زن باباش خواب بود
خودش بودو آجیش
اومد تو حیاطو سلام نکرده شروع کردیم به مالوندن هم
و بعد یکی دو دقیقه سلام دادیم
و اونجا بود ک گفتم میخام کست رو لمس کنم
واییییییی چقد تپل بود،دستمو کردم تو دامنش و یه دو دقیقه ای لمسش کردم ک حالش کلا دگرگون شد
اونم دست کرد تو شلوار من و باهاش ور میرفت
کیر من بزرگ نیست حدود 15 سانته با قطر 7 سانت
هیچی اون شبم از هم جدا شدیم
و چت و مکالمه تا اینکه یروز قرار گذاشتیم بیرون
اومد تو شهر و من سوار ماشینش کردم و رفتیم کنار رودخونه جا انداخیتمو مث مار تو بغل هم غُل میخوردیم و اونجا بود ک برا اولین بار برام ساک زد
ولی کم،پیش ابم اومده بود و میگفت یمقدار شوره و دیگه نخورد
منم اونجا بود ک کسشو برا اولین بار دیدم و همو اونجا ارضا کردیم،با دست
منم شروع کردم ب لبو سینه رو خوردنو گاز گرفتم
بعد ک رفتیم خونه،بهم گفت ک رفته دوش بگیره کل بدنش کبوده
و تا یک ماه با لباس بلند تو خونه میگشت
هیچی بابا رو ما نتونستیم قانع کنیم
باباهه دلش پیش پسر خواهرش بود،و اونم فقط بخاطر اینکه خواهرش شره
منم تو اون زمان یه پسر 19 ساله بودم ک هیچ سرمایه ای برا کار نداشتم
بابامم وضع مالی متوسطی داشت،این جور بود ک کم کم خودمو کوچیک دیدم
و برکنار خواسته خودم عقب کشیدم
و ذین بزرگترین اشتباه زندکیم بود
اونم فقط بخاطر اینکه پیش باباش نمونه به پسر عمه اش جواب مثبت داد و ازدواج کرد
یه هفته بعد ازدواجش بهم زنگ زد و کفت ک منو میخاد،هنوز با شوهرش نخوابیده بود
منم قوربون صدقه اش میرفتم و میگفتم الان تو شوهر داری زشته ک من بیام باتو باشمو…
تا یک ماه بهم زنگ میزدو و من برخلاف اعتقاد قلبیم جواب رد بهش میدادم و با دلخوری ازم دل کند
یکی دوسالی ازش خبر نداشتم تا اینکه دوباره پیام داد
و خودشو معرفی کرد
بقدری خوشحال شدم که غیر قابل وصفه
هی قوربون صدقم میرفت و میگفت بیا تا باهم باشیم
من دلم میخاستو،ولی عقلم میگفت نه،اون زن مردمه و هی میدید من پس میزنم با دلخوری ازم جدا میشد،و عشقمو زیر سوال میبرد ولی درصورتی ک من بخاطر عشقم نمیخاستم باهاش باشم و عشقمو با هوسو هوس بازی عوض کنم،وگرنه آرزوی قلبیم بود که باهاش باشم
و هرزگاهی باز پیشنهاد میدادو باز من رد میکردم
تا اینکه آذر 95 باز پیام داد
بخودم گفتم دیونه این عشقه،اکه هوس بود ک این قدر دوام نمیاورد
و کفتم باشه
ولی یه دوهفته ک چت میکردیم و قرار شد برم شهری ک زندگی میکنن و ببینمش باز به خودم لعنت فرستادم و گفتم بابا اون زن مردمه،ولی رفتم ک ببینمش شب شهرشون موندم خونه یکی از دوستانم و قرار شد ساعت 6 صب راه بیفتم که حدودای 7 که میره سرکار سوار ماشینش کنم و یه یساعتی باهم باشیم،که حال پدر شوهرش بد شد،و نتونست بیاد
اونروز خیلی ازش دلخور شدم،ولی به فال نیک گرفتمش و باز بهش گفتم عشقمو به هوس نمیفروشم
و با بدترین شکل ممکن ازش جدا شدم
گفتم این آخرین مقاومت من،جوری زدمش ک دیگه برنگرده و شمارشم حذف کردم ک خودم نتونم شروع کننده باشم
ولی اکه برمیگشت چی،عایا میتونستم باز جلوی آرزوی قلبیمو بگیرم
تو سال 96’کلا به یادش بودم
هر شماره ناشناسی ک زنگ میزد بهم،به امید اینکه عشقم باشه جواب میدادم ولی نبود
تا اینکه اردیبهشت 96 حالا دیگه دقیقا نمیدونم 4م بود یا 5م زنگ زد بهم
وااااااااای داشتم دیونه میشدم
گفت ک خوابمو دیده ک تو خواب هی صداش میزدم
و منم شروع کردم به دلبری کردن
ک بیشعور نمیدونی ک جقد منتظرت بودمو….
جویای احوال هم شدیم
گفتم ک من ایرانشهرم و اونم ک شیراز بود،1300 کیلومتر راه بینمون بود ولی بهیج وجه احساسش نمیکردیم
فوری بحثو بردیم ب سکس و قوربون صدقه هم رفتن و….
امروز 12 اردیبهشت 96 ـــه و باز داره اون حس بهم دس میده
عذاب وجدان دارم ک با یه زن شوهر دار باشم،اونم زنی ک همه زندگیمه، همیشه دوس داشتم به زندگیمو پایبند باشه،و خودمو جای شوهرش جا میزنم ک اکه بهم خیانت کنه چی
الان موندم چکار کنم
به قلبم گوش کنم و با اونی ک دوست دارم سکس کنم،و میدونم سکسمو رو هوس نیست و رو عشقه و هوسم چاشنی هر عشقیه
یا ایکنه به عقلم رجوع کنم،و با یه زن شوهر داری ک همیشه میخاستم پایبند زندگیش باشه،چه مال من باشه و چه نباشه،باشم
این داستان ادامه داره،و خودمم نمیدونم بین دلی ک به سکس خاتمه میشه،و یا عقلی ک باز به جدایی و فاصله خاتمه میشه کدومو انتخاب میکنم
ممنون میشم راهنمایی کنید
ولی ازتوش یه خواهش دارم،فهش ندید
نه به من،نه به عشقم
داستان من داستان هرزه گری و هرزه بازی نیست،یه عشق ناکامه
امروز 13 اردیبهشت 1396، ساعت 3:55 بامداد

Date: آگوست 18, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *