فیلم سوپر گی کون پاره کون

6960
Share
Copy the link

فیلم سوپر گی کون پاره کون

 

 

(دوستان گرامی، بخاطر طولانی شدن این قسمت عذز میخوام. با توجه به ادامه ماجرا، ناگزیرم در این قسمت، جسته گریخته مقدمه ای از مطالبی رو بگم که لزوم اشاره بهشون در قسمت اول، در ادامه ماجرا و در سایر قسمت ها مشخص میشه. امیدوارم براتون خسته کننده نباشه)

-…مراقب خودت باش!
– ممنون. تو هم همینطور…
دلم نیومد بگم “خداحافظ”. حتی دلم نیومد رفتنش رو ببینم. برگشتم توی اتاق و نشستم روی صندلی. دست و پام میلرزید. چشمم افتاد به پیانوی گوشه اتاق. پیانویی که توی این مدت که میومد کلاس، خیلی وقت ها باهاش تمرین کرده بود. اون پیانو رو از اولین روزی که آوردن توی فرهنگسرا دوستش داشتم. اصلا اسم “اتاق موسیقی” از بعد از آوردن این پیانو، شده بود “اتاق پیانو”. اما حالا دیگه یه جور احساس عجیب بهش داشتم. وقتی به این فکر میکردم که با همین ساز تمرین کرده، انگشتای بلند و کشیده اش، کلاویه های این پیانو رو لمس کرده، احساس میکردم اون پیانو هم قسمتی از وجود من هست!
توی اون غربت، هر روز نزدیک غروب که میشد، دلم پر میزد برم کناردریا. اونقدر اونجا میموندم تا جزر اتفاق می افتاد و آب دریا عقب میرفت و میتوستم برم جلوتر و نزدیکتر. هربار که میرفتم و توی ساحل می ایستادم و به دریا نگاه میکردم، از عظمتش میترسیدم. نمیدونم، شاید ترس نبود. واقعا نمیدونم اسم اون حس رو چی بگذارم. اما هرچی بود، هیبت و عظمت دریا این حس رو بوجود میاورد. پیش خودم فکر میکردم اگه میشد اینقدرررررر بزرگ و با هیبت بود، حتما میشد هر کاری کرد.
وقتی دانشگاهم تموم شد، موندم توی همون شهر. دیگه دل و دماغی نداشتم که برگردم. هر جا میرفتم، احساس غربت میکردم. انگار به هیچ جا تعلق نداشتم. واسه همین توی همون شهر موندم. شهر کوچکی بود. خیلی ها همدیگرو میشناختن. و من رو هم چون تنها کسی بودم که پیانو تدریس میکردم، عده زیادی میشناختن.
ترم سوم بود که توی یه خونه قدیمی، اون دوتا اتاق رو اجاره کردم. خونه مال یه پیرزن تنها بود که دوتا پسر داشت و هر دوتاشون ازاون شهر رفته بودن. اون بنگاهی هم که این اتاق رو برام اجاره کرد، همسایه همین پیرزن بود. یه نسبت فامیلی دور هم باهاش داشت. اتاق رو اجاره داده بودن که هم پیرزن تنها نباشه، هم یه کمک خرجی داشته باشه.
دوتا اتاق تقریبا بزرگ که یکطرف حیاط ساخته شده بود و طرف دیگه ی حیاط، آشپزخونه و یه پنج دری و یکی دوتا اتاق دیگه که پیرزن توش زندگی میکرد. توی محل “خاله همدم” صداش میکردن. برای من که همدم نبود! ولی خب در عین اینکه دایم غر میزد، یه جورایی دوست داشتنی بود.
دو تا اتاقی که من اجاره کرده بودم، چسبیده بودن به هم. فقط یه در داشتن که از توی حیاط میشد وارد اتاق اولی شد و اتاق دوم با یه در دولنگه قدیمی که نصفش پنجره بود، به این اتاق راه داشت، و هر دوتا اتاق پنجره های نسبتا بزرگی داشتن که رو به کوچه باز میشد. پنجره هایی که تا کمر من بودن و هر کدوم یه طاقچه بزرگ و پهن توی اتاق داشتن.
اتاق اولی رو که از حیاط میشد واردش شد، کرده بودم کلاس موسیقی و توی اتاق دوم هم زندگی میکردم. هرچند، خودم هم نمیدونم بعد از اون اصلا توی این دنیا بودم که بگم “زندگی میکردم” یا نه!
ترم سوم بود که اون اتاق ها رو اجاره کردم. اما در طول اون ترم، یواش یواش وسیله و لوازمی که برای یه زندگی مجردی لازم بود رو تهیه کردم و آخر ترم، وقتی امتحان ها تموم شدن، دیگه از خوابگاه برای همیشه رفتم توی خونه جدید.
دی و بهمن … هنوز از گرما و شرجی هوا خبری نبود. شب ها توی تختم دراز میکشیدم و کتاب میخوندم. از تنهاییم لذت میبردم. از پنجره باز اتاق، همهمه و صداهای مبهمی شنیده میشد. برعکس همه اتاق هایی که توی داستان ها پنجره شون رو به دریا باز میشه، متاسفانه از پنجره اتاق من دریا دیده نمیشد. حتی صدای موج های دریا هم شنیده نمیشد. انگار فقط بدبختی هام شبیه داستان ها بود! غروب ها که میرفتم کنار دریا، ته دلم شوق برگشتن به اون دوتا اتاق رو داشتم. انگار تنها جایی بود توی این دنیا که کسی نمیتونست مزاحمم بشه. با اینکه همیشه درب حیاط باز بود و هرکس با “خاله همدم” کار داشت، سرش رو می انداخت پایین و میومد داخل حیاط، اما برای من مزاحمتی نداشتن. دیگه گوشم عادت کرده بود به لهجه محلی شون که همیشه از توی حیاط یا کوچه، به گوش میرسید. بخصوص عصر ها که هوا خنک میشد و پنجره رو باز میکردم.
من خیلی دوست و رفیق نداشتم که بخواد بیاد بهم سر بزنه. فقط “رضا” بود، که بچه همون شهر بود و خونه خودشون بود. البته با “محسن” هم رفیق بودم، اما اون هم ساکن کرمان بود و بعد از امتحان ها رفته بود خونه تا شروع ترم جدید. “محسن” پسر عجیبی بود. مذهبی بود. تقریبا میتونم بگم خیلی هم مذهبی بود. اما با بچه بسیجی ها و اونایی که دایم تسبیح دستشون هست و موهاشون رو به کنار شونه میکنن و پیرهنشون رو میندازن روی شلوارشون، آبش توی یه جوب نمیرفت. کاری به کسی نداشت. دین و مذهبش برای خودش بود. اون ترم، تنها ترمی بود که از روی اتفاق و به دلایلی، من و محسن هم اتاقی شدیم. اصلا همون یک ترم هم اتاقی شدن و یه دعوای تقریبا شدید بین من و محسن، باعث بیشتر آشنا شدن ما با هم شد! ولی بعد از اون دعوا، دوست های خوبی شدیم برای هم. یادمه یه بار شب عاشورا بود (یا یکی از همین شب هایی که تا صبح عزاداری میکنن)، بسیج دانشگاه، مراسم عزاداری داشت. من توی خوابگاه تنها بودم که حدود ساعت 2 صبح دیدم محسن پیاده و تنها برگشت خوابگاه! میدونستم مراسم تموم نشده. چون هم توی اطلاعیه ها دیده بودم نوشته بود “…تا اذان صبح” ، و هم اینکه کسی جز اون بر نگشته بود تا اون لحظه. اعصابش خیلی داغون بود. تا حالا اونجوری ندیده بودمش. پرسیدم : محسن چته؟ چرا برگشتی پس؟
گفت : این مسخره ها گندش رو درآوردن دیگه!
– چی شده؟ نمیفهمم منظورت چیه!
از عصبانیت قرمز شده بود و نفس نفس میزد :
– هیچی بابا، ولش کن.
– یعنی چی؟ محسن، درست حرف بزن ببینم چی شده؟
همیشه همینجوری بود. باید به زور ازش حرف میکشیدی. بخصوص در مواردی که صحبت از شخص سومی میشد، اعتقاداتش اجازه نمی داد بدون حضور اون شخص، راحت صحبت کنه.
یه کم که گذشت و آروم تر شد، یواش یواش خودش سر صحبت رو باز کرد. انگار این حرف ها روی دلش سنگینی میکرد.
گفت : چراغ ها رو خاموش کردن و پیرهنشون رو درآوردن و هی میپرن بالا و پایین وسینه میزنن و صدای سگ درمیارن و می خونن: “به من میگن سگ حسین، واق واق واق، واق واق واق ” !!!!
اولش نمیفهمیدم اصلا از چی حرف میزنه. اما کم کم وقتی بیشتر توضیح داد، یاد نوحه هایی افتادم که بعضی وقت ها هم اتاقی های دیگه مون میگذاشتن و گوش میدادن. محسن با این که خیلی مذهبی بود، اما برای خودش اعتقادات خاصی داشت. اصلا همین اخلاقش یکی از دلایل صمیمی تر شدن ما با هم بود. مخالف تظاهر و افراط و تفریط بود. خیلی وقت ها میرفت توی نمازخونه خوابگاه یا دانشگاه، اما با جماعت نماز نمیخوند. میگفت: “خیلی از این ها فقط برای تظاهر اومدن نماز بخونن. نماز من هم اینجوری باطل میشه” ! آخه معمولا توی نماز های جماعت، بعضی کارمند ها یا مدرسین دانشگاه هم بودن که خیلی ها میدونستن اهل نماز و مسجد نیستن و به دلیل دیگه ای اومدن اونجا!
خلاصه … از کل دوستان من، فقط همین محسن و رضا بودن که تقریبا با هم صمیمی بودیم. گاهی که بین کلاس ها مون چند ساعت فاصله بود، چون خوابگاه نزدیک دانشگاه بود، رضا هم میومد اتاق ما. حتی بعضی وقت ها، بیشتر توی فصل امتحان ها، رضا چند روز میموند خوابگاه که درس بخونیم با هم. وقت هایی که من میرفتم روی پشت بوم خوابگاه که سیگار بکشم، رضا و محسن همراهم میومدن. البته اونها سیگار نمیکشیدن.
اون گوشه پشت بوم شده بود پاتوق ما سه نفر. به واسطه دوستی من با رضا، محسن و رضا هم کم کم با هم صمیمی شدن. شب ها که اون گوشه مینشستیم و از اون بالا به چراغ های ماشین ها و خونه هایی که از دور پیدا بودن نگاه میکردیم، از خودمون میپرسیدیم توی دل تک تک این آدم ها، توی این خونه ها، چه خبره؟!
بعد از فرناز، همون دختری که قبل از دانشگاه عاشقش بودم اما هیچ وقت نتونسته بودم بهش بگم، دیگه به دختری علاقمند نشده بودم.
اصلا قید “دوست دختر” رو زده بودم. راستش اون مدت، اونقدر از همه نامردی دیده بودم که دیگه نمی تونستم به کسی اعتماد کنم. حتی اگه بحث اعتماد هم وسط نبود، دیگه دل چرکین شده بودم. حالم به هم میخورد از تظاهر و دو رنگی و دروغ و … .
از اینکه بخاطر یه دختر، روی همه چیز پا میگذاشتن و برای نشون دادن خودشون، حاضر بودن توی جمع، حتی دوستای نزدیکشون رو تحقیر یا مسخره کنن، منو از همه بیزار کرده بود. دیگه هیچ کدوم رو نمیشناختم. مطمین بودم هر کس ممکنه در یک لحظه کاملا عوض بشه. یعنی این رو با چشم خودم دیده بودم! مثلا آدم هایی که توی دانشگاه با لفظ “سلام ٌ علیکم و رحمت الله ” با هم حرف میزدن و توی خوابگاه شب ها جمع میشدن دور هم و مثلا از رنگ رژلب همسر دوستشون که از دانشجو های همون دانشگاه بود صحبت میکردن!!! چجوری میتونستم روی همچین آدم هایی حساب باز کنم؟ چه برسه به اینکه بخوام باهاشون جیک و پیک داشته باشم و مثلا درددل هام رو بهشون بگم! البته بچه های کار درست و با معرفت هم بینشون کم نبود. ولی آتیشی که راه افتاده بود، توی دل من تر و خشک رو با هم داشت میسوزوند.
بخاطر همین مسائل بود که هیچ رفیقی نداشتم. البته رضا و محسن واقعا برادریشون رو ثابت کرده بودن. هرچند سعی میکردم حتی به اونها هم بیش از حد نزدیک نشم. اما لامصب این دل آدمی وقتی لبریز میشه، سخت میشه جلوش رو گرفت. توی اون دوره، هیچ کدوم از ما سه نفر، دوست دختر نداشتیم. محسن که اصلا اهل این حرف ها نبود. رضا هم…، خب حداقل تا اون موقع صحبتی نشده بود که مشخص بشه با کسی هست. یعنی بیشتر صحبت هاش نشون از تنهاییش داشت. و کی میدونست قراره چه اتفاقاتی پیش بیاد!
ترم چهارم شروع شد. نزدیک عید نوروز بود و هوا هنوز خنک بود. هنوز کلاس های دانشگاه رسمیت پیدا نکرده بودن. اما من که دلم به “اتاق پیانو” و اون پیانوی قدیمی گوشه کلاس خوش بود، رسمیت کلاس ها برام اهمیتی نداشت! معمولا بیشتر وقتم رو اونجا میگذروندم. بچه های دیگه هم کم کم پیداشون میشد. یواش یواش دانشگاه شد مثل قبل و کلاس ها شروع شد و در کنار کلاس های دانشگاه، کلاس های فرهنگی امور دانشجویی هم شروع شدن. موسیقی، تئاتر، فیلم، کتاب خوانی، خط، نقاشی …
منم دوباره شروع کردم به تدریس. بعضی ها از ترم قبل میومدن کلاس و بعضی ها هم تازه ثبت نام کرده بودن.
ساعات بین کلاس های دانشگاه، بچه های هر کدوم از گروه های فرهنگی، جمع میشدن توی اتاق مربوط به خودشون. بچه های موسیقی هم میومدن توی اتاق پیانو و بسته به اینکه نوازنده تاپ کدوم ساز، اون زمان اونجا بود، هربار نوای یک ساز بلند میشد.
ساعت های کلاس های ما هم با کلاس های دانشگاه تنظیم شده بود. واسه همین وقتی کلاس شروع میشد، بچه ها هم دیگه رفته بودن سر کلاس خودشون، یا اگه کلاس نداشتن، میدونستن که من خوشم نمیاد وقتی هنرجو دارم، کسی اونجا بمونه. بچه های بسیج هم یکی دوبار غیر مستقیم پیغام داده بودن که “چرا فلانی وقتی هنرجوی خانم داره، درب اتاق رو میبنده؟” ، یا ” چرا هنرجو های خانم رو سوار ماشینش میکنه و با هم از دانشگاه خارج میشن؟ “، البته من همیشه درب اتاق رو وقتی تدریس داشتم میبستم، و هنرجو ها رو هم وقتی میخواستن ساز بخرن، با خودم میبردم به فروشگاهی که آشنا بود. اما خب، بعضی ها فقط چیزی رو که دوست دارن، میبینن. منظورم اینه که بستن درب کلاس، ربطی به خانم یا آقا بودن هنرجوها نداشت و هنرجو های آقا هم اگه میخواستن ساز بخرن، سوار ماشینم میشدن! به هر حال، بعد از چند بار پیغام فرستادن، عصبانی شدم و یک شب توی خوابگاه رفتم در اتاق رییس بسیج که به واسطه هم اتاقی های بسیجی من، با من هم سلام و علیکی داشت. بهش گفتم :
“محمد، تو منو میشناسی، خودت هم خوب میدونی قضیه این پیغام و پسغام ها چیه، برای اولین و آخرین بار میگم، به پر و پای من نپیچ لطفا! من تاحالا بهت بی احترامی نکردم، ولی اجازه نمیدم با این کارها، با ابروی من و هنرجو ها، و اعتمادی که به من دارن بازی کنی. مطمین باش دفعه بعد اینجوری حرف نمیزنم، و صد البته نه توی خوابگاه، بلکه توی دانشگاه و جلوی همه جوابت رو میدم”.
میدونستم دلیل اون پیغام ها، “محمد” نیست، بلکه اطرافیانش بودن. چون واقعا حاشیه ای نداشتم و محمد خوب اینو میدونست. از طرف دیگه، محمد چند باری عصبانی شدن من رو دیده بود و میدونست کم عصبانی میشم، اما وقتی عصبانی بشم، میزنم به سیم آخر!
توی اون مدت هم خوشبختانه اونقدر اطمینان بوجود اومده بود که هنرجو های خانم، بدون نگرانی از بوجود اومدن هرنوع شایعه ای، میومدن کلاس. آخه مدتی بود که یه وبلاگ راه افتاده بود که توش از روابط پنهانی دانشجو ها با هم یا حتی با مدرسین دانشگاه، خبر مینوشت. اگرچه بیشتر خبر ها با مدرک ارائه میشد، اما گاهی هم یه سلام و علیک ساده بین یه خانم و آقا، با چاشنی شیطنت وبلاگ نویسها، از یه کاه شایعه، کوهی تهمت و افترا میساخت. اتفاقا خیلی هم بازارش گرم شده بود. ولی خب حداقل تا اون موقع، هیچ شایعه ای از کلاس های من بوجود نیومده بود. به هرحال، بعد از اون شبی که با “محمد” صحبت کردم، دیگه خبری از بسیج نشد.
بین هنرجو ها هم همه نوع آدمی بود. از دختری که از شهر دورافتاده ای اومده بود و دیوونه وار عاشق پیانو بود و واقعا هم استعداد داشت، گرفته، تااااااا یکی مثل ” مریم “!

این دل لعنتی (پایان قسمت نخست)

Comments

Your email address will not be published. Required fields are marked *