دانلود

فیلم سکسی دوتا کوس چشم ابی ی جوری ساک میزنه که ابت بیاد

0 views
0%

فیلم سکسی دوتا کوس چشم ابی ی جوری ساک میزنه که ابت بیاد

 

 

توی ماشین نشسته بود و اشک هاش بند نمی اومد.
ابوالفضل بی هیچ توجهی با سرعت میروند.
دسته گل جلوی داشبورد داغ دلش رو تازه میکرد و بهش دهن کجی میکرد. با نگاه بهش اشک هاش بی نهایت میشد.
ابوالفضل بی نگاه، دسته گل رو برداشت، شیشه رو پایین داد و پرتش کرد بیرون!

به خونه نزدیک میشدن و قلبش بی قراری میکرد.
ابوالفضل داخل نمی اومد؟! بغلش…
حس اینکه دیگه ابوالفضل رو نداره دیوونه اش میکرد.

رسیدن. سریع پیاده شد و از قصد کیفش رو جا گذاشت. باید یه اتصالی میموند.
میخواست در خونه رو باز کنه که ابوالفضل پیاده شد.
– یه مرد دوبار از یه سوراخ نمیخوره خانوم.
کیف رو تو بغلش پرت کرد و رفت.
رفت و سارینا شکست. برای بار هزارم شکست.

هیچ انگیزه ای برای ادامه ی زندگیش نداشت.
فکر انتقامی که زنده نگهش داشته بود، حالا زیادی پوچ به نظر میومد.
حالا با زندان رفتن سعید، دلش آروم میشد؟
پدرش زنده میشد؟
ابوالفضل، اون کوه استوار و خواستنی، برمیگشت؟
دل شکسته و اعتماد به باد رفته اش، درست میشد؟!
این حس پوچی و تنهایی، حالت تهوع براش می آورد. تنش رو میلرزوند.
نمیدونست باید چکار کنه…
زندانی شدن سعید آرومش نمیکرد.
حتی پس دادن ۲۰۰ میلیون هم آرومش نمیکرد.
هیچی… هیچی آرومش نمیکرد…

گوشه ای کز کرد.
اگر همینجا غش میکرد، یا از تنهایی میمرد، کسی بود که نجاتش بده؟
کسی بود اشک هاش رو پاک کنه؟
جرمش پس گرفتن حق پدرش بود؟
نفهمیده بود کی خوابش برده.
هنوز روی فرش و بدون پتو بود…
آخرین بار کی موقع خواب کسی پتو روش انداخته بود؟!
اصلا مگه کسی رو داشت؟!

تمام دیروز رو به اشک و دیوونگی گذرونده بود…
حالا باید به کلانتری میرفت.
از شدت ضعف رو به مرگ بود. تنها چیزی که مجابش میکرد راه بره، دیدن ننه و ابوالفضل بود.

راهرو شلوغ کلانتری حالش رو بدتر میکرد. نگاه هوس آلود اون سرباز دم در هم همینطور…

وارد اتاق سروان شد و با دیدن صورت دلخور و رنجورِ ننه و سلام سرد ابوالفضل، تمام امیدش پوچ شد.
مثل یه حباب تو خالی نشست و منتظر شد سعید بیاد.
ننه زیر لب غر میزد…

با دستبند آوردنش و قطره ی اشکِ ننه قلبش رو لرزوند.
چشم هاش رو روهم فشار داد و سعی‌ کرد محکم باشه.
موفق بود؟

وقتی سروان، ازش به عنوان شاکی نام برد، درست روبه روی ننه و ابوالفضل بود. اینو نمیخواست.
نمیشد کنارشون بشینه‌‌؟
نمیشد…
سعید ادعا میکرد پول پدرش رو از بانک درآورده تا باهاش سهام بخره، میگفت از مرگ پدرش آگاه نبوده! میگفت میخواسته بعد از سود بردن از سهام، پول رو پس بده!

دروغ بود! اگر میخواست پول رو پس بده چرا فرار کرده بود خارج؟ چرا خطش رو خاموش و عوض کرده بود؟ چرا پدرش رو سکته داده و کشته بود؟!

و جواب سعید که مبنی بر خارج نشدنش از ایران بود، همه رو متعجب کرد!
میگفت جنوب کشور سهام خریده و اونجا مونده!
حتی آدرس خونه اش تو جنوب و کلی نشونه های دگ داد.
گفت به زودی سهام رو میفروشه و پولش رو میده!
مهلت خواست…

حالش بد شده بود…
سعید به راحتی تبرعه میشد و پول رو میداد!
همه چیز همین بود؟!
پدرش بمیره، عاشق بشه، عشقش رو بشکنه و حالا رضایت بده و منتظر بشه سعید ۲۰۰ میلیون رو بهش پس بده؟!
پس پدرش الکی مرده بود؟
الکی عاشق شده بود؟!
الکی بی کَس بود؟

سر گیجه تمرکز رو ازش گرفته بود.
ننه داشت ازش خواهش میکرد رضایت بده سعید آزاد شه!
که شب نمونه بازداشتگاه…
ننه ازش خواهش میکرد!
ابوالفصل ننه رو دور کرد.
روی صندلی نشوندش و بی حس و سرد و عصبی، بعد از نگاهی عمیق به ننه، گفت:
– رضایت بده داآشم بیاد بیرون، میده قرضشو، اگرم نداد خودم پولتو پس میدم‌، مرده و حرفش…

پول؟!
سارینا پول میخواست؟!
پس پدرش چی؟!
زنده میشد؟!
ابوالفضل از پدرش چیزی نگفت.
از بی کَسیش…
باید رضایت میداد؟
به چی؟ مرگ پدرش؟ دروغ های سعید؟ به فنا رفتن زندگیش؟!

زندگیش سراسر پوچی بود.
بلند شد تا رضایت بده.
زندان رفتن سعید پدرش‌ رو زنده نمیکرد…
سعیدهم نمیداد، ابوالفضل پول رو پس میداد و آزاد میشد.

رضایت میداد.
به خاطر اشک های ننه…
به خاطر بدی ای که در حق ابوالفضل کرد…
چرا قبل از انتقام، قبل از روز عقد، اینا به فکرش نرسید؟!
چرا بیخیال انتقام نشد؟؟
چرا؟!
بلند شد تا رضایت بده.
سرش گیج میرفت اما باید….
به سختی خودش رو به میز سروان رسوند ولی دوباره همه جا سیاه شد… افتاد و تیزی گوشه ی میز، توی رونش فرو رفت…

قبل ازینکه هشیار بشه و چشم هاش رو باز کنه، صدای صحبت ننه و ابوالفضل و یه مرد رو شنید.
– فشارش روی ۵ بوده. خیلی کمه. برای همین ضعف کرده. ممکنه باردار باشه؟

با شنیدن کلمه ی باردار چشم هاش رو باز کرد و نگاه ابوالفضل رو، قفل شده توی چشماش دید!
تو بیمارستان بود.
چشم از چشم های متعجب و مبهوت ابوالفضل برداشت و به ننه نگاه کرد که با سوال و تعجب بهشون خیره بود.
– جواب آزمایشش تا تموم شدن سرمش آماده اس.
دکتر اینو گفت و رفت.
و ننه زیر لب گفت: خدا مرگم بده… ابوالفضل؟

سراسر شرم و خجالت بود… ننه…
رضایت!
به دور و بر نگاه کرد اما ساعت نبود.
کیفش هم دست ننه بود.
با اضطراب گفت:
– ساعت چنده؟
قبل از پایان ساعت اداری کلانتری باید رضایت میداد. وگرنه‌ امشب هم سعید اونجا میموند… ننه خواهش کرده بود!

ساعت چنده؟ سروان میره، دیر میشه برای رضایت…
مضطرب از جاش بلند شد که ابوالفضل جلو اومد.

بشین دختر، سوزن سرم میشکنه دستت… ساعت یازدهه. بشین جواب آزمایش بیاد میریم.

پس هنوز وقت بود. تکیه داد و به جواب آزمایش فکر کرد!
به صورت خسته و مضطرب ابوالفضل نگاه کرد‌.
نگران بود که حامله اش کرده باشه؟
“آخرین تلاش” رو یادش بود؟!

انقدر شکسته بود که حس میکرد یه مرده ی متحرکه.
نه! یه آدم آهنی.
انسان یعنی یه جسم، یه روح…
روح و احساس اگر نابود میشدن، چی میموند؟
سارینا بدجوری زمین زده بودش.
یه آدم آهنی بود که باید داداشش رو از زندون در می آورد، از ننه اش مراقبت میکرد و مواظب بود تا سعید دوباره پا کج نذاره…
به تنها چیزی که فکر نمیکرد، سارینا بود‌.
سارینا یه جای خالیِ دردناک بود.‌ مثل حس نبودن قلب توی بدن!
تمام پس زمینه ی ذهنش تصویر کدر شده و خط خطی سارینا بود، دیگه نیازی به فکر کردن‌ نداشت…

از بس ننه گریه کرده بود، کلافه بود.
اول شاکی بود از سارینا که جفت پسر هاشو گرفتار کرده، بعد دلش به حالش سوخته بود!
از ناخلفی سعید و ترس زندون رفتنش و بخت بد ابوالفضل و بی پدری سارینا بگیر تا تمام بدبختیاش! گفته بود و گریه کرده بود…
ننه که تا دیروز لپ هاش از خوشبختی ابوالفضل و سر به راهیِ سعید، گل انداخته بود، حالا پژمرده بود.
بعد پدرش، نمیذاشت آب تو دل ننه تکون بخوره‌. سعید رو هم میاورد تو راه. اونم خبط کرده بود اما نون حلال خورده بود… سر به راهش میکرد، شده گوشش و میپیچوند.
مشغول حساب و کتابِ قرض سعید بود.
اگر هم سعید نتونست بده، سند خونه و مغازه اش، بیشتر از پول سفته ها میشد…
نگرانی نبود. اما ته دلش شاکی بود از سعید، هرچی نباشه پول رو بی خبر برده، بابای سارینام زرتی سکته کرده!
دِ آخه سکته؟! از بس نازک نارنجی بوده دیگه…
شایدم…
نمیدونست.
آخه بی پولم نبودن که واسه ۲۰۰ تومن بمیره و دخترش و ول کنه به امون خدا…
شایدم حرص پول بوده!
استغفرالله… حالا هی پشت مرده فکر ناجور کنه…

وقتی رفتن کلانتری و سارینا اومد، انقدر رنگ و روش سفید بود که ترسید. انگار خون به تنش نبود. دلش سوخت…
اما وقتی ننه رفت و خواهش کرد رضایت بده، میخواست فکّ دختره رو پایین بیاره!
آخه ننه خواهشت چیه؟! جلو یه جوجه خودتو خار و خفیف میکنی…

رضایتم نداد، نداد دیگه… به درک… پولشو میخواد، میدن‌…
حقشه اصلا… واسه حقش زد دمارِ دلِ ابوالفضل و درآورد دیگه…

سعید اومد و از خودش دفاع کرد و گفت خارج نبوده!
اَی ناکَس!
به ابوالفضلم نگفته بود ایرانه!
البته که یه کاسه ای زیر نیم کاسه اش بود… اما داآشش بود، جورشو میکشید اما نمیذاشت به فنا بره، زندون بره…

وقتی سارینا پاشد رضایت بده، انگار دنیا واستاد!
رضایت؟!
خو پس اگه میخواست رضایت بده، کرم داشت انقد نقشه ریخت و بلا سر ابوالفضل آورد؟! که تا پای عقد رفت.. که گند زد به زندگیشون و عشق و احساس ‌و همه چی..
که اینجوری ننه رو شاد و پشیمون کرد…

هنوز کلمه ای واسه وصف کار سارینا پیدا نکرده بود که زرتی غش کرد!

بدبختی همین بی کس بودنش بود، سعید رو ول کرد و با ننه سارینارو بردن بیمارستان.
چرا هی فرت و فرت غش میکرد؟!

وقتی دکتر گفت تست حاملگی گرفتن ازش، رسما خفه شد!
هیچ جلوگیری ای نکرده بودن!
برای همین راه به راه غش میکرد؟!
از ابوالفضل حامله بود؟!
بچه؟!
خدایا…

صورت مبهوت ابوالفضل و شماتت ننه معذبش میکرد.
میدونست باردار نیست… قرص خورده بود…
نگه داشتن یه مرد، به زور بچه، هوا کردن بادبادک با نازک ترین نخ بود…

دکتر با جواب آزمایش اومد. چهره ی ابوالفضل زیادی نگران بود.
دکتر: قندت خیلی پایینه، کم خونم هستی‌… یه سری قرص تقویتی برات نوشتم و …
ابوالفضل شتابزده گفت: حامله اس؟
با “نه” دکتر، ننه نفس عمیقی کشید و ابوالفضل بعد از خیره شدن بهش، سرش رو پایین انداخت و به فکر فرو رفت.

هیچ میلی به حرف زدن نداشت.

بعد از رضایت دادن. سفته هارو از سروان گرفت.
قرار شد سعید یک ماهه پول رو پس بده.
مهم بود؟!
همه چیز پر از پوچی بود.
حالا که همه چیز همونی شد که باید، انگار به هیچ رسیده بود.
فقط پدرش مرده بود، بکارتش رو از دست داده بود، عاشق شده بود و شکست خورده بود!
همین!

ننه و سعید با ماشین ابوالفضل رفتن. سارینا هم مخالفتی نداشت که ابوالفضل برسونش. ابوالفضل پشت فرمون نشست و حرکت کردن‌.
سکوت اذیتش میکرد.
ابوالفضل نمیخواست حرفی بزنه؟!
سارینا رضایت داده بود!
دخترونگیش رو داده بود!
دلش رو…

کلافه شده بود از سکوت. گفت:
– نمیخوای چیزی بگی؟!
ابوالفضل زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
– گفتم که تا یه ماه اگه پول رو نداد، خودم میدم.
انگار سیخ داغ تو دلش فرو کردن!
سارینا: پول؟! من بابام مرده… دیگه برنمیگرده. یتیم شدم، هیچکس و ندارم. پولش به چه دردم میخوره؟ من…
بغض اجازه نداد بقیه ی حرفش رو بگه.

ابوالفضل: میدونم… سخته. خودم بی پدری کشیدم. میفهمم سخت بوده. اما تقصیر سعید نبوده همش. سعید نقش داشته تو مرگ پدرت، چون پولشو به موقع پس نداده. اما همه ی اونایی که پولشونو پس نمیدن، سکته نمیکنن! سعید خطا کرده، اما قاتل که نیس! نمیخواسته بابات طوریش شه. فقط میخواسته سود کنه و بعدم پولو پس بده. اون داآشمه، نون حلال خورده… دزد و قاتل نیس… پولتم میده…

چرا ابوالفضل درکش نمیکرد؟!
– من برای پول جلو نیومدم، میخواستم باعث مرگ پدرم راحت واسه خودش نچرخه… میخواستم انتقام بگیرم ازش. چون برادرته طرفش رو میگیری، ولی واقعیتِ خوردن پولای بابام عوض نمیشه، اون باعثش بود.

پس برای چی جلو اومدی؟ با نقشه وارد زندگیم شدی و گند زدی به همه چی؟ واسه انتقام؟! خب گرفتی! هم از من، هم ننم، هم سعید…
سعید سربه راه نیس، اما قاتلم نیست. بابات جای سکته کردن باس میرفته پیش پلیس! چرا نرفته؟! چرا درست و حسابی پیگیری نکرده؟! نمیخوام پشت سر مرده حرف بزنم اما یه جای کار میلنگیده دختر… تو دخترِ عاقلی…

بین حرفش پرید و بلند و شاکی ‌گفت: دختر؟!

بحث با سارینا بی فایده بود. فقط بیشتر دیوونه اش میکرد.
سارینا براش تموم شده بود. دختری که یه بار گولش بزنه، بازم میتونه!
باورش نمیشد اونهمه معصومیت دروغ بوده باشه…
وقتی سارینا با صدای بلند گفت “دختر؟!” یه لحظه قلبش ریخت…
اما…
درسته با خوابیدن با ابوالفضل دخترونگیش رو از دست داده بود، اما خواست و نقشه ی خودش بود!
نقشه ای که اصلا درکش نمیکرد!

سارینا: من دیگه دختر نیستم… زن شدم… میفهمی؟ برات معنایی داره؟!

تلخ شده بود… تلخ تر از اونی که دیگه چیزی براش معنا داشته باشه.
از کسی که عاشقش بود رکب خورده بود و این یعنی جهنم…
صاف و صادق بود اما دو رویی دیده بود…
سارینا وقتی سکوتش رو دید بلندتر گفت:
– من برای اثبات علاقم بهت همه هیچی کم نذاشتم. دخترونگیم چیز کم ارزشی نبود…

ارزش؟! نکنه غرامت میخواست؟! بازم پول؟!
بی توجه به حرف های سارینا، بی رحمانه و بلند گفت:
– پس بحثت پوله! پول همخوابگیتو میخوای! واسه ۲۰۰ ملیون کل زندگی منو به لجن کشیدی، حالا غرامت دخترونگیتو میخوای؟ باشه، بگو حساب کنم. فقط بعدش دیگه ریختتو نبینم. مثل یه مار تو زندگیم اومدی و زهرتو ریختی. دیگه باس گم شی…

همین که سارینا خفه شد براش کافی بود. مهم نبود که اشک هاش صورتش رو در بر گرفته… با سرعت نور رسوندش خونه.

سعید انگار نه انگار که اینهمه دروغ سر هم کرده! که اصلا خارج نبوده! که اینهمه مدت سرشون شیره مالیده‌…
خیلی راحت نشسته و چای میخورد!
نمیخواست تازه از در اومده باهاش بحث کنه اما باس یه چیزایی رو بهش تفهیم میکرد…
ننه انگار زیادی دلخور قضیه حاملگی بود. حتی‌ جواب سلامشم نداد!

عصبی به اتاقش رفت و سعید رو هم ‌صدا زد.
وقتی دید در مقابل تموم حرفاش، سعید عین خیالش هم نیس، آمپر چسبوند.
– دِ داآش من، من هرچی میگم میپیچونی. عین خیالت نیس ۲۰۰ تومن سفته دست دختره اس‌. میندازت زندون، پرونده بره دادسرا دیگه با چارتا دروغ خر نمیشن. کارت بیخ پیدا میکنه…
سعید: دختره که رضایت داده فعلا، حالا حالاها نمیتونم پولشو بدم. سهام خریدم‌، فروش نمیره به این زودیا… الکی‌که نیس. اصلا ۲۰۰ تومن پول برا چیشه؟ تو واسم برادری کن ابوالفضل، دختره خاطرتو میخواد. بگو فعلا بیخیال پول بشه.

انگار هیچی نمیفهمه!
– دِ لعنتی چرا نمیفهمی؟ اون پول حلال نیس، مال یه دختره یتیمه. درست که …یر کرد تو زندگی من، اما حق داره. باباش سر قرض تو سکته کرده و ریق رحمتو سر کشیده… حداقلش اینه که پولشو بدی. اصلا سهامت فروش نمیره نره‌، مگه ۲۰۰ تومن نیس؟ بزنش به اسم سارینا. نمیخوام مدیونش باشیم. همین فردا میریم به نامش میکنیم. باشه؟

نه. نه. نه. نمیشه. اصلا دختره پول نمیخواد. پول برا چیشه؟ تو دَمشو بیای اصلا بی خیالش میشه‌ اون پول تنها سرمایه امه… نمیتونم از خیرش بگذرم.

حلال و حروم هم سرش نمیشد این حروم لقمه!
با عصبانیت فریاد زد: دَمشو بیام؟؟؟ دِ بی غیرت دختره یتیمه. اون سرمایه ی کوفتیت حرومه. مال اونه… پس ندی خونه رو میفروشم بش میدم… اما زیر دین اون دختر نمیمونم…

دین اون دختر پای منه، نه تو. تو دخالت نکن. خونه رم تا ننه زنده اس حق نداری دست بزنی. منم سهم دارم. پای عشقت میخوای مارَم به‌ گ… بدی…

سهم؟! خدایا کمک کن نکشش! جلو رفت و یقه اش رو محکم گرفت:
– سعید! یا فردا مث بچه آدم میریم سهامو به نام میزنی یا میری زندون. تو آدم نمیشی… تا من و ننه رو دق ندی سربه راه نمیشی.

سعید موهای خودش رو با دست چنگ کرد و گفت: سهامی در کار نیس. ولم کن. قرض دادم پولو… ندارمش… کم کم پسش میگیرم. اصلا چند برابر پسش میده. فقط زمان نیاز دارم.

دنیاش ایستاد!
– چند برابر؟! ای تف به قبرت بی شرف. پول نزول دادی؟ نزول خور شدی؟
مشت محکمی به فکّش زد و روی زمین پرتش کرد.
باید میکشتش! نزول؟!؟!
از خشم میلرزید. روی سعید افتاد و مشت هاش رو حواله ی صورتش کرد.
با ورود و صدای جیغ و هوارِ ننه عقب کشید.

به هزار بدبختی و تهدید، آدرس اونی که نزول گرفته رو از سعید گرفت. اگر هم اصل پول رو نداشت، هرچقدر میشد جور میکرد و بقیه اش رو خودش میداد.
نباید بیشتر تو این لجنزار فرو میرفتن.
سعید گفته بود پولی که از پدر سارینا گرفته بوده هم نزول بوده!
۱۰۰ میلیون پول گرفته بوده. اشتباه پشت اشتباه…
طاقت ناله و گریه های ننه رو نداشت.
سعید هم رفته بود پی فروش طلاهای ننه. بدون فروش خونه و مغازه میتونست ۱۰۰ تومن رو پس بده.
باید اول میرفت پیش سارینا، باید میگفت که پول ۱۰۰ تومن بوده، مطمئنا سارینا نزول بگیر نبود…

انقدر فکرش درگیر بود که عشق و هر کوفتی از یادش بره.
به سارینا پیام داد که میره و به سمت خونه ی سارینا رفت.

از آزار دادن خودش لذت میبرد!
با یه تاپ و شلوارک نازک روی سرامیک سرد نشسته بود و کولر رو روشن گذاشته بود.
ناهار تخم مرغ آب پزِ عسلی خورده بود و همه رو بالا‌ آورده بود. همیشه حالش از تخم مرغ عسلی بهم میخورد.
فقط آزار خودش رو دلش میخواست…
هیچ امیدی به زندگی نداشت اما از مرگ میترسید.
کاش حامله بود… کاش تنها نبود…

با دیدن پیام ابوالفضل امیدوار شد.
یه امید واهی بود؟
سر و وضعش براش مهم نبود‌.
اینکه چه شکلی شده با اون همه گریه و استفراغ و…
سرش رو روی سرامیک گذاشت.
میومد که بمونه؟
باید به خودش میرسید؟

صدای زنگ خونه از جا پروندش. بلند شد در رو زد.
با دیدن خودش توی آینه تمام اشتیاقش دود شد.
تصویر آینه، یه روحِ مرده بود.

در خونه رو باز کرد. دیدن سعید، بدترین اتفاق ممکن بود.
دیدن چاقوی کوچیک توی دستش و پوزخندِ عمیقش سرمای تنش رو بیشتر کرد.
ذهنش فرمان فرار داد. اما دستش تو دست سعید اسیر شد.

به خونه رسید و زنگ زد اما کسی در رو باز نکرد. سارینا گفته بود خونه اس!
دوباره زنگ زد و چند ثانیه بعد صدای جیغ از داخل خونه اومد.
قلبش ریتم تندی گرفت.
صدای سارینا بود؟
از در خونه بالا کشید و توی حیاط پرید. درد پاش رو نادیده گرفت‌.
در راهرو باز بود!
صدای سعید می اومد!
– سفته هارو مثل بچه آدم‌ پس میدی. وگرنه کاری باهات میکنم که مرگ و به چشم ببینی عوضی. ۱۰۰ تاش که الکیه، به خاطر بابای نزول خورت ۲۰۰ تا سفته دادم، پس مث بچه ی آدم سفته ها رو بده. این چاقو خیلی جاهاتو میتونه پاره کنه.

داخل اتاق دوید و با دیدن سعید که چاقوش رو زیر گردن سارینا گذاشته بود، قلبش تیر کشید.
زمان ایستاده بود‌…
مگه نرفته بود طلاهارو بفروشه؟
اومده سفته هارو به زور پس بگیره؟!
چاقوی زیر گلوی سارینا از دست سعید افتاد.

سعید بهت زده بلند شد: داداش… من…
با “خفه شو”ی ابوالفضل، ساکت شد.
ابوالفضل رو به بیرون هل داد و کنار سارینا نشست.
صورت رنگ پریده اش و اشک های صورتش دلش رو ریش میکرد.
این چشم های معصوم، این تن لرزون، این دست های سرد، عذابی بودن از خود جهنم.
تنها کاری که تونست بکنه. بغل کردنش بود.
چرا انقدر سرد بود؟!
پتو رو از روی تخت آورد و دور بدن سارینا پیچید.
حالش خوب نبود…
ابوالفضل بلاتکلیف و احمقانه بیرون ایستاده بود.
سعی کرد خودش رو کنترل کنه و همین سعی روحش رو تجزیه میکرد.
پول بهش داد تا از تهیه غذای همین نزدیکی غذا بگیره.
داخل اتاق شد. کنارش نشست، هق هق میکرد و همچنان میلرزید.
باید میبردش دکتر؟!
چکار باید میکرد؟
وقتی سارینا تو بغلش خزید، فهمید باید چکار کنه.
تو بغلش فشردش و روی بازوهای سردش دست کشید.

یک ساعت بعد، سعید بعد از کلی خط و نشون، غذا آورده بود و رفته بود. به سختی نصف غذا رو به سارینا داد. اما انگار سرما از جونش بیرون نمیرفت. تو چله ی تابستون یخ بود!
باید میبردش زیر دوش آب گرم.

به طرز لعنتی ای این دخترل پرحرف، ساکت شده بود.
تردیدش رو کنار گذاشت و مشغول درآوردن لباس هاش شد:
– باید ببرمت زیر آب گرم. دِ آخه استخووناتم یخ کرده… پاشو…
نگاه نکردن به بدن روشنش سخت بود. از همیشه سفیدتر شده بود. خون تو بدن نداشت انگار…
طاقتش از این زیبایی و سکوت طاق شد. بغلش کرد و سرشونه اش رو بی اختیار بوسید.

نگاه رنجور سارینا رو نادیده گرفت و به حمام بردش.
دوش اب گرم رو باز کرد. اما سارینا شُل و ول تر از این بود که خودش بایسته!
از قصد بود یا …
نمیشد که خودش با لباس بره حموم!
لباس هاش رو با غرغر درآورد.
لعنت به سعید و سارینا و هر کوفتی…
همه ی لباس هاش رو درآورد و سعی کرد تحریک نشه!
سارینا رو بر گردوند و از پشت گرفتش و زیر دوش برد.
گرم کردن و دست کشیدن رو تنش، از اونی که فکر میکرد سخت تر بود!
– سارینا خودت دوش بگیر. گرم‌ شدی بیا بیرون.
خواست بیرون بره که سارینا دست هاش رو‌ گرفت:
– بری یخ میکنم ابوالفضل.

نمیخواست… دیگه نمیخواست گول بخوره.
چطور به دختری که یه بار گولش زده بود اعتماد میکرد؟!

مغزش دستور داد بره اما چسبیدن سارینا بهش و فرو رفتنش تو بغلش، تصمیم رو به قسمت دیگه ای از بدنش واگذار کرد!
تو آغوش کشیدش و به تن سرد و لطیفش دست کشید. انقدر موند و لمسش کرد تا تن سارینا گرم بشه، انقدر که هردو تو داغ ترین حالت ممکن نفس نفس میزدن.

روی تخت سرش روی سینه ابوالفضل بود. هنوز ضربان قلبش تند بود.
به صورت ابوالفضل نگاه کرد. آرومتر بود‌…
تو حموم زیادی خشن بود، روی رابطه شون تاثیر خوبی نداشت استرس ها و بحث های اخیر‌‌… سارینا آرامش میخواست، یه بارِ دیگه با آرامش میخواست.
ابوالفضل چشم هاشو عمدا بسته بود.
دستش رو روی موهای سینه اش کشید، حرکتی نکرد.
دستش رو پایین تر برد و موهای شکمش رو لمس کرد. عکس العملی نداشت.
دستش رو محتاطانه پایین تر برد.
ابوالفضل چشم هاشو باز کرد و با اخم بهش خیره شد.
دستش از حرکت ایستاد.
– فقط میخواستم تو حموم گرم شی، بقیه اش ارادی نبود. خامم کردی نفله.‌..

هنوزم سردم، قلبم یخ زده، روحم…
با خواهش به چشماش نگاه کرد و
دوباره دستش رو حرکت داد.
وقتی ابوالفضل دستش رو روی چشماش گذاشت، جرات پیدا کرد جای دست هاش رو با لب هاش عوض کنه.
تعجب و بهت ابوالفضل، تمام تنهاییش رو از یادش میبرد.
با لبخند کارش و ادامه داد و چند دقیقه بعد، ابوالفضل کلافه و داغ، روی تخت هلش داد، روش خیمه زد و سرش رو سمت گردنش برد. گاز ریزی گرفت و پایین تر رفت.
دقیقه های لذت بخش گذشتن و آرامش، بعد از رفتن به قله ی التهاب، سراغشون اومد.

هرچقدر اصرار و ناز کرد، ابوالفضل شب نموند. این یعنی…
بجز ابراز احساسات حین رابطه، هیچ حرف امیدوار کننده ای نزده‌ بود.
میوه و غذا برای شام سارینا گرفت و رفت.
رفت!
دل سارینا هم رفت.
تلاش رو باید ادامه میداد؟ یه تلاش یه نفره؟
باید ننه رو میدید.

بعد از رابطه ی زیادی دلنشینشون، انگار هیچ غمی نداشت. اما ‌حقیقت این‌ بود که داشت.
شب رو علیرغم اصرار سارینا نموند. سعی کرد دلش رو نشکنه اما هیچ قولی برای آینده نداد‌.
اعتماد دوباره زیادی سخت بود.

به خونه رفت و حسابی گوش سعید رو پیچوند.
گفت که سارینا میتونه راحت به خاطر ورودش و چاقو کشیدن، بندازش زندان.
ننه سعید رو تهدید کرد که از ارث و خونه محرومش میکنه.
با فشار و زور مجبورش کردن و صبح رفتن سراغ اون نزول گیرنده‌.
مقداری از پول رو پس گرفتن. سعید هم توی حسابش پول داشت، طلاهای ننه رو فروختن، پس اندازش روهم از بانک درآورد. ۱۰۰ میلیون رو جور کرد.
زنگ زد و شماره حساب سارینا رو گرفت و پول رو به حسابش ریخت.
همین!
حرف خاصی نداشت که بزنه، قرض داآشش بود و دادش.
عصر میرفت و سفته هارو میگرفت. باید این بازیِ کثیفِ نزول تموم میشد‌.
سودی هم از اون نزول گیر نمیگرفتن‌.

خدارو شکر کرد که بدون فروش خونه یا مغازه قرض رو دادن. هوای سعید روهم داشت. دیگه نمیذاشت کج بره.
ننه هم دلش آروم میگرفت.
اما دل خودش…

وارد خونه شد. صدای ریزِ گریه شبیه صدای گریه ی سارینا بود!
وارد پذیرایی شد و با دیدن سارینا که سرش رو روی پای ننه گذاشته و گریه میکرد، مات موند.

چشمای ننه هم خیس بود.. اومده اشک این پیرزن و دراره؟!
سرفه ای کرد و سارینا ساکت شد. نشست و سرش رو زیر انداخت‌.
سفته ها پاره شده روی زمین بودن‌.
سارینا بلند شد و اشک هاش رو پاک کرد. با دیدن اخم غلیظ ابوالفضل باز هم سرش رو پایین انداخت‌ و به سمت در رفت.
ابوالفضل دنبالش رفت.
– هی! ننه به قدر کافی غصه داره، قرضتو گرفتی، سفته هارو دادی، دیگه بکش بیرون از ما. بذار مثل قبل، راحت زندگیمونو کنیم.
گفت و میدونست این زندگی هرگز مثل قبل نمیشه،
که دل عاشق و شکسته اس رو نمیتونه بند بزنه،
که اون دختر شیطون و خوشگل از یادش نمیره…
که دلش برای لحظات خاص و داغشون لک میزنه‌‌..
گفت و بغض سارینا دلش رو خالی کرد.
گفت و سارینا رفت.

آهنگ ضبط رو زیاد کرده بود و مشغول ور رفتن با موتور یه ماشین بود.
آهنگ همیشگی این روزاش با صدای احسان خواجه امیری خونده میشد‌.

این چند وقت مثل پسرای تازه بالغ پرخاشگر و عصبی شده بود و ننه رو به تنگ آورده بود، جوری که ترجیح میداد ابوالفضل با اخلاق سگی اخیرش خونه نباشه.
انروز رسما بهش گفته بود‌ خونه نباش!

احسان میخوند:
“تو با تموم قلب من
نیومده یکی شدی
به قصد کشتن اومدی
تموم زندگی شدی”

حوصله نداشت و این موتور لعنتی هم معلوم نبود چه مرگشه. کلافه عرقش رو پاک کرد و روی صندلی نشست.

صدای بوق یه ماشین از بیرون اومد.
ای به خشکی شانس… امروز که اعصاب نداره دم به دقیقه مشتری میاد.
بلند شد و با دیدن ۲۰۶ آلبالویی و سارینا، دستمال به دستش کشید، گوشه ای پرتش کرد و جلو رفت.
با مانتوی ساده و آرایش کمش، با لبخندی نا مطمئن پیاده شد.
شیطنت چشماش…
– سلام. یه کسی میگفت “خوبیت ناره زن بره مکانیکی آرایش کنه”. به حرفش گوش‌ کردم. ماشینم بد روشن میشه، گفتم یه دفعه لب خیابون میمونم و بازم خوبیت ناره زن جوون تنها لب خیابون بایسته… اگه میشه روبه راهش کنین، هم ماشینو.. هم…

ادامه حرفش رو خورد، سوییچ رو داد و بازهم با لبخندی نیمبند رفت.
قرار شد فردا صبح ماشینو ببره خونش.
تو ماشین نشست، دختره کل عطرش رو خالی کرده بود تو ماشین!
عمیق نفس کشید.
ضبط رو روشن کرد و در کمال تعجب آهنگ تموم قلب من احسان اومد!
فلش کلا دوتا آهنگ داشت، آخرین تلاش و اهنگ احسان..!
از کجا میدونست؟!
ننه زیادی آب زیر کاه نشده بود؟
تلفنش زنگ خورد، ننه بود…

آرایش کرده بود، ناهار پخته بود، خونه رو مرتب کرده بود.
اما خبری از ابوالفضل نبود‌‌‌.
ننه قولی نداده بود. فقط گفته بود با ابوالفضل حرف میزنه و تاکید کرده بود ابوالفضل یه دنده اس…
داشت ناامید میشد از اومدنش‌..
بغضش گرفته بود که زنگ خونه رو زدن.
خودش رو تو اینه دید و
تا دم در پرواز کرد.
با دیدن صورت جدی ابوالفضل، دلش لرزید.
ماشین رو پارک کرد و سوییچ رو بهش داد.
– سالمه… بازم سوار شو اگه خراب بود زنگ بزن.

این رو گفت
و رفت!
دنیا ایستاد و بغض سارینا شکست.
ابوالفضل رفت…
ناهار پخته بود.
سوار ماشین شد، سرش رو روی فرمونی که تا چند دقیقه ی پیش زیر دستای ابوالفضل بود، گذاشت و هق زد…

همه چیز تموم شده بود؟
ننه که میگفت ابوالفضل دلش گیره!
میگفت یکسره یه آهنگ رو گوش میده.
میگفت ابوالفضل پای کاری که کرده میمونه، فقط کمی عصبانیه!
پس…

سرش رو برداشت.
یه کارت روی داشبورد بود.
کارت رو برداشت.
آدرس یه محضر ازدواج، همراه ساعت و تاریخ امروز!

میون اشک لبخند زد، لبخندش تبدیل به قهقهه شد.
ضبط ماشین رو روشن کرد و صدای احسان پیچید.
از شوق گریه کرد و قهقهه زد…

“تو با تموم قلب من
نیومده یکی شدی
به قصد کشتن اومدی
تموم زندگی شدی”

نوشته: Hidden moon

Date: آگوست 11, 2019

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *